رتبه موضوع:
  • 11 رای - 2.73 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان عاشقانه های امیر و نرگس
#11
قسمت 10

كارهاي مربوط به عروسي شروع شد‏، چون پدر و مادر من سنشان كمي زياد بود بيشتر زحمت گرد مادر نرگس بود كه با جديت و علاقه امور مربوطه را دنبال ميكرد. منكه در آمريكا بودم و از دور فقط خبرها را ميشنيدم.
بليط رفت و برگشت به ايران را بايد از يك ماه قبل تهيه ميكردم. به يك آژانس هواپيمايي ايراني در آمريكا زنگ زدم و بليط اصلاَ گير نميومد چون پروازهاي خارجي ايران بسيار محدوده. خلاصه بعد از يك هفته يه بليط به قيمت حدوداَ 1000 دلار رزرو كردم. پرواز تا آمستردام از طريق خط هوايي klm بود و از آمستردام به تهران از طريق ايران اير. چند روز بعد به سفارت هلند رفتم تا ويزاي ترانزيت بگيرم و آنها ويزاي بازگشت به امريكا از من ميخواستند كه من نداشتم. هر چه برايشان توضيح دادم فايده نداشت و بخرجشان نميرفت تا اينكه يه كله گندشون اومد و به من قول داد كه اگه با ويزاي امريكا بيام حتماَ به من ويزاي ترانزيت ميده.
بليط هواپيما تا لس آنجلس رو هم بايد زودتر ميخريدم . يه بليط گرفتم براي كه زمانش 8 هفته بعد از زمان مصاحبم بود و دائم نگران بودم كه اگه ويزام تا اون موقع حاضر نباشه دوباره پول بليط هواپيمام از بين نيره. از مصاحبم 6 هفته كه گذشت به سفارت آمريكا در شهر تيجوانا زنگ زدم و اونها بهم گفتند كه ويزام حاضره و من ميتونم هر روز كه بخوام در طول 6 ماه آينده برم و ويزامو بگيرم. خيلي خوشحال شدم و به نرگس زنگ زدم. به آژانس هواپيمايي هم زنگ زدم و تاريخ بليط را قطعي كردم. قرار روز حنابندان و عروسي گذاشته شد. و كليه مقدمات آماده بود و فقط چند تا امتحان پايان ترم بود كه بايد از شرشون خلاص ميشدم. منكه تا آن موقع به آنهايي كه عشق و عاشقي جلوي درس خواندشان را ميگيرد لقب بي اراده و تنبل ميدادم ‏، بد جوري گير افتاده بودم. اصلاَ نميتونستم درس بخونم و دائم ميرفتم تو فكر و خيال. اون ترم هم نمرات خوبي نگرفتم.
خلاصه امتحانات تموم شد و موقع رفتن به لس آنجلس. هم اتاقيم از اون دوستش كه تو لس آنجلس پهلوش رفته بود كمي پول طلبكار بود و اون هم براي دادن پولش هي امروز و فردا ميكرد و اين مسئله هم اتاقيمو خيلي عصباني كرده بود. بهش گفتم تو كه پول تو حسابت زياد نيست چرا به ديگران پول قرض ميدي؟ و اون در جوابم گفت همش تقصير توئه. گفتم چرا تقصير من؟ منكه نه سر پيازم و نه ته پياز. و اون گفت تو كه اومدي لس آنجلس اون شب خونش بوديم من بهش مديون شدم و وقتي ازم خواست بهش پول قرض بدم من نتونستم نه بگم. منم گفتم مرد حسابي دوستت خودش منو دعوت كرد و اون گفت دوستم يه تعارف كرد و تو هم اومدي. خلاصه كلي حرفمون شد. منم به هم اتاقيم گفتم نگران نباش من اين دفعه مزاحمت نميشم برو با اون دوست با معرفتت خوش باش.
رفتيم لس آنجلس با دلخوري و وقتي رسيديم اونجا من منتظر نادر بودم كه قرار بود بياد دنبالم و هم اتاقيمم منتظر دوستش. دوست هم اتاقيم زودتر اومد و به من تعارف كرد كه برم خونشون و اون در جواب گفت دفعه پيشم كه اومدي و همشو خونه من نبودي اشتباه كردي اين دفعه بايد بياي خونه خودم و در حاليكه هم اتاقيم به دوستش ميگفت بابا بهش اصرار نكن خوب ولي اون گوش نميداد و شيشه عقب ماشينشو باز كرد و چمدون منو انداخت تو ماشينش و گفت حالا هر جا ميخواي برو. در همين حين يه بنز سفيد آخرين مدل با شيشه هاي دودي پشتمون وايستاد و چند تا بوق زد و منكه فكر كردم راهو بند اورديم اومدم به راننده بنزه بگم كه الان ميريم كه ديدم نادر از ماشين پياده شد و بشوخي گفت : خوشتيپ بزن بريم وگاس. خلاصه هم اتاقيم كلي دماغش سوخت و من كلي حال كردم.
خوشبختانه نادر خودش خسته بود و حال وگاس رفتن نداشت. رفتم خونه نادر اينها و يكي دو روز اونجا بودم و با هم اتاقيم قرار گذاشته بوديم كه اين دفعه شب بريم مكزيك تو تيجوانا تويه يه هتل كه صبح ديگه رانندگي نداشته باشيم و بعد الظهر روزي كه قرار بود بريم سفارت هم اتاقيم و دوستش اومدن دنبالم و ما به سمت مرز حركت كرديم. ماشينو تو آمريكا لب مرز پارك كرديم و سه نفري رفتيم اونور مرز و يه هتل گرفتيم.
وقتي فكر ميكردم كه 4 روز ديگه ايرانم و نرگس عزيزمو ميبينم و اينكه 10 روز ديگه عروسيمه ميرفتم تو رويا. صبح رفتيم سفارت و دم در يه يارو بود كه رسيدي رو كه دفعه قبل بهمون داده بودن رو ميگرفت و ميرفت تو چك ميكرد. ما هم پشت در ميله اي سفارت كه يه سرباز گردن كلفت مكزيكي دمش وايستاده بود منتظر شديم. من و هم اتاقيمم رسيدهامونو داديم و 5 دقيقه بعد يه خانمه اومد. اسم دوستمو صدا كرد و بهش گفت بره تو و رسيد منو بهم پس داد و گفت ويزاي شما آماده نيست. من گفتم يعني چي اماده نيست؟ من بهتون زنگ زدم و گفتين كه آمادست و بدون اينكه متوجه باشم صدامو بلند كرده بودم و خانمه هم به آرومي ولي با عصبانيت گفت ويزاي شما آماده نيست و من كاري نميتونم بكنم. اينو كه شنيدم بي اختيار شروع كردم به داد و بيداد كردن و اون سربازه يقمو گرفت منو پرت كرد زمين و من مثل ديوونه ها پاشدم و ديدم كه با باتون آماده بالاي سرم وايستاده داشتم فكر ميكردم كه يه لگد حسابي به يارو بزنم كه خوشبختانه دوست هم اتاقيم كه اونجا بود جلومو گرفت و قبل از اينكه مسئله خرابتر بشه منو آروم كرد. بعد رفت دم در و از من قول گرفت كه جلو نيام و من ديدم كه با اون خانمه كمي صحبت كرد و برگشت. يه شماره تلفن بود كه ميشد باهاش به سفارت زنگ زد. منهم زنگ زدم و در حالي كه خودمو بشدت كنترل ميكردم باهاشون صحبت كردم. و بهم گفتن كه تائيد ويزايي كه شما از قبرس گرفتين هنوز نيومده و من كاري براتون نميتونم بكنم. من گفتم آخه من بهتون زنگ زدم و خودتون گفتين همه ويزام حاضره. خانمه پرسيد اون كسي كه شما باهاش صحبت كردين اسمش چي بود و من اسم اون طرف رو نپرسيده بودم. خلاصه چاره اي نبود و خانمه گفت كه چهار هفته بعد دوباره رنگ بزنم. هم اتاقيم ويزاشو گرفت و ما در حاليكه اون خوشحال بود و من از ناراحتي نميدونستم چيكار كنم از لس آنجلس برگشتيم.
از زور ناراحتي نميدونستم چيكار كنم. بسرم زده بود كه برگردم ايران و بعد موقع برگشت براي ويزا اقدام كنم اما بعدش تصميمم عوض شد. بعد از كلي كلنجار رفتن با خودم به خونه نرگس اينها زنگ زدم و چون نرگس خونه نبود به مادر نرگس خبر دادم. به سفارت آمريكا ايميل زدم و اونها بهم گفتن كه صحت ويزايي كه من دفعه قبل از قبرس گرفتم هنوز تاييد نشده و تا 4 هفته ديگه نتيجه معلوم ميشه. من نميدونم با اين همه سيستمهاي كامپيوتري اين كار بايد اينقدر طول بكشه؟!
زنگ زدم و بليطي رو كه براي سفر به ايران خريده بودم ، كنسل كردم و اونها هم منو 250 دلار نازنين جريمه كردن. هم اتاقيم رفت ايران و من تنها موندم. تو ايران بهش كلي خوش گذشت و مامانم براش يه مهموني داد كه نرگس و همه دوستاي نزديكم بودن.
4 هفته هم صبر كردم و بعد دوباره زنگ زدم سفارت آمريكا و يه زنه كه لهجه مكزيكي غليظي داشت بهم گفت كه ويزام حاضره و من تا اومدم بگم شما كه دفعه پيش هم همينو گفتين گوشي رو گذاشت. رفتم پهلوي عموم و از اون خواستم كه از طرف من زنگ بزنه و مطمئن بشه كه اين دفعه ويزام حاضره، چون هم عموم انگليسي خيلي بهتر حرف ميزد و هم اينكه بهتر از من بلد بود با اينجور مسائل برخورد كنه.
عموم زنگ زد سفارت آمريكا و دوباره همون زنه جواب داد و عموم گفت كه اصلاَ نميخواد با اون صحبت كنه و ميخواد با سوپروايزر اون و با يه آمريكايي صحبت كنه. بعد از اينكه ما رو 15 دقيقه پشت تلفن منتظر گذاشت عموم با يه يارو كه ظاهرا كاره مهمي اونجا بود صحبت كرد و به يارو گفت كه اين دانشجوي منه و ما مشغول يه كار تحقيقاتي هستيم و اگه ويزاش حاضر نيست من نميخوام تا اونجا بياد و يارو هم گفت تاييد ويزاش از قبرس اومده و همه چي حاضره و بياد و ويزاشو بگيره و عموم اسم يارو رو پرسيد و يارو گفت كه بخاطر مسائل امنيتي نميتونه اسمشو بگه!!!
بليط هواپيمامو خريدم و پرواز رفت رو پنجشنبه شب گرفتم و پرواز برگشت رو براي جمعه شب. ديگه حال اينكه بخوام خونه كسي برم رو نداشتم. برنامم اين بود كه نصفه شب كه رسيدم لس آنجلس برم ماشين كرايه كنم و همون موقع برم سمت سانتيگو تا به ترافيك نخورم و شب رو توي يه هتل توي سانتيگو بمونم (چون همونطور كه قبلا گفتم سانتيگو خيلي به مرز نزديكه) و صبح برم مكزيك و بعد از گرفتن ويزا برگردم لس آنجلس و سوار هواپيما بشم و برگردم خونه. يه برنامه فشرده فشرده.
بعد از خريدن بليط هواپيما رفتم تا هتل رزرو كنم و يه هتل يه ستاره رزرو كردم به 60 دلار. بعد يكي از دوستام گفت كه يه وب سايتي هست بنام priceline.com كه توش مشخصات هتلي رو كه ميخواي ميدي و قيمتي رو هم خودت تعيين ميكني ، يعني ميگي من يه هتل با اين مشخصات ميخوام و اينقدر هم حاضرم بپردازم و اون وب سايت ميگرده و اگه هتلي با اين شرايط پيدا كنه ايميل بهتون ميزنه . البته مشخصات كرديت كارتتونو ميگيره و اگه بتونه چيزي پيدا كنه ديگه شما حق كنسل كردن ندارين. منم رفتم و گفتم يه هتل ميخوام تو سانتيگو و 30 دلار هم بيشتر حاضر نيستم بدم و در كمال تعجب بعد از 15 دقيقه يه ايميل گرفتم كه يه هتل برام پيدا كرده. منم زنگ زدم و اون يكي هتل رو كنسل كردم. آدرس هتل رو هم از رو اينترنت در آوردم و مسير رو هم از ياهو گرفتم و آماده رفتن شدم.
روز پنجشنبه عصر با يه كيف كوچولو عازم فرودگاه شدم و به نرگس هم نگفتم تا الكي دلش شور نزنه. هواپيما دو ساعت تاخير داشت و من حدود ساعت 1 نيمه شب رسيدم لس آنجلس. از طرف اون شركتي كه ماشين رو ازش كرايه كرده بودم اومدن دنبالم و بعد از پر كردن فرمها ماشينو تحويل گرفتم.
جالب اينكه وقتي فرم رو امضا كردم به يارو اشتباهاً به فارسي گفتم: ممنون و يارو هم بفارسي گفت: شما ايراني هستين؟ يارو خودش مدير اونجا بود و برام پارتي بازي كرد و يه ماشين نو بهم داد.
احساسي كه اونشب داشتم احساس زيبايي بود. تنها توي بزرگراه خلوت داشتم گاز ميدادم و به تنها چيزي كه فكر ميكردم نرگس بود. فكر كنم حدود 150 مايل (240 كيلومتر) راه بود و حال بخصوصي داشتم و دائم شعرهاي مختلفي رو براي خودم مرور ميكردم. شعرهايي مثل : كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها و يا در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم ، سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور. البته من همونجا اين بيت رو بصورت زير تغيير دادم:
در اتوبان گر به شوق نرگست گاز ميدهي
سرزنشها گر كند راه درازت غم مخور.
خلاصه حدود ساعت 4 صبح رسيدم هتل. نميدونم جريان چي بود كه اون هتل رو به من 30 دلار كرايه داده بودن. يه هتل 5 ستاره و خيلي شيك بود كه قيمت اطاقاش از 140 دلار شروع ميشد. تازه به من اطاق نداده بودن ، سوييت داده بودن. رفتم تو رختخواب ولي اصلا خوابم نبرد با خودم كلي تا صبح كلنجار رفتم. ساعت 7 صبح وسايلم رو جمع كردم و رفتم كه تسويه حساب كنم و ديدم اونجا نوشته فلان فرم رو پر كنيد تا دفعه بعد 10% تخفيف بهتون بديم و من از يارو پرسيدم اگه اين فرمو پر كنم دفعه بعد بايد 27 دلار بدم كه يارو يه نگاه عاقل اندر سفيه بهم انداخت و گفت اون سوييتي كه شما گرفتين قيمتش بيشتر از 200 دلاره.
براي سفارت ساعت 11 وقت داشتم و صبحانه هتل مجاني بود. جاتون خالي عجب صبحانه اي. هر چي كه دلتون بخواد براي صبحانه بود. منم سر صبر نشستم صبحانه خوردم و بعد راه افتادم سمت مرز.
مثل دفعه قبل ماشين رو تو آمريكا پارك كردم و رفتم تو مكزيك و يه تاكسي گرفتم و رفتم سفارت. اين دفعه رام دادن تو و بعد از حدود نيم ساعت معطلي رفتيم تو ساختمون سفارت و پاسپورتم رو تحويل دادم. جالب اين بود كه بعد از اينكه پاسپورت رو چك ميكردن اونها رو پس ميدادن ولي يارو پاسپورت منو كه چك كرد اونو بهم پس نداد و بهم گفت كه تو صف وايستم و گفت كه خودش پاسپورت رو ميبره به كنسول ميده. شايد چون من ايراني بودم اينكارو كرد.دلم يه كم شور ميزد، تو صف همه پاسپورتاشون دستشون بود الا من.
خلاصه نوبت من شد و يارو ازم پاسپورت خواست و من گفتم كه پاسپورتم بايد دست شما باشه و يارو گفت: من اينجا هيچ پاسپورتي ندارم

ــ ــ نرگس:
#12
قسمت 11

و اما حال و اوضای من بيچاره تو ايران : همه ما از اينكه امير قراره بياد خيلي خوشحال بوديم ‏، مادر و پدر امير از دو جهت خوشحال بودن يكي از اين جهت كه پسرشون داشت عروسي ميكرد و ديگه اينكه توي يك سالي كه امير نبود خيلي تنها بودن و اين اولين بار بود كه امير براي مدتي طولاني ازشون دور بود. از نصفه شب ما كه همزمان با بعدالظهر امير اينها ميشد منتظر تلفن امير بودم چون ميدونستم كه قراره طرفهاي ظهر بره سفارت و ويزاشو بگيره. تا صبح از زور دلشوره 100 مرتبه از خواب پريدم اما خبري از امير نشد. صبح شد و من رفتم سر كار و حدوداي ظهر بود كه مادر امير زنگ زد سر كارم و بعد از حال و احوال پرسي بهم گفت: نرگس چون ميخوام يه چيزي بهت بگم ولي بايد قول بدي كه ناراحت نشي و خودتو كنترل كني. من با شنيدن اين جمله ضربان قلبم رفت بالا و با من من گفتم : آخه چي هست كه بايد قول بدم ناراحت نشم؟ (در فاصله اي كه اين حرفو ميزدم هزار تا فكر بد بسرم اومد و همش نگران بودم كه نكنه بلايي سر امير اومده باشه) و مامان امير گفت: اومدن امير يك ماه به تاخير افتاده ، چون ويزاش هنوز حاضر نيست و بهش گفتن كه يك ماه ديگه بايد بره تا ويزاشو بهش بدن و من با نگراني پرسيدم : يعني امير نمياد؟ و مامان امير با كمي مكث گفت: مياد انشاله، توي سفارت بهش نگفتن كه بهت ويزا نميديم بهش گفتن ويزات هنوز حاضر نيست. وقتي مامان امير اين حرفها رو داشت ميزد احساس كردم كه حالم داره بهم ميخوره و دارم بالا ميارم.
بعد از اينكه با مامان امير خداحافظي كردم ، بغض گلومو گرفته بود و يه ليوان آب خوردم و رفتم به مامانم زنگ زدم.
نرگس: الو مامان ، سلام
مامان نرگس: سلام گلم ، چطوري؟
نرگس: خوبم (با بغض)
مامان نرگس: مامان امير بهت زنگ زد؟
نرگس: آره ، به تو هم زنگ زد؟
مامان نرگس: آره اول خود امير زنگ زد ، بچه ام (امير) داشت اونور خط از ناراحتي سكته ميكرد و من بهش گفتم مامان جان نگران نباش حالا انشاله دفعه بعد كه رفتي بهت ويزا ميدن.
نرگس: جون مامان نگفت كه نمياد
مامان نرگس: نه به مرگ تو. بهش گفتن كه يه ماه ديگه بياد (و تمام حرفهاي مامان امير رو تكرار كرد)
نرگس: (در حاليكه داشت گريه ام ميگرفت) باشه من الان ديگه بيشتر نميتونم حرف بزنم، يه ساعت ديگه ميام خونه.
مامانم بعد از تماس امير سريع به مامان امير زنگ زد و هيچ كدومشون زير بار نميرفت كه اين خبرو به من بده. كار باباي امير از همه با مزه تر بود ، وسط تلفن مامان من و مامان امير سريع از خونه جيم شده بود كه يه وقت مسئوليت گردنش نيوفته.
تو اين حال كه همه ما ناراحت بوديم ، حرفهاي ناپدريم قوز بالا قوز شده بود. عوض اينكه ما رو دلداري بده دائم ميگفت: من از اولش ميدونستم كه اين پسره اومدني نيست. چطوره كه به هم اطاقيش ويزا دادن و به اين ندادن؟ يعني مملكت اونجا اينقدر بي در و پيكر و بي قانونه؟ مامانم هم دائم ميگفت به قانون ربطي نداره لابد يه مشكلي پيش اومده. روزي هزار نفر ميرن سفارت بهشون ويزا نميدن ، اينم روش. پسره اونور خط داشت سكته ميكرد وقتي داشت ميگفت كه بهش ويزا ندادن حالا تو ميگي اصلا نميخواسته بياد؟ و اينجور حرفها.
راستشو بخواين ناپدريم همچين از اين مسئله ناراحت نبود براي اينكه امير از همه نظر دامادش (شوهر دخترش) بالاتر بود و بقول معروف يه جورايي به امير حسودي ميكرد و كارهايي هم كه پدر و مادر امير ميكردند كه مخالف آداب معاشرت معمول جامعه ما بود بهانه لازم رو براي سر كوفت زدن به امير خانوادش ميداد ميداد.
من و مادرم تا اون موقع هيچ وقت چنين رفتارهايي از ناپدريم نديده بوديم ، بقول معروف داشت اون روي خودشو نشون ميداد. تو اين گيرو دار من بيچاره امتحان آخر ترم داشتم و به تعويق افتادن اومدن امير تنها حسني كه براي من داشت اين بود كه بعد از تمام شدن امتحاناتم ميومد ولي همونطور كه گفتم در اونصورت امير مجبور ميشد از كارش تو دانشگاه يه مرخصي طولاني بگيره كه همچين صورت خوشي براش نداشت.
توي اون شرايط هيچ كس نميتونست آرومم كنه ، خيليها كه از زور حسودي هي زخم زبون ميزدن. مثلاَ يكي از آشناهامون كه دختري همسن و سال من بود يه بار بهم گفت: حالا خودمونيم، دوست دختر آمريكاييش بهش ويزا نداد يا سفارت؟ تو لحظه فقط دلم ميخواست بزنم تو دهنش.
خلاصه كه شرايط خيلي بدي بود و ما مجبور شديم تاريخ عروسي رو عقب بندازيم ، البته اينبار تصميم گرفتيم بعد از اينكه امير ويزاشو گرفت تاريخ صد در صد رو معلوم كنيم.
ــ ــ امیر:
خلاصه نوبت من شد و يارو ازم پاسپورت خواست و من گفتم كه پاسپورتم بايد دست شما باشه و يارو گفت: من اينجا هيچ پاسپورتي ندارم
آقا منو ميگي زبونم بند اومده بود و نميدونستم چي بگم. يارو گفت بزار برم بپرسم و بعد از چند دقيقه اي اومد در حاليكه پاسپورت من دستش بود. نفس راحتي كشيدم و يارو بهم گفت كه ساعت 3 بعدالظهر برگردم و پاسپورت و ويزامو بگيرم.
ساعت حدود 11:30 صبح بود و من وقت كافي براي ناهار داشتم. آدرس يه رستوران مكزيكي رو گرفتم ، آخه من غذاي مكزيكي خيلي دوست دارم. مخصوصا يه غذا دارن بنام بوريتو كه يه مقدار گوشت تيكه تيكه شده رو با برنج ، لوبيا ، پنير و خلاصه هر چي كه دستشون بياد رو توي نون ترتيلا (شبيه نون لواشه ولي گرده) ميپيچين. من اينقدر ذوق داشتم كه تو مكزيك از يارو پرسيده بودم غذاي مكزيكي كجا ميتونم پيدا كنم.
رستورانه نزديك سفارت بود ، منم تو رستوران يه بادي به غبغب انداختم و پرسيدم: دلار آمريكايي قبول ميكنين؟
دلم ميخواست داد بزنم و به همه بگم كه دارم ميرم نرگسمو ببينم و با هم عروسي كنيم. يه پسر فرانسوي هم با من تو سفارت بود و با دوست دخترش اومده بود. اونم اومد تو همون رستوران. منم فرصتو از دست ندادم و گرفتمش به حرف و دائم از عشق و اينجور چيزها حرف ميزدم. نميدونم چقدر باهاش حرف زدم ولي فكر كنم بيچارش كردم.
نزديكيهاي ساعت 3 برگشتيم سفارت و پاسپورتامونو تحويل گرفتيم. دو تا نكته جالب پيش اومد. اولا اينكه به ايرانيها معمولا ويزاي تك ورود ميدن ولي ويزاي من دو وروده بود !! و به اون پسر فرانسويه ويزاي 10 ساله دادن !!
برگشتم تو امريكا و اولين كاري كه كردم زنگ زدن به نرگس بود. نرگس كه انتظار شنيدن اين خبر رو نداشت خيلي خوشحال شد و يه جيغ بنفش كشيد. سوار ماشين شدم و به سمت لس آنجلس راه افتادم.
ساعت حدود 11 شب سوار هواپيما شدم و تو هواپيما يه دختر پاكستاني كه حدود 30 سال سن داشت بقلم نشسته بود. قيافه اي غم زده داشت و داشت قران ميخوند و من داشتم دائم با حلقه ام بازي ميكردم. آخه نرگس از ايران برام يه حلقه طلا فرستاده بود كه من هميشه دستم ميكردم.
البته اون حلقه، حلقه دومي بود كه نرگس برام فرستاده بود. يه روز كه داشتم كتلت درست ميكردم حلقمو در آوردم و گذاشتم تو بشقاب كه راحتتر كار كنم و پوست سيب زمينيها رو هم توي همون بشقاب گذاشتم و حلقه رو با پوست سيب زمينيها انداختم تو سطل زباله و از اونجا تو شوت.
خلاصه دختره ازم پرسيد كه ازدواج كردم يا نه؟ و من جريان رو بصورت خلاصه براش تعريف كردم. اشك تو چشماش جمع شده بود و اونم داستانشو برام تعريف كرد. ميگفت كه شوهر اونم چند سال پيش عاشقش بوده و از پاكستان اومده و با هم ازدواج كردن و در آمريكا زندگي ميكنند. اما مشكلش اين بود كه مادر پسره هم با اونها زندگي ميكرد و دائم براشون مشكل درست ميكرد و پسره هم هميشه طرف مادرشو ميگرفته. دختره داشت ميرفت كه برنامه طلاقشو درست كنه و داشته استخاره ميكرده كه طلاق بگيره يا نه؟
مثلاَ ميگفت كه مادر شوهرش يه بار به اون گفته بدكاره و دختره اين حرفو يه روز كه شوهرش خسته از كار اومده بوده بهش ميگه و شوهرش در جواب ميگه مادرم منظورش شايد يه چيز ديگه بوده و يا اينكه تو حتماَ يه كار خيلي بدي كردي كه مستحق اين حرف بودي.
من به دختره گفتم عوض اينكه با عصبانيت به شوهرت اينو بگي صبر ميكردي و در يك موقعيت مناسب ازش ميپرسيدي كه اگه كسي بهم بگه بدكاره تو باهاش چيكار ميكني؟ و بعد به نرمي ميگفتي كه اين حرفو از مادرش شنيدي. خلاصه با اينكه خيلي خسته بودم در تمام طول پرواز باهاش حرف زدم و راضيش كردم كه سعي كنه مسايل رو با روشي جديد حل كنه و دائم ميگفت كه تو رو خدا فرستاده كه راه جديدي جلوي پاي من باز بشه. خلاصه همه لقبي بهم داده شده بود جز فرستاده خدا جهت حل مشكلات زناشويي.
بليطمو اينبار از خط هوايي تركيه خريدم تا مشكل ويزاي ترانزيت نداشته باشم. سر كارمم صحبت كردم و خوشبختانه اونا با مرخصيم موافقت كردن. ديگه همه سر كارم ميدونستن كه دارم ميرم عروسي كنم.
قرار روز حنابندان و عروسي هم گذاشته شد و همچنين دهن بعضيها هم بسته شد. شبي كه فرداش پرواز داشتم تو حياط دانشگاه با چند تا از بچه ها داشتيم چايي ميخورديم. يكي از دخترهاي ايراني اونجا كه سي و چند سالي داشت و هنوز مجرد بود با لحني خاص گفت: خدا به آدم شانس بده، نرگس خيلي دختر خوش شانسيه كه يه پسر بخاطرش داره از آمريكا برميگرده ايران. منم بهش گفتم اينو در نظر داشته باش كه اين مسئله تنها شانس نيست و در واقع اينجا كسي كه خوش شانسه منم ، برگشتن من ربطي به شانس و يا اينكه من آدم خوبيم نداره. اين خوبي نرگسه كه همه اين مسائل رو باعث شده. متاسفانه كم نيستن دخترها و پسرهايي كه دست رو دست ميزارن و نه تنها دنبال عشق واقعي نميگردن بلكه به موقعيتهايي هم كه براشون پيش مياد لگد ميزنن و بعد كه پيداش نميكنن ميگن ما بد شانسيم.
سوار هواپيما شدم و هواپيما ساعت 11 صبح در استانبول به زمين نشست. رفتم يه كباب تركي حسابي خوردم و از يارو پرسيدم چقدر شد؟ و يارو گفت 5 ميليون. من كه نميدونستم پول تركيه چقدر در برابر دلار كم ارزشه با ترس و لزر از بارو پرسيدم يعني چند دلار؟ و يارو گفت 4 دلار. يه پنج دلاري به يارو دادم و يارو كلي حالز كرد.
چون هر دو پروازم با خط هواپيمايي تركيه بود بين دو پرواز ما رو بردن هتل و من بعد از ناهار يه چرت حسابي زدم. نصفه شب ماشين اومد دنبالمون و ما رو برد فرودگاه. از فرودگاه به نرگس زنگ زدم و سوار هواپيما شدم.
بعد از چند ساعت خلبان اعلام كرد كه تا چند دقيقه ديگر در فرودگاه مهرآباد بزمين خواهد نشست. برج زيباي آزادي از دور ديده ميشد. از اينكه دوباره ميخواستم نرگسو ببينم پوست نميگنجيدم. انشاله خدا از اين لحظات زيبا قسمت شما هم بكنه.
ــ ــ نرگس:
مشغول دادن امتحانات آخر ترم بودم. خيلي حواسم پرت بود ، هم دلشوره داشتم و هم هيجان. دائم با حرفهاي ناپدريم و ايرادهايي كه از خانواده امير ميگرفت آزرده ميشدم. هيچ وقت فكر نميكردم كه ناپدريم اخلاقهاي اينطوري داشته باشه. مامانم بيچاره شده بود سپر بلا و يكسره بايد ناپدريمو آروم ميكرد. همه درسهام بجز يكيش پاس شد. خوشحال بودم كه از 18 واحد 15 تا رو لااقل پاس كردم، با اون شرايط همون هم غنيمت بود.
خلاصه روز اومدن امير شد ، از خوشحالي داشتم پر در مياوردم. رفتم يه مانتو شلوار نو خريدم و يه بلوز خوشگل هم پوشيدم تا وقتي كه از فرودگاه اومديم خونه وقتي امير بعد مدتها منو ميبينه خوشگل باشم. پرواز امير قرار بود ساعت 3 صبح بشينه و من از ساعت 9 شب با يه دسته گل رفتم خونه امير اينها تا با پدر امير بريم فرودگاه، مامان امير كه هيچ وقت فرودگاه نميرفت موند خونه.
خدا ميدونه كه از ساعت نه تا دو و نيم برام چقدر دير گذشت. خلاصه ساعت دو و نيم نصفه شب رسيديم فرودگاه. چند تا از دوستهاي امير از جمله نريمان اومده بودن فرودگاه. خواهرم ، خواهر ناتنيم و شوهرش و برادر ناتنيم هم اومده بودن. از شدت هيجان حالت تهوع و سرگيجه داشتم. طفلكي خواهر ناتنيم خيلي مواظبم بود و كلي برام نوشابه و چيزهاي خنك خريد كه بخورم و حالم جا بياد. مامانم و ناپدريم هم قرار بود تا قبل ساعت 4 بيان. آخه اصولا وقتي پرواز خارجي ميشينه دو سه ساعت طول ميكشه تا مسافر بياد. پرواز سر موقع نشست و حدود ساعت يه ربع به چهار بود كه به مامانم زنگ زدم تا بپرسم كجا هستن و مرتب هم از توي تلويزيون مدار بسته نگاه ميكردم كه ببينم مسافرها كجا هستن و كي ميان بيرون.
مامانم گفت كه دارن راه ميفتن و ناپدريم گفت اگر پرواز ساعت 3 نشسته باشه ، امير خيلي زود بياد ساعت چهار و نيم و يا پنج مياد. همونطور كه روي صندلي نشسته بودم و يه دستم دسته گل و دست ديگم گوشي موبايل بود و داشتم با ناپدريم صحبت ميكردم ديدم كه امير با دو تا چمدون جلوم وايستاده.
زبونم بند اومد و با تته پته به ناپدريم گفتم: اِ اِ ، ايناهاش، امير اومد و قطع كردم. بلند شدم و وايستادم ، باورم نميشد كه عزيز دلم و اوني كه كه دوريش تا اون لحظه نفسم رو بريده بود جلوم وايستاده باشه. هزار تا جمله عاشقانه آماده كرده بودم كه وقتي عشقمو ديدم بهش بگم و داد بزنم كه چقدر ديونشم و چقدر دوريش عذابم داده ، ولي چنان خشكم زده بود كه هيچي نگفتم.
امير اومد روبروم وايستاد و چمدونهاشو رو زمين گذاشت. جوري خيره تو چشام نگاه ميكرد كه حس ميكردم غير من و اون هيچ كس اونجا نيست. گفت سلام خوشگلم و منكه همچنان در جا خشكم زده بود فقط سرم رو به علامت سلام تكون دادم. امير محكم بغلم كرد و منهم محكم بغلش كردم. خنده دار اينكه گل رو عوض اينكه به امير بدم جلوم گرفته بودم و دسته گل يه جورايي بين ما له شد. اصلاَ مغزم از كار افتاده بود. همه داشتن ما رو نگاه ميكردن و شوهر خواهر ناتنيم هم داشت فيلم ميگرفت.
خلاصه امير رو بوسيدم و او هم منو بوسيد و دائم ميگفت عشق من ديدي برگشتم، ديدي اومدم. يه جورايي جلوي بقيه خجالت ميكشيدم ، با اينكه ديگه نامزد امير بودم و همه هم ميدونستن ولي باز هم چون اولين بار بود كه يكي منو جلوي ديگران ميبوسيد. البته خوشبختانه امير هم حواسش بود با توجه به شرايط فقط گونه هامو بوسيد.
امير پدرشو بقل كرد و من ديدم توي چشمهاي پدرش اشك حلقه زده و پدر امير براي اينكه كسي گريشو نبينه از جمع يه كم فاصله گرفت. امير يك يك دوستاش رو بقل كرد و خيلي خوشحال شدم وقتي ميديدم چقدر با دوستاش صميميه. بعد از اون امير رفت سراغ پدرش و پرسيد: گواهينامه رانندگيمو آوردي و پدرش هم پاسخ مثبت داد و گواهينامه امير بهش داد. امير گفته بود كه از فرودگاه تا خونه رو ميخواد تنها با من باشه، اما چون پدر امير خيلي آدم محافظه كاري بود موافقت نكرده بود و ميگفت يه وقت كميته شما رو ميگيره.
بعدش امير رفت سراغ نريمان و در گوشي يه چيزايي به هم گفتن من رفتم بعدش نريمان اومد سمت من و گفت يه دقيقه بيا باهات كار دارم ، دلم بشور افتاد و پرسيدم چي شده و نريمان گفت كه بشينم تو ماشينش تا بهم بگه و بهم گفت كه سمت شاگرد راننده بشينم و بعد از اينكه نشستم تو ماشين ، نريمان رفت. مات و مبهوت مونده بودم كه ديدم امير اومد و سوار شد و گاز داد و رفتيم.
 سپاس شده توسط Belalsmeta ، RichardEnduh
#13
قسمت 12

