رتبه موضوع:
  • 23 رای - 2.83 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان یلدای بی پایان
با صورتی درهم و حالی زار خیره ى چشمان عصبی و قهرآلودش شدم و با درماندگی گفتم:
-مسخرم نکن... اینکه بفهمم شاهرخ یک عمر الکی بهم محبت کرده، یک عمر فقط گول ظاهرشو خوردم، بیست و یک سال دشمن بوده نه داداش، اینکه از تو جدا بشم... اینا خود کشی نداره؟ میخوام صدسال سیاه....( با آوای نامتعارفی نفس بند آمده ام را رها کردم. )....سیاه...زنده نباشم!
با بهت به سر و صورتم نگاه کرد: -پس بچه چی؟!
دو دستی رویم را پوشاندم و زار زدم: -بی مادرم میتونه زندگی کنه.
بدون منم میتونه.
این بار همراه بهتش ، خشم و بغض هم حس کردم: - پس من چی؟!
-...
-من چی یلدا؟! بدون تو..! چقدر راحت میخوای خودتو خلاص کنی! فکر نمیکردم انقدر خودخواه باشی! ( از حرصش فحشی هم اضافه کرد)... احمق نفهم!
انقدر ناراحت شد که کاملا فاصله گرفت و دمر و پشت به من خوابید.
-...
راضی نشد و باز سرش را چرخاند:-بچه ای! فقط ادعا داری! فقط حرف میزنی! (با خشم بیشتری اضافه کرد)...آخه خودکشی؟!
لحاف را روی سرم کشیدم و همچنان بی صدا و دردمند اشک ریختم.
-...
-بار آخرت بود یلدا... دفعه ى آخری بود که همچین چیزی شنیدم.
-...
-خوب گوشاتو باز کن ؛ من دارم میگم شاهرخ قاتل داداشمم باشه توتا ابد عزیزمنی...تنها چیزی که منو از تو سرد و زده میکنه اینه که بی عقلی کنی و خودتو راحت از منو زندگی دور کنی.
-...
-ازالآن دارم سفت میگیرم که بهت هشدار داده باشم یلداخانوم...به ولای علی بلایی سرخودت بیاری؛ دیگه از چشمم می افتی...چون نشون میدی هیچ علاقه ای به من نداری...
-دارم که نمیتونم جدایی رو تحمل کنم!
-این حرفا نیست. اگه داری ، بمون مثل آدم دست به دستم بده.
-...
-انقدر نمیفهمی که بگی گوربابای محمد، بچم بی مادر نمونه!
من آخه غصه ى چندجارو بخورم یلدا؟ از این به بعد غصه ى اینم بخورم که زنم مراقب خودش نیست؟!
آهسته نشستم و بی حال و پریشان لحاف را کنار زدم.
اگر پنجره را باز نمیکردم قطعا خفه میشدم. با وجود سرمای زمستانی ؛ پنجره را باز کردم و با تمام وجودم نفس کشیدم. بار ها و بار ها نفس کشیدم. لرز بر تنم افتاده بود اما حالم بهتر میشد... این سرما کمی از آتش دلم را کمتر میکرد. دست هایم را روی نرده های بتنی و پهن گذاشتم و به آسمان نگاه کردم. مطمئن بودم به سراغم می آید. میدانستم دل داد زدن سر من را ندارد. میدانستم هر چقدر جدی و خشن باشد تحمل فحش دادن به من را ندارد.
طولی نکشید که شنیدن صدای فنرهای تشک، لبخند بی جانی روی لبم آورد.
دست هایش را دور بازوانم حلقه کرد و چانه اش را روی شانه ام گذاشت:-قبول داری حقت بود؟
سرم را از پشت به سینه اش تکیه دادم:-آره.
-...
-حق داری... من ضعیف شدم دست خودم نیست.
دستانش را رها کرد و این بار دور سینه ام حلقه کرد:-بداخلاق که میشم ، خیلی ترسناک میشم .خودم میدونم...( سرش رو کنار گوشم گرفت)...از عشقه.
-میدونم.
کمی من را عقب کشید و سرش را جلو برد و خیابان را دید زد: -خطرناکه پنجره هاش نه ؟
وقتی حواسم را پرت کرد؛ تازه متوجه ترسناکی و ارتفاع بی ایمنی شدم. کمی ترسیدم و خودم را بیشتر به او فشردم:-حفاظ نداره...وای چه بده...
-آره این نرده ها واسه خوشگلیه وگرنه خیلی کوتاهه! واسه کسایی که بچه دارن بد میشه! ( و همزمان یاد یک چیز افتادیم! این را از نگاه هم فهمیدیم):
محمد:-نه اونو که نگرانش نباش. میبندیم پنجرشو تا چندسال.
از حرف خوبش دلم لرزید و در ذهنم دختر کوچکی را تصور کردم که در خانه میچرخد و بازی میکند!
لبخندی روی لبم نشست و به سمتش برگشتم:
-الهی! قربون پنجرش بشم!
با عشق و مهربانی دستی بر صورتم کشید و لب زد:-خدانکنه! اتاق کوچیکرو واسش درست میکنیم.
دلم برای خودمان میسوخت. چقدر عادی و بی دغدغه در مورد بچه ای که عاقبتش معلوم نبود صحبت و یا فکر میکردیم!
دستم را کشید و پنجره را بست: -من گشنم شد.
خوشحال و امیدوار گفتم:-درست کردم یه عالمه!
-چی؟
-کباب تابه ای...
دستش را پشتم گذاشت و درحالی که به بیرون هدایت میکرد گفت:
-دستت دردنکنه.
همینکه پایمان را بیرون گذاشتیم؛ نگاهم به در اتاق کوچک افتاد. راهم را به سمتش کج کردم و محمد هم پشتم آمد. کمتر پیش مى آمد حرفی به اصطلاح "لوس" یا کودکانه بزند اما ظاهرا این بچه مغز هر دویمان را تاب داده بود!!
همینکه در اتاق را باز کرد، با حس خاصی گفت:-آی قربون بابا!
شگفت زده نگاهش کردم و خودش هم متعجب و خندان نگاهم کرد.
دستش را گرفتم: -عزیزم !
خندید و نگاهش را در اتاق چرخاند:-*خصوصی*تش که مشخص بشه اینجارو درست میکنم.
دستش را کشید و چرخی در اتاق زد:-آرزومه خب؟
-خب؟
-یه دختر باشه کوپی برابر اصل تو!
خندیدم و انگار نه انگار که همین ده دقیقه ى پیش چقدر ناراحت بودیم:-جدی میگی محمد؟!
-آره... از شکل تو صدتا میخوام!
میدانستم بخشی از این خنده و شوخی اش برای عوض شدن حال من است.
تنها جوابی که دربرابر شور و مهربانی اش داشتم؛ لبخندی از ته دل بود.
********
محمد که رفت؛ از کنار شاهرخ گذشتم تا داخل شوم. با کنایه گفت:
-ممنونم منم خوبم شکر!
سعی کردم عادی رفتار کنم:-ببخشید یادم نشد...خوبی؟
وارد اتاق شدم و آرزو کردم مدتی من را به حال خودم بگذراند!
پاسخ
 سپاس شده توسط Rezvan bhr ، 0033 ، lilifar ، diniIntipsy
به زودي ادامه داده ميشه
پاسخ
 سپاس شده توسط Rezvan bhr ، 0033 ، مهسا٩٤ ، havva ، nafas44 ، VaidokBut ، lilifar


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان