رتبه موضوع:
  • 23 رای - 2.83 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان یلدای بی پایان
#21
-ابدی حواست کجاست؟ امروز تو کلاس نبودیا...!
سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم. محیا بدون آنکه بترسد؛ با لحن کوبنده ای گفت :- حالش امروز خوب نیست، نمیتونه سرکلاس باشه.
دبیرزیست اخم هایش را درهم کشید :- من باشما حرف زدم؟
-...
قبل از آنکه محیا گند دیگری بزند گفتم :-معذرت میخوام. حواسم نبود.
محیا آهسته گفت :- چته ؟ تا نگی من ولت نمیکنم که!
-مهم نیست. دلم گرفته...
-من گریه ی تو رو ندیدم، ببین چی بوده که اینجوری شدی.
میدانستم تا خود ظهر رهایم نمیکند :- با شاهرخ یکخرده دلخوری پیش اوردیم.
-"هاها" جدی؟ تو که خیلی تعریفش میکردی!؟
-هنوزم میکنم. مشکل خاصی بود که حل شد. (زنگ خورد و با " خسته نباشید" معلم، کلاس همهمه شد)
-ای بابا چه نرم و نازکی! من روزی سه بار با محسن و محمدو محراب دعوا میکنم!
-ما فرق داریم. خیلی میخوامش، نمیتونم حرفای ناراحت کنندشو تحمل کنم.
-دیوونه! چشمات دوباره پر شد! وللش بابا!
آهی کشیدم و همزمان چشمانم را مالیدم:-چه بدونم...
-خیلی خوشگل بود.
زیرچشمی نگاهش کردم. داشت پرتقال پوست میگرفت :-...
-نه؟
-آره.
-بگو نیاد دم مدرسه! میدزدنش! " هه "
لبخند زدم:- برادر تو هم خوبه.
-هه! اونو کسی نمیبره با اون اخلاقش!
-نگو دیوونه تو خواهری؟!
-راستی مرسی از بابت کمکت.
-وظیفمه. دوستمی عزیزم.
-محراب خوشش اومده بود ازت.
متعجب نگاهش کردم :-...
گرد نگاهم کرد:- نه دیوونه از اون نظر!
-من مگه گفتم از چه نظر؟
-نگاهت که گفت! محراب کلا مهربونه ، هی میگفت از اون دوستت زیاد تشکر کن!
-خواهش میکنم کاری نکردم.
-همسن شاهرخ شماست، فکر کنم یکسال یا نه ماه بزرگ تر...
خوشم نمی امد در حال حاضر از برادر هایش صحبت کنیم. نمیدانم... حساس شده بودم. انگار که شاهرخ کنارم نشسته باشد.
حرف انداختم و کتاب را باز کردم:- بیا تست بزنیم.
-اَه . . . گم شو تو هم!
خنده ام گرفت اما محل ندادم و وادارش کردم ده تا تست فیزیک بزنیم.
بودن با محیا خوشحالم میکرد. انقدر مزه ریخته بود که همه ی ناراحتی هایم را فراموش کردم. باقی کلاس هارا با حواس جمع نشستم.
زنگ اخر که خورد طبق معمول با محیا راه افتادم و باهم از در بزرگ خارج شدیم. دستم را پیش بردم وگفتم :-خداحافظ عزیزم . مرسی که بودی.
لبخند زد و گفت :- آه مای گاد! چه باکلاس!
دستم را محکم فشرد :- بای بای خوشگله!
همینکه از هم جدا شدیم من به پیاده رو رفتم و دستهایم را داخل جیب کاپشنم کردم. همانطور که سرم پائین بود و مسیر کوتاهی را رفته بودم؛ صدای محیا آمد:- یلدا؟ یلدا؟
سرم را مایل کردم و دیدم سرش را پائین آورده است و از درون ماشین محمد نگاهم میکند. رنگ هر دو پریده بود و من تصور کردم اشتباه میبینم. دستم سمت مقنعه ام رفت و کمی جلو کشیدمش. با لبخند محترمانه ای به برادرش گفتم :- سلام. خوبین؟
سرش را آرام تکان داد و محیا گفت :-یلدا جونم میای تا ایستگاه باهم بریم؟
از لحن مهربان و ملایم محیا تعجب کردم اما احتمال دادم در مقابل برادرش نرم و متین صحبت میکند! خنده ام را به زور خوردم:
-نه نه ممنونم. خودم میرم.
محمد به حرف آمد:- یلدا خانوم بشینین سر راهمه دیگه چه اشکال داره؟
محال ممکن بود بشینم. آن هم با اتفاق صبح! با حرف شاهرخ!
-سپاس گزارم آقای نیلفروشان واقعا راحتم.
اخم هایش را درهم کشید و به سمت محیا نگاه کرد و آهسته چیزی گفت. محیا پیاده شد و چادرش را مرتب کرد و با ناراحتی نزدیکم شد. چیزه خاصی نشده بود اما رفتارشان یکجورهایی بو داشت. نگران به محیا نگاه کردم:-محیا من واقعا راحتم!
-به ما اعتماد نداری؟ چرا نمیشینی؟

از اینکه برادرش بشنود خجالت کشیدم. با کلافگی اما ولوم پائین غریدم :- دیوونه شدی؟! چه ربطی به اعتماد داره؟! من نمیخوام مزاحمتون بشم!!
-مزاحم نیستی بیا. ( مچ دستم را کشید)
-محیا جان نکن! (مقاومت میکردم)
محمد گفت :- نگران چی هستی؟ بشین!
محیا کم کم عصبی شده بود :- چرا نمیای؟؟؟
ناچار گفتم :- بخدا من مشکلی ندارم، میترسم برادرم ناراحت بشه.
نگاهی به هم انداختند و محمد موبایلش را در آورد و تماس گرفت. بلاتکلیف ایستادم و در اوج ناباوری شنیدم که شاهرخ را مخاطب قرار داد !!!!!!
-شاهرخ جان؟ داداش، گوشی دستت....بله.. بگو سوار بشن.
بی اراده خنده های ناباور و مقطع میکردم. به محیا نگاه کردم :- دوربین مخفیه؟!
محیا دستم را فشار خفیفی داد:- خب دوست شدن باهم دیگه. صبح که دیدی باهم بودن.
اه اه اه ! بوی توطئه و دروغ و ریا می آمد... نه نه! بوی ... بوی گند یک اتفاق بد!
دست محمد دراز شد و من با استرس گوشی را گرفتم :- شاهرخ؟؟
-سلام.
صدایش بی نهایت گرفته بود:-....
-بشین یلدا. من میگم بشین.
-چرا؟ خوبی؟
-بشین یلدا.. نترس عزیزم..
قطع کرد و من با وحشت به خواهر و برادر غمگین مقابلم خیره شدم. محیا گوشی را از دستم کشید و در عقب را باز کرد. خودش هم کنار من نشست و محمد راه افتاد.
هرازگاهی حس میکردم از آئینه نگاهم میکند .
دلم گواه بد میداد، میجوشید و تمام معده ام را میسوزاند. انقدر جو سنگین بود که حتی یک کلمه هم حرف نزدم.
پاسخ
#22
*********
کنار بخاری ؛ دمر خوابیده بودم و به شایان دیکته میگفتم. شاهرخ کاغذ و قلم به دست؛ حساب و کتاب میکرد.
-نگفتی رفتی پیش داداشای دوستم.
سر بلند کرد و درحالی که هنوز نگاهش به کاغذ بود گفت: -نمیدونستم مهمه. (و نگاهش را با تأخیر به من داد)
-مهم که...خب...خب گفتم به من نزدیکن، شاید منم باید میدونستم.
باز نوشت و مشغول کارش: -حالا مشخص نیست.شاید نرم.
-من میگم برو. راحت تری...
-قبر چه گرون شده!
با ناراحتی به شایان نگاه کردم. شاهرخ سربلند کرد و لب هایش را به معنای "حواسم نبود" گاز گرفت. شایان با کف دست بینی اش را بالا کشید:
-بگو آجی...
از اینکه متوجه نشد و منتظر ادامه ى دیکته بود خوشحال شدم:-بنویس...(شمرده شمرده و کشیده گفتم):-ما...مرز نشینان را...که انسانهایی پرتلاش هستند...دوست..(میان حرفم آمد):-یواش آجی!!
-ببخشید... کجایی...؟
-انسانها...
شاهرخ بلند گفت:-یلدا جان؟ محیا خانوم تماس گرفتن.
کتاب را بستم و کنار شایان گذاشتم:-جر نزنیا! نبینی از روش؟!
خندید و گفت: -"نوچ"
عقب عقب رفتم و از اتاق خارج شدم. تلفن را از شاهرخ گرفتم: -جانم؟
-سلوم!
-سلام عزیزم. خوبی؟
-دوست جون؛ میشه یه خواهشی کنم...؟ تو روخدا... تو روخدا...
خنده ام گرفت: -خب بگو!!
-فردا فیزیک داریم؛ به خدا هیچی نمیدونم! هیچیا! گاوه گاو!
لب گزیدم و گفتم: -محیا!! به خودت چیز نگو دیوانه!
-خب اگه میخوای چیز نگم بیا باهم درس بخونیم.
-وا؟! ماهمیشه باهم درس میخونیم! میام صبح کار میکنیم.
جیغ کشید:-به نظرت تو یک ربع چیزی حالیم میشه؟!
-نمیشه؟
-نه!!
-محراب نیست؟
شاهرخ در حال حساب و کارش؛ نیم نگاه بی حواسی به سمتم انداخت و باز مشغول شد.
-نه اگه بود که مزاحم تو نمیشدم؟!
-مزاحم که نیستی! آخه غریبه که نیستی... فقط من راهی سراغ ندارم.
-الان واقعا مشخص نیست درخواستم چیه؟
-چرا...اما نمیشه ، میدونی خودت.
-نه نمیدونم.
-ولش کن محیا، واسه کنکور کار میکنیم، اینا که چندان مهم نیست؟! امتحان های کلاسی جدی نیست.
-ندیدی گفت نمرش تو کارنامه اثر داره؟! کارنامه ام تو معدل اثر داره، معدلم تو کنکور!
-بابا این شرط معدل هنوز معلوم نیست. یه روز میگن بیست و پنج درصد تأثیر یه روز میگن...(از آن جیغ های نامتعارفش کشید):
-بسه.نمیای بگو نمیام. به درک.
-محیا؟!
-زهرمار..واقعا ناراحتم میکنی.
-تو بیا... من نمیتونم.
-نمیخورنت داداشام.
سرم را گرفتم: -من چی میگم تو چی میگی؟! نمیشه، معذبم.
-نیستن بخدا. محراب که رفت اراک، محسن و زنشم که نیستن کلا محمدم سرکاره.
-تو بیا
-نمیشه... جون محیا...توروخدا....
-اصلا حرفشم نزن.
-شاهرخ گیرمیده؟
-اون اصلا گیر نیست.
صدایش را جدی کرد:-واقعا که فکر میکردم یه رفیق خوب پیدا کردم. بوس بای! ( و قطع کرد!)
متنفرم بودم از این "بوس،بای" گفتن های بی منطقش که پایان تمام دلخوری هایش بود .همیشه این را میگفت و تمام!! دیگر محال بود بتوانی حرف در مغزش بکنی!
بار ها تماس گرفتم اما جواب نداد. برایش اس ام اس فرستادم بازهم بی جواب ماندم.
شاهرخ از کلافه بودنم گفت :-چته؟
-محیا بابا، أه !
-خو؟
-گیرداده فیزیک کارکنیم.
-خب کار کن؟!
-میگه بیا خونمون.
یک تای ابرویش بالا رفت و عمیق سرش را بالا و پایین رفت:-آهان! (کاغذ را تا زد و بلند شد):-ما رفتیم.
-کجا؟
-پیش محمد.
-چرا؟؟
خم شد و موهایش را در آئینه مرتب کرد:-پولشونو بدم.
نفس آسوده ای کشیدم:-تاکسی رو دادی رفت؟
-هوم.
-چقدر بدهکاریم بهشون؟
-سه و نیم ،چوق!
-خوبه کسی رو نداشتیم! چه خبره؟!
-قبر فقط یه تومن شد!
انگار که تازه یادم آمده باشد گفتم: -راستی چرا سپردی محمد بیارم اون روز؟
بافتش را برداشت و گفت: -مامان گفت بزنم خونه دوستت بگم بیارنت و آمادت کنن.
-اما آمادم نکردن! خودشونم گیج بودن.
صورتش را درهم کرد و دستش را تند و تند تکان داد:- ولش کن ، نه یادش بخیر نه خاطرش گرامی!
راست میگفت، بیخیال شدم و بدرقه اش کردم:-دستت درد نکنه.
همزمان تلفن زنگ خورد و من برگشتم. نجمه خانوم مادر محیا بود!
-یلدا دخترم؟
-جانم؟!
-خوبی گلم؟
-فداتون!
-گلی مامان هست؟
-بله! گوشی خدمتتون.... مامان ؟؟ مامان!!
اما مگر صدای سرخ کردن بادمجان اجازه ى رسیدن صدایم را میداد؟!
به آشپزخانه رفتم و گفتم: -مامان محیا کارت داره!
از وقتی این همه در حقمان لطف کرده بودند یک جورهایی انگار بردگی اشان را هم قبول میکردیم! نه.... نمیتوانم درست بگویم! انگار خارج از حد محترم شده بودند! مثلا مادر با شنیدن حرفم؛ دست و پایش را گم کرد یا مثلا شاهرخ با آن همه غرور؛ راحت تر از آنها حرف میزد و یکجورهایی شرمنده اشان بود.
مادر محیا اجازه ى من را میگرفت و مادر بیچاره ام با آن همه چهارچوب و قانون؛ حالا کم آورده بود و نمیدانست چه بگوید!
یادم می آید پدرم از اینکه خانه ى غریبه ها برویم ؛ به معنای واقعی کلام متنفر بود. کم کم در خانه امان جا افتاد که این کار را نکنیم و حتی شاهرخ خانه ى صدرا یا امیر نمیرفت.
مادر؛ سرخ و سپید شد و گفت: -خودش چی میگه؟ من حرفی ندارم نجمه جان!
نمیدانم او چه گفت که مادر گفت:-آه... درسته! خب...خب بیاد من حرفی ندارم.
تماس را قطع کرد و سر تکان داد:-روسیاهم چی بگم؟!
به شاهرخ زنگ زد تا راه نرفته را برگردد و من را به خانه ى محیا ببرد.


آخرین باری بود که در تاکسی امان مینشستم. شاهرخ کمی درهم بود و کاملا مشخص بود ناراحت است . با این حال چیز خاصی نگفت و فقط سنگین و بی حال پرسید:-کسی نیست خونشون؟ مهمونی چیزی...
این یعنی در لفافه از برادرهایش پرسید! شاهرخ کف دستم بود.
-نه... گفت محراب اراکه ؛ محسن و محمدم نیستن.
-هوم...
مقابل خانه اشان پارک کرد و گفت: -کی بیام دنبالت؟
-تو که دیگه میری ماشینو تحویل بدی؟؟
-خب؟!
-نمیخواد این همه راه بیای!
بدون آنکه جواب حرف من را بدهد گفت: -زنگ بزن بهم.
آرام گفتم: -منو ببخش.
-...
-میدونم راضی نیستی. بخدا من...
دستش را بالا اورد:-من اصلا از تو ناراحت نیستم و نخواهم شد. برو به سلامت.
پاسخ
#23
بالاخره تحملم تمام شد و وقتی ایستگاه را رد کردیم و محمد راه خانه امان را پیش گرفت ؛ با صدای لرزانی گفتم:-آقای نیلفروشان ایستگاه رو رد شدیم.
از آئینه نگاهم کرد:-حواسم نبود.
باز پلک انداخت و خیره به روبه رویش راند.
به محیا نگاه کردم و گفتم:-خب پس بگو نگه دارن که خودم برم.
-دوستم خب باهم میریم چه کاریه؟!
خودم را جلو کشیدم و رو به محمد گفتم: -میشه بگید چی شده؟
اخم هایش درهم شد اما لحنش ملایم بود:-مگه چیزی شده؟!

صورتم را گرفتم و گفتم: -چرا شاهرخ باشما حرف زد؟ (درمانده تر ادامه دادم)... نگه دارید من مزاحم نمیشم.
از آئینه به محیا نگاه کرد:-محیا به دوستت بگو مزاحم نیست. من بهش گفتم اما انگار متوجه نشد.
اذیتم میکردند. خدا را خوش نمی آمد!! خودشان میدانستند همه چیز غیرعادی و مسخره شده است. با غصه گفتم :-آقای نیلفروشان خواهش میکنم بگید چی شده؟
دانستم عصبی اش کرده ام. زیر لب گفت : -لا إله إلا ألله !
محیا دستم را کشید تا تکیه بدهم اما خودم را محکم و مثل بچه هاى سرتق نگه داشتم و باز گفتم:-آقای نیلفروشان ...
-...
-آقای ن... (میان حرفم آمد):
-یلدا خانوم! یلدا خانوم! من ازتون خواهش میکنم بشینید!
گرمم شده بود. کاپشنم را دراوردم و محیا بدون آنکه بخواهم کمک کرد و آنرا از من گرفت. شال گردنم را کشید و گفت: -محمد جان بخاری رو خاموش میکنی؟
محمد تندی اطاعت کرد و من گفتم: -میشه گوشیتونو بدید؟
دستش را جلو برد و موبایلش را برداشت و بی حرف به سمتم گرفت. تندی گرفتم و با همان صدای مرتعش و ماتم زده گفتم: -ممنون.
تند و تند شماره ى شاهرخ را گرفتم. طول کشید تا جواب دهد: -الو؟
-شاهرخ؟ چی شده؟ چرا...
-...
-الو؟؟؟؟
-کجایی؟
-نزدیکم..شاهرخ چیزی شده؟
-نه...بیا..(صدای گریه مادرم را که شنیدم تمام وجود یخ زد)
-مامانه؟؟؟ شاهرخ؟!
تماس را قطع کرد و من گوشی را به محیا دادم و گفتم: -مامانم گریه میکرد!
کمی فکر کردم و برگشتم. نگاه آئینه ای محمد را غافلگیر کردم و کم کم الهام شد. یکجوری که خودم هم نفهمیدم از کجا و چطور دانستم که یتیم شده ام!!
بغضم ترکید و گفتم: -بابام!!!
محیا هم خودش را جلو کشید و گفت: -یلدا....
دو دستی صورتم را گرفتم و زار زدم. محمد گفت: -یلدا خانوم....
کاش انکار کنند بجای آنکه صدایم بزنند!! اما سکوتشان مهر تاییدی بود بر تصوراتم!
محمد آهسته گفت:-متأسفم یلدا خانوم.
محیا بغلم کرد و دلداری داد اما اصلا متوجه نبودم.
محمد:-یلدا خانوم... شاهرخ خیلی بهم سپرد که وقتی رسیدیم و در جریان گذاشتمت؛ بگم که حواست باشه برادر کوچیکتو نترسونی.
-...
-میدونم سخته میدونم مصیبته ؛ اما ... آروم باش!
محیا:-آره عزیزم...(بینی اش را بالا کشید):-بخاطر شایان آروم باش.
محمد:-محیا جان اینو بگیر.
محیا جعبه ی دستمال را گرفت و یکی کشید و به دستم داد.
به محض آنکه رسیدیم؛ در را باز کردم و دویدم. عمو را سر کوچه دیدم. با گریه گفتم: -عمو!!! عمو بابام؟؟
محکم بغلم کرد:-جان بابا...
-عمو بابام رفت...
-قربون تو عمو...
-عمو شاهرخ کو عمو؟
صدایش آمد:-یلدا...
برگشتم ... دیگر موهایش مدل دار نبود... دیگر مرتب و صاف نبود. شکسته و درهم و پریشان ؛ آغوش باز کرد
-شاهرخ!!
سرم را به سینه فشرد:-جان شاهرخ.
-شاهرخ...بابا!!
پر بغض گفت: -جونمی...
-خدا....
تند و تند سرم را بوسید:-قربونت!
-...
-راحت شد یلدا.
-...
-نه؟ راحت شد آبجی...
-...
-میریم تو شایان ترسیده ؛ مواظبش باش... هستی؟
-...
-هستی یلداجان؟ من برم بیمارستان؟
-...
دلم نمیخواست آغوش گرم و امنش را از دست بدهم. دو دستی کمرش را میفشردم و اشک میریختم.
-...
-قربونت برم.
دست بزرگش را روی صورتم کشید و تمامش را خشک کرد:-فدات، میدونم ناراحتی... شایان به من راه نداد، کمک کن آبجی..
باشه؟
محیا جلو آمد و من را از آغوش شاهرخ جدا کرد. نگاهم به محمد افتاد. تکیه بردیوار نگاهمان میکرد. محیا من را به خانه برد و صدای محمد آمد:
-شاهرخ جان؛ جایی میری برسونمت؟
باقیش را نشنیدم و فقط گریه های مادرم بود که تمام گوشم را پر کرد.
زن عمو و تمام همسایه ها دور مادر را گرفته بودند. همینکه من را دید بلند شد و به سمتم آمد. فکر میکرد ممکن است من هم بمیرم ؛ آنچنان من را میفشرد و میبوسید که قلبم را به درد میاورد. دیدن ویلچر خالی از پس شانه های مادرم؛ بغض تازه ام را ترکاند.
زن عمو مادر را جدا کرد.
محیا دستم را گرفت: -شایان کو؟!
سر چرخاندم و چشمم به اتاق افتاد. قدم تند کردم و او را دیدم... سرش را روی زانوان تا شده اش گذاشته بود و تکان نمیخورد.
پاسخ
#24
بخاطر شایان دردمان را در دل ریختیم. پدر را مقابل چشمانم به خاک سپردند و من و شاهرخ و مادر ؛ تنها ایستادیم و آهسته و خفه اشک ریختیم.
بدتر آنکه کسی را جز عمو و زن عمو و دخترشان نداشتیم.
دایی تنها آمده بود چرا که همسر و فرزاندنش را به همراه خاله و شوهرش به ترکیه فرستاده بود... حالا غریبه ها برایمان کس و کار شدند و هرکدام یک سر کار را گرفتند. برادران محیا به شاهرخ کمک کردند! هیچوقت فکر نمیکردم همچین رابطه ای بین من و محیا شکل بگیرد. یک رابطه ى عمیق و خانوادگی.
محمد جوری دوندگی میکرد و جوری دنبال کفن و دفن بود که خودی برای آدم نمیکرد! محسن بسیار مهربان و محترم کنارمان ایستاده بود ، پدرشان هم باشخصیت و پرابهت لحظه ای "دخترم" گفتن به من از دهانش نمی افتاد و محراب هم بخاطر نزدیکی سن و سالش با شاهرخ دائما کنارش بود و اورا دلداری می داد. مادرشان و محدثه لحظه ای مادرم را تنها نگذاشتند و محیا از کنارم جم نمیخورد!
میدانستم شاهرخ دستش را جلوی دایی دراز نمیکند و دقیقا میان آن همه رنج و درد برایم سؤال پیش آمده بود "این همه خرج از کجا؟!"
جوابش را کمی تا قسمتی حدس میزدم و همین باعث میشد سرافکنده و شرمنده هم باشم.
تمام مراسم های پدر آبرو مندانه برگزار شده بود. سوم و هفتمش را ناهار و شام دادند و میدانستم دایی و خیلی های دیگر از این ماجرا متعجب هستند.
دسته گل های بزرگ، تالار آنچنانی و چه و چه....
بعد از مراسم هفت بود که بعداز تالار و با رفتن مهمانها و خلوت شدن خانه؛ تازه توانستم یک دل سیر و درست و درمان با شاهرخ صحبت کنم:
-شاهرخ؟
طاق باز کنار بخاری خوابیده بود. بدون هیچ متکا یا رواندازی. خسته و درمانده و شکسته. انقدر دوندگی کرده بودیم که عزا داری یادمان رفته بود! من که ندیدم شاهرخ بتواند درست و حسابی گریه کند.
-هوم...
نگاهم را به اتاق دادم. مادر و شایان در آغوش هم خواب بودند.
-فقط بگو ازکجا و چطوری!؟
گوشه ی پلکش پرید و همانطور با اخم و چشم بسته گفت:-معلوم نبود؟
-چرا. فقط شک داشتم.
-جبران میکنم. همه رو نوشتم روکاغذ.
زانوانم را به آغوش کشیدم و گفتم :-عمو نداشت؟
بزاقش را فرو داد و تیزی گلویش بالاو پایین شد:- ما هفت پشت گداییم.
بغض داشتم:-آره!
-باید تاکسی رو بفروشم و پولشونو بدم.
-...
-محمد خیلی زحمت کشید...ی..ی..یعنی همشون.
-آره.
نگاهم به ته ریش جوانه زده اش بود. برای اولین بار بود که اصلاح نکرده میدیدمش:-ازشون خجالت میکشم.
-میدونم. اما میدم به زودی. نگران نباش.
-اگه ماشین رو بدی؛ چیکار کنیم؟؟
بغض کرده چشم باز کرد و خیره به سقف گفت :-تو نگران نباش!! کلا تو فکر نکن به چیزی!!
بغضم بی صدا ترکید:-مگه میشه نگران نبود؟
به سمت من چرخید و دستش را دراز کرد. روی بازویش زد یعنی که بروم و سرم را رویش بگذارم. مثل بچگی هایمان.
چهاردست و پا جلو رفتم و سرم را روی دستش گذاشتم و اشک ریختم. دست دیگرش را روی شکمم گذاشت :
-یلدونه؟
بدتر می شدم!!! خوب که می شد بدتر میشدم. پشتم را به او کردم و روی مچش را بارها بوسیدم. من را به خودش فشرد و شانه ام را بوسید:
-مرگ شاهرخ غصه ی پول نخور، اگه واسه بابا دلتنگی راحت باش اما اگه از دوستت خجالت میکشی یا نگران آینده ای ؛ بخدا دلخور میشم.
-...
-کاری نداره یلدا. ماشینو میدم باقیشم میزنم تو کاری...
-خداروشکر...تو...هستی...!!
-جون من درستو بخون.
-...
-الان هم کلی وقت از دست دادی.
-...
-بابا رفتنی بود یلدا، ما آمادگیشو داشتیم نه؟
-آره
-از فردا برو مدرسه ، خیالت راحت باشه.
-مرسی!
-تشکر چرا؟ غریبه ایم؟
-...
-از دوستت خیلی تشکر کن. خیلی...


گرچه روحیه نداشتم اما چاره ای نبود. از فردا به مدرسه رفتم. انقدر رفتارم با محیا عوض شده بود که بعد از یک هفته به حرف آمد:
-خیلی مسخره ای یلدا!
خم شدم و پاکت آبمیوه ای که درحیاط افتاده بود برداشتم و درسطل انداختم:-چرا؟
-چون خیلی مسخره ای دیگه!
-...
-واسه چی با من غریبه ای رفتار میکنی؟!
-غریبه ای چیه؟ فقط ناراحتم. میدونی که شرایطمو؟
-"نوچ" ... مشخصه. لطفا خرم نکن!
-...
-من تو رو میشناسم..
-خب پس چرا میپرسی؟
-چرا خجالت میکشی؟
مانتویم را بالا زدم و گوشه ى حیاط نشستم. او هم کنارم نشست و گفت:-هوم؟ مگه دوست نیستیم؟ من دلم واسه اون یلدا اولیه تنگیده! [تنگ شده]
-نمیتونم محیا. از روی برادرات و خانوادت خجالت میکشم.
-واسه همینه یک هفته اس که میپیچونی؟؟ که محمدو نبینی؟
دقیقا در این یک هفته ؛ گاهی از در پشتی میرفتم و یا گاهی دیر تر از محیا خارج میشدم تا او را نبینم. حس بدی به من دست میداد.
حس ضعف و شکستن غرور.
-آره.
با صدای بلندی گفت: -دیوانه! ازت متنفرم! چرا؟؟
میدانستم "ازت متنفرم" اوج صمیمیتش است ، پس به دل نگرفتم و لبخند تلخی زدم:-خب جام نیستی.
-مگه تو این همه منو کمک نکردی؟ چه درسی چه روحی چه وقتی که مریض میشم؟
- فرق میکنه محیا... خیلی فرق میکنه.
-محمدم فهمیده.
-...
-چند روزه میگه دوستت خوبه؟! هنوز کنار نیومده که نمیاد مدرسه؟
-...
-گفتم چرا بابا منتها دیگه با من نمیپره!
نفسی گرفتم و درحالی که بیرون میدادمش گفتم:-کاش درک کنی....
-میکنم. اما اینم میدونم که رفیقیم. تازه... داداشامون جدا باهم دوست شدن!
متعجب نگاهش کردم:-یعنی چی؟!
-صبرکن...
بلند شد و به سمت بوفه رفت. این همه میخورد اما ترکه ای و کشیده بود. من اما با کلی نخوردن خودم را لاغر نگه داشته بودم.
چیپس را به حالت سفره باز کرد و ماست موسیر را کنارش گذاشت:-بخور...
-میل ندارم.
گرد نگاهم کرد:-بخور میگم اع!
یک دانه را به زور به دستم داد و گفت: -بگیر خودتو (...) نکن.
خنده ام گرفت. بعد از یک هفته توانست من را بخنداند. چیپس را گرفتم و گفتم: - حرفتو بگو.
با دهان پر گفت:-هیچی شاهرخ رفته طلافروشی با محسن و محمد صحبت کرده پول مولو چیکار کنن؛ که محمد گفته داداشت اگر دوست داشته باشه اونجا کار کنه.
لب هایم را گزیدم و گفتم:-واقعا؟! به من نگفت!!
-چون مطمئن نیست. داره فکر میکنه.
-یعنی بجای پولتون؟
-نه... اونو که انگار میده ... خدایی من نمیدونم ایناشو دیگه.
-محیا نمیدونم چطوری ازتون تشکر کنم. بخدا که بهتراز شما ندیدم.
با دهانی جنبنده نگاهم کرد و لبخندی زد که معنی "ساکت شو! " میداد!!
پاسخ
#25
<<صورتک>>


بازهم من و بازهم لباس عروس کثیف و خون آلود. میدوم و دنبال دو مرد سیاهپوش که شاهرخ را میبرند ؛ التماس میکنم. هر چقدر که میدوم نمیرسم.
هر کار میکنم چیزی جزیک تلاش بیهوده نیست.
کله پا روی زمین میفتم و داد میزنم: -نبرینش!! خدا...
اما سراسر راهروی بلند و باریک و سیاه را میروند و انگار نمیشنوند.
دامان بلند و لعنتی را جمع میکنم و به زور می ایستم. در حالی که اشک میریزم و لنگان میدوم باز جیغ میکشم: -شاهرخ!! شاهرخ!!
صدایم میپیچد و میپیچد و در آخر سیلی میشود در گوشم...
انگار که انتهای راهرو باشد؛ در زنگ زده و آهنی را باز میکنند و این بار با سرعت بیشتر میدوم و قبل از آنکه در را ببندند؛ خودم را داخل می اندازم و با دیدن این همه حضور آشنا؛ سرجایم میخکوب میشم. اتاقی که تنها روشنایی آن یک لامپ آویزان و کم جان است. بوی نا و رطوبت گلویم را میسوازند و حس خفگی ام را بیشتر میکند. چند ردیف صندلی و روی آنها کسانی که همگی به یک نقطه خیره هستند.
هیچکدام صورت های خودشان را ندارند و فقط حس میکنم که میشناسمشان.
نگاهم به زنی با صورتک غمگین می افتد، حضورش و حسش، تداعی کننده ى مادرم است. روی صندلی نشسته است و به رو به رو نگاه میکند.
گریه ام بند می آید و باز سر میچرخانم.
آنها را هم میشناسم! با وجود صورتک های ترسناک و نقاب های بی احساس؛ حس میکنم که چه کسی هستند! محسن و محمد و محیا! کنار هم روی سه صندلی جدای از مادرم نشسته اند و همگی مثل مادر خیره به روبه رو.
پلک هایم زده میشود و باز میگردم.. حاج آقا و مادرشان هم پشت آنها بانقابی بر چهره مات دیوار روبه رو.
قلبم میکوبد و دامانم را چنگ میزنم. صدای گریه ى شایان را از پشت میشنوم. بر میگردم و اورا زانو بغل گرفته میبینم. میخواهم نزدیک شوم اما نمیشود. انگار که قفلى بر پا دارم.
گوشه ای دیگر؛ محراب و پدرم را ایستاده و بدون صورتک میبینم. دهانم باز میشود اما انگار که قفلی هم بر لب دارم.
با صدای کشیده شدن چیزی روی زمین ، میچرخم و شاهرخ را بالای چهار پایه میبینم!
صورتک او یکدست سپید است! نقابی بدون شمایل چشم و لب و بینی! دست های مرتعشم را به سمتش دراز میکنم اما او بدون توجه به من؛ طناب دار آویزان از سقف را میگیرد و به گردنش می اندازد و بعد به من نگاه میکند!! چشمی ندارد اما سرش را به طرفم چرخانده و انگار که خیره ى من است.
تمام تنم یخ میزد؛ چرا که همه ى صورت ها همزمان به طرف من میچرخند و نگاهم میکنند! با وحشت نگاهشان میکنم و این بار میتوانم صحبت کنم:
-ش...ش...شاهرخه!! (و انگشتم را به سمت شاهرخ میگیرم)
فقط نگاهم میکنند!!
برمیگردم و شاهرخ را همانطور خیره به خود میبینم.
مرد سیاهپوش کنار چهارپایه می ایستد و اوهم نگاهش به من است. با وحشت رو به او زار میزنم: -ولش کن!!
-...
پایش را به عقب میبرد و انگار که آماده میشود برای خالی کردن پای شاهرخ. بغضم بلند میترکد و کمرم تا میشود. با التماس دست بلند میکنم:
-نه!!!!
به سمت آدمک های سنگی میچرخم:-تو رو به امام رضا نذارید!!
فقط نگاهم میکنند!!
-شمارو به فاطمه ى زهرا نذارید!!
فقط نگاهم میکنند!!
جیغ میکشم:-محمد!!؟؟ محمد کمکم کن!!
فقط نگاهم می کند!!!!!!
نا امید از آنها بر میگردم و باز دولا میشم، میشکنم و روی سینه ام میکوبم: -توروخدا!!! توروخدا!!!
تمام اشک و آهم صورتم را خیس کرده ....
-شاهرخ!!!
مرد پایش را عقب میبرد و زیر چهارپایه میزند!! دو زانو میفتم و جیغ میکشم:-نه!!!!!!! خدا!!!!!!
شاهرخ بی حرکت آویزان شده وتاب میخورد! من ضجه میزنم و حضار ، بی حرکت نگاهم میکنند!!!
-یلدا؟
صورتم به چپ و راست برمیگردد:-آ...ه...
-خوابه، بسه.
-شاه...رخ...
-خواب دیدی.
صورتم را در هم میکنم و با پلک بسته میگویم: -محمد...
دستم را میکشد و من را مینشاند. پر اخم به حالت رکوع مقابلم ایستاده و نگاهم میکند:-...
تمام بالش و سرو صورت و گردنم خیس بود!! با چشمانی باد کرده و سوزناک ؛ خجالتزده نیم نگاهی به سمتش انداختم و با بینی کیپ شده و صدایی بم و خش دار گفتم:-ببخشید.
-...
-نمیخواستم... "فی"...بیدارت... "فی" ... کنم.
صاف ایستاد و بی حرف خارج شد. سربلند کردم و دیدم که بالا تنه اش به عادت همیشه ى زمان خوابش؛ *بدون پوشش* است.
حسرت خوردم به سبک بودنش، نگاهم به مانتوی شوره زده و چسبیده ى تنم افتاد. دلم میخواست رها شوم... دلم میخواست مثل او *بدون پوشش* شوم و در آب سرد فرو بروم!! راحت و سبک....
یک دستی دکمه هایم را باز میکردم که با یک پارچ و یک لیوان داخل شد. کنارم نشست و صدای شره ى آب داخل لیوان در آن سکوت شب ، واضح به گوش رسید.
بی حرف لیوان را مقابلم گرفت. دکمه ها را بیخیال شدم و آهسته آب را گرفتم: -مرسی.
-...
آرام آرام نوشیدم و صدای "قورت،قورت" کردنم ، معذبم کرد. پس تا نیمه ها خوردم و با وجود عطش؛ باقی را برای بازی کردن گذاشتم.
لیوان را تکان تکان میدادم.
در حالی که هنوز آثاری از بغض و گریه داشتم ، آرام گفتم: -خیلی حالم بده خدا....
-...
-آه...!
گلویم را چنگ زدم. لیوان را از دستم گرفت و یک نفس سر کشید!! یکجور ناجوری شدم!! ته دلم خالى شد!! از محمد وسواس بعید بود آن هم حالا!!
انقدر منقلب شدم که دو دستم را روی کاسه ى زانوهایم گذاشتم و محکم فشردم.
-...
حواسم را پرت کرد!! هر چند کوتاه هرچند ساده ، اما حالم را خوب تر کرد.
-محمد...
و باز در اوج نا باوریم؛ کمی خودش را نزدیک تر کرد و دست چپم را گرفت! سرم را پایین انداختم و به دستهایمان خیره شدم. با حلقه ام بازی میکرد!
آن را میچرخاند و گاهی تا نیمه ها بیرون میکشید و باز برمیگرداند.
خوب بود خداوندا! قسطی بود، نسیه بود، عاریه و قرضی بود اما... بود!!
دستهایش بزرگ و حامی بود. دستهایم کوچک و ضعیف. رگ های او بی رنگ و باد کرده و در هم تنیده و رگهای من تنها برآمدگی آبی رنگی روی پوست سپید و رنگ پریده ام.
-...
کم کم دستهایمان را پنجه کرد و من قلبم کوبید. بیشتر بغض کردم و برای آنکه گریه ام نگیرد؛ سرم را بالا گرفتم و نفس عمیقی از دهان کشیدم!!
جرأتی به خرج دادم و با صدای لرزان گفتم:-محمد جان...
-...
-فقط...
-...
-فقط بدون که...
-...
موفق نشدم و با اشکهای روان شده ادامه دادم: -تو رو خیلی دوست دارم.
-...
-حتی اگه... (با دست دیگرم؛ صورتم را پنهان کردم و خم شدم).
-...
-دوستت دارم...همین....!
-...
-اگر واقعا مقصر باشه؛ من دوستت دارم. اگه واقعا نامردى کرده من دوستت دارم... من فقط...(بغضم ترکید و بدون خجالت زار زدم)... من دوستت دارم!!!
-...
-دوستت داشتم! من بی تقصیرم محمد!
بی هوا خم شد و زیر گلویم را که خیس اشک بود بوسید! دستش را پشتم گذاشت و خودش را به من چسباند... این ها یعنی که دوستم دارد! من او را میشناختم خدا! زبانش؛ عملش بود!!
پاسخ
#26
ایستاد تا از داخل شدنم مطمئن شود. محیا از آیفون گفت: - یوها ها ها ها!!! پیروز شدم! بیا تو...."تیک"
نگاهم به شاهرخ عبوس و پریشان افتاد. سر تکان داد و من آهسته برایش دست بلند کردم. رفت و من هنوز نگاهم پی او بود.
آرام داخل شدم و در را با احتیاط بستم. حیاط نسبتا بزرگ و زیبایی داشتند. نه در آن حد رؤیایی و نه در حد ما داغان و تشت و آفتابه ای!
چمن کاری و عروسکی بود. راه سنگ و بومرنگ شکل را پیش گرفتم تا به عمارت اصلی برسم. در چوبی را باز کرد و روی ایوان ایستاد.
دو دستش را به هم چسباند و بشکن های بلندی زد که شاهرخ هم بلد بود اما من هیچوقت یاد نگرفتم.
سه چهاربار دستش را بالا و پایین کرد و همراه بشکن زدنش گفت :-بالاخره کشیدمت اینجا ها !
شاید هر وقت دیگری بود به کارهایش میخندیدم اما من هنوز عزا دار پدر بودم :-سلام.
دو دستش را لبه ی نرده های زیبا و مجلل سپید رنگ گذاشت :-زهر! تو چرا انقدر ناز میکنی؟
-تو چرا نیومدی؟
-حالا منم میام وقت هست.
من هم دستم را به نرده ها گرفتم و یکی یکی پله ها را بالا رفتم. به او که رسیدم؛ محکم بغلم کرد و گفت :-کلی تدارک دیدم واست .
من را به داخل هدایت کرد و در حالی که وارد میشدم گفتم :-مهمونی نیست که. گفته باشم شیطونی نکنی.
خوشحال و پر انرژی داد کشید :- ورود یلدا جان جان رو تبریک عرض مینماییم.
متعجب نگاهش کردم و گفتم :-خل شدی؟! گفتی کسی نیست محیا !
-خب کسی نیست یلدا ! (از لحنش که مثل خودم بود خنده ام گرفت)
دستم را کشید و به اتاقی که زیر پله های بزرگ پذیرایی بود برد. صدای مادرش آمد: -سلام دخترم!
برگشتم سمتش و او را سینی به دست دیدم. رویم نشد دقیق شوم که چه چیزی برایمان آورده! فقط سرم را تندی تکان دادم و شرمنده از بابت خرجی که برایمان کرده بودند گفتم: -سلام خاله. ببخشید مزاحم شدم.
-عزیزم!! محیا همش مزاحمته، والا محمد میخواست معلم واسش بگیره؛ اما گفت إلا و بلا یلدا باید بهم یاد بده من فقط حرف اونو میفهمم.
لبخند زدم:-خواهش میکنم.
محیا دستم را کشید و گفت :-بسه بیا.
اتاقش شاید آرزوی خیلی ها بود. تخت و کمد و میز و ...
از وقتی به یاد دارم ؛ اتاقم با شاهرخ مشترک بود و هیچوقت اتاق شخصی نداشتم. گاهی پیش میامد که چیزی در اتاق دیده میشد که تا دو روز روی نگاه کردن به صورتش را نداشتم! تازه کلی هم رعایت میکردم اما بازهم نمیشد خیلی چیزها را پنهان کرد.
با این حال داشتن او برایم با ارزش ترین دارایی زندگی بود و هرگز از این هم اتاقی بودن ناراحت نبودم. مادر محیا سینی را کنارمان گذاشت و رفت.
محیا گفت: -خداروشکر امروز تعطیلیم... خب چه خبرا؟ بخور دوستم.
نگاهم به قهوه و کیک افتاد:-کتاباتو بیار.
-ضد حال نشو جون مادرت. یکم حرف بزنیم ، حالا تا شب وقت هست!
-تا شب!! چه خبره؟! اذیت نکن محیا... دلم پیش شاهرخه.
-چرا؟؟
و ایستاد و بساط کتاب و جزوه را چید.

-خب...
اما نتوانستم بگویم. چون ما فعلا بدهکارشان بودیم! چون سرافکنده بودم. نمیشد بگویم شاهرخ دلش رضا نبود. آنوقت میگفت اگر ما بد هستیم پولمان خوب است؟!
-نگفتی؟ چرا دلت پیشه آقای مدلینگه؟!

گرد نگاهش کردم: -یعنی چی؟؟
قهقهه زد و گفت: -هیچی بیخیال..
متوجه منظورش شدم و کتاب را باز کردم. از اول برایش توضیح دادم و مادرش دائما در حال پذیرایی از ما بود. صدای پیام گوشیم آمد.
"شاهرخ:-کی تموم میشه؟"
"یک ساعت الی یک ساعت و نیم "
"کسی نبود؟"
"نه..من ندیدم "
آیکون بوسه و قلب فرستاد و دلم گرم شد.
اجازه ى شیطنت به محیا نمیدادم. در حالی که داشتیم تمرین حل میکردیم؛ چند ضربه به در خورد و متعاقبش صدای محمد آمد :-محیا ؟
و همزمان صدای چند مرد دیگر آمد!! انگار که ناگهان خانه شلوغ شود.
با چشمان گشاد به محیا نگاه کردم :-گفتی کسی نیست!
بلند شد و در حالی که شلوارکش را با شلوار عوض میکرد گفت :-نمیدونستم که! حالا نمیخورت که!
متنفر بودم از لفظ "نمیخورت" که تکیه کلامش شده بود. با دلخوری به او که بیخیال دست بر جیب خارج میشد گفتم :-من نگفتم میخورم.
بازهم بدون توجه به من و عقایدم دست تکان داد:-ول کن بابا تو هم.
خارج شد و من حس بدى داشتم.یکجوری که به هیچ وجه نمیتوانم بیان کنم. شاید برای خیلی ها عادی باشد اما من نه... حس بد عذاب وجدان تمام دل و جانم را دچار کرده بود. حس میکردم شاهرخ و مردانگیش را بخاطر سه و نیم میلیون پول فروخته بودم و از همه بدتر اینکه خودش هم زبان اعتراض نداشت!
گنده اش نمیکنم! چرا !! جریان برای ما و بخصوص منی که حالا دختری بی بابا حساب میشدم حاد و سنگین بود.
موبایل ساده و کوچکم را برداشتم و برایش نوشتم:-"بخدا نمیدونستم داداشش هست، الان دیدم!"
آنی نوشت: -"میدونم قربونت."
-"میدونی؟؟"
-"بامحمد بودم الآن"
کاهش تدریجی ضربان قلب بالا رفته ام را حس کردم. با خیال راحت نفس کشیدم . محیا به در زد و گفت: -یا الله!
شالم را سر کردم و ایستادم. محمد و محیا با دستی پر داخل شدند و من باز بی اراده چتری هایم را داخل بردم!
-سلام.
محمد نیم نگاهی انداخت و در حالی که روی زانو نشسته بود و سینی را داخل سفره میچید ؛ لبخند مهربان و آشنایی زد و بدون نگاه به من ؛ تند و تند گفت: -سلام سلام! خوبی؟ خوش اومدی.
ایستاد و رفت؛ محیا مرتب تر چیدشان و گفت: -ببخشید دیگه از بیرون گرفتن ناهارو...
با خجالت گفتم: -وای! وای! اه! چرا چرا؟! بخدا خجالت میکشم!
متعجب گفت: -نمردیم و هیجان تو رو هم دیدیم! چته حالا؟؟
با خجالت روی پیشانی زدم:-ناهار!!
-دیوونه! طلا که نیست !! بیا بشین!
محمد باز برگشت و در زد. از همان پشت گفت: -محیا بیا نوشیدنی ببر.
محیا یک تکه جوجه کباب دهانش گذاشت و بلند گفت: -خودت بیار لطفا.
سرخ شده بودم ، آهسته گفتم :-حداقل خودت برو! زشته!!!!
محیا به معنای برو بابا دست تکان داد و محمد که صدایش دورتر شده بود گفت: -چی بیارم؟ دوغ نوشابه دلستر؟
محیا نگاهم کرد:-چی میخوای خوشجل موشجلم؟
هم میخواستم خفه اش کنم هم دوستش داشتم!!
-زهرمار میخوام!
بلند داد زد:-من نوشابه سیاه؛ یلدا هم زهر مار.
بعد از خنده منفجر شد و دلش را چسبید! با زبان بیرون افتاده میخندید که محمد چند ضربه به در زد و گفت: -یا الله.
داخل شد و دو لیوان و یک تنگ حاوی نوشابه ى سیاه وسط سفره گذاشت. من هنوز ایستاده بودم و دست در هم میپیچاندم. محمد با اخم ؛ آهسته اما کوبنده گفت: -محیا!!
بعد به من نگاه کرد و در حالی که یک دستش به دستگیره بود ، با همان اخم اما محترمانه گفت:-بفرما! محیا که بلد نیست، تو خودت پذیرایی کن..
-چشم...
میخواستم بگویم مزاحم شده ام ، که نماند و رفت. کنار محیا نشستم: - خیلی خجالت میکشم. حس بدی دارم. راستشو بگم ؟
قاشق و چنگال را به دستم داد و با لهجه گفت: - ها ووگو! [آره، بگو ]
-درسته بابام زندگی نباتی داشت...
-...
-اما بودنش یه حس خاصی داشت محیا.
-...
-من دیوونه نیستم که انقدر بی تابم.
-...
بغض کردم و محیا دست از جویدن کشید و ناراحت نگاهم کرد:-دوستم...!
یک قطره اشک، بی اراده چکید :-از وقتی فوت شده؛ حس میکنم نگاه ها ترحم آمیزه. نمیدونم چطوری بگم...
با ناراحتی دستش را پشتم گذاشت:-روانی شدی؟! الان مثلا من عوض شدم؟
نفسی گرفتم:-نه... نمیدونم چطوری بگم محیا. یکجوریم... فکر میکنم حضورم اینجا معنی بدی بده. اه...
-معنی بدی نمیده یلدا! خلی به قرآن!
چرا نمیفهمید چه میگویم؟! شاید من نمیتوانم درست در سرش فرو کنم. صورتم را گرفتم و گفتم :-کلا دلم گرفته محیا...(آهسته شکستم )... دلم براش تنگ شده.
محیا قاشق و چنگالش را انداخت و گفت :-جون محیا بیخیال! تو که گفتی راحت شد! پس ...
-میدونم اما... خیلی دلم تنگشه.
-بیا بیا بخور... کوفت منم نکن.. از دفعه ى بعدم من میام خونت تا ذهن مسمومت خیال نسازه.