امير گفت اينا تا چند روزي نميزارن منو تو با هم تنها باشيم ميخوام بهت بگم كه اگه كره ماه هم بودم بخاطرت برميگشتم. دائم امير برميگشت و منو نگاه ميكرد و دوباره پرسيد: مثل اينكه زياد خوشحال نيستي اومدم؟ و من گفتم: چرا خيلي خوشحالم فقط فكر كنم زيادي هيجان زده هستم. تمام راه دستم تو دست امير بود. نزديك خونه امير اينها رسيديم كه امير يهو پيچيد توي يه كوچه و چراغاي ماشينو خاموش كرد و محلم بقلم كرد و منو بوسيد و منهم اينبار بدون خجالت اونطور كه دلم ميخواست بوسيدمش.
دو سه دقيقه بعد راه افتاديم و من تازه اون موقع بود كه زدم زير گريه ، امير كه نگران شده بود ماشينو پارك كرد و سرمو گذاشتم رو پاش و تو گريه ميگفتم كه چقدر تو اون مدت بهم سخت گذشته. امير هم با دست موهامو *نو ا زش * ميكرد. پنج شيش دقيقه هم سير براي امير گريه كردم. جاتون خالي بود، خيلي كيف ميده براي كسي كه دوسش داري گريه كني و اونهم اونجا باشه و *نو ا زش *ت كنه. امير گفت خانوم خوشگله تا برمون حرف در نياوردن بهتره بريم. امير اينقدر تند اومد كه وقتي رسيديم باباي امير و بقيه تازه رسيده بودن. همه اونجا بودن ، مامانم و ناپدريم هم بودن. از توي راه پله ها داشتيم ميرفتيم بالا كه مامان امير اومد پسرشو بقل كرد و حالا نوبت اون بود كه گريه كنه. اولين باري بود كه از نرديك صحنه ديدار يه مادر و يه پسرو ميديدم. مادر امير وقتي منو با چشاي گريون ديد بشوخي به امير گفت با دخترم چيكار كردي؟ اينطوري ميخواي ازش مراقبت كني؟ نرسيده گريشو در آوردي؟
يه ساعتي خونه امير اينها مونديم و صبحانه مفصلي خورديم. ديگه صبح شده بود كه ما برگشتيم خونه و قرار شد كه مادر و پدر امير شب براي شام بيان منزل ما.
ما رفتيم خونه و دو سه ساعتي خوابيدم تا اينكه با تلفن امير بيدار شدم. امير برنامه خوابش بهم ريخته بود و نتونسته بود بخوابه و بهم گفت كه قبل از شام ميخواد تنهايي بياد خونمون و بعدش پدر و مادرش بيان. ساعت حدود سه و نيم چهار بعد از ظهر بود كه امير اومد. همه اهل خونه بودن. شوهر خواهرم براي امير * دود* درست كرد و شروع كردند به * دود* كشي و خنده و شوخي.
منم نشستم بقل امير و امير هر از چندي بهانه ميگرفت و پيشوني يا صورتمو ميبوسيد. ميگفت هر كي چيز بامزه بگه من جاش نرگسو ميبوسم ، فقط مواظب باشين چيزاي خيلي بامزه تعريف نكنين.
ساعت هفت و نيم بود كه مامان امير اومد و باباي امير كه كار داشت قرار شد دير تر بياد. مدتي گذشت و پدر امير هم اومد. بعد از خوردن چايي امير از پدرش پرسيد كه چمدونها رو آورده يا نه؟ و امير و برادر ناتنيم رفتن پايين و با دو تا چمدون پر از سوغاتي برگشتن. وقتي برگشتن بالا امير از پدرش پرسيد : اون كيسه آبيه رو نياوردين؟ و پدرش گفت كه فراموش كرده و تو خونه جا مونده.
امير چمدون اول رو باز كرد، براي ناپدريم يه پيراهن پولو و يه ادكلن مردونه خيلي خوب و دو تا كراوات و چند تا خرت و پرت ديگه آورده بود. براي مامانم هم چند تا بلوز و شلوار و لوازم آرايش. به خواهرم يه كيف كوچيك لوازم آرايش و به برادر ناتني ام هم يه عينك آفتابي. البته براي خواهر ناتنيم يه جفت فيكس اسكي آورده بود كه اونها باباي امير خونه جا گذاشته بود. يه سري هم مسواك برقي آورده بود.
امير داشت چمدون دوم رو باز ميكرد كه ناپدريم ازش پرسيد : خوب امير جان تو چمدون دوم چي داري؟ امير هم گفت: اين چمدون ديگه همش مال نرگس جونه و تا حرفش تموم شد ناپدريم در كمال ناباوري و جلوي چشم همه چيزايي رو كه امير براش سوغات آورده بود رو به امير پس داد و گفت: ما تو اين خونه تفرقه و جدايي نداريم ، اگر براي دختر من چيزي نياورده باشي من هم اينارو نميخوام ، توي اين خونه همه يكي هستن و من اجازه نميدم كه كسي بين افراد اين خونه فرق بزاره. اصلاَ باورمون نميشد كه ناپدريم اون حرفها رو بزنه حتي فكر كرديم كه شايد ناپدريم داره شوخي ميكنه كه ناپدريم اضافه كرد : من به آدم بيشعوري كه نميفهمه يا بايد براي همه سوغاتي بياره و يا براي هيچ كس دختر نميدم. هممون خشكمون زده بود و من فقط سرمو گرفته بودم تو دستام. ناپدريم اصلا به امير فرصت نداد كه توضيح بده كه سوغاتي خواهر ناتنيم خونه جا مونده. تازه با تمام اين حرفها ، وقتي امير مسواكهاي برقي رو ميداد به مامانم گفت كه اينها مال همه است و خودش اونها رو به همه بده. در ضمن من خودم كه نامزد امير بودم با توجه به اينكه امير دانشجو بود و وضع مالي خيلي خوبي نداشت اصلا توقع نداشتم كه حتي براي من سوغاتي بياره چه برسه به بقيه.
پدر و مادر امير بيچاره ها هيچ چي نگفتن. شوهر خواهر ناتنيم از امير كه يخ كرده بود خواست كه با هم برن تو اطاق، ناپدريم هم رفت تو اطاق و امير تو اطاق به ناپدريم گفت كه هديه دخترتون تو خونه جامونده اما ناپدريم در جواب گفت كه يا بايد هديه همرو با هم بدي و يا هيچ هديه اي نبايد ميدادي.
زياد طول نكشيد كه ديديم در اطاق باز شد و ناپدريم با عصبانيت اومد بيرون و در خونه رو باز كرد و به پدر و مادر امير گفت: لطفا از خونه من برين بيرون! من به همچين پسري دختر نميدم! امير و پدر و مادرش هم بدون گفتن كلمه اي پا شدن كه برن. مامانم بيچاره گفت: تو رو خدا ببخشيد ، بمونيد مسئله رو يه جوري حل ميكنيم. ناپدريم هم كه انگار عقلشو به كلي از دست داده بود گفت: حالا شام بخوريد و بعد برين و مادر امير رو كرد به مادر من و گفت: صلاح در اينه كه ما اينجا نباشيم
ــ ــ امیر:
اتفاقي که خونه نرگس اينها افتاد در واقع يک فاجعه بود. من و پدر و مادرم از خونه نرگس اينها اومديم بيرون و نرگس هم با ما اومد. تو راه تا خونه هيچ کس حرف نميزد. براي پدر و مادرم که تو عمرشون کسي اينجوري بهشون توهين نکرده بود پذيرفتن اين مسئله ممکن نبود.
رسيديم خونه و همچنان سکوت حکم فرما بود. يکي دو ساعت بعد مادر نرگس زنگ زد و گفت که داره مياد دنبال نرگس و بعد از حدود نيم ساعت مادر نرگس اومد و نرگس رو برد. بعد از رفتن نرگس صحبتها تو خونه ما شروع شد. روز جمعه بود و ما روز سه شنبه قرار بود که حنابندون بگيريم و عقد کنيم. مادرم گفت دلم به حال اين دختر ميسوزه که چنين شرايطي زندگي ميکنه ، مادرم اينقدر ناراحت بود که اضافه کرد: با اينکه من نرگسو خيلي دوست دارم ولي اگر نرگس دختر اين مرتيکه بود حاضر نبودم به اين ازدواج تن در بدم. من پرسيدم يعني ميگين برنامه عروسي رو کنسل کنيم که پدرم گفت: "تنها حالت ممکن اينه که ميريم يه محضر عقد ميکنيم و تمام. نه حنابندون ، نه عروسي، نه مهريه" راستش بنظر خود من هم اين تنها راه ممكن بود. يعني در اون شرايط راضي كردن پدر و مادرم براي برگزاري مراسم عروسي غير ممكن بنظر ميرسيد و از طرفي هم من اميدي به اينكه ناپدري نرگس معذرت خواهي كنه و مسائل در ظرف چند روز حل بشه نداشتم. من ميخواستم عقد به هر صورت انجام بشه تا تكليف مشخص بشه. فقط با پدر و مادرم سر مهريه اختلاف بود‏، پدر و مادرم ميگفتن حالا كه اونها اينكارو كردن ما حاضر نيستيم زير بار مهريه بريم. منهم در جواب ميگفتم كه اين مهريه بارش رو دوش منه نه رو دوش شما. اون موقع ما يك آپارتمان سه طبقه در شهرك غرب داشتيم كه يك طبقه اش بنام من بود. پدرم ميگفت: اگه مهريه رو اجرا بزارن اون آپارتمان رو ازت ميگيرن.منهم كه توي اون شرايط عصبي حوصله يه دعواي ديگرو نداشتم به پدرم گفتم همين الان كاغذ بيارين بهتون وكالت تام ميدم و يا اگه دلتون ميخواد فردا ميريم محضر و من خونه رو رسما بنام شما ميكنم. پدرم هم در جواب ميگفت پسرجان تو عاشقي مغزت درست كار نميكنه. بحث ما تا دير وقت طول كشيد و قرار شد که به همه فاميلهاي نزديک بگيم که يه مشکلي پيش اومده و برنامه عروسي فعلاً لغو شده. شب هر کاري کردم خوابم نبرد ، شب قبلش هم خوب نخوابيده بودم. از رختخواب در اومدم و رفتم بيرون قدم زدم. تا بخودم اومدم ديدم تو ميدون تجريشم. دوباره به سمت خونه راه افتادم. ديگه نزديکيهاي صبح بود و رفتم کله پاچه فرشته و دلي از عزا در آوردم و بعدش برگشتم خونه.
روز شنبه بايد با نرگس براي آزمايش ميرفتيم. مادرم شروع کرد به تلفن زدن به مهمونا و منهم رفتم خونه نرگس اينها ، مادر نرگس درو باز کرد. از چشاش معلوم بود که خيلي گريه کرده و تمام شب رو نخوابيده. ناپدري نرگس حتي از اطاق بيرون نيومد و بعد از چند دقيقه نرگس اومد. چشمهاي قشنگش از زور گريه و بيخوابي مثل آدمهاي مشت خورده شده بود.
با هم رفتيم و آزمايش داديم و بعدش رفتيم پهلوي يکي از فاميلهاي دورمون که کارش مددکاري اجتماعيه و تمام ماجرا رو براش تعريف کرديم و اون گفت که حتي اگه هديه هم مياوردي ناپدري نرگس يه بهانه ديگه ميگرفت. خيلي دوست داشتم ميتونستم کاري کنم که حداقل نرگس ناراحت نباشه و يا ناراحتيش کم بشه. اما تو اون شرايط کاري از دستم بر نميومد و تنها کاري که ميتونستم بکنم اين بود که بهش گفتم: عزيزم من تو رو از هر چيز ديگه اي توي اين دنيا بيشتر دوست دارم و تا تو رو عقد نکنم جايي نميرم. اگه لازم باشه با تمام دنيا هم بجنگم اين کار رو ميکنم. نرگس در جواب گفت: تو همه زندگيم روي آسايش و راحتي رو نديدم ، اون از بابام و اينهم از ناپدريم. اصلا مثل اينکه خوشحال بودن به من نيومده.
خلاصه رفتيم ناهار خورديم و عصر برگشتيم خونه ما و دائم داشتيم فکر ميکرديم که چيکار کنيم. بعد از ظهر غروب بود که مامان نرگس زنگ زد و من گوشي رو برداشتم. مادر نرگس گفت بياين همديگرو ببخشيم و اينجور چيزها پيش مياد و من ميدونم پدر و مادر شما اينقدر بزرگوار هستن که گذشت ميکنند امير جون و منهم در جواب با لحني خشک گفتم: ما چيکار کرديم که شما بخاطرش بايد ما رو ببخشيد؟ بيچاره مامان نرگس حرفي نداشت که بزنه و فقط ميخواست هر طور که شده اين مسئله تموم بشه.
نرگس يه دايي داره که بزرگ خانوادشونه و آدم خيلي مهميه. همون كسي كه اگه يادتون باشه تو برنامه بعله برون قائله مهريه رو بخوبي و خوشي ختم كرد. پدر و مادر من هم خيلي قبولش داشتن. خلاصه قرار شد از اون کمک بگيريم. دايي نرگس گفت كه بهتره نرگس برگرده خونشون و همچنين گفت كه براي غروب مياد خونه ما. عصر روز شنبه عمه ام و يکي از دوستهاي صميمي پدرم اومدن خونه ما و دايي نرگس و خانومش هم اومدن. بعد از مقداري تعارف و سلام عليک مادرم شروع به صحبت کرد و گفت توهيني که به ما شده در تمام عمرمون بيسابقه بوده و ما نميتونيم ازش بگذريم و تازه اگر ازش بگذريم ، از کجا معلوم که ايشون وسط مجلس عروسي چنين کاري رو تکرار نکنند؟ من تمام آبروم جلو فاميل و دوست ميره اگه ايشون چنين كاري كنن. خلاصه حدود يک ساعت مادرم حرف زد و دايي نرگس فقط تاييد ميکرد. بعد از همه حرفها دايي نرگس شروع به صحبت کرد و گفت:
" همونطور که نرگس ميدونه من بين تمام خواهر زاده هام و برادرزاده هام نرگسو يه جور ديگه دوست دارم. وقتي از خواهرم شنيدم که نرگس ميخواد ازدواج کنه اولش يه کم نگران بودم ، اما وقتي شما رو تو مراسم بعله برون ملاقات کردم و حالا هم امير رو ميبينم بايد بگم که همه نگراني من برطرف شده و من شخصا براي نرگس خيلي خوشحالم که داره وارد چنين خانواده اي ميشه و اين وصلت باعث افتخار ماست" و بعد با لبخندي اضافه کرد: "و امير جان بايد بگم براي تو هم خيلي خوشحالم و نشون دادي که آدم خوش سليقه اي هستي که نرگسو انتخاب کردي."
با اين حرف دايي نرگس لبخندي کوچک به لب همه نشست و همه قوت قلبي گرفتن، دايي نرگس نفسي تازه کرد و گفت:" من آدميم که اگه توان کاري رو نداشته باشم قولش رو نميدم و من به شما قول ميدم كه اين مسئله رو برات حل ميکنم. من همين الان ميرم خونه خواهرم و اگه شوهر خواهرم رضايت داد که بياد از شما معذرت خواهي کنه که قضيه حله وگرنه من خودم نرگس رو با خودم ورميدارم ميارم و از اون طرف هم پدرش رو ميارم و کار عقد رو تموم ميکنيم. براي عروسي هم من به شما اطمينان ميدم که شوهر خواهرم مشکلي پيش نياره." البته ذكر اين نكته لازمه كه اگه ناپدري نرگس رضايت نميداد ، راه حل دومي كه دايي نرگس پيشنهاد كرده بود چندان عملي بنظر نميرسيد چون پدر نرگس آدمي بسيار مذهبي بود و خانواده من اصلا مذهبي نبودند.
بعد از تمام شدن صحبت با هم شامي خورديم و دايي نرگس دائم ميگفت بابا اينقدر تو فکر نباشين منکه گفتم براتون مسئله رو حل ميکنم. حدود ساعت 11 شب دايي نرگس از خونه ما زنگ زد به خونه نرگس اينها و با لحني خشک گفت که داره ميره اونجا که صحبت کنن.
خلاصه همه ما نگران بوديم كه نتيجه چي ميشه و من مثل شب قبل بيخوابي بسرم زد. تا صبح تو رختخواب اينور و اونور شدم. ساعت حدود 4 صبح ديگه تسليم شدم و قبول كردم كه خوابم نميبره و رفتم تو آشپزخونه تا صبحونه رو رديف كنم. چند دقيقه گذشت و مادرم هم اومد. اونهم بيچاره خوابش نبرده بود. خيلي خسته و شكسته بود، گفت از وقتي اومدي نشد ازت بپرسم حالت چطوره؟ اين يه سال چطوري بهت گذشت؟ عمق ناراحتي رو تو چشماي مادرم ميديدم. مادرم با وجود همه مسائل سعي ميكرد به من دلگرمي بده. هر چي خواستم صبحونه رو خودم درست كنم نذاشت و گفت دوست دارم مثل قديما لوست كنم. تخم مرغ همزده با ليمو ترش تازه و گوجه فرنگي ورقه ورقه شده. دلت براي صبحونه هام تنگ شده يا نه؟ من همونطور كه سر جام نشسته بودم، جايي كه پدر و مادرم حتي بعد از رفتنم برام حفظ كرده بودن، اسطوره مهرباني زندگيمو نگاه ميكردم و آرزو ميكردم كه همه چي بخوبي و خوشي تموم بشه.
صبح روز يكشنبه حدود ساعت 9 مادر نرگس زنگ و به مادرم گفت اگه اجازه بدين امروز عصر خدمت برسيم. عصر مادر نرگس و شوهرش بهمراه نرگس اومدن خونه ما با يه دسته گل و يه جعبه شيريني. چند دقيقه اول تنها چند کلمه بيشتر گفته نشد و بعد مامان نرگس صحبتو شروع کرد و به مادر و پدر من گفت: " شما که بزرگترين و سن پدر و مادر منو دارين اشتباه ما رو ببخشيد" بيچاره مامان نرگس همه فعلها رو جمع ميبست و ميگفت "اشتباه ما" ، "ما رو ببخشيد". ناپدري نرگس هم معذرت خواهي کرد پدر من حتي روشو کرده بود اونور و حاضر نبود به صورت مادر نرگس نگاه کنه و من که ديدم اوضاع داره دوباره خراب ميشه رو كردم به پدر و مادرم و گفتم پس با موافقت شما و به احترام نرگس و من پيشنهاد ميكنم كه همه فرض كنيم كه اين اتفاق اصلا نيفتاده. خلاصه پدرم با حالتي خشك گفت ما حرفي نداريم. خلاصه قائله به اين ترتيب ختم شد و قرار شد كه روز سه شنبه يعني پس فرداي اونروز مراسم حنابندون باشه و عقد هم همونروز انجام بشه. خدا خدا ميكردم كه ديگه تا اون موقع اتفاقي نيفته و اون شب بالاخره من بعد از مدتي يه چرت حسابي زدم.

ــ ــ نرگس:
 سپاس شده توسط RoMaNCarp
#14
قسمت 13

بعد از ماجرای روز یکشنبه آرامشی نسبی برقرار شد. مامانم یه کسی رو تو طرفهای خیابون پیروزی پیدا کرده بود که هر مدل لباس عروس رو با قیمتی کمتر از نصف میدوخت. با مامانم یه روز رفتیم میدون محسنی و تمام لباس عروس ها رو نگاه کردیم و بعد رفتیم مدلشو به اون خانمه گفتیم و اون قرار شد برام بدوزه. خلاصه مامان بیچارم برای اینکه صرفه جویی کرده باشه خودش یه روز رفت بازار و پارچه خرید و برد داد به اون خانمه. البته تمام اینکارها قبل از آمدن امیر انجام شده بود. فردای اونروز ، یعنی دوشنبه، لباس نسبتاً آماده بود.
صبح روز دوشنبه امیر اومد خونمون و به همراه مامانم رفتیم نتیجه آزمایش رو بگیریم. رفتیم تو و یارو یه پاکت داد دست امیر و گفت : " نتیجه آزمایش منفیه؟" امیر که جا خورده بود پرسید: " یعنی چی منفیه؟ مشکل چیه؟" و مسئول اونجا گفت: " منفیه یعنی اینکه مشکلی نیست" اومدیم بیرون و مامانم با نگرانی از امیر پرسید که نتیجه چی شده و امیر هم بشوخی گفت که آخرین شانسم هم برای اینکه بزنم زیرش از دستم رفت. بعد از اون رفتیم برای امتحان لباس. چون تو مغازه آقایون رو راه نمیدادن امیر بیرون در منتظر بود. بندهای لباس عروسیم جوری بود که فقط اگه صاف می ایستادم راحت بود. خانمه کلی باهاش ور رفت تا بالاخره اونجوری شد که من میخواستم. دو ساعتی کارمون طول کشید و مامانم رفت امیر رو صدا کرد تا بیاد و منو تو لباس عروس ببینه. لای در مغازه رو یه کم باز کردن و همه خانوما رفتن یه جا قایم شدن که مثلاً نامحرم اونها رو نبینه، امیر از لای در نگاه کرد و سری به علامت تایید تکان داد. من همش به امیر غر میزدم که چرا از خودش شور و هیجان نشون نداده و امیر که بدترین شکنجه براش اینه که به کاری که دوست نداره وادارش کنی و حوصلش تو اون دو ساعت حسابی سر رفته بود میگفت منو این همه راه آوردین که لباس بهم نشون بدین؟ حالا اگه من بگم مدلشو دوست ندارم مگه شما میتونین دو روزه یکی دیگه بدوزین؟
از پاساژ که اومدیم بیرون دیگه نزدیکیهای ظهر بود و به پیشنهاد امیر رفتیم یه رستوران تو ونک که اسمش تهران ونک بود. امیر اون رستوران رو خیلی دوست داشت و من و امیر چند باری به اون رستوران رفته بودیم. ناهار که تموم شد رفتیم تا برای امیر کت و شلوار بخریم. از اونجایی که مامانم خیلی دوست داشت که برای دامادش هر کاری میتونه بکنه، کت و شلوار امیر رو از یکی از گرونترین مغازه های پاساژ آرین خریدیم. نمیدونم این کار مامانم صحیح بود یا نه ولی مامانم بقول خودش میخواست سنگ تموم بزاره. با امیر کلی سر این مسئله حرفمون شد. امیر دائم میگفت: لازم نیست برای کت و شلوار من اینقدر پول بدین. امیر این حرفو به این دلیل میزد که وضع مالی ما باندازه امیر اینها خوب نبود و امیر اصلا نمیخواست که مامانم پولهاشو بده و یک کت و شلوار چند صد هزار تومنی بخره. بهرحال ما اون کت و شلوار رو برای امیر خریدیم. ساعت حدود 6 بعد از ظهر شده بود و ما هنوز خیلی از کارها رو انجام نداده بودیم، از جمله تهیه گل برای تزیین منزلمون برای مراسم حنابندان ، تحویل گرفتن لباس حنابندان من از خیاطی، خرید کفش برای عروسی ، گرفتن شیرینی و هزار تا کار دیگه. امیر هی غر میزد و میگفت مگه من نگفتم همه کارها رو قبل از آمدن من بکنید؟ و منهم جواب میدادم که خدا بهمون رحم کرد که بیشتر کارها تا حالا انجام شده، اگه تو از اولش بودی چیکار میخواستی بکنی؟ خلاصه امیر رفت که کارتهای عروسی فامیلهاشونو پخش کنه و من و مامانم هم رفتیم تا به بقیه کارها تا جایی که وقت اجازه میداد برسیم. چون خیلی کار داشتیم قرار شد که مقداری از کارها رو صبح و عصر روز بعد قبل از مراسم حنابندون انجام بدیم. اون شب حدود ساعت 11 بود که من و مامانم از بیرون اومدیم و من به امیر تلفن زدم و مامانش گفت که امیر خوابه. حدود ساعت 11 و نیم امیر به من زنگ زد و من از امیر سراغ نگین انگشتر را گرفتم. جریان از این قرار بود حلقه ای که برای عروسی من انتخاب شده بود روش سه ردیف 9 تایی برلیانهای ریز داشت ، یکی از برلیانهای کوشه ایش افتاده بود و قرار بود که پدر امیر که در کار طلا و جواهر وارد بود و طلا فروشهای زیادی رو میشناخت انگشتر رو ببره که اون نگین افتاده رو بهش بزارن ولی تا اونشب اونکارو نکرده بود. حالا فرض کنید که عروس خانم بیچاره ، سر عقد ، یه نگینش انگشترش کمه!! وقتی شنیدم که اینکار هنوز انجام نشده خیلی ناراحت شدم و به امیر گفتم که باید حتما حلقه ام نگین داشته باشه چون بدون اون نگین انگشترم خیلی زشت و بیریخت میشد و امیر قول داد که یا پدرش رو برای اینکار میفرسته یا خودش اونو انجام میده. خیلی لحظات بد و سختی بود. پر از دلشوره و اضطراب و با کارهای پدر و مادرها همه چی غوز بالا غوز شده بود. صبح روز حنابندون من و امیر بدو بدو رفتیم و من لباس حنابندونمو گرفتم و بعدش شیرینی و نقل خریدیم. امیر بیچاره تا اون وقت فرصت سلمونی پیدا نکرده بود و برای اونروز ساعت 4 بعداز ظهر وقت گرفته بود. امیر منو رسوند خونه تا برای اونشب آماده بشم و خودش رفت که به سلمونی برسه. یکی از دوستهای مامانم که آرایشگر بود اومد منزلمون تا منو برای مراسم اونشب آرایش کنه. قرار بود که ما بریم محضر ولی از محضر به ما زنگ زدند و گفتند که حاج آقایی که قرار بوده ما رو عقد کنه جایی گیر افتاده و میاد خونه و ما رو عقد میکنه. مامانم با شنیدن این خبر مثل فنر از جا پرید و تند تند شروع کرد به آماده کردن یه سفره عقد کوچولو برای من که شامل آینه و شمعدون ، قرآن ، مقداری نقل و شیرینی نبات و نون و پنیر و سبزی بود همه اینها روی یک پارچه ترمه قرار داد و سفره را هم در اطاق خواب من چیدند تا اگه عاقد دیر اومد و مراسم عقد با تاخیر روبرو شد مهمانها در اطاق پذیرایی باشند و تداخلی پیش نیاد.
حدود ساعت 6 بود که امیر به همراه پدر و مادرش اومدند منزل ما ولی حتی یک شاخه گل هم دستشون نبود و در واقع برای مراسم حنابندان از طرف داماد یک شاخه گل هم به خانه ما آورده نشد. وقتی دیدم که دست خالی اومدن خیلی جا خوردم . من در قید و بند این جور چیزها نیستم ولی آدم حتی وقتی برای مراسم دوست و فامیلش میره یه دسته گل میبره چه برسه که برای جشن حنابندان پسر خودش. بعد از جریان دعوای روز شنبه این اولین باری بود که پدر و مادر امیر منزل ما میومدن و در واقع با این کارشون من فکر میکنم میخواستند به مامانم و ناپدریم بفهمونند که هنوز از ما دلخور هستند.
نیم ساعتی گذشت و سرو کله عاقد پیدا شد و رفتیم تو اطاق عقد. عاقد و همراهش شروع به در آوردن دفتر و دستکشون کردند. من از نگرانی و هیجان داشتم میمردم اما امیر کاملا خونسرد بود. عمه امیرم تو اطاق عقد بود و در گوشم بشوخی گفت وقتی خواستی بعله بگی پای امیرو لگد کن تا بدونه که همیشه حرف حرف توئه. خلاصه عاقد شروع کرد به خوندن خطبه عقد.
سر سفره عقد که نشسته بودم نمیدونید چه حالی داشتم ، یجور دلشوره خاصی بود که هیچ وقت تجربش نکرده بودم . میدونید وقتی برای یک لحظه فکر میکردم که با گفتن این بعله یک عمر سرنوشت و زندگیم رو رقم میزنم دلشورم بیشتر میشد. البته من که مطمئن مطمئن بودم و هیچ شکی در انتخابم نداشتم ولی دلشوره همیشه با آدمیزاده. البته برای رفع این دلشوره از توصیه عمه امیر استفاده کردم، پایین پیرهنم روی پای امیر افتاده بود و منم داشتم پاشو بدون اینکه کسی ببینه لگد میکردم و دستشو تو دستم فشار میدادم. البته بر خلاف من امیر بسیار آرام و جدی بنظر میرسید.
سومین بار که خطبه خونده شد خودمو آماده کردم که بعله رو بگم. بعد از اینکه عاقد پرسید عروس خانم وکیلم؟ مکثی کردم و تا خواستم بعله رو بگم عمه امیر گفت: عروس ما که به این سادگیها بعله نمیگه ، برای یک لحظه همه گیج و متحیر و تا حدی نگران شدند و بعد عمه امیر چشمکی به مادر امیر زد و گفت عروس خوشگلمون از مادر شوهر زیر لفظی میخواد و مادر امیر که یک سکه طلا برای اینکار آماده کرده بود پاشد و آروم سکه رو زیر زبون من گذاشت و عاقد دوباره پرسید: وکیلم؟ و من سکه رو در آوردم و درحالیکه دست امیر رو محکم تو دستم فشار میدادم گفتم : با اجازه پدر و مادر و بزرگترها بعله. بعدش عاقد خطبه رو دوباره برای امیر خوند و امیر در حین خوندن خطبه عقد دستمو آروم *نو ا زش * میکرد و وقتی که عاقد پرسید وکیلم؟ بعله رو گفت.
بعد از اینکه بعله گفته شد خواهر و ناپدریم شروع به گریه کردند. البته برام عجیب نبود که خواهرم از خوشحالی اشک بریزه، اما از گریه ناپدریم در حیرت بودم. البته بعدها فهمیدم که همه تو اون جمع از این مسئله حیرت کردن. بعد از تمام شدن خطبه عقد با امیر چند دقیقه ای در اطاق تنها نشستیم . خیلی خوشحال بودم از اینکه بالاخره اصل کار انجام شده بود و میتوانستم یک نفس راحت بکشم. چون از اون لحظه به بعد هیچ کس نمیتونست ما رو از هم جدا کنه غیر از خودمون. احساس عجیبی بود ، شاید باورتون نشه ولی در عرض چند دقیقه احساس میکردم که احساسم نسبت به امیر تغییر کرده بود و نوع دوست داشتنم هم عوض شده بود. احساس میکردم که چقدر راحتتر میتونم بهش بگم که دوسش دارم و نمیخوام هیچ وقت ازش جدا بشم. قبل از اون هم بارها بهش گفته بودم که دوسش دارم و عاشقشم ولی همیشه ته قلبم خجالت میکشیدم. شاید چون قبل از اون کاملا متعلق بهم نبودیم. امیر هم خیلی آروم بود و لبخندی گوشه لبش بود. دیگه بعد از این مدت میدونستم چقدر خوشحاله. چون امیر هر وقت خیلی خوشحال بود فقط لبخند میزد و چشاش از شیطنت برق میزد.
اما احساسات امير رو بشنويد:
ازدواج تصمیم بسیار مهمیه و من از بچگی همیشه برای تصمیم گرفتن (البته تصمیم های مهم) مشکل داشتم. یادمه موقعی که میخواستم ماشین بخرم و یا وقتی که میخواستم برای دانشگاه انتخاب رشته کنم اونقدر دودل بودم که حد نداشت. اما وقتی که سر سفره عقد نشستم چنان آرامشی داشتم که برای خودم هم جالب بود. اما توجیهی که یکی از دوستام برای این مسئله داشت خیلی جالب بود ، میگفت بعضی از محکومین به اعدام وقتی که باورشون میشه که دیگه امیدی نیست خیلی آروم به سمت محل اعدام میرن. اون موقع فکر میکردم عاشق ترین مرد روی زمینم و به نهایت عشق دست پیدا کردم ولی آینده بهم ثابت کرد که اشتباه میکردم.
ــ ــ نرگس:
امیر گفت : دیدی بالاخره مال خودم شدی؟ منم بوسیدمش و گفتم : نمیدونستم مال تو شدن اینقدر خوبه، به آدم آرامش میده.
دیگه تقریبا همه مهمونا برای مراسم حنابندان اومده بودن و مراسم داشت شروع میشد. من و امیر هم رفتیم توی سالن مهمونی و شروع کردیم به سلام و احوالپرسی با همه. چند تا از همکلاسیهای دانشگاهمونم اومده بودن و یکیشون وقتی امیر رو دید یه چشمکی بهم زد و گفت: "بلا از کجا پیداش کردی؟" منم بهش گفتم: "نگران نباش، من همه دوستهای امیر که اینجا هستن میشناسم. اکثرشون پسرهای خیلی خوبی هستن" اتفاقا همون دوستم یکی دو ساعت بعد داشت یه گوشه با یکی از دوستهای امیر صحبت میکرد که امیر رفت جلو و بشوخی گفت مواظب باشین زیاد بهتون خوش نگذره.
نمیدونم تا حالا حنابندون رفتین یا نه؟ اگه نرفتین مراسم بصورتیه که براتون میگم: یک ظرف حنای تزئین شده با گُل و شمعهای کوچیک رو میارن و مهمونا هر کدوم نیت میکنن و کف دستشون یه کم حنا میزارن و بعد کف دست عروس و داماد اسکناس میزارن و بعد حنا میزارن روش. عروس و داماد دستاشون بالا میارن و پول رو پرت میکنند وسط مهمونا. جوونای دم بخت هم سعی میکنند که اون پول رو بگیرن تا به اصطلاح بختشون باز بشه.
کار دیگه ای که معموله اینه که لوازم و خریدهایی که برای عروس و داماد شده از جمله آینه و شمعدان و ... را تزئین میکنند و دختر و پسرهای جوون میارن و به مهمونا نشون میدن. مامان من برای همه اونها لباس محلی تهیه کرده بود و مراسم به شکل کاملا سنتی انجام شد. خدا رو شکر میهمانی با آبرومندی برگزار شد اما در تمام طول میهمانی همش نگران بودم که دوباره جنجال به پا نشه ولی همه چیز بخوبی تمام شد.
همه چیز بخوبی و آرامی پیش میرفت ، البته ناپدریم همچنان زخم زبانهاشو میزد و ما برای اینکه درگیری مجدد پیش نیاد سکوت میکردیم و چیزی نمیگفتیم و تصمیم داشتیم که بهر قیمتی شده نگذاریم که این عروسی بهم بخوره.
جشن حنابندون ما روز سه شنبه برگزار شد و قرار بود که عروسی روز جمعه برگزار بشه. فردای روز حنابندون ، یعنی چهارشنبه صبح، امیر اومد دنبالم و رفتیم دنبال کارهای باقیمانده. همون شب عروسی یکی از دوستهای صمیمی من بود و من و امیر به همراه چند تا از دوستهای دیگرمون در اون عروسی شرکت کردیم. اولین جایی بود که من بعنوان همسر امیر میرفتم، احساس خوبی از این قضیه داشتم ولی رفتارمون مثل قبل بود و این منو بیشتر خوشحال میکرد. عروسی توی یه باغ بود وسط تابستون و هوا هم صاف صاف که یهو یه ابر اومد و بارون شروع به باریدن کرد و همه چیز رو بهم زد. خوسبختانه بارون بعد از چند دقیقه قطع شد و اوضاع به وضع عادی برگشت. شرکتی که کارهای عروسی من و امیر رو بعهده داشت همون شرکتی بود که عروسی دوستم رو بعهده داشت و ما از دیدن کیفیت پذیرایی کلی خوش بحالمون شد.
همون روز در محلی که قرار بود در اون عروسی ما برگزار بشه یه عروسی دیگه بود. صبح روز پنج شنبه از شرکت برگزار کننده عروسی به ما زنگ زدند و گفتند که کمیته اونجا رو پیدا کرده و باید عروسی رو عقب بندازیم تا یه جای دیگه پیدا بشه. دیگه فکر این یکی رو نکرده بودیم. توی وضعیتی که ما میخواستیم عروسی هر چه سریعتر انجام بشه همین یه اتفاق رو کم داشتیم.
هر دو خانواده شروع کردیم به زنگ زدن به مهمونا و کنسل کردن عروسی. چون تعداد مهمونا زیاد بود به هر کسی که زنگ میزدیم بهش ماموریت میدادیم که به چند نفر دیگه هم خبر بده. حالا تو این هیر و ویری ما یادمون افتاد که هنوز ست طلای من مونده و باید خریداری بشه. با یکی از دوستهای مامان امیر و امیر راه افتادیم رفتیم میدون محسنی و یه ست طلا خریدیم. حدود ساعت 11و نیم و یا 12 شب بود که از همون موسسه دوباره بهمون تلفن شد و گفتن که موفق شدن یه جای خوب و حتی بهتر از قبل برامون پیدا کنن. آدرس محل هم یه جایی بود که تازه داشت ساختمون سازی میشد و کوچه ها و خیابونها اسم درست و حسابی نداشت و آدرسش چندین خط بود. آدم یاد نقشه گنج تو کارتنها میفتاد.
یکی از فامیلهای ما در کرج آرایشگاه داشت و نسبت به آرایشگاههای دیگه که خیلیاشون گوش میبرند و پول خون باباشونو از آدم میگیرن خیلی کمتر پول میگرفت و در ضمن کار آرایشگریش هم بنظر من خیلی قشنگتر از جاهای گرون قیمت تهرون بود.
صبح ساعت 7 با امیر رفتیم کرج. امیر منو رسوند دم آرایشگاه و بعد از اینکه با آرایشگرم سلام و احوال پرسی کرد خودش برگشت تهران تا بره سلمونی. امیر ریشش رو همون صبح تراشیده بود ولی آرایشگرش اصرار کرده بود که باید ریششو با تیغ و کف دوباره بزنه. یارو صورت امیر رو کف میماله و قبل از اینکه شروع به تراشیدن کنه تلفنش زنگ میزنه و ده پونزده دقیقه بعد برمیگرده و کفها رو صورت امیر خشک شده بودن و یارو صورت امیر رو همونطوری میتراشه ، بیچاره وقتی برگشت کرج صورتش قرمز قرمز بود.
خلاصه امیر بعد از سملونی اومد کرج دنبالم و به همراه خواهرم و امیر به سمت تهران حرکت کردیم و کلی هم خوردیم به ترافیک. رفتیم دسته گل و ماشین عروس رو تحویل گرفتیم و بسمت آتلیه حرکت کردیم و بعد بهمراه عکاس و فیلمبردار رفتیم یه باغی تو دربند. دیگه ساعت نزدیک 8 بود که رسیدیم به محل عروسی.
چون فرصت نکرده بودیم به همه تغییر محل عروسی رو اطلاع بدیم ، دو نفر رو در محل قبلی گذاشتیم که آدرس محل جدید رو به مهمونهایی که اشتباهاً به محل قبلی رفته بودن بدن.
لحظه جالبی بود، همه منتظر عروس و داماد بودن، البته آدم یه جورهایی هم معذب میشه وقتی میبینه که همه چشمها دارن به اون نگاه میکنن. در عقد اصلیمون فقط خودمون بودیم اما اونجا همه بودن. یک سفره عقد بزرگ چیده بودن و دوباره عاقد خطبه عقد رو خوند و من و امیر هم دوباره بعله گفتیم و ادای امضا کردن درآوردیم چون قبلا امضا کرده بودیم.
مهمونها اومدن و یکی یکی کادوهاشون رو دادن. دوباره دلشوره من شروع شد که نکنه ناپدریم بخاطر کادوها شر به پا کنه. توکل کرده بودم به خدا و بعد از اون به دایی بزرگم. موقعی که دائیم کادومو داد و پیشونیمو بوسید و بهم تبریک گفت دوست داشتم بهش بهم همونجا وایسته تا من دلشورم کمتر بشه. خلاصه دل تو دلم نبود.

ــ ــ امیر:
#15
قسمت 14

توی اين قسمت داستان، برنامه عروسی رو تا آخر براتون تعريف ميکنيم. خوب ديگه اونهايی که همديگرو ميخواستند بهم رسيدن و جشن گرفتن. اين همونجاييکه تموم داستانهای عاشقانه ميشه، اما داستان ما اينجا از اين قاعده مستثنی است. مدتها پيش وبلاگی بنام عاشقانه های من و همسرم رو ميخوندم. توی اون دختر دانشجويی بنام ميترا داشت حکايت عاشق شدن و در نهايت ازدواج کردنشو ميگفت. کاری که بنظرم خيلی خوب بود ، اما در کمال تعجب من پس از مراسم عروسی اين وبلاگ تعطيل شد. نه ديگه حتی يک خط نوشته شد و نه به ايميلی پاسخ داده شد. چرا؟ سئوالی که برای پيدا کردن جوابش ده ها ايميل فرستادم و پيام گذاشتم اما دريغ از يک جواب.
اين داستان شايد در چند قسمت آينده به پايان برسه، اما اين وبلاگ کارشو ادامه خواهد داد. بسياری از داستانها عاشق شدن و به يکديگر رسيدن را به زيبايی به تصوير کشيده اند. آنچه بعد از پايان داستانمان در اين وبلاگ خواهيم نوشت بتصوير کشيدن زندگی پس از ازدواجمان خواهد بود که تضمين ميکنم خواندنش خالی از لطف نخواهد بود.
شايد الان جاش باشه که به سئوال چند تا از دوستهای عزيز پاسخ بدم. دوستانی که پرسيده بودند چرا گفتم که: اون موقع فکر میکردم عاشق ترین مرد روی زمینم و به نهایت عشق دست پیدا کردم ولی آینده بهم ثابت کرد که اشتباه میکردم.
دليلش اينه که وقتی احساسم به نرگس در روز عروسی رو با احساسی که الان ، در همين لحظه که دارم اين خطوط رومينويسم، مقايسه ميکنم ميبينم که چقدر بيشتر دوسش دارم. اين جملات رو نميگم چون گفتن جملات زيبا گاهی به آدم آرامش ميده، اونها رو تنها به اين دليل ميگم که بهشون ايمان دارم.
البته نوشته های آينده اين وبلاگ اين مطلب رو بيشتر روشن خواهد کرد. بهتره پر چونگی رو کنار بزارم و بريم سراغ داستان.
ابتدا اونو از زبان نرگس بشنويد:
محلی که عروسی ما در آن برگزار شد یک ساختمان بزرگ بود که چندین طبقه داشت. در طبقه همکف گروه موسیقی سنتی مینواخت و چای و *اکالیپتوس* و سماورهای قدیمی به شکل زیبایی چیده شده بود. برای مهمانها آش رشته، شاتوت ، گردوی تازه و خلاصه همه جور تنقلات موجود بود. در واقع افراد مسن تر در طبقه همکف بودند و از خودشون حسابی پذیرایی میکردند. اما در طبقه اول گروه ارکستر موسیقی پاپ مینواخت (ارگ ، تومبا و درام) و جوونترها حسابی مجلس رو شلوغ کرده بودند. عروسی ما به شکلی رویایی زیبا بود. البته این تنها احساس من نبود و بسیاری از مهمونها هم اینو میگفتن. طبقه اول به شکل زیبا و رمانتیکی نورپردازی شده بود و همراه با اهنگ نور سالن هم تغییر میکرد. وقتی بعد از اتمام عقد دوباره وارد سالن طبقه اول شدیم احساس میکردم توی این دنیا نیستم و دارم خواب میبینم. تمام کف پوش سالن که سنگ سفید بود پر شده بود از نورهای رنگارنگ و آدم احساس میکرد که داره روی رنگین کمون پا میزاره. یک آهنگ مخصوص برای عروس و داماد زدند و من و امیر شروع به رقص کردیم. یاد سیندرلا افتاده بودم همه دور تا دور ما ایستاده بودند و ما رو تماشا میکردند. امیر جوری مسقیم تو چشمام نگاه میکرد که انگار هیچ کس دیگه اونجا نیست. واقعا صحنه زیبا و فراموش نشدنی بود. شاید بتونم به جرات بگم که 2 ساعت متوالی برنامه رقص براه بود و بعد از اون رفتیم طبقه همکف برای مراسم شام. همراه با فیلمبردار شروع کردیم به کشیدن شام. بعد فیلمبردار بشقابها از دستمون گرفت و گفت که دوباره از اول شروع کنیم تا اگه اولی خراب شده بود دومی رو تو فیلم عروسیمون بزاره. برای بار دوم غذا کشیدیم و بعد فیلمبردار و عکاس ازمون خواستن که در موقعیت مختلف پشت میز شام عکس بگیریم، خلاصه غذا دهن هم گذاشتیم و از اینجور کارها. امیر اومد بره سراغ بشقابش که کشیده بود که سر آشپز خیلی با احترام اومد و از من امیر پرسید که شام چی میل داریم که برامون سفارشی بیاره. من اصلا اشتها نداشتم ولی امیر گفت که براش یه کم باقالی پلو و سالاد الویه بیارن. بعد از چند دقیقه سر آشپز و یکی از زیردستاش با یک سینی بزرگ غذا اومدن که همه جور غذا توش بود الا باقالی پلو و سالاد الویه، نه اینکه اونشب باقالی پولو و سالاد الویه نداشتیم بلکه سر آشپز خودش تشخیص داده بود که ما غذاهای دیگه دوست داریم. امیر به سر آشپز گفت: چرا اون چیزی رو که من گفتم نیاوردین؟ و سر آشپز جواب داد : آخه اینها (یعنی غذاهایی که آورده بود) بهتر شده. و امیر در جواب گفت: خوب پس دیگه چرا پرسیدی که چی بیاری؟
دوباره رفتیم طبقه بالا و روز از نو روزی از نو، شروع کردیم به رقصیدن. حلقه امیر برای دستش گشاد بود و همونطور که داشت میرقصید یک دفعه از انگشتش پرت شد بیرون. منکه در اون لحظه نفهمیدم چی شده، فقط یکهو دیدیم که آقای داماد میون اون شلوغی نشستن زمین و دارن دنبال چیزی میگردن. خوشبختانه امیر بعد از اینکه دستش دو سه باری لگد شد حلقه رو پیدا کرد، بعدشم برای اینکه این اتفاق دوباره نیفته ، حلقه عروسی رو کرد تو انگشت وسطیش که هیچ کدوم از ما در اون لحظه به این مسئله دقت نکردیم ولی بعدا توی فیلم عروسی دیدیم که حلقه آقای داماد تو انگشت وسطشه.
در این فاصله که مهمونا مشغول رقص بودن برادرای محترم نیروی انتظامی هم با حضور خودشون صفای مجلس رو چند برابر کردن. ظاهرا رقص نورهای داخل سالن از تو شیشه ها به کوچه منعکس شده بود و نیروی انتظامی خبردار شده بود. البته محل عروسی توی یک کوچه فرعی بود و ظاهرا یکی از همسایه ها به کمیته خبر داده بود. با اینهمه خدا رو شکر مجلس عروسی رو بهم نزدن و فقط همون دم ناپدریم و شوهر خواهرم بهشون پول و غذا دادن و اونها هم تشریف بردن. البته خیلی زود دلشون برای ما تنگ شد و دوباره برگشتن. میدونید آخه مثل اینکه این یک رسمه که وقتی یک گروهشون میفهمند مثل مورچه ها و زنبورها بقیه رو هم خبر میکنند تا اونها هم به نون و نوایی برسن. البته گروه دوم غنیمت بیشتری گرفتن، البته شما پیش خودتون فکرهای ناجور نکنید. بیچاره برادرهای گروه دوم هم شامشون یه کم سرد شده بود که باعث شرمندگی ما شد و هم اینکه بنده های خدا باید یه درصدی کمیسیونی چیزی به گروه اول میدادن. در ضمن اینو در نظر بگیرید که این بندگان خدا داشتن وظیفه الهی شونو ، که امر به معروف و نهی از منکر باشه، رو انجام میدادن و چنانچه کم کاری میکردن پولی که بعنوان حقوق از دولت میگیرن مال حروم محسوب میشه و اینها هم که اصلا عادت بخوردن چنین پولهایی ندارن. بگذریم، خلاصه اینکه خدا رو شکر اونشب فقط با عطر وجودشون مجلس ما رو معطر کردن و عروسی بهم نخورد.
از حق نگذریم ناپدریم خیلی خوب دست بسرشون کرد و بنده خدا چهار چشمی مواظب اوضاع بود. با کمک شوهر خواهرم و یکی دو نفر دیگه سر من و امیر و همچنین پدر و مادر امیر رو گرم کرد و کاری کرد که ما اصلا نفهمیدیم کمیته اومده.
گلاب به روتون ، موقع بریدن کیک عروس خانم دستشوییش گرفت. حالا با اون لباس بلند دستشویی رفتن عالمی داشت ولی کاریش هم نمیشد کرد. وقتی که رسیدم دم در دستشویی دیدم که یه صفه مثل صف نونوایی. عروس خانم هم برای اینکه نوبت رو رعایت کنن و رفتن ته صف وایستادن. آخه بابا این انصافه؟ خیر سرم عروس مجلس بودم، اما هیچ کس یه تعارف هم نزد که من زودتر برم. ارکستر بیچاره هم منتظر بود که عروس خانم پیدا بشه و مراسم بریدن کیک رو انجام بده.
در همین حین گروه ارکستر تصمیم گرفت که برامون آهنگ تانگو بزاره. دیگه تقریبا به سالن رسیده بودم که دیدم امیر مثل گلوله داره میدوه به طرفم با هیجان میگفت که تانگو بلد نیست برقصه و حالا باید چیکار کنه؟ منم بهش گفتم که ناراحت نباش فقط آروم کمر منو بگیر و هر کاری من کردم تو هم بکن. البته این امیر آقای ما رقصهای ساده رو هم بلد نیست چه برسه به تانگو. البته انصافا با اینکه دفعه اولش بود خیلی خوب و آبرومند میرقصید و از بس که داشت منو نگاه میکرد و حواسش به من بود و سعی داشت که حرکتهای منو تقلید کنه نزدیک بود بخوره به کیک عروسی. توی اون لحظات جناب فیلمبردار هم دوربین رو زوم کرده بودن روی صورت بنده و من نمیتونستم به امیر بگم که حواسش باشه که نره تو کیک. خلاصه به هر زحمتی بود و با دهن نیمه بسته حالیش کردم و این مسئله هم به خیر گذشت.
بقيه داستان رو از زبان امير بشنويد:
عروسی ما خیلی خوب و اونطور که میخواستیم برگزار شد. پدر و مادر من و مادر نرگس هر سه اولین باری بود که تو عروسی صاحب مجلس بودن و بچشون ازدواج میکرد. بیشتر نکات گفتنی رو نرگس گفت و من فقط به ذکر چند نکته اکتفا میکنم.
نرگس فامیل دوری داشت بنام کامبیز. کامبیز یه پسری بود همسن و سال من که از مدتها پیش خیلی سعی کرده بود دل نرگسو بدست بیاره، اما همیشه ناکام مونده بود. حتی گاهی مزاحمتهای کوچکی هم ایجاد میکرد. نرگس جریان کامبیز رو برای من تعریف کرده بود. اینو در نظر بگیرید که من از خصوصیات ظاهری کامبیز هیچ چیزی نمیدونستم ، مثلا نمیدونستم چاقه یا لاغر، قدش بلنده یا کوتاه. در روز عروسیمون وقتی که من و نرگس داشتیم با همه دست میدادیم یه پسر جوونی با لبخندی خاص اومد جلو و با یه خوشحالی کاملا مصنوعی به ما تبریک گفت. چند قدم که رفتیم اونور تر از نرگس پرسیدم: خوش بود و نرگس جواب مثبت داد.
روز عروسی داماد همش باید انعام بده. منم یک بسته هزار تومنی تو جیبم بود برای انعام. اولش که وارد شدیم اسپند آوردن و من اومدم به یارو انعام بدم و دست کردم تو جیب بغلم و چون پولها بهم چسبیده بود کل بسته هزار تومنی افتاد تو سینی یارو که من با عجله برش داشتم.
تو اون طبقه پایینی که بساط سنتی بپا بود، شاتوت هم داشتن. حالا نرگس با اون لباس سفیدش شاتوتا رو یکی یکی با قاشق برمیداشت و میخورد. منم هی میگفتم نرگس جان حتی المقدور چیزایی بخور که لباس آدمو لک نمیکنه. آخه یکی از اونها از دستت بیفته و یا بچکه روی لباست چیکار میخوای بکنی؟
خلاصه عروسی گرم و خوبی بود و تا نزدیک ساعت 3 صبح همه مهمونا بودن. منو نرگس دلمون خوش بود و بهم میگفتیم خوب دیگه مشکلات تموم شد و راحت شدیم و فکر میکردیم در چهار هفته باقیمانده به بازگشت من به آمریکا کلی بهمون خوش خواهد گذشت.
يه خاطره کوچيک هم از اون موقعی که ايران بودم ميخوام براتون تعريف کنم:
بعد از عروسی يه روز رفتيم خونه مادر بزرگم. من رفتم تو اطاق دايی کوچيکم. البته اون اطاق 10 سال پيشش اطاق داييم بود. البته نگران نشيد داييم ازدواج کرد و از پيش مادربزرگم رفت. خلاصه عصر ديدم يه کبوتر سفيد اومد روبری پنجره رو ديوار نشست و نگاهشو دوخت به پنجره. حدود 2 ساعت اونجا بود و بعد که هوا تاريک شد پر زد و رفت. مادر بزرگم گفت که اون کبوتره هر سال يه وقتهايی پيداش ميشه و بعد ميره. حس کنجکاويم باعث شد که به داييم يه ايميل بزنم و جريانو بپرسم. جواب داييم منو خيلی شگفت زده کرد، داييم گفت:
مدتی پيش، وقتی هنوز اونجا اطاق من بود يه روز ديدم تو بالکن اطاقم يه کبوتره که بالش داره خون مياد. من مدتی ازش نگهداری کردم و بهش آب و دونه دادم تا اينکه بالش خوب شد. چون کبوتر وحشی بود سعی ميکردم خيلی بهش نزديک نشم تا ازم نترسه و آب و دونشو خيلی آروم در فاصله کمی ازش ميزاشتم. بعد از يه مدت يه روز اومدم و ديدم که ديگه اونجا نيست. اول نگران شدم و گفتم شايد از بالکن پرت شده پايين. اما ميديدم مياد دونه ها ميخوره. اما بعد از مدتی ديگه کاملا ناپديد شد.
اون کبوتره در اون چند روزی که من اونجا بودم هر روز ميومد و چند ساعتی پشت پنجره منتظر ميموند و تاريک که ميشد ميرفت. همچين معصوم به پنجره نگاه ميکرد که دل آدم براش کباب ميشد.
چقدر خوب بود اگه ما آدمها هم ياد ميگرفتيم که محبتها رو فراموش نکنيم.
بعد از تموم شدن عروسی با نرگس و دوست نرگس (همون که چند روز پیشش عروسی کرده بود) و شوهرش رفتیم ماه عسل. یه جای خیلی خوش آب و هوا و خنک یعنی جزیره کیش اونم وسط تیرماه. چند روزی کیش بودیم و بعد برگشتیم تهران.
از فردای اونروز دعوای دو خانواده بر سر اینکه ما شب خونه ما بخوابیم و یا خونه نرگس اینها شروع شد. حالا مامان نرگس به اینکه ما هفته ای دو یا سه شب بریم اونجا قانع بود، اما مامان من میگفت که اصلا نباید شب خونه نرگس اینها بخوابیم. خلاصه وضعیتی پیش اومد که من تصمیم گرفتم برم هتل بمونم تا دیگه کسی نتونه بگه چرا فلانی رو به ما ترجیح دادی. البته بعد از کلی دلخوری من و نرگس مجبور شدیم رک تو صورت همشون وایستیم و بگیم که ما شب هر جا دلمون خواست میمونیم.
کافی بود مامان نرگس پیشنهادی مخالف با مامان من بده یا در یک مورد همعقیده نباشن. تو هر موردی اگر میخواستم اونکاری رو که خانواده نرگس ازم خواسته بودن بکنم مامانم صداش در میومد که اینهمه زحمت کشیدم پسر بزرگ کردم اینم نتیجش. اگر هم حرف مامانمو گوش میدادم فرداش با زخم زبونهای ناپدری نرگس با عباراتی نظیر بچه ننه و اینجور چیزها باید مقابله میکردم. نه اینکه به حرفهای اون اهمیتی بدم بلکه تمام سعی من و نرگس در آرام نگهداشتن اوضاع بود.
یک روز یکی از فامیلهای نرگس اینها که مردی بسیار متشخص بود و در زمان عروسی ما در ایران نبود به من زنگ زد و گفت: امیر خان ما که سعادت حضور در جشن عروسی شما را نداشتیم. لطفا یک شب که برای شما راحت تر است را بفرمایید تا برای شام در خدمتتان باشیم.
از اونجاییکه برای من و نرگس بدون اینکه ازمون بپرسن برنامه میگذاشتن و آخر هفته هامون حسابی شلوغ بود فکر کردم برنامه را برای وسط هفته بندازم برای همین برای روز سه شنبه قرار گذاشتم که بریم رستوران. یکشنبه شب با نرگس اومدیم خونه که مامانم گفت سه شنبه منزل آقای دکتر ایزدی دعوتیم. دکتر ایزدی از همکاران مادرم در بیمارستان بود و با خانواده ما دوستی بسیار نزدیکی داشت. در بچگی لوزه هایم را او عمل کرده بود و همچنین گوش پدرم را. مادرم هم بچه های دکتر ایزدی را بدنیا آورده بود و بچه های دکتر ایزدی مادرم را خاله صدا میکردند. خلاصه من تا آمدم بگم که برنامه گذاشتم مادرم عصبانی شد و گفت چون خانم دکتر ایزدی کلی تدارک دیده شما برنامه رستوران را بتعویق بندازین. خلاصه ما با کلی شرمندگی به فامیل نرگس اینها زنگ زدیم و برنامه رستوران رو عقب انداختیم.
روز سه شنبه صبح حدود ساعت 10 بود که یکی از دوستهای صمیمیم زنگ زد و گفت برات پارتی گرفتم 50 نفر هم دعوتن. میخواستیم بهت نگیم و سورپریزت کنیم ولی فکر کردیم یه وقت ممکنه کاری داشته باشی و نتونی بیای. منم گفتم که جایی دعوتم اما دوستم گفت که نمیتونه به 50 نفر زنگ بزنه و کنسل کنه. از طرفی خیلی از دوستام که عروسی دعوتشون نکرده بودم توی اون مهمونی بودن و اگه نمیرفتم هم ممکن بود که فرصت نشه دوستامو ببینم و هم اینکه دیگه از دستم خیلی شاکی میشدن. خودتون میتونید حدس بزنید که کنسل کردن مهمونی دکتر ایزدی چه بلوایی به پا کرد. خلاصه اینکه اون مدتی که تو ایران بودم هر روز یه چیزی پیش میومد و کام نرگس و من رو تلخ میکرد.
 سپاس شده توسط annefeantill ، AkipilosFah
#16
قسمت 15

یکی از دوستهای خانوادگی ما در شمال یه باغ داشت و قرار شد چند روزی به اتفاق دوستهای خانوادگی پدر و مادرم بریم اونجا. اینقدر امروز و فردا کردن که من تصمیم گرفتم خودم با نرگس برم. رفتم دو تا بلیط اتوبوس سیر و سفر خریدم و درست عصر همونروز برنامه مسافرت قطعی شد و من مجبور شدم بلیط ها رو پس بدم و ما رفتیم مسافرت. وسط راه رفتیم یه رستوران و من دیدم که بابام خیلی داره اصرار میکنه که ماشین جایی پارک باشه که بتونیم از تو رستوران ببینیمش. رسیدیم ویلا و حدودای ساعت 8 شب بود که من کلید ماشینو گرفتم که با نرگس بریم کنار دریا قدم بزنیم و دیدم پدرم اولش کلید رو نمیده و بعد که کلیدو داد گفت که همیشه جایی قدم بزنم که بتونم ماشینو ببینم و اصرار کرد که ماشینو جای تاریک پارک نکنم. من که دیگه خیلی به این رفتار پدرم مشکوک شده بودم دلیلشو از پدرم و مادرم پرسیدم. اونا اول از جواب دادن طفره میرفتن اما بعد فهمیدم که از ترس اینکه دزد بخونمون نزنه کلیه مدارک من از جمله پاسپورت و 2000 دلار پول بهمراه کلیه طلاهایی که هدیه عروسی من و نرگس بود و حدود 3 تا 4 میلیون تومن ارزش داشت رو همراه خودشون آوردن و همرو گذاشتن تو یه کیسه تو صندوق عقب ماشین. منم که دیگه عصبانی شده بودم میگفتم که آخه این چیزا جاش تو گاو صندوق یه آپارتمان اونم تو مجموعه ای که نگهبان داره امن تره یا تو صندوق عقب ماشین؟ حالا پول و طلا به جهنم اگر پاسپورت منو بدزدن چی؟ صاحب ویلا هم حرف منو تائید کرد و به مهموناش گفت گاهی اینجا دزدی میشه، و بهتره که اگه چیز با ارزشی دارین تو ماشین نگذارین. خلاصه از اون روز تا روزی که برگشتیم تهران من و نرگس دلمون لرزید من پاسپورتمو همه جا با خودم میبردم چون ویلا قفل و بست درست حسابی نداشت.
نکته ای که خیلی برام جالب بود این بود که هر جا که من و نرگس دعوت میشدیم اگر صاحب خونه مذهبی نبود همیشه برنامه عرق رو ردیف میکرد و به من اصرار که باید بخورم. منکه آخرش نفهمیدم که این مسئله از کجا ناشی میشه. خندم میگرفت وقتی بهم میگفتن که عرقش مطمئنه، اینو از یه ارمنی که کارش درسته خریدم. منم در جواب میگفتم چیزی که اونور آب زیاده عرق مطمئنه، من دلم خورش بادمجون ، نون بربری و سنگک میخواد نه اینجور چیزها. راستش من ایران هم که بودم زیاد اهلش نبودم ، وقتی اومدم امریکا تازه فهمیدم بیشتر کیفش به این بود که کار غیر مجاز بود و در واقع همون مقدار کمی رو هم که برای تفریح تو ایران میخوردم بعد از اومدن به امریکا دیگه نخوردم.
خیلی با نرگس مهمونی رفتیم و چیزی که صورت خوشی نداشت این بود که نه پدر و مادر من به خونه فامیلهای نرگس اینها میرفتن و نه پدر و مادر نرگس تو مهمونیهای خونوادگی ما شرکت داشتن. البته من با وجود اینکه این مسئله ناراحتم میکرد ترحیج میدادم که پدر و مادرهای ما همدیگرو اصلا نبینند.
نرگس به من گله میکرد که چرا خونه ما که میای خیلی خشک و رسمی هستی و من میگفتم با توهینی که ناپدریت کرده اگر بخاطر مادرت نبود من حاضر نبودم ناپدریتو ببینم. نرگس میگفت آخه مادرم که تقصیر نداره چرا فقط باهاش خیلی خشک دست میدی؟ بقلش کن ، باهاش روبوسی کن. راستش مامان نرگس منو خیلی دوست داشت و تنها دلیلی که من فقط باهاش دست میدادم این بود که میترسیدم به ناپدری نرگس بر بخوره و دوباره بلوا بپا بشه. خلاصه اینکه قرار شد دفعه دیگه که مامان نرگسو دیدم هم روبوسی کنم و هم بقل و تازه نرگس گفت تو که اینقدر آدم شوخی هستی اینقدر با مامانم خشک نباش و با اون هم شوخی کن، اون که اینقدر دوست داره مطمئن باش هیچ وقت از شوخی تو ناراحت نمیشه. رفتیم خونه نرگس اینها و تو پله ها دائم داشتم فکر میکردم که ماموریتو درست انجام بدم. ناپدری نرگس و دو تا از دایی هاش هم اونجا بودن. من با مامان نرگس درست دادم و برای اولین بار باهاش روبوسی کردم و آروم بقلش کردم . مامان نرگس گفت: قربون این شاه دومادم برم ، دخترم عجب چیزی تور کرده ها. منم خیر سرم اومدم شوخی کنم و گفتم: مامان جون شما هم تنتون خوب نرمه ها. خودتون تصور کنین قیافه ناپدری نرگس و دو تا دایی هاشو.

حالا ادامه ماجرا رو از زبان نرگس بشنويد:
والا نميدونم چی بايد بگم. وقتی ياد اون وقتها ميفتم اصلا ترجيح ميدم بهش فکر نکنم، چه برسه به اينکه بخوام راجع بهش مطلب بنويسم و جزء جزء ماجرا رو شرح بدم.
همونطور که امير گفت خيلی تحت فشار بوديم و بايد همه رو از خودمون راضی نگه ميداشتيم. مونده بوديم که چه جوری بايد رفتار کنيم که نه خانواده من ناراحت بشه و نه خانواده امير. بنابراين بايد خودمون دو تا ناراحت ميشديم و حرص ميخورديم. ناپدريم و پدر و مادر امير کارهايی کردن که از ذکرش معذورم، فقط همينقدر بهتون بگم در مدتی که امير ايران بود کمتر روزی بود که با دلخوشی بپايان برسه. نکاتی رو که امير ذکر کرد نمونه های کوچکی بود که قابل ذکر بود و بقيشو من و امير تو دلامون نگه داشتيم تا گذر زمان اونها رو از خاطرمون پاک کنه. البته اين وسط فقط مامان من بود که هوای ما رو داشت و بخاطر اينکار دائم با حرفهای ناپدريم آزرده خاطر ميشد. من همش از خودم و خدا میپرسيدم که آخه خدايا چرا بايد اينطوری ميشد که روابط دو تا خانواده بهم بخوره؟ چرا ما بايد همش حرص و جوش بخوريم؟ قبل از ازدواج که يه جور بدبختی داشتم و حالا هم که بايد برام بهترين لحظات زندگی باشه و لحظاتی باشه خوب و فراموش نشدنی دائم ناراحتم و غمگين. وقتی بعضی از دوستام رو ميديدم که خانوادهاشون با هم رفت و آمد دارن و با هم صميمی هستند کلی حسوديم ميشد و بغضم ميگرفت. تازه ميفهميدم چرا ميگن دو تا خانواده بايد بهم بيان. از يک طرف رفتار بد خانواده ها عذابم ميداد و از طرف ديگه فکر اينکه امير چند هفته بعدش بايد برميگشت آمريکا. اونوقت من ديگه کاملا تنها ميشدم.
يادمه که چند بار از امير پرسيدم : من بايد چيکار کنم که برنگردی آمريکا و همين جا بمونی؟ و امير هميشه جوابش يکی بود ميگفت: کافيه که از ته دل ازم بخوای بمونم. و من هم چون موفقيت امير برام مهم بود و دوست نداشتم که درسش رو نصفه کاره بذاره و زحمتهای اين يک سال رو حروم کنه. بهش ميگفتم که برگرده امريکا و اينو در حالی ميگفتم که شديدا به جودش ، به *نو ا زش *هاش ، به حمايتش و به اينکه در کنارش باشم احتياج داشتم. پيش خودم دائم فکر ميکردم که وقتی امير بره آمريکا چه طوری ميتونم اين وسط همه مشکلات رو حل کنم؟ خيلی حس بدی بود. خيلی برام درد اور بود. چند باری به خودمو سرزنش کردم و بخودم گفتم که کاش صبر کرده بودم تا درس امير تموم بشه و بعد ميومد و ازدواج ميکرديم، اونوفت با هم ميرفتيم و من بعد از ازدواجم ديگه ازش دور نبودم. ولی خوب از طرفی هم ميگفتم نه همون بهتر که لااقل تکليفم روشنه که ديگه همسرش هستم و کسی نميتونه ما رو از هم بگيره و حداقل ديگه دلشوره اين رو که بهم ميرسيم يا نه رو نداشتم. توی اين پنج هفته ای که امير ايران بود اينقدر ناپدريم ما رو رنجوند که مونده بودم که بعد از رفتن امير چه طوری بايد دوباره با ناپدریم توی یک خونه زندگی کنم.
خانواده امير اينها اصرار ميکردن که بعد از رفتن امير من پيش اونها زندگی کنم و بزرگترهای فاميل (از جمله دایی بزرگم) هم همين عقيده رو داشتن. داييم ميگفت که صلاحه که به منزل امير اينها برم و تا تموم شدن درسم (يعنی يکسال) اونجا زندگی کنم و بعد از اينکه درسم تموم شد برای ویزا و رفتن به آمريکا اقدام کنم. گفتنش به حرف خيلی آسون بود اما احساس ميکردم که اونجا از تنهايی دق ميکنم . خودتون تصور کنين يه دختر جوون با دو نفر آدم مسن. هز چقدر هم که دلشون جوون باشه و خدشون سرزنده باشن و دوستت داشته باشن بازهم زندگی کردن باهاشون خسته کننده و سخت ميشه. بخصوص که مادر شوهر و پدر شوهرت هم باشن و مجبور باشی که همش بهشون بگی چشم تا يه وقت مسئله ای پيش نياد.
البته ناگفته نماند که من پدر و مادر امير و بخصوص مادرش رو واقعا دوست داشتم و پيشش احساس راحتی ميکردم، ولی هيچ جا خونه خود آدم نميشه. احساس ميکردم که اگه برگردم خونه ناپدريم باعث اختلاف مادرم با اون ميشم و زندگيشونو خراب ميکنم. تصميم گرفتم که در منزل امير اينها مستقر بشم و هر از گاهی هم برای سر زدن به منزل مامانم اينها برم. اون اطاقی که قبل از رفتن امير به آمريکا اطاق امير بود ، در مدتی که امير ايران بود شده بود اطاق من و امير و وقتی امير رفت شد اطاق من و اين مسئله احساس دور بودن از امير رو در من بيشتر ميکرد.
روزهای با امير بودن هم داشت به انتهای خودش نزديک ميشد و من داشتم خودم رو برای يک زندگی پر از جنجال آماده ميکردم. ۳ روز که به رفتن امير مونده بود با امير رفتيم خونه ما و من وسايلم رو جمع کردم و همه رو آورديم خونه امير اينها. مادرم بهم گفت که همه وسايلم رو نبرم که بتونم بگم هر دو جا خونه منه ولی من اون موقع به حرفش گوش ندادم ولی بعدا حسابی پشيمون شدم.
بالاخره روز بازگشت امير فرا رسيد. امير صبح همون روزی که قرار بود برگرده آمريکا برام يه کامپيوتر خريد و گذاشت منزل خودشون که بتونيم با هم چت کنيم و ارتباط داشته باشیم. ديگه فرصت نصبش نبود و قرار شد که بعد از رفتنش ظرف يکی دو روز آينده اش يکی از دوستاش بياد و کامپيوتر رو برام نصب کنه. اون روز رو از صبح تا شب با هم گذرونديم ، چه روزی بود همش بغض تو گلوم بود. احساس اينکه تا حداقل يکسال ديگه نميتونستم امير رو ببينم داشت منو خفه ميکرد. از همه بدم اومده بود و دلم ميخواست با همه دعوا کنم و حوصله هيچ کسو نداشتم و از خدا طلب صبر و آرامش ميکردم. ساعت حدود ۲و نيم شب بود که همراه با پدر امير و دوستش نريمان به فرودگاه رفتيم. مثل سال قبلش امير با مادرش تو خونه خداحافظی کرد، دوباره تمام اون لحظات غم انگيز ولی اينبار با شدت بيشتر تکرار شد. تصميم گرفتم که گريه نکنم ولی قلبم از جا داشت کنده ميشد. حتی الان هم که دارم تایپش ميکنم مو به تنم راست ميشه. احساس ميکردم دارم بی پناه ميشم. دوست داشتم داد بزنم و به امير بگم که نره و پيشم بمونه اما اينکارو نکردم. دوست نداشتم دودل و مرددش کنم و بيش از اونچه که ناراحت بود ناراحتش کنم. امير مقداری پول که براش مونده بود و حدود 500،000 تومان بود رو بهم داد و مخصوصا توصيه کرد که به کسی نگم و گفت که با پدر و مادرش هماهنگ کرده که ماهی 100،000 هزار تومن بهم بدن برای خرج دانشگاه و ساير امور.
مسافرين رو برای سوار شدن به هواپيما صدا کردن. امير که بقلم کرد بغضم ترکيد و شروع کردم به گريه کردن. امير با اينکه بايد ميرفت گذاشت با خيال راحت تو بقلش گريه کنم. با هم خداحافظی کرديم و امير رفت. ما تا بلند شدن هواپيما صبر کرديم و بعدش نريمان من و بابای امير رو رسوند خونه و خودش رفت.

نوشته شده توسط امير (تحت نظر نرگس):
اول اينکه يه وبلاگ هست بنام سرزمين رويايی که متاسفانه الان مدتيه که اصلا بکلی قاطی کرده و فقط يه صفحه سفيد نشون ميده. اين وبلاگ دارای مقالاتی فوق العاده است که خوندنشو به همه توصيه ميکنم. من خودم تمام مقالاتشو خوندم و حتی اونقدر مجذوب شدم که همه اون مقالات رو (البته پس از هماهنگی با صاحب وبلاگ) به فرمت پی دی اف تبديل کرده و در مجموعه ای جمع آوری کردم. اين مجموعه رو در آدرس نسخه قابل چاپ ميتونيد پيدا کنيد.
توی اون مجموعه دو تا مقاله هست که خيلی به بحث امروز مربوط ميشه. عنوان يکيش هست عشق کثيف و اون يکی عشق رومانتيک. البته من شديدا توصيه ميکنم اونها رو بخونين.
اين سئوال شايد برای بسياری از ماها پيش اومده باشه. من ميخوام چند خطی راجع به اين سئوال مطلب بنويسم و نظراتمو بگم.
اول از همه هيچ وقت به اين فکر کردين که اين سئوال برای چه کسايی بيشتر مياد؟ برای کسايی که با يه نگاه عاشق ميشن، يا برای کسايی که رو شناخت عاشق ميشن؟
مسلما استحکام هر چيز به استحکام عناصر نگهدارنده اون چيز برميگرده. اگه بخواين تلويزيونتونو بزارين روی يه ميز اول به پايه های اون ميز نگاه ميکنيد و بعد تصميم ميگيرين که اينکارو بکنين يا نه. اما آيا در مورد عاشق شدن هم همينکارو ميکنيد؟ يا اينکه اول عاشق ميشين و بعد که به بن بست رسيدين دو دستی ميزنين تو سر خودتون؟ حالا جالب اينجاست خيليها وقتی به چنين معضلی برميخورن عوض اينکه مشکلو ريشه يابی کنن طرفو محکوم ميکنن و برچسبهايی مثل بيوفا، هرزه و يا حتی بدتر به طرفشون ميچسبونن و ميرن که دوباره همون اشتباهو تکرار کنن با يه نفر ديگه.
حالا از کجا ميشه اين استحکام رو محک زد؟ از کجا بايد بفهميم که دوستی و عشقمون از استواری لازم برخوردار هست يا نه؟
قبل از اينکه جواب اين سئوال رو بدم بزارين سئوال رو يه ذره بچرخونم و يه جور ديگه مطرحش کنم. چه عواملی اشتباها عامل استحکام رابطه شمرده ميشوند؟
شادی هنگام با هم بودن و غم هنگام دوری: اين عامل بنظر من به هيچ وجه محک خوبی برای عمق يک عشق نيست. درسته که عاشقهای واقعی از با هم بودن لذت ميبرند و از جدايی رنج. ولی برعکس اين ميتواند صحيح نباشد. بقول معروف هر گردی که گردو نيست.
ابراز حرفهای عاشقانه: اين عامل هم درست مثل عامل اول ميمونه. شرط لازمه و نه کافی. گفتن حرفهای عاشقانه به کسی که فکر ميکنيد (حتی به غلط) دوستش داريد امری لذت بخش است و اين عامل سبب ميشود که افراد کلمات و جملات عاشقانه را به اين دليل بگويند که از گفتن آن لذت ميبرند و نه به اين دليل که فرد مورد نظرشان لايق شنيدن آن است. جالب اينجاست که در اکثر موارد حتی افراد خودشان نميدانند که دارند بنوعی دروغ ميگويند. دختر يا پسری که بعد از يک هفته و يا يک مدت کوتاه عاشقانه ترين کلمات را نثار *عزيز*ش ميکند يا شيادی است که نيات پليدی دارد و يا احمقی است که خود را خوب نشناخته.
انجام کارهای دشوار برای يکديگر در ابتدای دوستی: بسيار ميبينيم که افراد در دوستيهای نو پا کارهايی را برای يکديگر انجام ميدهند که برای صميمی ترين دوستاشون هم انجام نميدم. اينجاست که تو ضمير ناخودآگاه آدمها يه منطق اشتباه رو بکار ميبرن و اين کارها رو بحساب عشق ميزارن.
صحنه های رمانتيک و عاشقانه: جای شک نيست که برای هر جوون سالمی داشتن رابطه رمانتيک با يه نفر ديگه امر لذت بخشيه. بزارين رک بگم اگه از بوسيدن طرفتون لذت ميبرين اينو به حساب عشق نزارين. اگه وقتی طرفتون دستتونو ميگيره تمام بدنتون ميلرزه و احساس خاصی بهتون دست ميده مبتونه دليل همه چيز باشه بجز عشق. مسئله اينجاست که وقتی اون احساس يکبار به شما دست داد ميخواين دوباره لذتشو بچشين و برای همين فرض رو بر عشق ميزارين و فکر ميکنين که اين احساس ناشی از اونه که عاشق طرف مقابلتون هستين در حاليکه اين احساس ميتونه تماما غريزی باشه و بديهی است که بودن در کنار جنس مخالف امری لذت بخش است.
بقول يکی که ميگفت:
#17
قسمت 16

You belive you are in love because it feels f...ing great to be in love
خوب، اشکالتراشی کار آسونيه و مهم راه حله. حالا نوبتی هم که باشه نوبت جواب دادن به اين سئواله که چه عواملی نشان دهنده استحکام رابطه بين دو نفر ميباشند؟ قبل از جواب دادن به اون بزارين يه مقدمه کوتاه خدمتتون عرض کنم: من آدمی بودم که قبل از آشنايی با نرگس اصلا تو خط ازدواج نبودم. هيچ وقت تو خونه ما بحث ازدواج پيش نيومده بود. برام عجيب بود وقتی ميديدم بعضی از دوستای همسنم ازدواج ميکنن، چون من به هيج وجه تا اون موقع احساس نياز به همدم نميکردم. يادمه سربازی که بودم وقتی برای اولين مرخصی راهی تهران شدم اکثر بچه ها تا دم اتوبان (که مسير کمی هم نبود) رو ميدويدند. من و يکی ديگه از بچه ها (کورش) هم داشتيم قاطی بقيه ميرفتيم که من پام پيچ خورد و خوردم زمين. کورش هم وايستاد در همين بين يکی از بچه ها که زن داشت از جلومون دوان دوان رد شد و خداحافظی کرد و رفت. کورش که مجرد بود بهم گفت: خوش بحالش الان بره خونه زنش براش غذا آماده کرده و منتظرشه، ميدونی خيلی خوبه اگه بدونی هميشه يکی نگرانته. راستش اون موقع بابام اينها شمال بودن و خونه ما کسی نبود که منتظر من باشه ولی برای من زياد مهم نبود. البته کيف داره بيای خونه يکی لوست کنه و غذای گرم جلوت بزاره ولی نه اونقدر که من بخودم بگم کاش الان زن داشتم. اونشب اومدم خونه دوش گرفتم و ماشينو برداشتم با يکی از بچه ها رفتيم يه چلوکباب توپ زديم، اونم بعد از هفته اول تو پادگان، بعدشم برگشتو خونه و خوابيدم.
خيلی از جوونهای همسن من اگر مجرد مونده بودن دليلش اين بود که يا شرايطشو نداشتن و يا هنوز داستن دنبال فرد مورد نظرشون ميگشتن، اما من هنوز چنين نيازی رو اصلا حس نميکردم.
اونهايی که منو خوب ميشناختن، از شنيدن خبر ازدواج من تعجب کردن و بارها ازم پرسيدن که چه جوری شد که احساست عوض شد و حالا من ميخوام جوابی رو که به اونها دادم به شما بگم.
رشد عشق در طول زمان: من و نرگس همونطور که خودتون خيلی خوب ميدونيد، احساسمون به همديگه رشدی کند ولی پايدار داشت. چيزی بود که در طی زمان بوجود آمده بود و شايد بنوعی در من به نرمی رسوخ کرده بود.
عدم احساس مالکيت در ابتدای دوستی: واقعا برام جالبه وقتی ميبينم که يه دختر و پسری هنوز يه بارم با هم بيرون نرفتن، اونوقت چنان احساس مالکيتی نسبت به هم ميکنن که بيا و ببين. مسئله خنده دار ميشه وقتی که ميبينی که احساس مالکيت هر کدومشون يه طرفه است. در حاليکه تعهدی نسبت به طرفشون احساس نميکنن از اون انتظار تعهد دارن. بنظر منکه يه دختر و پسر در ابتدای آشناييشون حتی حق ندارن از همديگه توضيح بخوان که کجا بودی و تلفنت چرا اشغال بود.
آزاد گذاشتن طرف مقابل: شما خودتون بگين اين يعنی چی که يه دختر اولين سئوالی که از يه پسر میپرسه اينه که: شما قصدتون از دوستی چيه؟ اگه قصدتون ازدواجه ميتونيم رابطه رو ادامه بديم. بابا شايد طرف اصلا آدم حسابی نبود، و بعلاوه دختری که اين حرفو ميزنه فقط ارزش خودشو پايين مياره. آخه اون پسری هم که ريگی به کفششه که نمياد هوار بزنه و بگه نه من تو رو واسه ازدواج نميخوام. من و نرگس در مورد ازدواج زياد حرف ميزديم، البته نه از روز اول، ولی در مورد اينکه با هم ازدواج کنيم تا روزی که من از نرگس خواستگاری کردم حرفی نزديم.
نظر ديگران: ما جوونها هر وقت تو يه موردی با بزرگترها اختلاف پيدا ميکنيم و هر کاری ميکنيم نظرشون عوض نميشه يه راه حل کاری داريم. ميگيم شما مال نسل قبل هستين و نميفهمين. خوب اين حرف در بعضی از موارد درسته ولی نه در همه موارد. اگه يکيو دوست دارين و ميبينين که دوستاتون و خانوادتون روی خوش نميدن بايد به اون رابطه شک کنين. دقت کنين، من نميگم ديگران بايد براتون تصميم بگيرن که عشقتون واقعی و ماندگاره يا نه، من ميگم اينکه نظر ديگران مثبت نيست، نشانه خوبی بشمار نميره و بايد اونو مهم شمرد. من وقتی بعضی از دوستامو ميديدم که با چه شور و حالی رابطه برقرار ميکردند و گاه اونقدر علاقه مند ميشدند که حتی نميخواستن تا پايان درسشون صبر کنن و بعد ميديدم که اون شور چنان فروکش ميکرد که انگار هيچ وقت وجود نداشته، يه کم پشتم ميلرزيد. اما وقتی مادرم ميگفت: زن، زن رو خوب ميشناسه، اينو از دست بدی بهتر گيرت نمياد. وقتی پدرم بشوخی میپرسيد: از کی بايد ايشون رو عضو خانواده محسوب کنيم و وقتی که نريمان ميگفت: ما اينها رو سالهاست که ميشناسيم، موقعيت رو از دست نده. وقتی همه اينها رو ميشنيدم قوت قلب ميگرفتم.
تفاهم: تا حالا فکر کردين تفاهم يعنی چی؟ خيليها فکر ميکنن که تفاهم يعنی داشتن نقاط مشترک در حاليکه تفاهم اصلا اين معنی رو نميده. تفاهم به معنی فهميدن تفاوتهاست. ساختار خانوادگی ما و نرگس اينها تفاوت زيادی داشت. بسياری از نکاتی که برای خانواده نرگس اينها بسيار مهم بود از نظر خانواده ما امری پيش پا افتاده محسوب ميشد و بالعکس و هزاران تفاوت و اختلاف نظر ديگر. اما ما سعی ميکرديم به اين اختلافها احترام بزاريم و همديگرو ضعيف نکنيم. بنظر من اين غلطه که فکر کنيم که يه زن و مرد برای اينکه عاشق همديگه باشن، بايد نقطه نظراتشون نسبت به کليه امور مثل هم باشه. البته وجود نقاط مشترک زياد امر تفاهم رو تسهيل ميکنه.
عدم تلاش برای اثبات عشق: عشق چيزيه که نميتونی هر وقت دلت خواست ميزانشو اندازه بگيری. تنها کاری که ميشه کرد اينه که از اتفاقات بسادگی نگذشت و اونها رو با چشم باز ديد و بر اساس اونها عمق رابطه رو تخمين زد. اين مسخره بازيها که مثلا دختره شماره تلفن پسره رو ميده به دوستش که عشق پسره رو امتحان کنه. يا پسره با دختره قرار ميزاره و بعد نميره و يکی از دوستاشو که دختره نميشناسه ميفرسته اونجا ، و از دوستش ميخواد که سعی کنه با دختره دوست بشه. چون ميدونه دختره در اون شرايط بسيار ضربه پذيره و ميخواد عشق دختره رو مثلا بسنجه. اگه داستانمو خونده باشين ديدين که خود من که الان رفتم رو منبر چه جوری خواستم عشق نرگسو محک بزنم و نتيجش رو هم ديدين. تازه من ديگه توضيح ندادم که بعد از اون چه بلاهايی نرگس سرم آورد.
عدم تلاش برای کنترل يکديگر: اين خيلی ديده ميشه که پسر و يا دختر در همون ابتدای رابطه سعی ميکنن طرفشونو تو مشتشون بگيرن. سعی ميکنن بگن که حرف حرف منه. البته آقايون از اين عادتها بيشتر دارن و جالب اينکه اين باب طبع خيلی از خانمها هم هست (قصد توهين ندارم، چيزيه که ديدم و شامل همه خانمها نميشه). من نميدونم شايد ترکيب مرد زورگو و زن زور دوست ترکيب بدی نباشه ولی رابطه من و نرگس اصلا اونجوری نبود که يکيمون بخواد اون يکی رو کنترل کنه.
عدم سياست بازی: چيزی که من تو رابطم با نرگس خيلی دوست داشتم، سادگی رابطمون بود و از سياست بازی خبری توش نبود. مثلا يکی از دوستام بود که هر وقت با دوست دخترش قرار ميزاشت دختره عمدا نيم ساعت تا يک ساعت دير ميکرد و خودش هم ميگفت که اگه کسی دوسش داره بايد براش صبر کنه. از اين دست مثال فراوونه.
دست سرنوشت برای بار دوم منو از نرگس دور کرد. دفعه دوم که از نرگس خداحافظی میکردم هم شناختی نسبی از آمریکا پیدا کرده بودم و میدونستم به کجا دارم میرم و هم اینکه میدونستم دیگه نرگس ما منه . میدونستم به هر قیمتی شده، دیر یا زود نرگسو خواهم دید و زندگیمونو با هم شروع خواهیم کرد. از طرفی شاید فکر کنید که خداحافظی دفعه برای بار دوم راحتتره ولی اینطور نبود.
شاید بعضیها ازدواج کردن رو امری قراردادی بدونن و بگن که مهم احساس دو نفر نسبت به همدیگس و چند برگ کاغذ امضا شده چیزی رو عوض نمیکنه اما حداقل در مورد من اینطور نبود. یه بار و مسئولیتی رو دوش خودم احساس میکردم، اینبار از همسرم دور بودم نه از دوست دخترم یا عشقم یا هر اسم قشنگی دیگه ای که شما میخواین براش بزارین. به این فکر میکردم که در باید در این یکسال باقیمانده زمینه رو برای اومدن نرگس فراهم کنم ، باید حسابی درس بخونم و باید متفکرتر بشم. تازه داشتم با مفاهیم تاهل و مسئولیت آشنا میشدم.
دو ترم از فوق لیسانس رو گذرونده بودم و دو ترم دیگه باقیمانده بود. ترم اول نمرات خوبی داشتم و نه عالی و ترم دوم (قبل از رفتنم به ایران) وضع نمراتم خیلی خراب بود و حتی یکی از درسها رو افتادم. ترم سوم رو با شور و هیجان خاصی شروع کردم. سه تا درس داشتم و استاد یکیشون یه چینی بود و یه روز سر کلاس یه چیزی در مورد نظریه اعداد گفت که بنظرم درست نیومد. راستش ریاضیاتی که ما تو ایران تو دبیرستان میخونیم و بطور کلی سطح دیپلم در ایران خیلی بالاست، خلاصه سئوالمو پرسیدم و همش میترسیدم که استادمون ناراحت بشه که یکی برگرده بهش بگه حرفت بنظرم غلط میاد. تازه اینو در نظر بگیرین که من مطمئن نبودم که حرفش غلطه یا نه. استادمون در کمال فروتنی گفت: شاید من اشتباه میکنم، شما لطف کنید مطالعه بفرمائید و به دفتر من بیاین تا در موردش بیشتر صحبت کنیم. خلاصه بعد کلاس مستقیم رفتم کامپیوتر لب و تو اینترنت مشغول جستجو شدم تا ساعت 9:30 شب و بالاخره تونستم مطلب مورد نظر رو پیدا کنم، همرو سیو کردم و پرینت گرفتم و رفتم بزارم تو میل باکسش. از دم دفترش که رد میشدم دیدم چراغ اطاقش روشنه، در زدم و پرسیدم که وقت داره یا نه ، تا ساعت 10:30 با هم صحبت کردیم. جلسه بعد اول کلاس گفت که مطلبی که جلسه قبل گفته بوده اشتباه بوده و در ادامه گفت از آقای امیر میخوایم که بیاد و اونو توضیح بده.گذشته از اینکه اینقدر هول شده بودم که چند بار تو حرفام لغتهای ایرانی مثل "بعد" و یا "اصلا" پروندم ولی تجربه شیرینی بود.
همون مسئله باعث شد که یکسری کار تحقیقاتی رو با همون استاده شروع کنم. خلاصه همون شدم که تو ایران بهش میگن "خرخون" و همه مسخرش میکنن و تو آمریکا بهش میگن "Hard Worker" (سخت کوش) و همه تحسینش میکنن.
در همون زمان نرگس در خانه ما زندگی میکرد و حالا نوبت پدر و مادر من بود که رفتارهای عجیب و غریب از خودشون نشون بدن. درسته که مادرم نرگسو خیلی دوست داشت ولی هر چی باشه مادر شوهر بود و مسئله دیگه این بود که فرهنگها متفاوت بود و این مسئله رو سخت تر میکرد. البته این مسائل من از دور میشنیدم و توضیحش رو میزارم به عهده نرگس. فقط اینو بهتون بگم بعضی روزها چنان اعصابم خرد میشد که دوست داشتم با اولین پرواز برگردم ایران. یادمه یه بار از زور عصبانیت تا رسیدم خونه با لباس رفتم زیر دوش آب سرد.
حالا بقیه ماجرا رو از زبان نرگس بشنوید:
امیر رفت و من موندم و کوله باری از غم و مسئولیت. در خانه امیر اینها ساکن شده بودم، در همون تابستون قبل از آمدن امیر یه درس سه واحدی ثبت نام کرده بودم و سه جلسه غیبتم را در مدت زمانی که امیر ایران بود کرده بودم و مجبور بودم که همه کلاسها رو برم و در ضمن چهار هفته بعد از رفتن امیر امتحان همون درس رو داشتم. اصلا حال و حوصله درس خوندن نداشتم، هر جا میرفتم بوی امیر میومد، از همه بدتر اینکه اطاق امیر رو به من داده بودن. توی اطاقش وقتی میخواستم درس بخونم دائم یاد امیر و خوبیهاش میفتادم. تمام خاطراتمون برام زنده میشد و این دوری از امیر رو برام سخت تر میکرد و همش از خدا میخواستم که بهم صبر بده. پیش خودم میگفتم تازه الان چند روزی بیشتر نیست که امیر رفته و من دلم اینقدر براش تنگ شده و سختمه وای بحال اینکه حداقل یکسال نبینمش. هر شبی رو که روز میکردم و هر روزی رو که شب میکردم خوشحال میشدم از اینکه یک روز به دیدن امیر نزدیک تر میشدم.
بهرحال اون چهار هفته هم گذشت و خودتون حدس میزنید که نتیجه اش چی شد، بله اون درس رو افتادم و تنها مزیتی که برام داشت این بود که وقتمو کمی پر کرده بود. احساس میکردم که بی انگیزه شدم، با اینکه حالا دیگه همسر امیر بودم و باید انگیزه بیشتری برای زندگی میداشتم، ولی بخاطر احساس تنهایی زیادی که داشتم خیلی بی حوصله شده بودم و نسبت به همه چیز بی تفاوت. همش دوست داشتم بخوابم که گذر زمان رو حس نکنم، ولی حتی دیگه خواب بهم آرامش نمیداد و اصلا انگار خواب آروم رو ازم دزدیده بودن.
در منزل امیر اینها خیلی تنها بودم، دوستام اونجا نمیومدند و حتی خیلی کم بمن تلفن میزدند و در واقع ملاحظه سن بالای پدر و مادر امیر رو میکردند. شده بودم مثل یه پرنده اسیر قفس. حتی گریه هم نمیتونستم بکنم چون میترسیدم که پدر و مادر امیر رو که از رفتن پسرشون باندازه کافی ناراحت بودن ناراحتتر کنم. حتی هر از گاهی که میگفتم که دلم برای امیر تنگ شده پدر امیر خیلی جدی بهم میگفت که "یعنی چه دختر جان باید قوی باشی " البته مادر امیر منو بیشتر درک میکرد اما بهر حال جلوی اونها نمیتونستم گریه کنم.
ثبت نام ترم جدید شد و سعی کردم کلاسهام رو طوری بردارم که هر روز از صبح تا عصر بتونم دانشگاه باشم و فقط برای خواب بیام خونه. آخه خیلی حوصلم خونه امیر اینها سر میرفت، افرادی که به منزل امیر اینها رفت و آمد داشتند همه مسن بودن و برای من هیچ جذابیتی نداشتند، علاوه بر اون تمام جاهایی که دعوت میشدیم هم مجبور بودم برم که پدر و مادر امیر ناراحت نشوند.
تنها جمعه ها صبح تا شب میرفتم خونمون، حتی شب هم نمیتونستم بمونم چون پدر و مادر امیر و البته خود امیر میترسیدند ناپدریم دیوانه بشه و بلایی سر من بیاره. هر چی میشد پدر و مادر امیر میگفتن که ناپدریت تعادل رفتاری نداره و ما میترسیم و مسئولیت تو با ماست و هزار جور حرف دیگه که من محکوم بودم بهشون گوش کنم.
از همه اینها بدتر مشکل تلفن و اینترنت بود. چون تلفن گرون بود دلخوشی من چت کردن با امیر بود. معمولا شبها قبل از خواب میرفتم تو شبکه تا با امیر چت کنم ولی چون تلفن بالای سر پدر و مادر امیر و توی اطاق خوابشون بود من دائم معذب بودم که یه وقت صدای شماره گرفتن بیدارشون نکنه. از طرف دیگه چون روز و شب من امیر برعکس بود من و امیر معمولا نصفه شبها صحبت میکردیم، هر بار که امیر زنگ میزد مامانش اینها اول بیدار میشدن و هر وقت هم که من میخواستم زنگ بزنم تلفن تو اطاقشون صدا میداد. هر چی به پدر و مادر امیر میگفتم که تلفنشونو شبها بکشن میگفتن نه دخترم راحت باش ما اگر هم بیدار بشیم مهم نیست. بعضی وقتا میشد که با امیر قرار میزاشتم که همدیگرو تو اینترنت ببینیم و چند بار شماره میگرفتم و وصل نمیشد و مجبور میشدم از چت کردن با امیر صرف نظر کنم. بعضی وقتا هم میشد که خیلی دوست داشتم با امیر تلفنی صحبت کنم، اما اگر بار اول یا دوم موفق نمیشدم شماره رو بگیرم باید اون شب از خیر صحبت کردن با امیر میگذشتم.
#18
قسمت 17

دستشویی چسبیده به اطاق خواب پدر و مادر امیر بود، منم شبی حداقل یکبار باید دستشویی برم. سیفون هم چنان صدایی میداد که همه رو بیدار میکرد. بنابراین مجبور میشدم برم دستشویی دم در، برای اونکار هم باید چراغ رو روشن میکردم و چراغ هم جایی بود که نورش درست میفتاد تو صورت بابای امیر. البته برای این مسئله یه راه حل خوب پیدا کردم: چراغ قوه
خلاصه هر کاری میخواستم بکنم معذب بودم. این حرفها رو هم به هیچ کس نمیتونستم بزنم، به مامانم اگر میگفتم که فقط بیچاره رو غصه میدادم، گفتنش به امیر هم که جز ناراحت کردنش تاثیری نداشت و تنها دوستم ندا بود که در تمام اون مدت سنگ صبور من بود.
هر بار که با امیر چت میکردم بهش میگفتم که خیلی تو خونتون تنها هستم و روم نمیشد که مشکلاتم رو بگم. امیر هم که وضع زندگی ما با ناپدریم رو دیده پیش خودش فکر میکرد که تو خونشون باید به من خیلی خوش بگذره.
راستش اینها تازه مواردیه که قابل ذکره، و خیلی چیزهای دیگه هم بود که بدلایل خصوصی و خانوادگی از گفتنش معذورم. آخه میدونید چاره ای نداشتم به جز تحمل کردن. هزار بار به شانسم لعنت میفرستادم که چرا باید ناپدریم این مسخره بازیها رو در میاورد که من بدبخت این همه مکافات رو تحمل کنم. دیگه به این فکر افتاده بودم که برگردم و خونه خودمون زندگی کنم. ولی چطوری میشد اینکارو کرد؟ اولین نفری که با این کار مخالفت میکرد خود امیر بود و تازه بعد از اونهم پدر و مادرش و از اون گذشته جلوی ناپدریم خیلی سرخورده میشدم. حاضر بودم همه اینها رو بجون بخرم ولی دیگه تنها نباشم. اصلا افسردگی گرفته بودم. از همه بدم اومده بود و همه اطرافیانم رو مقصر میدونستم که باعث بدبختی من شده بودند. یادمه که هر وقت دایی بزرگمو میدیدم که با خانواده عروسش چه جوری رفت و آمد میکردند و خوشحال بودند دلم میخواست سرش داد بزنم و بگم که "چرا به امیر گفتی که صلاحه من خونه اونها زندگی کنم، چرا اگر صلاحه پس عروس خودش خونه پدر و مادر خودش زندگی میکنه؟ " هر کس رو میدیدم که توی خونه خودش داره راحت و آسوده زندگی میکنه ازش بدم میومد. از همه بدتر این بود که باید دائم جلوی دیگران فیلم بازی میکردم و از بودن در خانه امیر اینها رضایت کامل نشان میدادم.
تصمیم گرفتم به امیر بگم که میخوام برگردم خونمون تا ببینم عکس العملش چیه. بهش گفتم و امیر دلیلشو ازم پرسید و من هم قسمتی از مشکلات رو براش توضیح دادم. اما امیر قانع نشد و در عوض سعی میکرد منو قانع کنه که اونجا بمونم. البته امیر خودش قبول داشت که من در شرایط خوبی نبودم ولی میگفت اگه اینکارو بکنی آبروی پدر و مادرم میره و همه میگن عرضه نداشتن عروسشونو نگه دارن و از طرف دیگه ناپدریمو آدم خطرناکی میدونست و دوست نداشت که من تو خونه ای که اون هست زندگی کنم. در ضمن اگه من برمیگشتم خونمون، ناپدریم همیشه میتونست زخم زبون بهم بزنه. من دست آخر عصبانی شدم و گفتم "باباجون مگه توی خونه ما آدم دیگه ای زندگی نمیکنه؟ خواهر خود من با مادرم اونجان، ناپدریم آسیبی بهشون رسونده؟ دیگه خون من که از خون اونها رنگین تر نیست. " امیر گفت که بهترین راه اینه که با پدر و مادرش صحبت کنه و اگه نشد آنوقت یه فکر دیگه میکنه. ساده ترین مسئله ای که منو خونه امیر اینها ناراحت میکرد این بود که بابای امیر اصرار داشت که کسی در اطاقشو نباید ببنده. حتی وقتی امیر ایران بود بابای امیر میگفت در اطاقتونو نبندین!!!!! که امیر برگشت به باباش گفت چشم هر وقت سن شما شدیم دیگه در اطاقو نمیبندیم. اما وقتی که امیر رفت بابای امیر دوباره شروع کرد که در اطاق توی این خونه نباید بسته باشه، ما که نمیخوایم چیزی رو از هم قایم کنیم. درسته که پدر و مادر امیر سنشون زیاد بود ولی من احساس راحتی نمیکردم که بخوام با در باز بخوابم. قرار شد امیر در این مورد با پدر و مادرش صحبت کنه تا ببینیم نتیجه چی میشه. اینم بگم که امیر خیلی رعایت پدر و مادرشو میکرد. مثلا یادمه اون وقتها که با هم دوست بودیم یه بار که ماشین امیر خراب بود با ماشین بابای امیر رفتیم بیرون و وقتی برگشتیم ماشین یه کم بیشتر ¼ بنزین داشت و بابای امیر کلی غر زد که چرا امیر بنزین نزده. خنده دار اینکه یه بار که بابای امیر با ماشین امیر رفته بوده وقتی ماشینو برمیگردونه ماشین اصلا بنزین نداشته و امیر بیچاره حتی تا اولین پمپ بنزین هم نمیرسه و وسط راه میمونه. اما امیر حتی اینو بروی پدرش هم نمیاره. خلاصه امیر به پدر و مادرش زنگ زد و ازشون خواست که در مورد باز بودن در اصرار نکنن. مامان امیر عصبانی شده بود و گفته بود " عروس خانم ما فرمایش دیگری ندارن؟" یا "لطف کنین یه کتاب برامون بخرین تا یاد بگیریم با عروسمون چه جوری رفتار کنیم چون ظاهرا بلد نیستیم" و بعد از اون علاوه بر همه مشکلات گذشته رفتار پدر و مادر امیر هم با من کمی تغییر کرد و بد شد.
امیر حتی پیشنهاد کرد که یه آپارتمان بگیرم و خودم تنها زندگی کنم ولی مگه میشد؟ دختر ازدواج کرده توی شهری که هم خانواده خودش هستن و هم خانواده شوهرش تو یه خونه تنها زندگی کنه؟ بعد از چند جلسه کشمکش تلفنی، امیر ازم خواست که تمام مطالب چه خوب و چه بد رو براش بنویسم و از طریق اینترنت بفرستم. تا بخونه و تصمیم بگیره. امیر هر بار که یه تصمیم سخت میخواد بگیره همه چیز رو درباره اون مینویسه و یه پرونده درست میکنه. من هم همه موارد (از جمله مواردی که اینجا ذکر نکردم) رو تو 15 صفحه براش نوشتم و از طرف دیگه مطلب رو با مامانم در میون گذاشتم که ببینم اصلا امکانش هست که برگردم خونمون یا نه. یاد اون حرف مادرم افتادم که میگفت همه وسایلتو نبر که اگه خواستم بتونم برگردم. طفلکی مامانم اصلا بروم نیاورد و میگفت که هر وقت دوست داشتم میتونم برگردم. نامه رو اسکن کردم و برای امیر فرستادم. در این مدت هم که از خونمون دور بودم انصافا ناپدریم هر وقت که منو دیده بود با احترام با من رفتار میکرد و هیچ کاری نمیکرد که منو بخواد ناراحت کنه و رفتارش با خواهر و مادرم هم خیلی خوب بود. این مسئله کمی خیال منو راحت کرد و مطمئن شدم که مشکلی از طرف اون نیست. امیر ایمیل رو گرفت و رفت پهلوی یکی از ریش سفیدهای ایرانی و باهاش صحبت کرد. یارو بهش گفت: "تو به زنت گفتی که با مادرت توی یه خونه زندگی کنه وقتی تو اینجایی؟ مگه مخت پر گچه؟" ، خلاصه قرار شد امیر زنگ بزنه به پدر و مادرش و به اونها بگه که نرگس باید برگرده خونه خودشون.
ــ ــ امیر:
طبق قرارمون به پدر و مادرم زنگ زدم و از اونجایی که پدر و مادرم هیچوقت نشده بود که قبول کنن تو کاری اشتباه کردن تصمیم گرفتم که به هیچ وجه باهاشون بحث نکنم. همونطور که حدس میزدم، وقتی به مادرم گفتم نرگس بهتره برگرده خونه خودشون مادرم واکنش منفی نشون داد و دائم از من دلیل میخواست. پشت سر هم میپرسید:" من میخوام بدونم تو چرا این تصمیمو گرفتی؟" منم دائم تکرار میکردم "مامان جان، فکر کنم اینطوری بهتر باشه" خلاصه مامانم ول کن قضیه نبود تا اینکه من مجبور شدم با صدایی بلندتر از حد معمول و البته نه در حد داد زدن بگم:"من تا آخر عمرم هزارها تصمیم باید بگیرم، باید بیام و دلیلشو براتون توضیح بدم؟ زنمه و من دوست دارم که با پدر و مادرش زندگی کنه" مادرم که از جواب من جا خورده بود دیگه چیزی نگفت و بعد از چند جمله کوتاه خداحافظی کردیم. و
آنچه در ایران گذشت رو از زبان نرگس بشنوید:
چند روز بعد، صبح من، مادرم و خواهرم همراه با یک چمدون بزرگ راهی خونه امیر اینها شدیم. یاد روزهایی میفتادم که داشتم وسایلمو میبردم خونه امیر اینها. چقدر ذوق و شوق داشتم که دیگه از اون همه ناراحتی که ناپدریم برام ایجاد میکرد جدا میشم. و حالا بعد از چند ماه دوباره داشتم برمیگشتم همونجایی که بودم. فقط مادر امیر خونه بود و همچنانکه مادرم مشغول صحبت کردن با مادر امیر بود من و خواهرم وسایل رو توی چمدون میزاشتیم. وقتی که وسایل جمع شد و خواستیم که برگردیم خونه مادر امیر گفت که نمیزاره برگردم و ازم دلیل برگشتنم رو میپرسید و من هم در جواب میگفتم که امیر گفته باید برگردم (بیچاره امیر قبول کرد که تمام تقصیرها رو بعهده بگیره تا کارها راحتتر پیش بره) و وقتی دیدم مامان امیر داره اصرار میکنه به امیر زنگ زدم و امیر با مادرش صحبت کرد. اونروز امیر خیلی خشک با مادرش صحبت کرد و بهش دوباره بهش گفت که من(نرگس) باید برگرده خونه خودشون. خلاصه اونروز که برام مثل کابوس بود گذشت و من برگشتم خونه خودمون. من بودم، خواهرم، مادرم، ناپدریم و پسرش که همسن خواهرم بود.
از اینکه باعث شده بودم که امیر با مادرش اونجوری صحبت کنه احساس گناه میکردم. امیر همیشه با پدر و مادرش به نرمی صحبت میکرد ولی انصافا مادر امیر دیگه راهی برای امیر نذاشت. اما از طرفی از اینکه میدیدم که امیر برای حمایت از من حاضر به همه کاری هست قلبم خیلی آروم میشد.
خیلی احساس غریبی میکردم. با اینکه برمیگشتم به اطاق خودم، اطاقی که مدتها توش زندگی کرده بودم و کلی دوسش داشتم، اما احساس میکردم که اونجا مهمان هستم و غریبه و دیگه احساس نمیکردم که خونه خودمه و در واقع یه جورایی همه چیز برام غریب و نا آشنا بود. تنها دلخوشیم این بود که دیگه تنها نیستم و حداقل پیش خواهر و مادر خودمم. ولی عذاب وجدان داشتم که پدر و مادر امیر رو تنها گذاشته بودم. میدونید اصلا شرایط خیلی بدی بود، هر کاری که میخواستم بکنم همه اش باید عذاب میکشیدم چون این وسط بالاخره یکی ناراحت میشد و هر روز به خودم و شانسم لعنت میفرستادم.
کم کم افسردگی در وجودم رخنه کرد و به آدمی منزوی و بی حوصله تبدیل شدم. روز بروز لاغرتر میشدم و هر کی منو میدید فکر میکرد که من مریضم، که در واقع بودم. تازه باید خدا رو شکر میکردم که خونه خودمون بودم و اگر خونه امیر اینها مونده بودم فکر کنم از شدت تنهایی کارم به بیمارستان میکشید. طفلکی پدر و مادر امیر دوباره تنها شده بودند، اما گناه من چی بود؟ منکه از روز اول میخواستم با اونها زندگی کنم، اما تنهایی و سایر مسایل امانم رو بریده بود. همش آرزو میکردم که این دوران هر چه زودتر بگذره و من برم پهلوی امیر.
بعضی وقتها که میرفتم خونه اون دوستم که با اختلاف چند روز از هم عروسی کرده بودیم و با هم رفته بودیم ماه عسل. حسرت میخوردم وقتی میدیدم که اون پیش شوهرشه و من نیستم. یادمه یه روز رفته بودم خونشون و دوستم داشت تقویمو نگاه میکرد که به شوهرش و من گفت:" انگار نه انگار 9 ماهه که ما عروسی کردیم، انگار همین دیروز بود." و من بحالت عصبانی بهش گفتم که برای تو مثل دیروزه برای من مثل 9 سال گذشته.
بهرحال کاری بود که خودم کرده بودم و راهی بود که خودم انتخاب کرده بودم و بقولی خود کرده را تدبیر نیست. روزها به تلخی میگذشت، دوباره ولنتاین شد و یه مدت بعدش هم عید. امیر در تمام این مدت دائم به فکرم بود و با خریدن هدیه، فرستادن پول و سورپریزهای کوچیک و بزرگ تمام سعی خودشو میکرد که منو خوشحال کنه.
من مرتب به پدر و مادر امیر سر میزدم و هر بار که میرفتم خونشون حتما براشون گل میبردم حتی اگر شده فقط یک شاخه. خیلی از مهمونیهایی هم که پدر و مادر امیر دعوت بودن و بمن میگفتند باهاشون میرفتم تا خوشحالشون کنم. یعنی راستش اینکارو به دو دلیل انجام میدادم یکی اینکه پدر و مادر امیر رو دوست داشتم و میدونستم که خوشحال میشن که من باهاشون برم مهمونی و دوم اینکه اگه اینکارو نمیکردم برای اونها خیلی بد میشد و کلی حرف براشون در میاوردن که با عروسشون مشکل دارن و اینجور حرفها. خدا رو شکر همچنان همدیگرو دوست داشتیم و برگشتن من بخونمون باعث نشد که بینمون فاصله بیفته.
نردیکیهای شب عید بود و من فکر میکردم که اون عید احتمالا آخرین عیدی خواهد بود که من در ایران هستم. مونده بودم که تحویل سال رو خونه خودمون باشم یا خونه امیر اینها. هر جا که میرفتم اون یکی ناراحت میشد. تازه این از جمله مشکلاتیه که قابل ذکره و من اینجا دارم براتون بنویسم، وگرنه مشکلات از این نوع ولی با شدت بیشتر کم نبودند. خلاصه دلو به دریا زدم و تصمیم گرفتم که برای تحویل سال نو برم خونه امیر اینها. با مادرم این مسئله رو در میون گذاشتم و ازش عذر خواهی کردم که تحویل سال رو کنارش نخواهم بود. مامانم هم بقلم کرد و گفت که کار خیلی خوبی دارم میکنم و خودش هم میخواسته بهم بگه که برای تحویل سال برم خونه امیر اینها. میدونستم که اینکار زخم زبونهای ناپدریمو به همراه خواهد داشت ولی خوب چاره چی بود؟ تحویل سال حدود ساعت 11 شب بود. حدودای ساعت 7 شب بود که دیگه تصمیم گرفتم زنگ بزنم، به پدر و مادر امیر گفتم که تحویل سال دارم میرم خونشون و در کمال ناباوری شنیدم که مادر امیر گفت که همراه با پدر امیر دارن میان خونه ما تا برای تحویل سال نو همه در کنار هم باشیم. انگار دنیا رو بهم داده بودن، داشتم بال در میاوردم. مدتی بود که هیچ چیز در زندگی من بخوبی برگزار نشده بود. نمیدونم بابای امیر چطوری راضی شده بود که بیاد خونه ما. خلاصه پدر و مادر امیر اومدن خونه ما و برای عیدی یک سکه طلا بهم دادن و جاتون خالی کلی خوش گذشت. توی دلم میگفتم که چقدر خوبه که آدمها همدیگرو ببخشند و با هم مهربون باشند.
سال تحویل شد و من سریع به امیر زنگ زدم. میدونستم که امیر هم قراره سال تحویل با چندتا ایرانی دیگه دور هم جمع بشن. خوشبختانه اولین بار گرفت و دیدم که اونور از پشت تلفن صدای شلوغی نمیاد، امیر خودش خونه تنها بود. علتشو پرسیدم و امیر بهم گفت تو که نیستی اصلا شور و حال مهمونی و اینجور چیزها رو ندارم، و منم در جواب گفتم که آرزو کنه که سال بعد موقع سال تحویل کنار هم باشیم.
چون دیر وقت شب بود، پدر و مادر امیر داشتن آماده میشدند که برن، در همون موقع وسطای خداحافظی موبایل پدر امیر زنگ زد و خبر دادن عموی امیر که در شهرستان زندگی میکرد فوت کرده. بیچاره بابای امیر همه اون خوشحالی و سرور از دماغش در اومد. پدر امیر تصمیم گرفت که فردا صبحش همراه با مادر امیر حرکت کنه. پدر و مادر امیر دو روز بعد برگشتن و تصمیم داشتن که دوباره برای مراسم هفتم برگردن.اینبار من و مامانم هم همراهشون رفتیم، پدر و مادر امیر تصمیم گرفتن تمام مدت عید رو بمونم و بهمین خاطر من و مادرم بعد از دو روز برگشتیم تهران. مادر و پدر امیر کل ایام عید رو تهران نبودند و درگیر مراسم فوت عموی امیر بودن. دامنه اختلافات هر روز در خانه ما بیشتر میشد و من بشدت مریض شدم، طوری که هر روز باید بهم سرم وصل میکردن و فشارم دائم میومد پایین. ناپدریم هم که خودش پزشک بود میگفت که این سرمها رو به هر کسی بزنن تا یک ماه سر حال و سر پا میشه و حتی بشوخی میگفت که میتونه بره کره ماه. ولی من چون فکرم ناراحت بود و عصبی بودم بدنم به داروها جواب نمیداد. حتی تا دو هفته بعد از اینکه تعطیلات عید تموم شد هم نتونستم برم دانشگاه.
پهلوی یه متخصص دیگه رفتم و اون گفت که افسردگی گرفتم ولی نه بصورت حاد و اگر مراقب نباشم افسردگیم بصورت حاد در میاد. وزنم خیلی کم شده بود و منکه اصولا دختر لاغری محسوب میشدم، 5 کیلو وزن کم کردم. دکتر بهم یه سری قرص داده بود که ما بشوخی اسمشو گذاشته بودیم قرص بی غیرتی چون اون قرصها آدمو یه ذره بیخیال میکرد تا آدم کمتر فکر و خیال کنه و کمتر حرص و جوش بخوره. دکتر تغذیه هم میرفتم، به مامانم و خواهرم رژیم لاغری میداد و به من رژیم چاقی. بهم میگفت که دائم شیرینی و چیزهای چاق کننده بخورم اما دریغ از یه ذره اضافه وزن. تنها مزیت این بیماریم این بود که تا میتونستم شیرینی میخوردم. توی همین حال و احوال مامانم ناراحتی اعصاب گرفت، بیچاره بسکه غصه منو میخورد. خواهرم هم که اصلا با ناپدریم نمیساخت از خونه ما رفت تا با پدرم و زن بابا (زن پدرم) زندگی کنه. پدر و نامادریم آدمهایی بشدت مذهبی بودن و بد اخلاق و خواهر من یه دختر یه مقدار قرطی و زود رنج. تنها نکته مثبت این بود که پدرم در یک خونه دو طبقه با زنش زندگی میکرد و خواهرم میتونست تو یه طبقه جدا از نامادری باشه و بنابراین مشکلش از خونه ما کمتر میشد.
خواهرم که رفت و مادرم میدونست که منم دیر یا زود میرم و دائم غصه میخورد. بعد از گذشت مدتی احساس کردم که خواهرم کار درستی کرده که برگشته، حداقل دیگه هر روز شاهد کشمکش بین خواهرم و ناپدریم نبودیم. مریضی مادرم هر روز بیشتر میشد و دائم تشنج میگرفت و دکتر توصیه کرده بود که خونه تنها نذاریمش چون ممکن بود از شدت تشنج خفه بشه. ناپدریم هم که در واقع باعث و بانی تمام این مشکلات بود هوای مامانمو زیاد نداشت و بهانه های الکی میگرفت. مثلا بعد از اینکه خواهرم رفت پهلوی پدرم، پسر ناپدریم که همسن خواهرم بود هم با خواست خودش برگشت پیش مامانش و من مونده بودم و مامان مریضتر از خودم. ناپدریم همش بهونه میگرفت که چون دخترت رفته تو جوری با پسر من رفتار کردی که اون هم از پیش من رفت. اما خدا شاهده که مامانم هر کاری از دستش بر میومد انجام میداد.

ــ ــ امیر:
#19
قسمت اخر



آماده شده بودم که وسایلمو ببرم کلیسا، که اون آقای ایتالیایی که میخواست خونشو بهم اجاره بده زنگ زد و گفت که خونش هنوز هست، همون شب با عموم رفتیم خونش و باهاش قرار داد بستیم. خونه تمیز و روبراهی بود. تنها کاری که باید میکردم این بود که یه همخونه بگیرم تا بتونم اجاره رو باهاش قسمت کنم. تو ایرانیهای اونجا کسی نبود که دنبال خونه باشه و از موقع سال نو بود و اصولا اون موقعها کسی دنبال خونه نیست. از شانس خوب من، دو روز بعد از اینکه نقل مکان کردم یه پسر ایرانی که همسن و سال خودم بود اومد دانشگاهمون، اونهم دنبال آپارتمان میگشت. هم برای من و هم برای اون موقعیتی عالی بود و ما با هم همخونه شدیم.
همخونه جدیدم پسری بسیار خوب بود و در مدت کوتاهی با هم خیلی صمیمی شدیم. خونه نزدیک دانشگاه بود و صبحها با هم میرفتیم دانشگاه، حدود ساعت 1 برمیگشتیم برای ناهار و بعد دوباره دانشگاه تا حدودای ساعت 8 شب. توی این مدت هر وقت مغازه ای حراج میکرد سعی میکردم وسایل خونه بخرم. با تغییر مکان به یه آپارتمان دو خوابه و با همخونه خوبی که داشتم شرایط کمی بهتر شد. اما از اون طرف دائم خبرهای ناراحت کننده از وضع نرگس بهم میرسید.
با همخونم تصمیم گرفتیم کمی مهارتهای آشپزیمونو بهبود بدیم، و قرار گذاشتیم از آب گوشت شروع کنیم، خلاصه بعد از کلی بحث و جدل و معادله دیفرانسیل حل کردن سر اینکه چقدر نخود باید بریزیم و چقدر لوبیا، زیر رادیکالمون منفی شد و مجبور شدیم زنگ بزنیم ایران و دستورات لازمه رو بگیریم. خلاصه از هر راهی سعی میکردیم کاری کنیم که بهمون خوش بگذره.
روزی که نرگس قرار بود بره سفارت، از صبحش دیگه نمیدونستم چیکار کنم، غروب با همخونم رفتیم یه بار و شام خوردیم با کلی آبجو. یه پارچ آبجو رو تموم کردیم و خبری از نرگس نشد و پارچ دوم رو گرفتیم. به همخونم گفتم اگه نرگس قبل از اینکه از اینجا بریم زنگ بزنه و بگه که ویزا گرفته، امشبو مهمون من. پارچ دوم رو هم داشتیم تموم میکردیم و هنوز خبری از نرگس نشده بود. به گارسون گفتیم که صورتحساب رو بیاره که تلفن زنگ زد، نرگس بود.

ــ ــ نرگس:
صبح شد و راهی سفارت شدیم. وارد سفارت شدیم و منتظر بودم تا صدام کنن. با چند تا از پلیسهای اونجا شروع کردم به گپ زدن و گفتم که یک ساله شوهرمو ندیدم و امیدوارم که بهم ویزا بدن تا بتونم برم پیش همسرم، اونها هم همشون برام آرزوی موفقیت کردن.
توی سفارت بهمون شماره دادن و شماره هر کسی رو که صدا میکردن میرفت توی یکی از 4 تا کابینی که برای مصاحبه بود. خیلی جالب بود که شماره ایرانیها رو به فارسی صدا میکردن، فکر کنم اینقدر با ایرانیها در ارتباط بودن فارسی یاد گرفتن. نمیدونید چه وضعی بود، هر کسی یه نظری میداد، یکی میگفت:" من تا حالا 10 دفعه رفتم امریکا، به من حتما ویزا میدن." یکی میگفت به مجردها ویزا نمیدن و اون یکی میگفت زیر 30 سال اصلا ویزا نمیدن. من فقط از خدا میخواستم که اگر خیر و صلاح در اینه برم پهلوی امیر بهم ویزا بدن چون خداوند صلاح بنده هاشو بهتر از هر کس دیگه ای میدونه.
همونطور که گفتم شماره ایرانیها رو بفارسی میخوندند، اما شماره منو به انگلیسی خوندن. بنابراین من دفعه اول متوجه نشدم که منو صدا کردن، دفعه دوم که شمارمو خوندن از جا پریدم و رفتم توی کابین برای مصاحبه و یک خانم آمریکایی بسیار زشت (البته از نظر من) شروع کرد ازم سئوال پرسیدن بزبان انگلیسی:
کنسول: میتونی انگلیسی صحبت کنی؟
من: بله
کنسول: بسیار عالی، برای چی میخوای بری آمریکا؟
من: شوهرم اونجا دانشجوی دکتراست، میخوام برم پیشش.
کنسول: میخوای بمونی؟
من: نه، درس شوهرم که تموم بشه برمیگردیم.
کنسول: میخوای اونجا درس بخونی؟
من: هنوز دربارش تصمیم نگرفتم.
کنسول: میخوای اونجا کار کنی؟
من: نه

کنسول: مدرکی داری که نشون بده ازدواج کردی؟
من: بله (و ترجمه عقد نامه رو نشون دادم)
کنسول: کپی ویزایی که شوهرت باهاش رفته آمریکا رو داری؟
من: نه همرام نیست ولی ...
کنسول حرفمو قطع کرد و گفت: میتونی به شوهرت بگی اونو برای فکس کنه و فردا برام بیاری؟
من: بله، حتما
کنسول: فردا یا پس فردا بیا و فکس رو هم همرات بیار، عجله لازم نیست بکنی، تو این دو روز هر وقت اومدی اومدی.
من: فردا صبح میارم
کنسول: موفق باشی، دوباره میبینمت
من: خدا نگهدارتون
فهمیدم که میخواد ویزا رو بهم بده، از خوشحالی داشتم پر درمیاوردم، مامانم بیچاره رنگش مثل گچ سفید شده بود ولی وقتی لبخند رضایت رو تو صورت من دید فهمید جریان از چه قراره. پرسید ویزا دادن؟ منم گفتم: 99% آره، فقط فکس ویزای امیر رو ازم خواستن که قرار شده فردا براشون ببرم.
سریع به امیر تلفن کردم و قرار شد که ویزاشو برام فکس کنه هتل. امیر همون روز فکس رو برام فرستاد. دوباره تمام شب رو نگران بودم که نکنه نظر کنسول عوض بشه و ویزا بهم نده. بعد فکر کردم نکنه اصلا نمیخواسته بهم ویزا بده؟ بعدش بخودم گفتم آخه اگه اینطور بود که بهم نمیگفت فکس رو بیارم. با هزار جور فکر و خیال خوابیدم.
صبح اول وقت دوباره رفتم سفارت، رفتم پیش اون آقایی که شماره ها رو صدا میکرد و جریان رو بهش گفتم و گفتم که میخوام همون کنسولی که دیروز باهام مصاحبه کرد رو ببینم. اونهم پاسپورتمو ازم گرفت و گفت که منتظر بمونم تا صدایم کنند. طولی نکشید که صدام کردن و رفتم پهلوی همون خانمه. تا منو دید جای سلام گفت:
کنسول: فکس رو آوردی؟
من: بله بفرمایید،
کنسول نگاهی به برگه فکس انداخت و یه چیزایی تو کامپیوترش زد و گفت: میخوای اونجا کار کنی؟
من: نه
کنسول: میخوای درس بخونی؟
من: هنوز تصمیم نگرفتم.
کنسول: فردا ساعت 2 بعدالظهر بیا ویزات حاضره.
من: خیلی ممنون، فقط نمیشه زودتر بیام؟ چون من فردا ساعت 12:30 پرواز دارم به تهران.
کنسول: نه متاسفم، باید پروازتو عوض کنی.
من: بسیار خوب.
کنسول: امیدوارم تو آمریکا کنار شوهرت بهت خوش بگذره.
من: خیلی ممنون

از خوشحالی رو پام بند نبودم، وقتی از اطاق اومدم بیرون تمام کسایی که بیرون بودن ازم پرسیدن ویزا دادن؟ منم گفتم بعله، داشتم با خوشحالی فراوان از در سفارت خارج شدم که پلیسهای رو روز قبلش دیده بودم رو دیدم و اونها ازم نتیجه پرسیدن و منم بهشون گفتم که ویزا گرفتم. خیلی با نمک بود، کلی خوشحال شدن و برام آرزوی موفقیت کردن. تا مامانم رو دیدم دویدم بطرفش و بقلش کردم و گفتم : گرفتم ، گرفتم و دوتایی از خوشحالی شروع کردیم به گریه کردن. مامانم میگفت دیدی بهت گفتم توکلت بخدا باشه، دیدی بالاخره همه چیز درست شد.
سریع به امیر تلفن زدم و گفتم که ویزا گرفتم، امیر از خوشحالی داشت بال در میاورد و گفت خدا رو شکر، خدا رو شکر و من گفتم: امیر جونم دارم میام پیشت و زدم زیر گریه، مامانم گوشی رو گرفت و با امیر صحبت کرد، هممون از خوشحالی بغضمون گرفته بود، امیر به مامانم گفت که دیگه تا آخر عمرش منو تنها نمیزاره و قول داد که منو خوشبخت کنه.
بعد از اون به پدر و مادر امیر و بعد هم به دایی بزرگم زنگ زدم. دایی بزرگم قبل از اینکه برای گرفتن ویزا برم دوبی بهم گفته بود که اگر بهم ویزا بدن اسممو میزاره قهرمان شانس، به همین دلیل وقتی گوشی رو برداشت بهش گفتم: سلام، منم قهرمان شانس، از دوبی زنگ میزنم، بالاخره ویزا رو گرفتم. داییم هم کلی خوشحال شد و بهم تبریک گفت. بعدش به یکی از آشناهامون در دوبی تلفن زدم و گفتم که مجبورم پروازم رو عقب بندازم و اگه میتونه برام بلیط جدید بگیره، بنده خدا حسابی کمکمون کرد و برامون بلیط جدید گرفت. اونشب همسفرهامونو همونطور که قول داده بودم بستنی مهمون کردم، جاتون خالی واقعا جاتون خالی بود، خوشمزه ترین بستنی عمرم رو داشتم میخوردم، باورم نمیشد دارم میرم پیش امیر و لبخند از رو *ل بام* محو نمیشد.
فردای اونروز ساعت 2 بعد از ظهر در سفارت حاضر شدم تا ویزامو بگیرم، سر ساعت 2 بود که اسامی رو صدا زدن، یک صف 25 تا 30 نفری تشکیل شد که همه بترتیب پاسپورتهاشونو که توش ویزای آمریکا خورده بود دریافت میکردن. دقیقا جلوی من دو تا اقا ایستاده بودن که ویزاشونو کنسل کردن و بهشون گفتن که گرچه دیروز کنسول با ویزای اونها موافقت کرده ولی به عللی ویزاشون کنسل شده. من با شنیدن این خبر قلبم شروع کرد به زدن و نگران شدم که نکنه ویزای من رو هم کنسل کرده باشن. اون آقایی که پاسپورتها رو میداد دستمون تا منو دید شروع کرد به ورق زدن صفحه های پاسپورتم ، هی ورق میزد و هی منو نگاه میکرد. داشتم سکته میکردم، با اون نگاهی که یارو به من کرد مطمئن شدم که ویزام کنسل شده، اما یارو پاسپورتمو بهم داد و گفت ویزاتون حاضره، تشریف ببرید، خدا نگهدار. تشکر کردم و اومدم بیرون، باورم نمیشد که دارم با چشمهای خودم ویزای آمریکا رو توی پاسپورتم میبینم. اون شب توی هتل یه خواب راحت کردم. فردا بعد از ظهرش به سمت تهران پرواز داشتیم. به تهران رسیدیم، پدر و مادر امیر کلی خوشحال بودن. از همون روز افتادیم دنبال تهیه بلیط، چون تابستون و فصل مسافرت، تقریبا همه خطوط هوایی پر بود و بلیط نداشتن. یادمه خط هوایی ترکیش میگفت تا اواسط مهر جا نداره و همه بلیطها از قبل رزرو شده. منهم که 3 ماه بیشتر فرصت نداشتم که به آمریکا وارد بشم و اگر اینطور نمیشد ویزام باطل میشد. خیلی نگران بودم . از طرفی امیر هم تعطیلات بین دو ترمش بود و اصرار داشت که تا ترم پاییز شروع نشده و وقت آزاد بیشتری داره من برم آمریکا تا بتونه در بدو ورود من بیشتر وقتش رو بگذرونه. طفلکی بابای امیر از همه بیشتر نگران من بود که من رو هر چه زودتر روانه کند. تا اینکه یکی از دوستانش که کارمند بازنشسته لوفت هانزا بود گفت که میتونه از سهمیه سالانش استفاده کنه و بدون نوبت برای ما بلیط بگیره، اما با مبلغی حدود 200 دلار گرونتر. پدر امیر هم قبول کرد. اما تاریخ دقیق بلیط مشخص نبود، بهمون قول داده بودن که ظرف یک هفته آینده یه جا برامون باز میکنن، اما چه روزی و چه ساعتی دقیقا معلوم نبود.
من شروع کردم به خداحافظی از دوستان و آشنایان، حتی با مادرم دوتایی رفتیم محل کار پدرم تا از اونهم خداحافظی کنم و بهش گفتم که تاریخ دقیق پروازم مشخص نیست و برای خداحافظی نهایی باهاش تماس میگیرم. از ناپدریم هم خداحافظی کردم، خیلی اصرار داشت بیاد فرودگاه برای بدرقه ام ولی من گفتم که نمیخوام هیچ کس بیاد فرودگاه چون اونطوری راحتتر میتونستم برم و خداحافظی برام راحتتر میشد و دیگه لازم نبود در عرض 10 دقیقه با همه خداحافظی کنم و از همه جدا بشم. وقتی یاد روزی میفتادم که امیر داشت میرفت، و یادم میومد که امیر تو دقیقه های آخر چقدر ناراحت بود، ترجیح میدادم کسی فرودگاه نیاد.
3 روز بعد، در حالیکه توی ماشین ندا بودم پدر امیر به موبایل ندا زنگ زد و گفت سریع برم خونه و چمدونهامو ببندم که هشت ساعت دیگه پرواز دارم. منم سریع خودمو رسوندم خونه و شروع کردم به جمع کردن وسایلم. دو تا چمدون بزرگ بار داشتم.
به پدرم زنگ زدم و بهش گفتم که همون شب پرواز دارم و ازش خواستم که ببینمش ولی گفت که کار داره و نمیرسه که بیاد و منو ببینه، به همین خاطر تلفنی از پدرم خداحافظی کردم، باورم نمیشد که پدری به بچه اش بگه که وقت نداره برای آخرین بار و بعد از چند سال دوری بیاد و دخترش رو ببینه.
از اینکه داشتم میرفتم پهلوی امیر خیلی خوشحال بودم و از طرفی هم از اینکه از همه عزیزانم جدا میشدم ناراحت. از مامانم و خواهرم و مادر امیر خواستم که فرودگاه نیان و خداحافظی رو از اینکه هست برام سخت تر نکنن، و اونها هم بخاطر من قبول کردن. ساعت 2 صبح شد، همه رو بوسیدم و خداحافظی کردم ، سعی کردم که گریه نکنم تا بیشتر ناراحتشون نکنم.
ولی تا اومدم که سوار ماشین بشم تا با بابای امیر و نریمان (که بیچاره توی همه مسافرتهای امیر همراهی کرده بود بریم فرودگاه) راه بیفتیم، مامان امیر دوید سمت ماشین و دوباره بقلم کرد و زد زیر گریه، منهم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر گریه. مامان امیر با چشمهای اشک آلود بهم گفت: عروس گلم، مواظب خودت و مواظب پسر من باش، هوای همدیگرو اونجا داشته باشین. بهرحال سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. خیلی نگران سلامتی مادرم بودم و هم به خودش و هم به خواهرم کلی سفارش کردم. اما باز دلم شور میزد.
سر راه رفتیم خونه نریمان اینها تا من از پدر و مادر نریمان و از ندا خداحافظی کنم. ندا بهترین دوستم بود و در تمام مدتی که از امیر دور بودم غمخوارم بود. خیلی برام سخت بود که از ندا جدا بشم ، به ندا هم کلی سفارش مامانمو کردم.
رسیدیم فرودگاه، چمدونها رو تحویل دادیم و کارت پرواز گرفتم، بلندگو صدا کرد که برای سوار شدن به هواپیما بریم، از نریمان خداحافظی کردم، بابای امیر رو بقل کردم و بوسیدم و بهم گفت: برو دخترم، پسرم بدجوری منتظرته. بعد بابای امیر برای اینکه من اشکهاشو نبینم صورتشو برگردوند و من از درب مخصوص مسافرین رفتم تو. سعی کردم دیگه فقط به امیر فکر کنم و به اینکه بزودی میبینمش و تا آخر عمر باهاشم.
سوار هواپیما شدم، از هیجان داشتم میمردم. چند ساعت بعد هواپیما در فرانکفورت به زمین نشست. سریع به امیر زنگ زدم و گفتم که تا 14 ساعت دیگه میبینمش. دوباره که سوار هواپیما شدم ، با اینکه خیلی خسته بودم از شدت هیجان خوابم نمیبرد. تقریبا هز یک ساعت یه بار میرفتم دستشویی. خلاصه انتظار به پایان رسید و هواپیما به زمین نشست.
تو صف مربوط ایستادم و منو بردن تو یه اطاقی و گفتم همینجا منتظر بمون. من شنیده بودم که امکان داره آدمو از تو فرودگاه برگردونن، اگه اینطور میشد میخواستم داد بزنم و فرودگاه رو بزارم رو سرم که من تا شوهرمو نبینم هیج جا نمیرم. بعد مدتی یه پلیسه اومد و ازم انگشت نگاری کرد، بعد از کلی معطلی که نزدیک به 3 ساعت طول کشید، با چمدونهام بسمت درب خروج راه افتادم و عموی امیر رو از پشت شیشه دیدم، تا منو دید سریع بهم گفت که امیر پشت اون یکی در منتظره و خودش به موبایل امیر زنگ زد که بهش بگه من رسیدم، منهم چرخ رو ول کردم و دویدم به سمت اون دری دیگه که عموی امیر گفته بود. امیر هم از طرف مقابل داشت میومد، پریدم تو بقلش، سرمو گذاشتم رو شونش و آروم شروع به گریه کردم، بعد از مدتها احساس امنیت و ارامش میکردم، توی فرودگاه به اون شلوغی احساس میکردم کسی بجز من و امیر نیست.

ــ ــ امیر:
تو مدتی که منتظر بودم کار بلیط نرگس درست بشه، خیلی بی صبر شده بودم، مخصوصا که همخونم هم رفته بود. هی زنگ میزدم ایران و میپرسیدم درست نشد؟ وقتی بهم خبر رسید که بلیط درست شده، سریع رفتم خونه، همه جا مرتب کردم و بعدش هم رفتم موهامو زدم. اومدم خونه دوش گرفتم و صورتمو اصلاح کرده بودم. برای اینکه دیگه خیلی صورتم صاف بشه، برای اولین و آخرین بار در عمرم، تیغ رو یه دور هم برعکس کشیدم که جاتون خالی صورتم چنان خارشی روز بعد گرفت که پدرم در اومد. شب رفتم خونه عموم که فردا ظهرش با هم بریم فرودگاه.
صبح پا شدم و لباسامو اطو کردم و با عموم رفتیم گل خریدیم ، 12 شاخه گل رز قرمز، و بعدش رفتیم فرودگاه. قبل از اینکه راه بیفتیم از تو اینترنت موقعیت هواپیما رو چک میکردم. پرواز ساعت 1 بعد از ظهر سر وقت نشست، قسمت پروازهای خارجی دو تا در داشت، عموم جلوی یکی وایستاده بود و من جلوی اون یکی. حدود ساعت 3 و نیم بود که عموم به موبایلم زنگ زد و گفت که نرگس رسیده و به سمت اون یکی در دویدم و وسط راه نرگسو دیدم. پرید تو بقلم و سرشو گذاشت رو شونم و آروم آروم شروع کرد به گریه کردن.
عموم هم چمدونها رو با چرخ آورد و بعد از چند دقیقه به سمت ماشین راه افتادیم. ناهار با هم رفتیم رستوران و بعد عموم منو رسوند خونه و خودش رفت. نرگس یه دوش گرفت و خوابید و من صندلی اطاق مطالعا ام رو آوردم و گذاشتم کنار تختخواب و صورت آروم، معصوم و زیبای نرگس رو نگاه میکردم و از خدا بخاطر همه اون عشقی که بین من و نرگس وجود داشت (و هنوز هم داره) از ته قلب تشکر میکردم.
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها


پایان


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان