رتبه موضوع:
  • 15 رای - 2.67 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان شکنجه
#1
خلاصه:برهان و دلربا با هم ازدواج می کنند و به خانه شان میروند .اما در اولین شبِ عروسیشان برهان برای ساعاتی غیب میشود و رفتارهای مشکوکش از همان شب پدیدار .رفته رفته دلربا شاهد چیزهایی میشود که کل زندگی اشان را تحت شعاع قرار می دهد .همه چیز پر از معماست !رفتارهای برهان ،عکس دختری که در جیب لباسِ برهان بوده ،گذشته ی نامعلومش .همه ی اینها در پرده ای از ابهام برای دلربا قرار میگیرند .اما وقتی کم کم پرده از اسرار برداشته میشود انوقت است که . . .
*داستان ما روایت نوعی حقیقت تو جامعه ی ماست . . حقیقتی که شاید کمتر بهش پرداخته بشه ..کمتر دیده بشه !اما هست !شاید در نزدیکی های ما !
یه دختر داریم . . پاک . . مهربون . . و بی نهایت ساده !میخوایم زندگیشو روایت کنیم ..زندگی پر از فراز و نشیب ،تلخ و شیرینیشو .
دخترمون بعد از شکست هایی که میخوره ،عوض میشه !نه که ذاتش عوض بشه . . نه !خودشو میزنه به عوض شدن !به آدمِ قبل نبودن !اما هنوز همون ادمه . . همون آدم با قلب پاک و مهربون !
بیاین دخترمونو با من بشناسی . . با شادیاش شاد شیم و با غماش ..غمگین نشیم ولی . . یکم باهاش همدردی کنیم !
یه چیز خیلی برام تو این رمان مهمه . . اینکه یه طرفه راجب آدمای دورو برمون قضاوت نکنیم !اگه تونستیم جاشون باشیم ،اونوقت قضاوتشون کنیم !
خب حالا نظرتون چیه چندوقتی با دلربا زندگی کنیم ؟
ژانر :اجتماعی ،عاشقانه با تم روانپزشکی .
تو این رمان هم قراره یه بیماری رو به شما بشناسونم . . امیدوارم که بتونم از پسش بر بیام !رمان خیلی غیرمنتظرانه تر از اونی که فکرشو میکنیدپیش میره !میگید نه . . بخونید !این نظر خوانندهای رمانه که گفتن اصلا پیش بینی نمیکردن با این شروع،همچین ادامه ای رو بخونیم . .
پاسخ
 سپاس شده توسط kn_rydanov1985
#2
گناهِ من چه بود و هست
«شکنجه»شد سزای من ؟
نمی رسد به ناجییَم
صدای گریه های من
نِمی کشم دگر خدا
خدا خدا خدای من
تمام می شود تمام
تمامِ «دلربای» من
به آیینه نظر کنم
شکسته ام شکسته ام
میانِ تکه پاره ها
«بدونِ دل» نشسته ام ...
نِشسته ام تمام شب
به انتظار بدونِ خواب
درونِ ذِهنِ خسته ام
سوال های بی جواب
چرا تمامِ خنده ها
سپرده شد به دستِ «گور»؟
تمام لحظه های خوش
میانِ خاطراتِ دور!
گناهِ من چه بود و هست
جز اینکه «دلربا »شدم ؟
«شکنجه» شد سزای من
عروس غصه ها شدم ...
شعر از مهسا کیان "

آغاز :
حسی تهوع آور ،در وجودم به گردش در آمد و تمام اکسیژن از ریه هایم فرار کردند .احساس خفگی گلویم را چنگ زد و نفس در ریه به دام افتاد.با دستهای بی حسم ؛گوشه ی پالتویم را گرفتم و به کمکش شکم برآمده ام را پوشاندم .بچه در جایش دیوانه وار تکان میخورد و لحظه ای آرام نمیگرفت .تمام بزاق حلقم خشک شده بود و چیزی برای قورت دادن پیدا نمیکردم .باور نمیکردم.پلک زدم ،شاید باورم شود !اما نه ؛نمیشد !!امکان نداشت خودش باشد !