وقت رفتن بود و برای شاهرخ نوشتم بیاید، در جوابم گفت "بیا دم در" و این یعنی حاضر و آماده منتظرم است. محیا در را باز کرد و گفت: -خیلی ماهی بخدا دوستم، مرسی از کمکت.
هر دو خارج شدیم و با دیدن جمع خانوادگیشان ، ایستادم و سلام دادم.
محسن و پدرشان با روی خوش احوالم را پرسیدند و محیا گفت: -محسن، زنت کو؟
از لحن محیا ، خنده ام گرفت اما ظاهرا برای خودشان خوشایند نبود! چراکه محمد با اخم شدیدی سرش را بلند کرد و خیره خیره نگاهش کرد.
-خوبه، خونست!
-هوم.. بریم یلدا...
دستم را کشید و چادر سپیدش را از چوب لباسی کنار در برداشت.
-تو نیا دیگه!
محمد بلند گفت: برسونم؟
مادر محیا گفت: -آه آره! راستی! صبر کن دخترم!
پدرمحیا چایش را روی میز گذاشت: -آره!! پاشو محمد جان.

-نه نه ممنونم. داداشم میاد.
محمد اما کت مخملش را از روی دسته مبل استیلشان قاپ زد و به سمتمان آمد.
محیا هم خوشبختانه این بار به کمک من آمد:-نیا بابا ، داداشش هست.
محمد چشم غره رفت :-شما برو فعلا درستو بخون.
با محیا دست دادم و محمد پشتم راه افتاد. در را باز کردم و گفتم :-شاهرخ هست ، زحمت نکشید.
-...
همینکه سر بلند کردم؛ شاهرخ را تکیه بر دیوار و دست بر جیب دیدم.
به سمتمان آمد و اول نگاهی به محمد و بعد من انداخت :-سلام ...
محمد دستش را جلو اورد :-سلام مجدد! شما قرار شد موتور پیدا کنی!؟ اینجایی؟!
شاهرخ دستی به موهای آشفته اش کشید :-چشم..نشستم یلدا بیاد.

-آها...الان باهم بریم؟
-نه خودم میرم ممنون.
-پس بشینید برسونمتون.
به سمت ماشینش رفت و شاهرخ گفت :-مزاحم نمیشیم.
محمد با جدیت گفت: -شاهرخ موتور میخوای یا نه؟!
-میخوام!
-پس بشینید.
شاهرخ جلو نشست و من عقب و متفکر... موتور چه ؟ کاش حرف بزنند من هم بفهمم!
-خیلی نیاز بود منتها اعتماد نبود. (شاهرخ از پنجره بیرون را نگاه میکرد):
-ممنون.
-گاهی با یه نگاه آدم میفهمه طرفش کیه.
-ممنونم جناب شما لطف دارید.
-خواهش میکنم. . به نفع خودمونه. فکر کن من یا محسن میرفتیم دم در تحویل بدیم!
شاهرخ سر چرخاند و گفت: -خیلی مسئولیته! واسه اینه یک خرده شک دارم.
-نه ... نگران نباش.
شاهرخ به عقب چرخید و نگاهم کرد و لبخند زد:-خوبی تو ؟
-مرسی عزیزم.
محمد گفت: -داداش هر چی زود تر بهتر ... واقعا کمبودش حس میشه.
-چشم.
-پس الان میذارمت گمرک.
شاهرخ نگاهی به عقب انداخت:-یلدا باهامه ..غروب میرم.
محمد قفل زده بود!!
-میذاریمش خونه میریم باهم.
پاسخ
#27
شب، مادر را به زور و آرامبخش خواباندم و قول دادم تا غذای شاه پسرش را گرم و تازه به او بدهم. شایان از فوت پدر به بعد؛ گوشه گیر شده بود. تشکش را پهن کردم و گفتم :-بیا بخواب داداشی.
بی حرف درازکشید و منتظر شد لحافش را رویش بکشم. کنارش خوابیدم و کتابم را بی حواس ورق زدم. صدای کلید آمد و من گردن کشیدم.
شاهرخ با سروصدا موتور را داخل می آورد.
پتو را دورم پیچیدم و به استقبالش رفتم. کلاه بافتش را که تا روی ابرو پایین کشیده بود؛ درآورد و آهسته گفت :-سلام!
مثل خودش پچ پچ گانه گفتم :-سلام خوبی؟ مبارکه!
-مرسی! خوبه؟
دورتادور آپاچی نوک مدادی رنگش چرخیدم:-خوبه فقط نگرانتم ! تصور خوبی از موتور ندارم.
-مراقبم.
خیره در چشمان سیاه و براقش گفتم :-چطورن؟
بینی اش را بالا کشید:-خوبن، با مرامن.
-پولشونو دادی؟
-آره بابا!!
پشتش راه افتادم و او ادامه داد:-کارم خطریه، طلا میبرم جابه جا میکنم!
-خیلی مراقب باش. الان غذاتو گرم میکنم.
لباس هایش را عوض کرد و به آشپزخانه آمد. همانطور که پشتم به او بود گفتم :-دیراومدی.
-نه بابا راه طولانیه.
سفره ی کوچکی مقابلش چیدم و خودم هم نشستم. سرش پایین بود و با طمأنینه و آهسته میخورد. دلم برای این شخصیت و ادبش ضعف رفت :
-بمیرم که با این تیپ و شخصیتت انقدر تلاش میکنی.
نیم نگاهی انداخت و گفت :-باز تاب برداشت مخت؟
نمیفهمید... عزیزدل خواهر بود و خبر نداشت.
-تو الآن باید سوار شاسی بلند باشی...
باز نگاهم کرد و گفت :-اون واسه نیلفروشاناست.
با ناراحتی به ترشی کلم خیره شدم:-محسنشون داره آره؟
-باباشونم داره.
-تو هم میخری.
با آوای "خ" مانندی ریشخند زد و گفت :-آره حتما! فعلا که از ماشین به موتور نزول کردم!
-الهی فدای تو من بشم. میخری داداشی.
با لبخند نگاهم کرد و گفت :-من اگر بخرم اول واسه تو میخرم.
در حد حرف و رؤیا بود اما کلی انرژی بود. کلی خوشحالی و امید و عشق :-عزیزم.
با خنده گفت :-یعنی دو سه تیکه برلیان بپیچم؛ زندگیمون از این رو به اون رو میشه ها! بکنم ؟
من هم خندیدم و گفتم :-آره! بعد من از این جورابا میکشم رو سرم میپرم ترکت و فرار میکنیم!
-این کارارو نداره که ! کافیه بپیچم یه روز.
-...
-اگه بدونی چیا میدن ببرم!
باز خنده ام گرفت :-وای! یعنی تا این حد اعتماد؟!
-البته درلفافه فهموند سند خونه و مدارک ببرم اما مهم نیست که اینا! تو برلیان رو بچسب!
خفه میخندیدیم تا صدایمان بیدارشان نکند:-اوه! اونوقت میشه شاسی بلند بخری دیگه؟
-گفتم که اول واسه تو. واقعا جدای از شوخی؛ دلم میخواد یه روزی خوشبختت کنم.
-...
-نذارم حسرتش بمونه به دلت.
به دهانم آمد:-حتی با دزدی مثلا؛ حاضری؟
همانطور که آخرهای برنجش را با قاشق و چنگال جمع میکرد گفت :-نه! مگه من حروم خورم؟! شوخی بود دیگه؟؟؟
زیرخنده زدم :-پس چی! آخه خیلی جدی گفتی آرزوته من حسرت به دل نمونم!
-خب هست! اما نه با حروم که!
-خوبه آفرین، بیست شدی! البته هیچی از هیچکس بعید نیست! نه؟!
به مسخره خودش را متفکر نشان داد و گفت: -هوم... آره ممکنه شیطون بره تو جلدم!
-...
-ولی لامصبا خیلی دارن...
-نوش جونشون به ما چه...
-آره... ما که بخیل نیستیم نه؟!


********
<<رؤیا>>

مثل یک آب روی آتش. مثل یک رؤیای شیرین و باور نکردنی. درست در بدترین شرایط ممکن؛ بهترین اتفاق!
محمد کنارم و من چهار چشمی به او که راحت و رها خوابیده است خیره ام. باور نمیکنم که پس نزده و تازه راغب است!
میترسم که تمام اتفاقات خوبمان دروغ باشد، میترسم رؤیایم مثل یک حباب بترکد.
چقدر بد که من خوب و بدم تهش گریه است!! با این همه خوبی محمد؛ هنوز هوای دلم ابریست. بغض دارم و میترسم هر آن پشیمان شود. بیدار شود و من را پرت کند و فریاد بزند:-"تو اینجا چه غلطی میکنی؟!"
از ترس آن که پلکش بپرد و صحنه ى مجسم شده ام را اجرا کند؛ با بغض ، چشم میبندم و پشتم را به او میکنم.
تخت تکانی میخورد و او دستش را رویم می اندازد.تمام وجودم میلرزد و آماده میشوم برای پرت شدن و طرد شدن اما...برخلاف تصورم؛ شکمم را میگیرد و نزدیک تر به خودش میکشد!
خدایا شکرت!! همین!! آرزو میکنم مثل من از عشق باشد. آرزو میکنم جنس کارهایش عشق باشد نه فقط رفتارهای یک مرد جوان سی و چندساله.
من پست نیستم که باوجود این شرایط نا به سامان همچین عشقی را آرزو میکنم. من فقط کم آورده ام خدا... کم.
دیگر تحمل ندارم.
دستم را روی دستش میگذارم و همزمان صدای تلفن؛ آن هم در این وقت صبح؛ ضربان قلبم را بالا میبرد. دست محمد روی دلم ، سفت میشود.
انگار که او هم تمایلی به این تماس ناخوانده ندارد. با این حال بلند میشودو بی حرف از اتاق میرود.
-الو؟
-...
-نه
-...
-نه! محسن؟؟
-...
قلبم میلرزد. تقریبا میدوم؛ در گاهی را میگیرم و از دور به تماشای ترکیدن حبابم می ایستم. اخم هایش درهم و صورتش نا امید.
مدرکی دیگر درجهت بیچاره شدنم! میدانستم... مطمئن بودم خوشی به من نیامده!
تلفن را میکوبد و تندی به سمتم می آید."هین" میکشم و او انگار وحشی شده است. به در چسبیدم و او با حالی خراب تند و تند لباس پوشید.
با صدایی لرزان گفتم: -چی... چی شد؟!
جوابم را نداد. بجای شانه؛ مدام پنجه میکشید و دنبال کیف دستیش ؛ در و دیوار را در هم کوبید.
از کنارم گذشت و به سمت در خروجی رفت.
دنبالش دویدم و زار زدم:-محمد!!
کفش هایش را از جا کفشی درآورد و روی زمین کوبید! کنار در روی سکوی چوبی نشست و سرش را گرفت. با گریه ى بلندی گفتم: -محمد!!
نگاهم کرد و فقط گفت: -از خودم متنفرم!
کفش هایش را پوشید و خارج شد. همانجا نشستم و حرفش را حلاجی کردم....
متنفر بود که من را... دشمنش را... به حریمش راه داده است!


********
پاسخ
#28
اواخر آذر بود و نزدیک به امتحان های دی ماه. شاهرخ صبح ها من و شایان را با موتور میرساند و شب ها هم خسته و بی حرف برمیگشت.
گاهی دمر میخوابید و میگفت: -یلدونه بپر چهارتا مشت بزن.
من هم لگدش میکردم و قلنج هایش را میگرفتم.
کمتر سؤال پیچش میکردم و دلم نمیخواست از کارگری او برای برادران دوستم سؤال کنم! اما میدانستم راضی است و واقعا هم پول خوب و بهتری نسبت به قبل در می آورد.
گاهی صبح ها محمد را میدیدیم اما یک سلام والسلام بود و بس. گاهی سرمای زیاد و موتورسواری درآن هوا؛ من را منجمد میکرد و نای پیاده شدن نداشتم. شاهرخ میفهمید و پرغصه نگاهم میکرد. مثل اسکیمو ها لباس میپوشیدم و با فکی لرزان از او خداحافظی میکردم. گاهی نگاه های خاصش روی محمد و محیا را که در کمال آرامش و گرما داخل ماشین نشسته اند میدیدم. تنها کلمه ى درست برای این حالتش "بد نگاه کردن " بود.
بدنگاه میکرد. تیز و متفکر زیرچشمی خیره میشد و به من میگفت "برو قربونت".... همیشه وقتی من و محیا درمقابل چشمان برادر ها به هم میرسیدیم و دست میدادیم؛ دست او گرم و قوی بود اما دست من باوجود دستکش هم بیجان و سرد.

باز محیا درد داشت. میگفت سرما بدترش میکند. نگران او بودم و تمرکز نداشتم. باز به دفتر رفتم و او این بار شماره شخصی محمد را کف دستم نوشت.
بعداز پنج بوق؛ جدی و سرد گفت: -بله.
-سلام. (و دستم به مقنعه ام رفت! )
-سلام.
-من یلدام. نترسید توروخدا باز... محیا یک خرده ناخوشه...
این بار کمی ملایم تر گفت:-خوبی؟ الآن میام.
تماس را قطع کرد و نماند تا بگویم "خوبم یا نه" !! همیشه حس میکردم من را بسیار بچه و کوچک میبیند. نمیدانم... حسی بود که اگر کسی در شرایط باشد متوجه میشود.
محیا را طبق برنامه ى نانوشته اما از بر ، پایین بردم و منتظر محمد نشستم. محیا دیگر گریه نمیکرد، بلکه زمین و زمان را فحش میداد و ابراز نفرت به تمام موجودات و کائنات میکرد!
محمد همانطور سراسیمه داخل شد و اینبار من را دید و تند و تند با همان لحن پدرانه و مصنوعی گفت: -سلام خوبى؟ ببینمت محیا؟؟؟
آهسته جواب دادم چرا که مطمئن بودم جواب هم ندهم برایش فرقی ندارد! چون نمیشنود.
محیا را بغل گرفت و گفت: -خاحافظ.
این بار جواب ندادم!!! نه از ناراحتی و دلخوری! فقط برایم جالب آمد! مثل یک بازی. میخواستم ببینم حدسم تا چه حد درست است.
دست بر جیب ایستادم و او دور تر و دورتر شد.
لبخندی زدم و از این بی حواسی خوشم آمد. آخر عشق به خواهرش را نشان داده بود و این من را یاد شاهرخ می انداخت.

نمیدانستم آخر وعاقبت محیا چه میشود. شاهرخ تازه رسیده بود و مادرم نازش را میکشید.. نگاهی به او که متفکر بود انداختم:-داداش تو فکری؟!
چایش را تکان تکان داد و گفت: -امروز یکی میخواست هدیه بخره؛ سرویس پنجاه ملیونی سفارش داد!
کتاب را بستم و عینک را رویش گذاشتم: -خب؟
-همین دیگه... واسه کادویی انقدر پول داد!
نگاهم به مادر افتاد. انگار او هم نگران شده بود!!
-خب دیگه همه جور آدم هست عزیزم.
اخمی بر صورت داشت و همچنان غرق افکارش:-دلم میخواد خیلی از چیزایی که اونجا هست؛ رو سر و گردن تو و مامان بدرخشه.
باز نگاهم به مادر افتاد. ساکت بود و پرز های فرش را میگرفت.
-...
-اصلا دیوونه میشم یه چیزایی میبینم.
-وا!! شاهرخ ؟؟
طاق باز خوابید و به سقف خیره شد:-بخدا اول فکر یلدا میاد تو ذهنم. میگم چی میشه این گردنبند رو اون بندازه؟ چون فقط یلداست که لیاقت داره.
-...
-یلدا بهترین و پاک ترین دختریه که دیدم. یه مشت دختر که ننه باباشون دزدی کردن اونارو میندازن سروگردنشون.
و با ناراحتی ساعدش را روی پیشانی گذاشت. خودم را نزدیکش کشیدم و گفتم:
-دزدی!!! هر کی پول داره دزده؟!
-...
-حالا یه سؤال...
-...
-نمیخوام شعار بدم بجون تو. اگر محیا جلوی چشمم نبود؛ منم این حرف رو شعار میدونستم.
-...
-به نظرت من اگر کلیه هام مشکل داشت و روزی یک مدل طلا مینداختم بهتر بود یا نه؛ الان که سالمم و چیزی ندارم؟
مادرم که همیشه باطن قضیه را نمیدید بلند و سریع گفت:-زبونم لال بشه! خدانکنه!!!
اشاره کردم ساکت باشد و منتظر جواب شاهرخ.
-باشه یلدا...بالاخره آدم دلش میخواد دیگه...
-...
-ولی آره بابا... خداروشکر کلیه داری! (و با این حرفش هردو خندیدیم)

**********
<<شایان>>

روز به روز بیشتر ثابت میشد که شاهرخ جرم و جنایت کرده است نمیدانم حالا کدام مدرک تازه رو شده بود که ثابت میکرد ؛ برادری که در ذهنم اسطوره بود؛ من را بدبخت کرده است.
جوری شده بود که آرزو میکردم هرگز به هوش نیاید تا مجبور نباشد سؤال و جواب پس دهد. تا زندان نرود و فقط دلم خوش باشد به نفسی که به زور و دستگاه میرود و می آید.
خیلی بودها؟؟؟ حاضر بودم عزیزدلم را یک عمر بی هوش داشته باشم! بیداری او مساوی بود با محکومیت و در نهایت.... قصاص!!
آخر خودم هم کم کم حقیقت تلخ و ناگوارا را باور کرده بودم. همه میگفتند زیادی شاهرخ را باور دارم. میگفتند گنده اش کرده ام و ایمانم به او افراطیست... میگفتند او برای خانه و خانواده و شخص یلدا ؛ برادر خوبی بود اما جدای از آن یک انسان بود و با تمام تمایلات.
من اما... هنوز باورنداشتم. در ذهنم نمیگنجید که او بخواهد زندگی "یلدونه" اش را خراب کند! عصبی شده بود ، پرخاشگر شده بود، با غرور وغیرتش بازی شده بود اما زندگی خواهرعروسش را خراب نمیکرد! نان حرام نخورده بود که!! شاهرخ بود... گل تنهای من!
زیردوش بودم و از گریه ى زیاد میخواستم خفه شوم. آخر من دردم را به کی میگفتم؟

حاضر شدم تا سری به خانه بزنم و مهم تر آنکه من هم از طریق فرهاد ، درجریان خبرشوم جدیدی که به محمد داده بودند قراربگیرم.
رخت عزا برتن ، مقابل آئینه ایستادم تا دکمه هایم را ببندم. هنوز آثار تازه عروس بودن؛ از سر و رویم میبارید. رنگ مو و ابروی عسلی....چقدر شاهرخ ذوق کرده بود! گفته بود"یلدونه! مشکی هم میومد اینم عجیب میاد!"
دستم را روی میزتوالت مشت کردم و به صورت رنگ پریده و شکسته ام خیره شدم. من به احترام محمد و خانواده اش؛ مشکی پوش شده بودم.
به احترام آنها یک قلم آرایش هم نداشتم.
با حال زاری کیفم را برداشتم. محمد در کشوى عسلی پول میگذاشت، باز کردم و تنها کرایه ى ماشین را برداشتم و بستم.

با دیدن کوچه ؛ یاد و خاطر شاهرخ برایم زنده شد. با بغض گفتم: -نگه دارید ممنون.
همین که پیاده شدم؛ صدرا را ساک بر پشت؛ با چهره ای غمگین دیدم و دردم دو چندان شد. بی هوا صدایش زدم:-آقا صدرا؟
نگاهم کرد و با غصه سرتکان داد: -سلام یلدا
به عادت شاهرخ نام کوچکم را بدون هیچ خانمی صدا میزد. هیبت و حضورش من را یاد شاهرخ می انداخت و حتی حس کردم دلم میخواهد "یلدونه" صدایم بزند.
مقابلش ایستادم و گفتم: -خوبین؟
با ناراحتی گفت:-نه. دیروز پیشش بودم.
-....
-به هوش نمیاد...(از بچگی دوست بودند و حق میدادم انقدر خراب باشد)
-مرسى سر زدید. تو روخدا حواستون به خانوادم باشه.
-چشم... هست بخدا.
-ممنونم.
آمدم برگردم که گفت: -یلدا؟
-...
-محمد، ناتویی که نمیکنه؟!
-نه..
با خجالت گفت: -ببخشید... فقط منم جای شاهرخ، اگر کاری داشتی بگو.
-مرسى آقا صدرا... فقط دعا کنید.
در زدم و مادرم باز کرد. شکسته و پیر. آمد گریه و زاری کند که انگشتم را روی بینی گذاشتم و داخل را نشان دادم.منظورم شایان بود.
به اندازه ى کافی وحشت کرده بود.

آهسته و نرم مادرم را بغل کردم و روی شانه اش را بوسیدم. با خفگی و صدایی مرتعش گفت: -بمیرم که بوی عروس میدی.
صورتم را در هم کردم و برای نترکیدن بغضم فقط ساکت و مات به شلنگ گوشه ى حیاط خیره شدم.
-...
-بمیرم که انقدر عروس خوشگلی هستی...
بی ربط و چرت میگفت، مثل خودم که حسابی داغان بودم و بی ربط میگفتم.
آرام گفتم: -بیا تو حالا مامان جان.
سرک کشیدم و شایان را ندیدم. مادر گفت: -تو اتاقشه.
دمر روی دفتر و کتابش افتاده بود و با دهان باز خوابش برده بود.
-فرهاد زنگ نزد؟
-چرا.
-چیزی گفت؟
-داره میاد که بریم بیمارستان.
-منم میام.
فهمیدم هنوز نمیداند مدرک دیگری علیهمان پیدا شده است. کنار شایان نشستم و آهسته موهایش را *نو ا زش * کردم.
-محمد اذیت میکنه؟
چرا هنوز کسی او را نشناخته بود؟!
-نه...
-شایان بهونه میگیره.
-گریه هم میکنه؟
-اصلا!! فقط تو خودشه.
آهسته خم شدم و دفتر را از زیر سر شایان بیرون کشیدم. با دیدن دفتر نقاشیش؛ تمام وجودم ریخت. اگر من هم میخواستم محکم باشم؛ اطرافیان نمیگذاشتند! چشمانم تار شد و اشک هایم دانه دانه چکید.
پسری با قد بلند و هیکلی تنومند و لباسهای زیبا کشیده بود. موهایش را خوش فرم به راست مایل کرده بود و عینک آفتابی برایش کشیده بود.
کنارش یک موتور نوک مدادی نقاشی کرده و فلش زده بود "داداش شاهرخ"
مادرم که اشک هایم را دید؛ جرأت پیدا کرد و بلند زیر گریه زد، شایان با ترس نشست و با دیدن من؛ خودش را به آغوشم انداخت. روی سرش را بوسیدم:-الهی قربونت برم مرد من.
با گریه گفت: -شاهرخ کو آجی؟!
-...
-هان؟؟
دوسال بزرگ تر شده بود و من فکر کردم حرف شاهرخ درست از آب درآمد! گفته بود شایان باید دوسال دیگر مرد شود!!
پاسخ
#29
********
با دیدن جای خالی محیا دلم گرفت. وقتی غایب بود انگار چیزی را گم کرده بودم. سردرگم و کلافه. بی حوصله و دلتنگ ساعت هارا گذراندم و کوله ام را دو بنده انداختم و از کلاس خارج شدم. نگین بلند گفت: -یلدا چترت؟!
چتر چهارخانه و آجری رنگم را به دستم داد و گفت: -حق میدم..محیا که نیست کلاس دلگیره.
لبخند کمرنگی زدم و گفتم :-اوهوم... خداحافظ.
از پله ها سرازیر شدم و با دیدن مادر محیا؛ خوشحال تر به سمتش رفتم. یکی از زنان زیبا و محجبه ای بود که سراغ داشتم. گردی صورتش بیرون بود و چشمان درشت و کشیده ی عسلی رنگی داشت. مثل محیا بور بود. اما محسن و محمد مثل پدرشان تیره بودند.
محراب هم شبیه محیا بود.
-سلام خاله!
دستش را که دست کش سیاهی آن را پوشانده بود جلو آورد:-سلام نازنینم! خوبی گلم؟
خندیدم:-ممنونم! محیا چرا نیومد خاله؟
اخمی کرد و چشمانش غصه دار شد:-شاید دیگه نیاد و فقط تا امتحانا بیاد امتحان بده و بره.
انگار که دلم خالی شد. دوستش داشتم و او بود که با شوخی هایش ذهن من را از فوت پدر و مشکلات دیگرم منحرف میکرد:-وای...
-آه خدا...آره عزیزکم... حالش دیگه خیلی بد شده. اومدم صحبت کنم موجه کنم.
سری تکان دادم و گفتم: -باشه خاله. سلام برسونید بهش.
دستم هنوز دردستش بود. فشاری داد و گفت: -بهش سر بزن خیلی دلتنگته اونم.
-حتما!
-اگر مامانت اجازه نمیده من اجازتو میگیرم هر وقت خواستی.
-مرسی. اگر لازم شد میگم؛ اما میدونم اجازه میده بیام دیدنش.
خداحافظی کردیم و باز صدایم زد:-یلداجان؟
-جان؟
لبخندی زد و گفت:-عروسک ؛ اگر لازم باشه میای بهش درس بدی؟
من و من کردم و باز نزدیکش شدم.
-ام... من که... من که مشکلی ندارم...ولی فکر کنم این دیگه به اجازه نیاز داره!
پلک زد و گفت: -مرسی گلی. برو به سلامت.
-...
-یلدا؟!
باز ایستادم و خندان گفت:-صبرکن باهم بریم منم دیگه کاری ندارم. میخواستم از معاون تشکر کنم که نیومده فعلا.
دستش را پشتم گذاشت و باهم راه افتادیم. قدش از من بلند تر بود و حالا با بوت های پاشنه بلندش؛ از من خیلی خیلی بلند تر نشان میداد.
چادرش را جمع کرد و آهسته از پله ها سرازیر شدیم.
-اوه چه بارونی! محیا همش میخواست بره تو حیاط منومحمد نذاشتیم! اما الان فکر کنم چشم مارو دور دیده!
چترم را به سمتش گرفتم: -خاله چتر ؟
-نه عزیزم ماشین هست الان زود میریم.
هوای بارانی و مگان خیسی که برف پاک کن هایش هر دوثانیه حرکت میکرد؛ اولین چیزی بود که دیدم.
مادرمحیا گفت: -بریم گلم.
-خاله من از اینجا مستقیم میرم تا ایستگاه. خیلی ساده و راحته. چتر هم دارم! مزاحم نمیشم.
-دخترم!!! تا ایستگاه میبرمیت خب! ده دقیقه راهه! سرما میخوری!
-نه نه!
چراغ دادن محمد توجهمان راجلب کرد. مادرش گفت: -بفرما! الان منو میکشه! آخه خیلی کار داره و شده راننده من و محیا!
-...
-الانم قول گرفت زود کارمو انجام بدم.
دستم را کشید و با خودش برد. در را باز کردم و به محض نشستن؛ سلام گفتنم با عطسه ى آرامم هماهنگ شد.
محمد همانطور که پشتش به من بود گفت: -سلام خوبی؟ (و دوباره بدون آنکه منتظر جواب "حال واحوالش" باشد؛ با مادرش مشغول شد):
-مامان!!
-جانم!؟
-این محیاى... لا اله إلا الله..!!
-چی؟
-میره حیاط! مطمئنم.
-خب زود برو مادر...
حس کردم من سربار و مزاحم هستم. انگار یادشان نبود با گذاشتن من به ایستگاه ؛ بیست دقیقه معطل میشوند.
دستم را به سمت دستگیره بردم و گفتم: -با اجازتون من برم. ببخشید خاله.
محمد نیمرخ شد و بدون نگاه کردن گفت: -کجا؟
-زود تر برید به محیا برسید.
نگاهش را به مادرش داد و انگار که با نگاه گفتند "ناراحتش کردیم"
-عزیزم دخترم!! ناراحت شدی؟؟
محمد استارت زد و راه افتاد. با لحن انکاری گفتم: -نه نه! نه بخدا خاله فقط محیارو میشناسم! مطمئنم میره حیاط و سرما میخوره کلیه هاش.
-...
-میدونم بارونو دوست داره.
نگران بودند و محمد بدون رعایت حضور من غرید:-تربیت شماست مامان.
-...
-مثل بچه ها میمونه. دیگه داره عصبیم میکنه.
خودم را جمع کردم و از شیشه ى باران خورده؛ مات و محو خیابان شدم. بد عصبی میشد!! واقعا من را ترسانده بود.
راه خانه اشان را پیش گرفت و من جرأت نکردم بگویم ایستگاه که اینوری نبود؟؟
مقابل خانه اشان پارک کرد و گفت:-مامان شما برو زود من دوستشو میرسونم.
نمیدانستم چه غلطی بکنم! شاهرخ بیچاره!
مادرش پیاده شد و گفت:-یلدا قربونت برم دخترم خداحافظت. ببخشیدا عزیزم؟!
لبخند نیم بندی زدم و گفتم: -نه نه خواهش میکنم. سلام برسونید.
-فدات شم. اون جریان درس رو هم جبران میکنم. خداحافظ. مامان سلام برسون.
در را بست و محمد راه افتاد....