انگار بر زبانم مهر خاموشی زده بودند که نمیتوانستم حرفی از آن خارج کنم و خود را از این منجلاب نجات دهم .مه غلیظی دورمان را گرفته بود ،طوری که انگار بغیر از ما هیچ موجود زنده ای در عالم وجود نداشت !
زیر شکمم نبض داشت ..ترسیدم ..لرزیدم ..مردم ..حسم وصف نشدنی بود!
سرتا پا مشکی پوشیده بود مثل جغد شب ..
اما چهره اش ..چهره اش از همیشه کریه تر بنظر می رسید .بالاخره غرید :
_بهت گفته بودم !!بهت اخطار داده بودم !گفته بودم هر گورستونی باشی پیدات میکنم.حتی شده از قبر بیرونت میارم تا ازت تقاص پس بگیرم .
تقاص ؟چه میگفت ؟من باید تقاص پس میدادم یا او ؟اویی که ..
بیشتر از همه ی اندام های بدنم ؛شکمم نبض داشت و میلرزید .ناگهان به خود آمدم !باید فرار میکردم !
آمدم قدمی بردارم که دستم را از مچ گرفت و پیچاند که قبض روح شدم و زیر دلم نیش زد !
خدایا در این کوچه ی بی انتها یک آدم هم پیدا نمیشود ؟!!
ناله سر دادم :
_ولم کن ..خواهش میکنم بذار ..برم ..به بچم رحم کن ..
بلند بلند و هیستریکی خندید.آنقدرخندید که به سرفه افتاد .از فرط استیصال ،فکم لرزید و دندان هایم به هم خوردند .ناگهان ساکت شد ..و به ثانیه نکشیده ،نعره زد :
_بهت رحم کنم ؟آره ؟به بچت رحم کنم ؟!
مرا با یک حرکت جلو کشید که تعادلم ازدست رفت و خدا کمکم کرد که نیفتادم !اینبار صدایش که بوی تلخ انتقام میداد ،گوشم را کر کرد :
_محاله !باید تاوانشو پس بدی ..همتون باید تاوان بدین ..
و بلندترغرید :
_هــمتون !
تا آمدم به خود بجنم و کاری بکنم ،تیزی ای شکمم را شکاف داد ..آنقدر دردم گرفت که صدای جیغم در گلو خفه شد و به خر خر افتادم !
نفسم بند رفت ..بوی خون تازه را حس کردم ...
تیزی چاقو از پوست و گوشت و استخوان عبور کرد و جانم را ذره ذره گرفت ..بچه از حرکت ایستاد !
نالیدم :
_خدا ..بچم ..
چشمانم سیاهی رفت .در لحظه ی آخر خود را جایی میان زمین و هوا دیدم و دیگر هیچ ندیدم.هیچ.
"گذشته "
سیخونکی به پهلویم زد و کنار گوشم گفت :
_مفلوک !
خنده ام را به زور قورت دادم و بی اعتنا به دخترکی که کنارم نشسته بود؛به صورت دانیال چشم دوختم .اما باز صدای وزوزش بلند شد :
_الاناست صدات کنن ها .. قلبت تو حلقت میزنه بلند میشی بری آشپزخونه چایی بیاری ..اونم چه چایی هایی ...روش کف کرده و حباب حباب شده ،خب دست خودتم نیست !هول شوهر داری !انقدر بدبخت شدی واسه شوهر بال بال میزنی .
زبانم را به دندان گرفتم و گاز گاز کردم اما چشمانم خندید .ادامه داد:
_به همه تعارف میکنی تا میرسی به اصل مطلب !
نزدیکتر شد و بازویم را لمس کرد .با دستم چادر گل گلی ام را روی سرم مرتب کردم و دستش را پس زدم.
_دست و بالت میلرزه ..خب دست خودتم نیست !هول شوهر داری .سینی کج میشه و چایی رو میریزی رو اون بخت برگشته !
دندان هایم را روی هم فشار دادم .واقعا خدا کمکم کرد که خنده ام را رها نکردم و آبرویم را از دست ندادم!
_بعدش ..اومم ..تا فیخالدونشو میسوزنی ..آی که چقد میچسبه !خب دست خودم نیست ،هولی !منم اینجا شروع میکنم به جیغ وداد و تو سرم میزنم ..بعد توام بیشتر هول میکنی ،آخه دست خودم نیست ..دستتو میبری سمت شلوارش که یدفعه ..
از خنده رو به انفجار بودم .در حالیکه چادرم را روی جلویم گرفته بودم ،گفتم :
_هیس پری !آبرومونو بردی .
به آرامی ضربه ای به پهلویش زدم تا به خودش بیاید ،اما مثل همیشه بدون درک کردن شرایط ،کولی بازی راه انداخت و صدایش بلند شد :
_آخ ..آخ ذلیل مرده ..زدی ناکوتم کردی !
با این حرف او ،نگاه های همه به سمتمان شلیک شد !صدای طپش کرکننده قلبم را شنیدم .نگاهی به صورت رنگ پریده پریزاد انداختم و شماتت بار نگاهش کردم .دانیال با تک سرفه ای و چشم غره رفتن برایمان ،باز هم جمع را در دست گرفت و مشغول صحبت با آقایان شد .در حالیکه سعی میکردم صدایم تا پایین ترین حد آرام باشد ،گفتم :
_تروخدا پری !میشه به امشبو آتیش نسوزونی ؟مثلا خواستگاریمه .
چشم و ابروبی امد و برای دقایقی آرام در جایش نشست که نفس راحتی کشیدم .نگاه های خیره برهان را روی خودم حس کردم اما سعی کردم نگاهش نکنم .دوست نداشتم فکر کند دختر سبکی هستم !
دقیقا کنار گوشم خیاری را گاز زد و گفت :
_من قصتم خیره احمق جون .میخوام این پسره ی از همه جا بیخبرو نجات بدم که دست توی بوگندو نیفته .
دوست داشتم دانه دانه ؛آن موهای خوشرنگش را از فرق سرش دربیاورم .آنقدر که پررو بود.
_ایش حداقل واسه امشب این سیبیلاورو میتکوندی .آقا بلد نبودی پری جون که نمرده بود!! ابروهاتم که ..بگذریم !خفن خفنه ..حالا اینو فاکتور میگیریم !ولی من این سیبیلای تورو که میشه چل گیس بافتشون رو کجای دلم بذارم لاکردار ؟این فلک زده شب عروسی بجای اون قسمت گرم و نرم و خوشمزه فقط مو میره تو حلقش که ..
نتوانستم ،اینبار نتوانستم در برابر حجم حرفهای مضحکش طاقت بیاورم و ریز خندیدم .اما همین صدا باعث شد همه سکوت کنند و مرا با بی قیدی نگاه کنند !خدا بکشتت پریزاد ،آخرش گند زدی .دانیال آنقدر کفری بود که حد نداشت .شک نداشتم اگر دستش به ما می رسید ،کله هایمان را به هم میکوبید تا دلش خنک شود .سرم را پایین انداختم و گفتم :
_ببخشید .
زنعمو برای برگرداندن جو به حالت قبلی اش گفت :
_دخترم برو چایی بیار ..
بهترین جایی بود که میتوانستم از دست این پری بدجنس فرار کنم و چنددقیقه ای از شرش خلاص شوم .چادرم را محکم گرفتم و با قدم های بلند به آشپزخانه رفتم ..
پاسخ
#3
صافی را روی اولین فنجان گذاشتم و شروع کردم تک تک لیوان ها را چای ریختن .حرف های پریزاد باعث شده بود بیشتر دقت کنم تا سوتی ای ندهم که بعد مسخره ام کند !بعد از مطمئن شدن از اینکه کف روی هیچ کدام از چایی ها نیست،سینی را در دست گرفتم و با گفتن بسم الله ،از آشپزخانه خارج شدم .اول به سمت عمو رفتم و لبخند پرمهری به صورتش پاشیدم ،از وقتی پدر فوت شده بود ،عمو نقش پدر را برای من و دانیال بازی کرده بود .چقدر هم در این کار تبحر داشت ،چقدر هم پدر خوبی بود .
_دستت درد نکنه دخترم .
فنجانی را برداشت و من به سمت نفر بعدی رفتم.پدر برهان ،آقای سخایی .او هم با چشمهای مهربانی نگاهم کرد .برق رضایت را در چشمانش دیدم .تشکری کرد و بعد به سمت نفر بعدی قدم برداشتم ..تا اینکه به برهان که به قول پریزاد اصل مطلب بود ،رسیدم .ترسیدم تاثیر حرفهایش باعث شود جدی جدی این برهان ننه مرده را بسوزانم و به خانه شان بفرستم .صدای کر کننده قلبم را وقتی روبروی برهان سخایی قرارگرفتم،تازه شنیدم وفهمیدم ضربان بالای قلب یعنی چه ،استرس واقعی یعنی چه !
دستم هایم لرزید و سینی هم ویبره رفت.سعی کردم با سفت کردن عضلات دستم ،این لرزش را کنترل کنم !اما بی فایده بود !لب زدم :
_بفرما ..یید.
دستش بالا آمد که تا فنجان را بردارد ،هول کردم و سینی کمی کج شد وفنجان تکان خورد که جانم دررفت!هر چه نفس در ریه هایم داشتم را حبس کردم !
برهان با چشم های دکمه ای سبزش ،نگاه زیرکانه ای به من انداخت که نگاهم را دزدیدم. با برداشتن سریع فنجان از آن سینی لعنتی ؛مرا نجات داد .برای یک ثانیه ،در چشمانش خیره شدم .چه رنگی داشتند !تا بحال از این فاصله این چشمان و برقشان را ندیده بودم .چقدر گیرا بودند ..
با تک سرفه ی دانیال به خودم امدم و سینی را روی میز گذاشتم .امروز به اندازه ی کافی گند زده بودم .مادر برهان به جایی کنار خودش اشاره کرد و مرا در معذورات قرار داد !زنعمو با لبخندش به من فهماند که اطاعت کنم .چادر را مرتب کردم و کنارش جای گرفتم .نمیدانستم چرا از این خانواده حس خوب میگرفتم .از همان دو سال پیش که به محله ی ما آمده بودند و من پسری را دیده بودم که در حال بردن اثاثیه به خانه شانبود ،از همان لحظه ،وقتی یک نگاه سرسری به منی که پشت پنجره ایستاده بودم انداخت ،همان وقتی که شانزده سالم بود ،دل و ایمانم را به او باخته بودم .آن لحظه هرگز فکر نمیکردم این روز را حتی در خواب هم ببینم . چقدر دعا و نیت کرده بودم که مهرم به دل برهان بیفتد !و مثل اینکه افتاده بود ..
صدای رسای عمو سهراب ؛در فضا طنین انداز شد :
_بهتره جوونا برن با هم صحبتهاشونو بکنن .
چیزی در قلبم فروریخت.چقدر امروز روز پرهیجانی بود !آقای سخایی هم حرف عمو را تایید کرد و ما را روانه اتاق کردند.
اگر میگفتم قلبی در آن لحظه برای تپیدن در سینه نداشتم ،دروغ نگفتم .در را باز کردم و به آرامی گفتم :
_بفرمایید .
برهان درحالیکه دو دستش را جلوی بدنش قرارداده بود ،تشکری کرد و وارد شد .حتی نمیدانستم باید در را ببندم یا نه ؟
انقدر دستپاچه و هول شده بودم که در آن لحظه مغزم چیزی را آنالیز نکرد .برای همین در را روی هم گذاشتم و عقب گرد کردم .
روی تنها صندلی که در اتاق بود نشسته و با دستهایش بازی میکرد.بزاقم را به زور پایین فرستادم و من هم روبرویش ،روی نشستم.چادرم را تا جایی که ممکن بود ،پایین کشیدم!طره ی موهایم که با لجاجت بیرون افتاده بودند را پشت گوشم جا زدم و دم عمیقی گرفتم !
حس کردم در اتاق اکسیژن وجود ندارد و تمامش خلا است !تا به این روز هیچوقت خودم را در برابر مردی اینگونه عاجز حس نکرده بودم .صدایش *نو ا زش * وار ،در گوشم افتاد :
_دلربا خانوم ؟
اسمم را صدا زد ؟او گفت دلربا خانم ؟او بود که اینطور قسمت "ربای"اسمم را غلیظ و کشیده تلفظ کرد ؟او بود یا من توهم زده ام ؟
متوجه نگاه بهت زده ام شد و بار دیگر صدایش را شنیدم :
_گوشتون با منه ؟
سرم را چندبار به نشانه ی تاکید تکان دادم و گفتم "
_بله !بفرمایید .
_فکر میکنم تا الان دیگه متوجه علاقه من به خودتون شده باشین.
مغزم سوت کشید !متوجه چه چیزی ؟!علاقه او ؟یعنی آن گل هایی که هرروز پشت پنجره ی اتاقم میگذاشت نشان از علاقه اش داشت ؟
سکوت کردم .چه میتوانستم بگویم ؟
_میدونم هردومون سنمون کمه ،اما نگران بودم اگه زودتر عجله نکنم از دستتون بدم .
این پسر چطور انقدر ماهرانه با تک تک کلماتش،روح و روان مرا به بازی بگیرد ؟
پاسخ
 سپاس شده توسط StephenHen
#4
تنها گفتم:
_بله .درسته .
_میشه به من نگاه کنید ؟
با ترس سرم را بالا آوردم و در سبز چشمانش خیره شدم .چرا انقدر سبز بودند که نتوانم بیشتر از چند ثانیه نگاهشان کنم ؟
چندثانیه طولانی گذشت و او تنها نگاهم کرد .من اما نگاهم را به جایی میان گردن و گلویش دوخته بودم تا از آنهمه شرم ،آب نشوم !
_دوست دارم انتظاراتتونو از همسرتون بدونم.
گوشت داخل لپم را به دندان کشیدم و گاز گرفتم.انظاراتم ؟انتظار من از همسر زندگی ام تنها این بود که او "برهان سخایی" باشد !
گلوی خشک شده ام را کمی صاف کردم و گفتم :
_خب ..من توقع زیادی ندارم .فقط میخوام باهام صادق باشه و دوستم داشته باشه .
این جمله ی طولانی را با جان کندن به زبان آوردم.هر لحظه حس میکردم صدایم میگیرد و آبرویم میرود !
نگاه رضایت مندی به چشمانم انداخت و گفت :
_همین ؟مثل بقیه ی دخترا پول و خونه و ماشین و تحصیلات عالیه براتون مهم نیست ؟
سرم را پایین انداختم و گل های قالی را رج زدم .
_بنظر من همه اینارو میشه تو مرور زمان بدست آورد ولی کسی که صداقت نداشته باشه و دروغ تو رگ و پی اش جا گرفته باشه ،هیچوقت درست بشو نیست .
_منم از اینهمه سادگی و متانت شما خوشم اومد که جرئت کردم بیام خواستگاری .
از خوشی ،رو به موت بودم !خدایا کمک کن امروز را طاقت بیاورم !
_راستش من الان اونقدر پول ندارم که خونه بخرم .ولی دارم حسابی کار میکنم .تا فوق دیپلم خوندم ،اما بعدش رفتم سراغ پول در آوردن ،خداروشکر تا الانم تونستم نیازهای خودمو برآورده کنم .
نگاهم را ارام بالا اوردم .دوباره حرف زد:
_ولی ازین به بعد باید بیشتر کار کنم .چون میشیم دو نفر .
کاش برهان انقدر احساس مالکیت رویم نمیکرد ،کاش کمی مرا در نظر میگرفت که هرلحظه نزدیک بود از اینهمه خوشی پس بیفتم !
زبانم را چرخاندم و گفتم :
_من فقط یه شرط دارم .
یک تای ابرویش بالا رفت :
_چه شرطی ؟
_میخوام درسمو ادامه بدم و برم دانشگاه .
توقع داشتم فوراً قبول کند ،اما در فکر فرو رفت .برای راضی تر کردنش گفتم :
_نگران خرج و مخارجش نباشید .حسابی میخونم تا دانشگاه دولتی قبول بشم .
انگار برگ برنده ای پیدا کرده بود.چون گفت :
_ولی اگه قبول نشدی یا راه دور قبول شدی نمیتونی درس بخونی ،قبوله ؟
میان عقل و احساسم گیر افتادم .انقدر به خودم اطمینان داشتم که بتوانم دولتی قبول بشوم ؛اما درصدی را هم به قبول نشدنم اختصاص دادم.
ترسیدم اگر بگویم قبول نیست ،دیگر مرا نخواهد یا فکر کند دختر یک دنده ای هستم ؛ترسیدم از دستش بدهم ،برای همین گفتم :
پاسخ
#5
_قبوله .
**
بعد از اینکه خانواده سخایی رفتند ؛خود را به اتاقم رساندم. هم هیجان داشتم ،هم استرس .نگران بودم که اگر برهان با درس خواندن من مخالفت میکرد ،چه گلی به سرم میگرفتم ؟
در این فکر ها بودم که در با صدای بلندی باز شد و پریزاد خود را داخل اتاق انداخت !
_خب توضیح بده چی شد ؟ کی شد ؟زود باش بگو منتظرم !
چادرم را از سرم دراوردم و روی تخت گذاشتم.
_حرف زدیم . گفتم میخوام درس بخونم اما مشخص بود زیاد راضی نیست .ولی من شرط گذاشتم .
چشم هایش را چرخ داد و گفت :
_اه اه !چه پررو !هنوز نیومده داره غدبازی درمیاره .خاک بر سر ساده ت !مگ قحطی شوهره ؟
دستم را روی گردنم کشیدم و گفتم :
_شوهر هست اما اونا برهان نیستن .
نزدیکم شد و با انگشت اشاره اش ،پیشانی ام را نشانه گرفت :
_اینجات کار نمیکنه .آمپر سوزونده !با دو تا شاخه گل و چندتا نگاه خرت کرد رفت ؟!
چشمهای سبزش جلوی چشمهایم ظاهر شدند .چشمهایش خرم کرده بودند !
_بغیر از اون پسر خوبیه .
لبخند ژکوندی زد و گفت :
_از کجا میدونی ؟دوست دانیاله درست ولی تو که نمیشناسیش .تو ظاهر همه خوبن .انقدرم بی عرضه ای که نتونستی چن وقت باهاش مراوده کنی !
_تو که میدونی اهلش نبودم !
آدامسش را به شدت جویید :
_مگه اهل بودن میخواد ؟چندبار میرفتین بیرون حداقل چند کلمه حرف میزدین !بابا شاید پسره مورد دار باشه !
چشم غره ای برایش رفتم و خواستم چیزی بگویم که صدای باز شدن در اتاق آمد .پریزاد روی صندلی ای که چندی قبل برهان نشسته بود لم داده بود و نیم سانت هم جابجا نشد .
صدای دانیال ،او را از جا پراند !
_میشه بگی امشب چرا انقدر بلبل زبونی کردی ؟
صاف روی صندلی نشست و فکش از جویدن بازایستاد !چهره ی درهم دانیال نشان از عصبانیتش داشت ،لحظه ای نگاهش رنگ ترس گرفت اما زود موضعش را حفظ کرد.
_میشه بگی به شما چه ربطی داره ؟
فک دانیال جابجا شد .قدمی به جلو برداشت و گفت :
_آبرو برامون نذاشتین !هرچند میدونم همش زیر سر تویه پریزاد خانوم !
پریزاد تندی از روی صندلی بلند شد و رخ به رخ دانیال ایستاد !
_حرف زدن تو دهات شما جرمه ؟
چشم های دانیال وق زده بیرون آمد !با نگاهم به پریزاد التماس کردم اما امکان نداشت او کم بیاورد !گفتم :
_داداش پریزاد تقصیری نداشت .من خندیدم نه اون .
نگاه دانیال اینبار مرا نشانه گرفت :
_من میدونم تو بی دلیل تو مجلس به این مهمی نمیخندی!
باز به پریزاد نگاه کرد و اینبار با لحن مسخره ای رو به او گفت :
_واقعا تورو پری زاییده ؟!بیشتر بهت میخوره دیو زاد باشی !
خنده ام گرفت اما زود خودم را کنترل کردم .پره های بینی پریزاد باز و بسته میشد و چشمهایش از حدقه در آمده بود .
در یک حرکت ،با کف دست تخت سینه دانیال کوبید و گفت :
_آره دیو زادم !حالام برو کنار تا این دیو خشن نخوردتت !
این را گفت و در مقابل چشم های متعجب دانیال و منی که از خنده رو به انفجار بودم ،اتاق را ترک کرد .
دانیال نگاهی به من انداخت و با بهت گفت :
_این دیگه کیه !
پاسخ
 سپاس شده توسط Bettymiz


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 2 مهمان