گرمای ماشین اذیتم میکرد اما رویم نمیشد چیزی بگویم. فقط شال گردن خفتی ام را دراوردم.
دستش به سمت بخاری رفت و خاموشش کرد!
خجالت کشیدم و خودم را بیشتر به در چسباندم که احیانا از آئینه من را نبیند!
ایستگاه را رد کرد و من دیگرطاقت نیاوردم:-آقای نیلفروشان رد شدیم.
نفس عمیقی کشید و تکانی خورد و لمید. انگار که رانندگی طول و درازی در پیش دارد. با این جابه جایى اش؛ بوی عطرش در فضاى گرم ماشین پخش شد.
یکجوری شدم. استرس و مخلوطی از خوشی و رضایت! نه که دلم برود. فقط بوی خوشی که آمد یکجورهایی استرسم را کمتر کرد اما از طرفی خودش عامل اضطراب هم بود!! نمیدانم... اصلا گفتنی نیست...
-آقای نیل...
-میدونم.
-آهان.
-...
چترم را میفشردم:-خب... نمیخوام آخه زحمت بکشید!
-...
طبق معمول من را یک بچه به حساب آورد و بی توجه؛ با گوشیش شماره گرفت: -سلام محسن چطوری؟
-...
-آره! "هاها" گفت بهت؟
-...
-مارکیز.
-...
-نه نه مارکیز بود چرت گفته.
-...
-باشه، قربونت.
-...
-خداحافظ.
دلم نمیخواست من را تا نازی آباد ببرد. کم کم حس بدی به من دست داد. همان جریان ترحم و...
الکی و به دروغ گفتم: -من اینجا پیاده میشم.
از آئینه نگاهی انداخت اما میدانستم صورتم را نمیبیند:-نرسیدیم.
-میدونم. کار دارم ممنونم. خرید دارم.
راهنما به راستش را زد و نگه داشت: -به نظرم الان تو این هوا..
میان حرفش آمدم: -لازمه ممنونم. کتاب میخوام. (باز گوشیش زنگ خورد)
در را باز کردم و آهسته بستم.
اما نرفت و من هم توجه نکردم که منتظر من است یا باز با گوشیش مشغول است. چترم را باز کردم و تخمین زدم حدود بیست و پنج دقیقه پیاده روی دارم.
دست آزادم را داخل جیبم کردم و درپیاده رو راه افتادم. من دختری نبودم که فکرم پی اینجوری چیزا باشد و بماند. ته بحث من در مورد یک پسر؛ پنج دقیقه شاید طول میکشید اما حالا... کاملا بی دلیل؛ تمام فکرم پیش او و کارهایش مانده بود.
هیچ دلیل موجهی ندارم. هیچی! فقط این پسر یازده سال بزرگ تر؛ برایم کمی... فقط کمی پر رنگ شده بود!
صدای بوق بوقش آمد. شیشه را پایین کشید و بلند گفت:-بیا.
چتر را محکم فشردم و سرم را خم کردم:-بله؟
-حالا بعدا کتاب میخری. بشین من بد مسیراوردمت اینجا ماشین رو نیست.
-نه ممنونم. خیلی.... (و به زبان آمدم!! آخری گفتم)... خجالت میکشم.
چشمانم را دزدیدم و ادامه دادم:-خیلی مزاحمیم....خانوادگی کلا!!
آهسته و کوتاه خندید:-بشین.
در جلو را باز کردم و چترم را بستم. باز بوی خوشش آمد. آهسته راه افتاد و گفت: -دروغگوی خوبی نیستی. برعکس محیا!
متعجب به روبه رو نگاه کردم.
-کاش به محیاهم یاد بدی یکخرده سرسنگین باشه!
چرا قلبم خوشحال بود؟؟؟ چرا انگار مثلا یکجورهایی خوشمان آمده ؟!
-...
-دروغ میگه و من حالا حالاها تا گندش در نیاد نمیفهمم ، اذیت میکنه و حرصم میده اما... دوستش دارم. اگر میشه روش کار کن یکم متین تر رفتار کنه.
باورم نمیشد! با خجالت گفتم: -دختر خوبیه بخدا. دلش خیلی صافه!
-میدونم.. اما مثلا مثل تو آروم بود بهتر بود.
بی منظور میگفت. برادرانه یا حتى شاید پدرانه میگفت، اما مهم این بود که ؛ میگفت!! محمد اخمو و پر مشغله ؛ رفتارهای من را آنالیز کرده بود!
چرا انقدر احمقانه سرخوشم؟ چرا برای آنکه بیشتر خوشش بیاید چتری هایم را داخل بردم؟



دیگر حرفی نزد و سرکوچه پیاده ام کرد. با لبخند گفتم:-ممنونم.
سرتکان داد و تندی رفت... رفت و بجایش چیزی در دل من آمد!
پاسخ
#30
با همان حس عجیب و غریب که درگیری خفیفی در من ایجاد کرده بود؛ در زدم و شایان باز کرد. خوشحال بود و با هیجان نگاهم کرد:-گفتی ریاضی بیست بشم پیتزا میخری!
دستی به سرش کشیدم:-داداشی بذار بیام تو بعد خفتم کن!
کنار کشید و در رابست. نمیدانستم باید به مادرم بگویم با محمد آمده ام؟ این اولین بار بود که حس میکردم نباید این مسئله را بگویم! نمیدانم فقط حس میکردم رویش حساس میشوند و شاید برای دفعات مشابه اجازه ندهند! از روی خودم خجالت میکشیدم و از روی آنها بیشتر.
کوله ام روی ساعدم سر خورد و با شک و چاشنی خجالت داخل شدم. مادر آهسته میل می انداخت و شال گردن سفارشی شاهرخ را میبافت.
آرام سلام دادم. بدون آن که نگاهم کند جواب داد. انگار که حس عذاب وجدان یا گناه میکردم. بلاتکلیف ایستاده بودم و نگاهش میکردم. بازهم بدون نگاه گفت :
-دست و روت رو بشور، غذات رو بخاری گرمه.
-آهان...
آهسته به سمت اتاق رفتم که گفت :-یلدا
-بله؟
از بالای عینک نگاهم کرد:-چه خبر؟
شانه انداختم :-هیچی.
باز نگاهش را به کامواهای کرم و قهوه ای و نسکافه ای داد و گفت :-مامان محیا زنگ زد.
-...
-اجازتو گرفت. من که دهنم بستست. کم کم جوری شده که میگم کاش از دایی داوودت پول قرض میکردم.
-...
برای اولین بار بود که اینجوری عصبی و دلخور بود.

-...
-من بی چشم و رو نیستم. اما قبول داری دیگه سواری دادن زیاده؟
لب هایم را گاز گرفتم.
-...
-دلم نمیخواد بری خونه ای که سه تا پسر دارن!
-...
-بدهیشونو دادیم اما هنوز منتش رو حس میکنم.
-مامان...
با این حرفش بیشتر من را ترساند! دیگر امنیت سابق را حس نکردم . ترسیدم جریان محمد را مطرح کنم.
-چی بگم... خوبه خودشونم خانواده ى حساسی هستن.
-محیا چون بیماره نمیتونه تکون بخوره و گرنه اون میومد.
-...
-بریم دیدنش؟
-...
-مامان بریم؟
-...
-خانواده ى خوبی هستن.تو توی بد شرایطی باهاشون آشنا شدی. شاید الان که بریم ملاقات بهتر باشه. خونشونو و محیط رو ببینی مطمئن تر بشی.
-نمیگم بدن. بخدا برام محترمن. (بساطش را رها کرد و با ناراحتی گفت ):- نگران شدم... اگر بابات بود راحت تر بودم اما الان نگران حرف مردمم.
-...
-به شاهرخ بگم ببینم چی میشه.
-حالا چی گفت ؟
-میگه این چند روز قبل از امتحانا از راه مدرسه بری خونشون بعدشم خودشون میارنت.
"بعدش میارنت" !
بوی خوش و هوای دلپذیر و گرم چند دقیقه ى پیش زیر بینی ام زد!
ناخودآگاه لبخند زده بودم که مادرم گفت: -میخندی؟ خیره! به منم بگو تا یک خرده آروم بشم!
-غرغرو شدی مامان؟! تو که کار خیر دوست داشتی! محیاهم نیاز به کمک داره. چه اشکال داره ؟ نیمه ى پر لیوان رو ببین!
برگشتم و دست هایم را روی گونه هایم گذاشتم! خیلی احمقانه رضایتم را نشان داده بودم! حس میکردم متوجه شده است! با شرمندگی به اتاق رفتم و در را بستم.

شاهرخ که آمد؛ مادرم جریان را گفت. نگاه سنگینش را حس میکردم. آهسته گفت:-یلدونه؟
-هوم..
-تو خودت دوست داری بری؟
-دوست که...!! خب عاشق این کار نیستم که! اما دلم میخواد به محیا کمک کنم.
از چهره اش چیزی نخواندم. نه رضایت نه مخالفت. غذایش را خورد و طبق عادت دراز کشید و خیره به سقف ماند.

-برم شاهرخ؟
-خودت میدونی.
خیلی بد بود! مثل زمانی میماند که معلم میگفت اگر کسی نمیخواهد سر کلاس بشیند؛ میتواند برود بیرون!! اما همه مینشستند حتی اگر جو کلاس را دوست نداشتند. چون لحن گفتاری معلم طوری بود که تو ناخودآگاه مینشستی! ظاهرا اجازه بود اما در پسش دلخوری بود...
-اونجوری نگو. بجاش تکلیفم رو مشخص کن.
-نمیدونم خودت عقل کلی. میتونی جوری دست به سرش کنی یا بگی خودم درس دارم.
-...
-اینکه بخوای برگردی تنهایی؛ واسم غیرقابل قبوله! جالبه واقعا.
دلخور بود پس!
-باشه میگم نمیتونم. اشکالی نداره.
مادر که انگار دلش برای محیا سوخته بود گفت: -شاهرخ حالا چند روز تا امتحانا بیشتر نمونده که... بذار بره ، برگشتش رو من میرم دنبالش.
شاهرخ زیرچشمی نگاهی به مادرم انداخت:-چطوری بری دنبالش؟ این همه راه؟
-...
باز به من نگاه کرد و گفت: -پس اون ساعتی که کارت تموم شد؛ فقط به خودم میگی، خب؟
-...
-باشه یلدا؟ بهم زود ترش زنگ بزن بگو فلان ساعت بیا.
بی جهت و ناخواسته جو سنگین شده بود. نگاهی به سه جفت چشم که به من خیره بودند انداختم:-باشه.


با محیا روزهارا هماهنگ کردم و در زمانهای خاصی بعد از مدرسه به خانه اشان میرفتم. برخلاف تصور و رؤیایی که برای خود ساخته بودم ؛ همه چیز عادی و بدون هیچ اتفاق خاصی پیش میرفت! وقتی میرفتم؛ خانه اشان خلوت و ساکت بود؛ دوساعتی درس کار میکردیم و شاهرخ هر طور که شده بود؛ خودش را میرساند تا سر وقت دنبال من بیاید! دیگر آن حس و بوی دوست داشتنی تکرار نشد و من کم کم از ذهنم پاکش کردم. از اینکه تصورات مسخره ای برای خودم چیده بودم؛ کمی از خودم ناراحت بودم. حس بد چشم داشتن به محمد در من احساس میشد.
نمیدانم بر چه اساسی اجازه ی همچین افکاری را به خود داده بودم. جلسه ی هشتممان بود و تقریبا سه روزه دیگر امتحانات شروع میشد.
محیا واقعا ناخوش بود و با دیدن من سرحال می آمد. کاپشنم را پوشیدم و شال و کلاه کردم.
چتری هایم را که کمی بلند شده بود؛ مایل به چپ از کلاه بافت زرشکی رنگم بیرون ریختم و شال گردن ستش را دور دهان و بینی ام کشیدم. فکر میکنم آخرین روز بود که به خانه ى محیا میرفتم. این مدت برای خودم هم خیلی خوب شده بود. مجبور به خواندن و مرور درسها شده بودم.
تولدم از بخت خوب یا بد؛ در یک مناسبت خاص بود! شب چله و شب یلدا. بدیش این بود که هیچوقت سوپرایز نمیشدم و خوبیش این بود که شب شاد و دوست داشتنی ای بود. حالا دیدم که نرگس های زودرس و تازه ى زمستانی را برای امشب نوبر میکردند. جیب هایم را خالی کردم. دو راه داشتم. دلم باقالی میخواست! نرگس هم میخواست.
نگاهم بین چرخی که باقالی با بوی مست کننده ى گلپرمیفروخت و گل فروش دوره گرد در چرخش بود.
تصمیمم را گرفتم و برای محیا گل نرگس خنک و زمستانی خریدم. نگاهی به دست کش هاى زرشکی رنگم انداختم و از اینکه به مادرم گفته بودم مدل نیمه ببافد پشیمان بودم! فقط ظاهرش خوب بود. تمام انگشت هایم که از نیمه های آن ببرون زده بود ؛ یخ و سر شده بود.
دسته گل ساده را دودستی گرفتم و عمیق بو کشیدم. منتظر تاکسی بودم که ماشین محمد را شناختم . متعجب ازاینکه این وقت روز به خانه برمیگشت نگاهش کردم.
شاید اگر شال گردنم را پایین نمیدادم؛ من را نمیشناخت؛ لبخند زدم و همزمان سرتکان دادم و دست بلند کردم. کمی جلوتر ایستاد. به سمتش رفتم وتندی موهایم را زیرکلاه دادم و خم شدم:-سلام!
-سلام! خوبی؟ بشین.
حس کردم از ماشینش بوی باقالی می آید!!! ابروهایم بالا رفت و او متعجب گفت: -بشین! مگه خونه ما نمیری؟؟
سرم را بالا و پایین کردم و نشستم.
همان گرما و عطر بازهم به سراغم آمد اما این بار بوی گلپر و باقالی هم چاشنی اش شده بود. خنده ام گرفت . فهمید و با خنده گفت: -به بوی گند تو ماشینم میخندی؟
من همانی بودم که سعی کرده بودم فراموش کنم! حالا با حس خاصی گفتم: -نه... گند نیست! خوبه باقالی.
سری تکان داد و چیزی نگفت.
بجایش بعد از یک سکوت طولانی گفت: -مرسی به محیا کمک کردی. فکر کنم روز آخره آره؟
از اینکه برنامه امان را میدانست تعجب کردم: -بله
مقابل خانه پارک کرد و گفت :-تو برو.
پیاده شدم و زنگ زدم. در بدون پرسش باز شد و من وقتی داخل میشدم؛ نگاه زیرچشمی به او انداختم.
از صندوق عقب پلاستیک پلاستیک خرید خارج میکرد.
وارد حیاط شدم و پله ها را آرام بالا رفتم. کسی نبود و من متعجب گفتم: -کسی نیست؟؟

هوای تاریک من را به شک انداخت. در را هول دادم و به محض داخل شدنم؛ کاغذ رنگی روی سرم ترکید و دیدن دوست هایم من را شگفت زده و متعجب کرد!! نگین و تارا و محیا!! شایان و مادرم و مادر محیا هم از آشپزخانه خارج شدند و من با هیجان گفتم:-وای!!!!
محیا باوجود ناخوش بودنش؛ میخندید و بلند بلند تولد مبارک میخواند! از خوشحالی اشک درچشمانم حلقه زده بود و اولین بار بود که اینطور سوپرایز میشدم!
تک تک من را بوسیدند و من هنوز شوکه و ناباور سر میچرخاندم. خانه تزيین شده بود و چیزی شبیه کرسی وسط پذیرایی شیک و مدرنشان درست کرده بودند! رویش انار و هندوانه و تخمه و آجیل و ظرف و ظروف دیگری که دقیق نشدم چیده شده بود.
دهانم قفل شده بود و تصور نمیکردم محیا هم انقدر با احساس باشد! نگین گفت:-خوش بحالت ببین چقدر عزیزی واسه این دیوونه!
محمد به در زد و گفت: -مامان بیا ببر اینارو من رفتم خداحافظ.
محیا گفت: -باقالیم رسید!!
تولد دوستانه ای گرفته بود و مادرش میگفت یکجورهایی تقدیر وتشکر از زحماتم است. وقتی نگین و تارا رفتند؛ محیا به مادرش گفت: -اورد محمد؟
-آره گذاشتم تو اتاقت.
محیا با همان رنگ و روی پریده دستم را کشید و به اتاق برد. با هیجان گفت: -و حالا... کادوی ما به یلدا بانو!

خنده ام گرفت:-کادو هم میدی؟! بسه دیگه!! این همه زحمت!!
با حرکات بامزه ای جعبه ى کوچک را پشتش گرفت و گفت: -اول گوش کن! اول گوش کن! ببین من از کاتالوگ انتخاب کردم اما محمد گفت مناسب یلدا نیست.
احمقانه بود میدانم. بی جنبه بازی بود این هم میدانم اما خوشم امد که نظراو هم دخیل بوده است.
-درنتیجه اگر زشته؛ تقصیره محمده!
کادو را دو دستی تقدیمم کرد و من با هیجان؛ قبل از باز کردن آن؛ محیا را بوسیدم. هیچ ایده ای نداشتم. نمیدانستم چه کادویی بود که محمد انتخاب کرده بود!!!
پوشش فوق العاده شیک و عجیب جعبه را باز کردم و کم کم چیزهایی در رابطه با یک کادوی نفیس حس کردم!!
جعبه ى مخملی را با احتیاط باز کردم و با دیدن زنجیر ظریف طلای سپید که پلاکش نام خودم بود؛ دهانم باز ماند. ظریف بود اما سنگین و نگین هایش چشم را میزد. زنجیر را بالا آوردم و با ناباوری گفتم :-نه...!
خود محیا هم ندیده بود. از دستم گرفت و گفت: -نه! خوشم اومد ایول! بیچاره رو چقد دعوا کردم و سلیقشو مسخره کردم.
از روی حس خاصی این کار را نکرده بود. اما بدون آنکه خودم بفهمم؛ دلم یکجورهایى میپیچید! تمام کارها و رفتارش با من جنبه ى احترام داشت اما من بی اراده خوشم میامد و دیگر جای حاشا نبود!
مادرم با دیدن کادو ماتش برده بود و حتی دوبارمحترمانه و شرمنده گفته بود پسش بدهیم!!!
مادرشان برایم آویزان کرد و گفت: -مبارکت باشه عزیزم.

در ماشین آژانس نشسته بودیم. مادر متفکر و خیره به روبه رو گفت: -سه روزه با من هماهنگ کردن.
-...
-اما کادوشون...خیلی گرونه...ببینم یه بار دیگه؟
مقنعه ام را کنار زدم و او باز گردنبند "یلدا" نشانم را لمس کرد:-عالیه... اما نمیدونم قبولش کار درستیه یا نه.
قلب من اما برخلاف مغز مادرم میگفت "کار درستی است!"
از محمد خوشم آمده بود. بدون آنکه بفهمم کی و چطور و یا حتى یک دلیل منطقی برای این احساس تازه شکل گرفته داشته باشم.
همزمان با شاهرخ رسیدیم و ظاهرا او هم در جریان مهمانی بوده. با لبخند در حالی که موتورش را داخل میاورد گفت: -تولدت مبارک یلدونه! خوش گذشت؟ واستا موتورمو پارک کنم بعد بوست کنم.
همگی خندیدیم و او آغوش باز کرد. محکم گونه ام را بوسید گفت: -قشنگ یادمه وقتی دنیا اومدی! آی اولش بدم میومد ازت!
مادر گفت: -دوسالت بود چطور یادته؟!
شاهرخ دست بر جیب کاپشنش کرد و درحالی که داخلش را جست و جو میکرد گفت: -کادوتم بدم از شرت راحت بشم!
مشتاق و منتظر به دستش نگاه میکردم که باز گفت:-ای بابا ... اونا چی دادن راستی؟
با هیجان مقنعه ام را بالا دادم و او هم انگار کادویش را پیدا کرد چرا که دستش را داخل جیبش مشت کرد و بعد لبخند زد؛ سر چرخاند تا هدیه ى نیلفروشانها را ببیند.
اما... کم کم لبخندش محو شد و خیره به گردنبند گفت:-طلاست...
مادر گفت:-آره! نمیخواستیم قبول کنیم امادیگه زحمت کشیدن دیگه...
و فقط من بودم که نگاه غمگین شاهرخ را حس کردم. دستش را از جیبش خارج کرد و گفت: -مبارک باشه یلدونه! خیلی خوشگله...
کلاهش را از سرش کشید و موهایش را مرتب کرد.
مادر:-چی شد؟؟ کادوی تو کو؟
به سمت در راه افتاد و با صدای گرفته ای گفت: -ببخشید یادم رفت بیارم جا گذاشتم.
پاسخ
 سپاس شده توسط poyapedram


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان