رتبه موضوع:
  • 23 رای - 2.83 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان یلدای بی پایان
#11
*********



-یلدونه؟
برگشتم و سرم را از پنجره داخل بردم: -جان؟
-صبر کن.
خودش را پشت فرمان جابه جا کرد و به جیب هایش دست کشید. کمی به جلو بلند شد و از جیب پشتش کیف پول کوچکش را دراورد.
یک پنج تومانی بیرون کشید و به سمتم گرفت: -برو قربونت.
با شرمندگی پول را گرفتم :-فدات شم.

با صدای محیا برگشتم:-یلدا؟؟
از شاهرخ خداحافظی کردم و او رفت. به سمت محیا رفتم-سلام! خوبی عزیزم؟!
با خوشحالی دست دراز کرد:-چطوری جیگر؟
دستم را جلوی دهانم گذاشتم و آهسته خندیدم: - مثل مردا حرف میزنی محیا؟!
دوشادوش هم به سمت در آبی رنگ و بزرگ مدرسه حرکت کردیم که محمد بلند صدایش زد:- محیا؟
هر دو برگشتیم و او از ماشینش پیاده شد. نیم نگاهی به من انداخت و سلام داد بعد دوباره غرق محیا شد:-ظهرم میام دنبالت اینم جا گذاشتی.
ساک کوچک و فانتزی صورتی رنگی بود. با همان جدیت خداحافظی کرد و رفت.
-محمده ها؟ دیدیش؟
داخل حیاط شدیم و گفتم: -بله آشنا شدم باهاشون.
-اوف... انقدر بداخلاقه یلدا.
روی نیمکت نشستیم و گفتم:-کجا بنده خدا بداخلاقه؟ این همه هواتو داره!
چادر خوش بویش را که بوی شامپو میداد تا زد و در همان حال گفت: -از اون نظر که آره خدایی اما خب دیگه... یکخرده باهاش رودربایستی دارم.
یاد شاهرخ جان به دست و پایم داد:-وای.... برعکس شاهرخ... تمام جیک و پوکم رو بهش میگم.
با هیجان نگاهم کرد:-خدایی؟

-اوهوم...
-ایول چه خوب! خدایی محمدم خوبه اما من روم نمیشه باهاش رله بشم. آخه رله نیست که رله بشم.
به خنده افتادم: -رله!!! یعنی چی؟!! دیوونه.
-هیچی بابا جرأت ندارم کلا جلوش کارای سبک سری بکنم.
-...
-هان راستی....
خم شد و ساک زیبا و کوچک را برداشت و به سمتم گرفت:- بیا مال توعه.
غافلگیرم کرد!! روز سوم آشنایی امان بود!! برایم هضم شدنی نبود:- محیا!! به چه مناسبت؟؟
-خیلی زحمت کشیدی دوستم. مرسی.
مهربانیش برایم جالب و شیرین بود:- عزیزم! منم نبودم به دادت میرسیدن!
-نه خیلی کمک کردی و به موقع رسیدی دمت گرم. بیا!
تقدیم کردنش نوبر بود! مثل پسرها خشن!
-این چه کاریه خجالتزدم میکنی.
کادو را روی رانم گذاشت: -وسایلمم اوردی دمت گرم. خوشحالم یه با معرفت پیدا کردم.
لبخند زدم و کنجکاو داخلش را وارسی کردم. پوشال ها را کنار زدم و با دیدن کتاب های همراه و کوچک و جیبی که خلاصه ى دروس کنکور بود؛
از خوشحالی جیغی کشیدم و گفتم: - محیا!!!!
خندید و گفت: -دیدم خر خونی گفتم متناسب با میزان خریتت یه چیزی بگیرم به دردت بخوره و گرنه من کتاب متاب کادو نمیدم.
خم شدم و گونه اش را بوسیدم:-راضی به زحمتت نبودم!!
او هم گونه ام را بوسید:-خواهش میکنم.
زنگ خورد و هر دو ایستادیم. بی اراده دستش را گرفتم. برعکس دست من، دست گرم و نسبتا استخوانی وبزرگی داشت.
فشار خفیفی داد و هر دو دست در دست به کلاس رفتیم.


دوستی امان عمیق تر شده بود و او فقط در برابر من سرکشی نمیکرد . این اعصاب نا آرامش را به پای بیماری و دردی که از کودکی میکشید زده بودم و کاملا مشخص بود قلب صافی دارد.
به زور او را وادار به تست زدن میکردم و بدوبیراه هایش اصلا برایم ناراحت کننده نبود؛ چرا که مشخص بود دوستم دارد و از سر صمیمیت فحشم میدهد تا دست از سرش بردارم.
روزها میگذشت و کم کم نام محیا در خانه ى ما جا افتاد و نام یلدا در خانه ى آنها اما هنوز مستقیما رابطه ى خانوادگی نداشتیم و من جز محمدشان باقی اعضا را ندیده بود.
دايم در تماس بودیم و گاهى ساعت ها تلفنی درس میخواندیم و رفع اشکال میکردیم.
یک اخلاق خوب و با مرامش همین بود که وقتی من زنگ میزدم؛ قطع میکرد و میگفت "من میگیرمت" !
نه که من را فقیر بداند ... اعتقاد داشت این کلاسهاى تلفنی بیشتر برای او سود دارد تا من. میگفت این من هستم که آموزش میدهم و رفع اشکال میکنم.
از زندگی هم میدانستیم. جریان پدر را میدانست و بسیار برایم غصه دار بود. دو برادر دیگر به نامهای محسن و محراب داشت که محمد بین آن دو بود.
یعنی محسن بزرگ ترین فرزند خانه و سی و پنج ساله و متأهل بود و محیا گاهی غیبت زنداداشش را پیش من میکرد!
همیشه هم با شوخی سر و تهش را جمع میکردم اما محیا کوتاه بیا نبود و آخر خواهر شوهر!!!
طلافروشی بزرگی داشتند که توسط پدر و دو برادر بزرگش یعنی محسن و محمد اداره میشد. محراب را خیلی تعریف میکرد و من مشتاق بودم او را ببینم چراکه دانشجوی پزشکی در اراک بود و این بی نهایت برای منی که کنکوری بودم جالب می آمد.
بارها به محیا گفته بودم رمز موفقیت محراب را بپرسد اما بیخیال و آسوده تنها جوابش همین بود: - "خر زد"

ساعت پایانی کلاس بود و همه ی سر هاروی میزها افتاده. حتی من هم خسته بودم. همین که زنگ خورد؛ محیا جیغ نامتعارفی کشید و کلاس از خنده منفجر شد. انقدر خنده ام گرفته بود که توان بستن زیپ جامدادی ام را هم نداشتم!
انگار که دستهایم بیجان بود. با هیجان و قهقهه گفتم :-زشته ابله! دختری!
خودش هم اشکهایش جاری شده بود و میخندید: -بخدا دیوونم کرد زنیکه! اسید قوی اسید ضعیف درد بی درمون قوی کوفت ضعیف.
نگین دختر خنده رویی که جلویمان مینشست؛ برگشت و با خنده ای که رو به خفه شدن بود گفت: -دیدی چطوری نگاهت کرد؟!
محیا باز قهقهه زد و بلند شد من هم پشتش راه افتادم و همه محیا را برای این شیطنت های گاه و بی گاهش با الفاظی مثل "باحال، دمت گرم، ایول و... " تشویق کردند.
تمام کلاس اعتقاد داشتند من و محیا مثل قطب های نا هم نام یک آهنربا جذب هم شده ایم. با اخلاق و رفتاری که صدوهشتاد درجه باهم توفیر دارد.
پاسخ
#12
نگین و تارا با من و محیا همراه شدند و هر چهارتا از خنده رو به موت بودیم چراکه نگین داشت خاطره ى سه روز پیش کلاس دینی را بازگو میکرد. محیا معلم دینی را که زنی مسن و بی سروزبان بود را دست گرفته بود و حالا از یادآوری خاطراتش نزدیک بود غش کنیم. احکام ابتدایی میپرسید و زن بیچاره باور میکرد و جواب میداد!
تارا وسط حیاط تا شد و دلش را چسبید، ایستادیم تا به ما برسد. بلند شد و درحالی که چشمهایش از خنده خیس بود گفت :-وای !! بقرآن دارم میمیرم.
(و *جانبی*که کرد)
نگین هم دست کمی از او نداشت. مقطع مقطع گفت :-بهش میگه آیا دست دادن با نامحرم حرام است! ؟
من این قسمت را نشنیده بودم چرا که برای تکمیل پرونده ام به دفتر رفته بودم. با شنیدن این حرف ؛ آنچنان قهقهه ای زدم که در تمام عمرم سابقه نداشت.
هر چهارتا از در گذشتیم و در میان آن شلوغی و هیاهو صداهای بلندمان را متوجه نبودیم . محیا بلند و با خنده گفت: - بعد اوسگول برگشته میگه آره! نشسته واسه من توضیح میده! خره بخدا چقدر یه آدم میتونه الاغ باشه؟
صدای بوق های مقطع و پی در پی آمد. توجه نکردیم و باز گفتیم و خندیدیم. بوق ها انقدر زیاد و ممتد شد که همه ى بچه ها با اعتراض برگشتند. محیا زیر لب گفت " وای ددم!"
برگشتیم و محمد را دیدیم که خیره به ما تا نیمه ها از ماشین پیاده شده است.
خنده هایمان را به زور قورت میدادیم و به چهره ى ناباور و پراز سؤالش زل زدیم. محیا چادرش را مرتب کرد و گفت: -بچه ها فاتحه زیاد بخونید. خیراتم زیاد بدید. بای!
رفت و من فوری رویم را برگرداندم و چتری هایم را داخل مقنعه ام کردم!! اصلا هیچ دلیل و توجیه موجهی برای این عکس العمل بی معنایم ندارم. فقط کاری بود که انجام دادم. کوله ام را دو بنده انداختم و سوئیشرت و شال گردنم را مرتب کردم و از پیاده رو حرکت کردم. زیر چشمی دیدم که از کنارم رد شدند و وقتی کامل گذشتند سرم را بالا گرفتم.
دیدم که در حال رانندگی دست راستش را به حالت هشداری تکان تکان میداد و مشخص بود عصبی است.

از اینکه من را دیده بود ناراحت نبودم چون اصلا به او ربطی نداشت فقط دلم به حال محیا سوخت.
وقتی رسیدم که هوا کاملا تاریک و دلگیر شده بود. شاهرخ با دوستش صدرا سرکوچه بودند و ساک باشگاهشان روی دوش.
من را دید ودست بلند کرد. ایستادم تا به من برسد. طبق معمول دست در گردنم انداخت و گفت: -مدیونی بگی بوی عرق میدم.
غش غش خندیدم و گفتم: -عرقت گله گل.
-چندش!
کلید انداخت و داخل شد:-یلدا؟
وقتی یلدا صدا میزد یعنی بحث جدی است.
-جانم؟
-هوا خیلی تاریک میشه برمیگردی؛ عصرام میام دنبالت خب؟
-نه شاهرخ میتونم بخدا!
هر دو داخل شدیم و پدر بیحال پلک باز کرد. شاهرخ گفت: -سلام بابا. چطوری؟
من هم آهسته سلام دادم و کیفم را همانجا گذاشتم.
مثل شاهرخ گفتم: -مامان کجاست بابا؟
میدانستیم خبری از پاسخ نیست منتها به توصیه ى دکترش او را مثل یک انسان سالم و عادی تصور میکردیم تا غرورش نشکند. در حالی که مقنعه ام را در میاوردم به اتاق رفتم
شایان دمر افتاده بود و تند و تند مشق مینوشت. با هیجان گفتم: - عشقم!! نیستى؟؟ چیه ؟؟
تند و تند بینی اش را بالا کشید و باز مداد قرمز و سیاه را جابه جا کرد و خط فاصله ى قرمز کشید.
خبرهای خوبی به مشام نرسید. زانو زدم و روی صورتش خم شدم. تمام صورتش خیس بود و گوله گوله اشک میریخت. دهانم باز ماند و مات مژگان بلند و خیسش ماندم. اشک هایش روی دفتر مشقش روان بود و تمام کلمات پخش شده بودند. آهسته گفتم: -بمیرم!! چی شده داداشی؟؟
سرش را روی دفترش گذاشت و بی صدا گریه کرد. انقدر تحت تأثیر قرار گرفتم که بدون انکه بدانم چه شده؛ چشمانم پر شد:-شایان؟
نگاهم به کمر تپل و پس کله ى برنزه شده اش زیرآفتاب افتاد. شاهرخ با انرژی داخل شد و گفت :-بیاید بخوریم بچه ها.
ظرف میوه و پیش دستی را مقابلمان گذاشت و یک متکا برداشت و کنارمان انداخت. لم داد و هنوز متوجه نشده بود. در حالی که یک نارنگی برمیداشت گفت :-چطوری شایان ؟
و نگاهش کرد. مثل من وا رفت. نگاهش را با تأخیر گرفت و به من داد.
-چی شده؟
تیشرت بالا رفته ى شایان را پایین کشیدم و پر بغض شانه انداختم.
دستش را روی کمر شایان گذاشت و خم شد: -چی شده شایان؟
برادر کوچکم سر بلند کرد نفسی گرفت و دوباره روی دفترش خوابید. شاهرخ دو طرف بازویش را گرفت و به زور نشاند: -چی شده میگم؟
اخم هایش در هم بود.با تشر گفتم: -شاهرخ!! میترسونیش؟
-مدرسه کسی زدت؟
بغض تازه ى شایان ترکید و مثل کودک دوساله ای که مادرش را دیده باشد دست باز کرد تا بغلش کنم. محکم به آغوش کشیدمش و سرش را روی شانه ام گذاشتم.
شاهرخ کنارم نشست و ملایم گفت: -شایان چی شده گل پسر؟ کسی اذیت کرده مدرسه؟
پر بغض و لرزان گفت: - "نوچ"
بینی اش را با دست پاک کرد و دوباره روی شانه ام خوابید.
-پس چی داداش؟ چرا گریه میکنی؟
آرام کمرش را *نو ا زش * کردم و مهربان گفتم: -داداشی ؛ قربونت برم مامان دعوا کرد؟
-"نوچ"
-پس چی؟
-مدرسه.
شاهرخ تندی گفت: -مدرسه دعوات کرد؟
-"نوچ"
به شاهرخ اشاره کردم ساکت باشد :-خب عزیزم مدرسه چی؟
-گفتن..."فین"
-چی گفتن دورت بگردم؟
-گفتن...
-....
-باباهاتون بیان جشن.(بغضش ترکید و خفه خفه گریه کرد)
آخ که قلب نماند خدا... دستانم شل شد و با صورتی درهم و دردمند به شاهرخ خیره شدم. چشمانش تیره تر از هروقتی به دست های چاق شایان بود.
اخم کرد و با صدای محکمی گفت: -خب؟ گریه داره؟
-...
-چیه مگه؟ یلدا تو بگو؟ چیز مهمیه؟
لب هایم باز شد اما نتوانستم چیزی بگویم:-...
-مهمه یلدا ؟؟؟؟
داد زده بود! سرم داد زد و این یعنی خودش هم میدانست مهم است!! برای پسربچه ای با این سن؛ داشتن یک پدر لمس خوابیده چیز مهمى بود.
با صدای لرزانی گفتم: - نه! نه مهم نیست.
شاهرخ داغان شد. بلند شد و رفت. روی سر شایان را بوسیدم و شاهرخ با ساک باشگاهش برگشت:-بیا شایان کراتین.
شایان با گریه سر بلند کرد و ناباور به شاهرخ نگاه کرد.
تشر زدم: -کراتین؟؟ نده به بچه!!!
-خودم میدونم...دستتو بیار جلو.
شایان همیشه دلش میخواست از این پودر و پروتئین مزه کند اما شاهرخ نمیذاشت و حالا حاضر بود برای فراموشى پسرک ، از این کراتین خوش بو که مثل پودر کاکائو بود به او بدهد!!
به اندازه ى یک قاشق مربا خوری کف دستش ریخت و گفت: - جشنم خودم میام عزیزم.
پاسخ
#13
صدای نفس نفس زدن مادر آمد. شاهرخ هنوز ناراحت بود و الکی خودش را با شایان سرگرم کرده بود. مشق هایش را ورق میزد و در مورد خطش نظر می داد.ایستادم و همانطور که دکمه های مانتویم را باز میکردم به استقبال مادر رفتم.
-سلام کجا بودی؟
انگشتش را محکم روی بینی اش گذاشت و اشاره کرد به آشپزخانه بروم. با چشمان گرد شده گفتم: -خیر باشه!!
دو کیسه ى بزرگ سبزی نشانم داد:- هیس!!
-چیه؟؟
آهسته لب زد:
-مال فرشته خانومه اوردم پاک کنم شاهرخ نفهمه یلداها!
لب هایم را گاز گرفتم و گفتم: -بفهمه بقرآن با خاک یکسان میکنمون.
چشمانش نگران شد:-میدونم... سرقبلی هنوز یادمه اما چاره ای نیست.
سه ماه پیش وقتی گفته بودیم من و مادر کار خانه بگیریم و عروسک سر هم کنیم ؛ روزگارمان را سیاه کرده بود!
برای اولین بار سه روز با من قهر کرد.
حالا مادر کار سبزی ای که چند روز پیش با من مطرح کرده بود را به خانه آورده بود. صدای پای شاهرخ تمام رنگ صورت مادرم را سپید کرد. داخل شد و گفت :-چطوری شهین؟
هم من و هم مادر آسوده خاطر از این شوخیش خندیدیم و من سعی کردم جلوی سبزی ها بایستم تا نبیند.
شاهرخ فریزر را باز کرد و گفت: -گوشت نداریم؟؟
-نه.
-چرا نگفتی بگیرم؟
تنها چیزی که غیرتش را دست کاری میکرد این بود که کم ببینیمش. این بود که بگوییم نمیتوانیم و نداریم.
-یادم رفت مامان جان.
اخم های شاهرخ در هم بود. یک لیوان آب ریخت و گفت: -یادت نبود یا دلت سوخت؟
بعد به من نگاه کرد و گفت: -برو لباستو عوض کن دیگه.
تندی گفتم: -آره میرم.
از آشپزخانه خارج شد و من و مادر همزمان نفس راحتى کشیدیم.
با صدای آهسته اما معترضی گفتم: -نگفتی تو راه ببینت؟! یا الان که اومدی تو؟!
آهسته تر گفت: -ببینه! میگم واسه خودمون گرفتم.
سرم را تکان دادم و خارج شدم. طاق باز مقابل تلویزیون افتاده بود اما میدانستم فکرش درگیر است.
کنارش خوابیدم و متکارا کشیدم تا شریک شویم: -چته ؟
-...
-نمیگی؟
-چرا شماها منو دست کم میگیرین؟
-کی ماتو رو دست کم گرفتیم؟!
دستش را از روی سینه اش برداشتم و با انگشت هایش بازی کردم. دست من یک سوم دستش بود!
-کم میگیرین. خوشم نمیاد یلدا. خداوکیلی من تا حالا ارد الکی دادم؟ چیزی بوده بخوای و نتونم؟
-الان چرا گندش کردی؟؟
-چون گنده هست.. یک هفتست آش و سوپ بسته به شکممون میگه شایان مریضه، فرداش میگه بابا مریضه پس فردا میگه یلدا مریضه.
-...
-منم فکر میکنم راست میگه.
-خب از علاقشه شاهرخ!
-نمیخوام. دوستی خاله خرسه!! نمیخوام شایان کوتوله بمونه میفهمی؟ باید بخوره قد بکشه. از منم بلند تر .
دستش را بوسیدم و رها کردم .پلک بستم:-بهت افتخار میکنم. بخدا تو لنگه نداری شاهرخ...
-...
-هیچ دختری رو لایقت نمیدونم. دلم میخواست از بین دوستام واست یه دختر خوب پیدا کنم اما هیچکس در حدت نیست.
-دیوونه ای...بیست سالمه.
-اما خیلی بیشتر میفهمی و میتونی...
خوشش آمد. موج خوشایندی از جانبش دریافت کردم.
-ما رفتیم.
بلند شد و سوئیچ را برداشت. چشمکی زد و بلند گفت: -بابا خدافظ مرد! (مشتش را بالا آورد و به سمت پدر گرفت)
برگشتم و صورت پدر را نگاه کردم. بی حس و حال خیره ى پسرش بود.


صبح وقتی حاضر میشدم ؛ مادر گفت که دایی ما را دعوت کرده است. شاهرخ ساعتش را میبست:-به چه مناسبت؟؟
-...
-ما که بو میدادیم!؟
خنده ام گرفت و بیحرف کنارش ایستادم تا مقنعه ام را سر کنم.
-مشکل بابات و اونا به تو ربطی نداره پسرم.
-چرا ربطی نداره ؟ یادم نمیره بچگیام. گفتی شایان تعطیله؟
مادر آهسته لبش را گاز گرفت و خندید:-حالا الان کینه داری؟ آره تعطیله.
-هه!(به من نگاه کرد و خندان مادر را نشان داد):-کینه!!! اونا اصلا عددی نیستن تو ذهنم.
همانطور که هر دو کتانی هایمان را پا میکردیم برایم توضیح داد:-تو بچه بودی یلدا، هرروز میومد به مامان میگفت طلاق بگیر !
کلاسورم را همراه کوله و ظرف غذایم برداشتم و گفتم :-بیخیال داداشی قدیم بوده.
خارج شدیم و او گفت :-نه ... از ذهنم نمیره حرفاش. فکر کردن از دماغ فیل افتادن خانوادگی!

دایی با پدرم عجیب مشکل داشت. چرا که مادرم به او جواب بله داده بود. مادر عضو خانه و خانواده ى ریشه دار و اصیلی بود وقتی که عاشق مرام پدرم میشود؛ با عشق ازدواج میکنند و حالا برخلاف دایی و خاله ام زندگی متوسط رو به پایینی داشت و درس هم نخوانده بود.
همین دوسال پیش بود که زمزمه هایی از خواستگارى فرهاد از من پیش آمد و پدر که هنوز توانایی تکلم داشت گفته بود جنازه ى یلدا را به ظاهر بینانی مثل شماها نخواهم داد.
-حالا چی؟ تو میگی نریم؟
-منکه نمیرم ، اجازه ى تو دست خودته.
راستش من دلم میخواست فرناز و فرانک را ببینم. اما بدون شاهرخ دل و دماغش نبود:-بیا بریم لطفا... خواهش...
-تو برو گفتم که. در ضمن بابا که نمیشه تنها بمونه.
-میذاریمش پیش عمو احمد. بهونه نیار.
-یلدا گیر نبودی آجی؟
از لحن ملایمش خجالت کشیدم: -ببخشید. فقط بدون تو دلم میگیره.
-...
-...
-حالا شایدم بیام.
میدانستم فقط برای شادی من این همه کوتاه می آید.
-نمیخوام اذیتت کنم.
-...
-اگر بیام که ماشین صدرارو میگیرم با تاکسی ماکسی نریم بیشتر مضحکه بشیم.
-...
-باشه؟
برگشتم و صورتش را بوسیدم:-بخدا نمیخوام زورت کنم اما دلم گرفته داداشی. نه مهمونی نه مسافرت...
-میام دنبالت میارمت امروز.
با خوشحالی پیاده شدم و گفتم: -عشق دلمی! خداحافظت!
سرتکان داد و رفت.

باز محیا و باز بساط خنده! معلم زیستمان همان مرد بداخلاق معروف را دست انداخته بود. میدانست روی توضیح برخی مسائل معذب است و ازقصد دست میگذاشت روی همانها و سؤال میپرسید.
من که کلا سرم پایین بود و دستم را روی دهانم فشار میدادم تا صدایم بلند نشود. نگین از خنده های خفه سرخ شده بود و تارا هرازچندگاهی برمیگشت و آهسته با چشمان تر از خنده میگفت:-خفه شو محیا!
جالب آنجا بود که خودش به این کارهایش نمیخندید و کاملا جدی به دبیر خیره شده بود و سرتکان میداد. فقط ما سه نفر آتش ته چشمان جدی اش را میدیدیم.
همینکه زنگ خورد ؛ کل کلاس ترکید و من فقط توانستم سرم را روی میز بگذارم و رها شوم از خنده هایی که به زور فرو میدادم.
محیا با لبخند شیطانی گفت:-زنگ بعد باز فدایی میاد ایول!
همان دبیر دینی را میگفت.
تارا:-راستی اون داداشت بود؟
-آره بابا!!! راستی!! (یکی به بازویم کوبید که شوکه نگاهش کردم):-چته؟؟؟
-فهمیدی محمد چی گفت؟!
-نه!
-یعنی داغونم کرد به مولا!
نگین و تارا کاملا برگشتند:-وای! خیلی بد میخندیدیم خدایی!
-بهم گفت با اراذل میگردی همین میشی! خبر نداره سردسته خودمم!
با ناباوری گفتم:-مارو میگه اراذل؟!
-آره دیگه! "هاها" !
-خیلی نامردی!
-نه خدایی بهش گفتم یلدارو فاکتور بگیر.
تارا جیغ کشید:-عوضی! یعنی ما اراذلیم؟
-هستید دیگه! در برابر این خدایی هستید. این گل منه نگاهش کنید؟! (دستش را دور گردنم انداخت و خندید)
نگین: -خداوکیلی داداشت خعیلی خوب بود لامصب!
محیا به شوخی ابرو درهم کشید:-چشماتو درویش کنیم بینیم باو!
تارا:-چندسالشه؟
-بیست و نه.
-ای بابا یازده سال از ماها بزرگ تره!
محیا در حالی که کاکائو را با صدا و ولع میخورد با لحن بامزه ای گفت: -دیگه ببخشید دیگه.
به خنده افتادم و آنها هم خندیدند. محیا جوری بود که در برخورد اول از او زده میشدی اما باید کنارش میماندی تا کارهای جالبش را از نزدیک ببینی! فقط اگر کمی مؤدب تر بود بهتر بود!
ساعت بعد و ساعت های بعد هم به همان شکل گذشت.
وقتی زنگ آخر خورد؛ دفتر محیا را خواست ؛ بنابر این تنهایی از مدرسه خارج شدم و به انتظار شاهرخ ایستادم.
مگان محمد اولین چیزی بود که دیدم. پیاده شده بود و با موبایل صحبت میکرد.
بعضی از دخترها با کنجکاوی نگاهش میکردند و او درگیر کاروبار خودش سربلند کرد و با من چشم در چشم شد.تندی سر تکان دادم.
دست آشنایی تکان داد و باز بیخیال به در نگاه کرد.
-یلدونه؟؟
سر چرخاندم و شاهرخ را دیدم. وای که اگر از زیبایی اش هر چه بگویم کم است! برای مهمانی آماده شده بود؟؟!!
شلوار کتان کرم و پلیور قهوه ای ، شال گردن کرم رنگی که بیشتر جنبه ى تزیینی داشت دور گردن انداخته بود و بوی عطرش را از همینجا هم حس میکردم.
میخکوب چشم و ابروی زیبا و موهای مدل دارش بودم. نزدیک شد و بدون توجه به اینکه در خیابان هستیم بغلم کرد و خم شد و گونه ام را بوسید.
پر هیجان گفتم:-ببین ببین؟!! یلدونه رو اینجوری بذارن رو ریل بعد قطار از روش رد بشه واست!
چشمانش را گرد کرد و گفت: خر!!! خیلی خری بخدا!
غش غش خندیدیم و او بازویش را جلو اورد و من خودجوش دستم را دورش حلقه کردم.
-ماشینت کو؟
-دادم صدرا فعلا زیرپاش باشه امشب ماشین خودشو بده.
-الان پیاده ایم...اه...
همینکه به آنور خیابان نگاه کردم؛ محمد را با نگاهی دیدم که بیجهت قلبم تندتر تپید. نگاهی پراز تحقیر و تمسخر. دست به سینه تکیه داده بود و
با یک پوزخند نامحسوس نگاهمان میکرد.
بازهم بی اراده چتری هایم را تند و تند داخل زدم و زیرچشمی دیدم که اخم هایش درهم شده است.
پاسخ
#14
<<کابوس>>

قدش بلند بود. روی برانکارد جا نمیشد! دامان سپیدم را جمع کردم و دویدم. با التماس گفتم: -صبر کنید! توروخدا!!
گوش نمیدادند! فقط او را میبردند. زیر گریه زدم و جیغ کشیدم:-صبرکنید!!
صدایم در گوشم اکو میشد.
خودم را جلویشان انداختم و ملحفه را کنار کشیدم. شاهرخم بود! چشمانش بسته بود و صورتش غرق خون! با بهت گفتم: -شاهرخ؟؟
دستم را روی صورتش کشیدم ولی خون روی آن پاک نشد.
به صورتش کوبیدم و جیغ کشیدم:-شاهرخ!!!!!
زار زدم و صدایش کردم. ناله و فغان بود. صدای کل کشیدن زنان از دور دست ها می آمد. ضجه زدم: -خفه شید!!!!
بیشتر و بیشتر شد. دست شاهرخ را گرفتم و کشیدم. روی زمین افتاد . سرش را بغل کردم و جیغ زدم :-خدا!!!
صدای کل کشیدن و پایکوبی در گوشم بود. سر شاهرخ را به سینه فشردم و زار زدم. محمد مشکی پوشیده بود و گریه میکرد. فریاد زدم :-محمد!!!
محمد تو رو به علی!! محمد نذار بمیره !!
صورتش را گرفته بود و شانه هایش از گریه میلرزید. گوشه ی دامانم را بلند کردم و روی صورت شاهرخ کشیدم اما کم کم تمام دامانم سرخ از خون شد . وحشتزده به دستهایم نگاه کردم. تمامش خون بود.
زنان کل کشیدند و دورم حلقه زدند.
مشت مشت انار سرخ و دون شده روی سرم میریختند و من زار میزدم... به صورت شاهرخ نگاه کردم. پلک هایش باز شده بود و به من نگاه میکرد.
جیغ کشیدم: -"شاهرخ!!!!!!!! "



-یلدا؟
صدای گرفته ى محمد بود. انقدر گریه کرده بودم که چشمانم باز نمیشد. چند ضربه ى آرام به صورتم زد و گفت: -یلدا؟
با آوایی ناله وار گفتم:-شاهرخ....
بلند شد و رفت. آهسته نشستم و پاهایم را ازتخت پایین گذاشتم. سرمای پارکت از روی جورابهایم حس میشد. تمام صورت و گردنم خیس اشک بود.
از اینکه محمد را بیدار کرده بودم خجالت کشیدم. هنوز مانتو و روسری به تن داشتم. آهسته بلند شدم وبه پذیرایی رفتم.
روی مبل توی تاریکی نشسته بود و شقیقه هایش را میمالید. پانسمان سپید رنگ سرش در این تاریکی میدرخشید.
روی زمین نشستم و سرم را به دیوار تکیه دادم. بزاقم را که فرو دادم؛ گلویم از درد آتش گرفت. با بینی گرفته و صدایی بم شده گفتم:-شاهرخ بی گناهه محمد.
-...
-پاپوشه.
-...
-به امام حسین اون این جوری نیست.
-...
-به مامانم رحم کنین.
-...
-کمکم کن محمد. تو میدونی کارشاهرخ نیست.
-...
-یه عمر کنیزی مادر و خواهرتو میکنم محمد.
-بد کرده...(بغضش دلم را لرزاند)
-...
-بد کردید.
-...
-گیر کردم. (سرش را عقب برد و با اخم پلک بست)
صورتم را پوشاندم و با صدای مرتعشی گفتم: -دعا میکنم هیچوقت به هوش نیاد!
-...
با هق هق گفتم: -اگه،شاهرخ،نباشه،میخوام،دن یا،نباشه!
-...
-مهر..مهریه..میدی.. میدی که خرجمون واسه بعد مرگش جور..جورشه؟؟
-...
ناله کردم:-آره؟؟
-...
-آره محمد؟!
-...
-مشکل ما الان...مهریه ى ناقصو کامله؟!
-...
خودم را روی زمین کشیدم و مقابل پایش نشستم:-باورم نداری؟! منو نمیشناسی؟!
اخمش پررنگ تر شد:-تو رو ؟یا اونو؟
-...
-عالم و آدم دارن میگه مقصره!
-...
چشم باز کرد و با خشم خیره ام شد:-چقدر باهات راه اومدم؟! چی شد؟؟
-...
-چرا مثل آدم نیومدی پیشم؟ حتما باید حکم میگرفتم؟
-ترسیدم!! خانوادت به خونم تشنهءن!! گفتم بیام اینجا که کشتیم!
پر خشم صورتش را جلو آورد:-من اینجوریم؟؟ پس واسه چی کمک میخوای؟ چرا به من تکیه کردی؟
-نمیدونستم انقدر مردی! منه احمق ازت ترسیدم! من فرار نکردم من فقط ترسیدم! نمیدونستم بخاطر.چیز .. (خجالت کشیدم. سرم را روی مبل گذاشتم)
-در هر صورت...همه چی تموم شده.
-...
-دیگه این زندگی ، زندگی بشو نیست.
-...
-من تو رو ، خود شخص "یلدا" رو باور دارم.
قلبم تند تر تپید.
-...
-اما شاهرخ رو نه.
-...
-چه اثبات بشه چه نشه؛ دیگه خیلی دیره. (باز بغض کرد)
-...
-دیگه حرمتی نمونده. تو بهترین حالت؛ شاهرخ باعث نابودیمون شده.
-...
-چه از قصد...چه بدون قصد.
-...
-اما میدونم...که تو؛ همون دختری هستی که میشناختم.
میان اشکهایم لبخند زدم. دانستن او کافی بود.باورش برایم بس بود. از خوشحالی بود که های های گریه ام بلند شد و او دستش را روی سرم گذاشت!!!
بیشتر گریه کردم و او این بار بازویم را کشید و بلند کرد!! بخدا که باورم نمیشد این نور حقیقی باشد! این روزنه ى امید به این زودی در قلبم باز شود!
من را بالا کشید و با غصه و اخم به چشمان ریزشده از گریه های این مدتم خیره شد. مثل یکى گنجشک خیس میلرزیدم و ملتمس نگاهش میکردم.
دست لرزانش را جلو آورد و گره روسری ام را باز کرد.
لب هایم مثل بچه هاى بغض کرده؛ کاملا برگشته بود و آب بینی و اشکهایم از رویشان میچکید!!
بدون آنکه بدش بیاید؛ سرم را محکم به سینه اش فشرد و نفس های عمیق و عصبی اش را با ناباوری از فاصله ى یک وجبی میشنیدم!!!
پاسخ
#15
********

گاهی پیش می آید که از سوءِ تفاهم متنفر میشوی. هرچند که محمد یک غریبه ی چهار روزه بود اما از اینکه افکار اشتباهی در موردم دارد؛ حالم گرفته شد.
شاهرخ متوجه سکوت غیرعادی ام شد و گفت:-چت شد ؟
زیرچشمی نگاه آخرم را نثار محمد کردم که همچنان روی ما بود.
-هیچی...
-یکهویی بادت خوابید متعجب شدم!
بازویش را بیشتر فشردم وگونه ام را به آن تکیه دادم :- نه عشق من...بابا رو چیکار کردید؟
-خونه ی عمو.
کنار خیابان ایستادیم تا ماشین بگیرد.
-ماشین صدرا الان کجاست؟ خب با اون میومدی.
-دادم کارواش.
تاکسی دربست گرفت ، در را باز کرد وکنار ایستاد تا من بشینم. غرغر کنان گفتم:- با خطی و اتوبوس میرفتیم. چرا در بست گرفتی؟
فقط نگاهم کرد و خودم دانستم باز دست روی نقطه ی ضعفش گذاشته ام. با ندامت گفتم:- تو چرا به خودت میگیری؟؟
انقدر برخورده بود که کلاً چرخید و از پنجره به خیابان خیره شد. بخدا منظوری نداشتم. قانع بار آمده بودم، دلم نمیخواست ناراحتش کنم.
هرکسی او را میدید فکر میکرد وضع مالی عالی ای دارد، چرا که خیلی خوب میخورد و خوب میگشت. در واقع با سیلی صورتش را سرخ نگه میداشت.
همین هم بود که پس اندازی نداشتیم و فقط حال جاری امان روبه راه بود. هرچه در میاورد خرج خورد و خوراکمان میکرد و در گوشش نمیرفت که چیزی به عنوان پس انداز وجود دارد.
-شاهرخ؟ دیوونه! به جون تو به جون مامان به جون شایان وقتی حرف میزنم اصلا به اون چیزی که تو قراره برداشت کنی فکر نمیکنم!!
نیم نگاهی انداخت:-خو حالا.
-خو حالا! یعنی چی؟! همون "خب حالا" منظورته دیگه اِن شاءَالله!؟
لبخندش را دیدم. خوشحال تر از قبل گفتم :-محیا رو که میشناسی؟
سرتکان داد.
-خیلی باحالا مثل خودتونه.
همانطورکه بیرون را نگاه میکرد گفت :- یعنی مثل کیا؟
-مثل پسرا!
-تکیه کلاماش و لحنش مثل شماهاست.
-هه...
-نظر من میدونی چیه؟
-هوم؟
-بخاطر اینه که با سه تا داداش بزرگ تر از خودش بزرگ شده. یعنی بین پسرها بوده.
-تو هم دوتا داداش داری اما خیلی (برگشت و اول نیم نگاهی به راننده وبعد به من انداخت و آهسته گفت "نازی" )
با چشمان پر هیجان نگاهش کردم و آرام گفتم :- قربون اون غیرتت فندوق من!
لبخند شیرینی زد و گفت :- نه جدّاً تو هم منو داشتی پس چرا خیلی دختری؟
-خب تو یه دونه ای! اما اون سه تا داره.
-...
-شایانم که از من کوچیک تره. من فرصت دخترونگی داشتم اما محیا کلا هرچی اخلاق پسرونست جمع کرده.
-سه تا برادر بزرگ! باید جالب باشه! ( وچشمانم را نامحسوس کاوید)
-آره! انقدر خوبن باهاش!
-آهان... چی جوری یعنی؟
بی منظور میگفتم. اصلا من حرف منظور دار بلد نبودم!! خداشاهد است که روی حساب راحتی ام با او اینجور حرف میزدم و دلم گوش میخواست :
-داداشاش طلا فروشن، بعد این هر روز یک مدل گردنبند میاره! خیلی باحاله!
و او انقدر خوب حرف میکشید که من یک درصد هم تصور نمیکردم ناراحت میشود!! با لبخند مرموزی گفت :- هوم!! چه قدر جالب! دیگه چی ؟!
-دیگه همین دیگه... البته دوتاشون طلا فروشن، یکیشون پزشکه ...( یکی از ابروهای شق و رق ومشکی اش بالا رفت):
-هوم!!! خیلی خوبه! پزشک؟؟
-نه دانشجوی پزشکیه... خیلی اونم بهش میرسه. البته شهرستان درس میخونه و گاهی که میاد کلی کتاب و جزوه واسه محیا میاره.
-...
-خیلی خوبه نه ؟ محیا آرامش خاصی داره جدیداً ، با اینکه کنکور داره اما محراب با دلگرمیاش آرومش میکنه. خب اونم این راه رو رفته دیگه..
نگاه شاهرخ دلم را لرزاند! نمیدانم چرا... شاهرخ غیرت مسخره و مزخرف نداشت. بسیار راحت و روشن فکر بود و به من اعتماد داشت. اما حالا کمی اخم کرد و با چشمان دلخوری گفت :- محراب؟
-داداششه. داداش محیا.
باز رویش را برگرداند و گفت :- هوم...
دستم را روی رانش گذاشتم :- چیه؟
چانه ی مربعیش در دیدم بود. همان را بالا انداخت که " هیچی"
-...
-بمیرم...بخدا ناراحت شدی از دستم میدونم...
کاملاً صاف وساده گفت:- از تو ناراحت نیستم. از خودم ناراحتم.
-چرا؟؟؟
آن قدر بلند گفتم که راننده کمی برگشت!
-...
آهسته تر گفتم:-دورت بگردم چرا ناراحتی؟ قلب یلدونه؟
آب دهانش را که فروداد؛ تیزی گلویش بالا و پائین شد :-کاش میتونستم منم مثل داداشای دوستت باشم.
با ناباوری گفتم:- دیوونه دیوونه دیوونه!!! به امام حسین یک تار موت رو به صدتای اونا نمیدم!!!
تک خنده ی هیستریکی کرد و باز خاموش شد.
-....
-تو واسه من چیزی کم نذاشتی شاهرخ! من فقط خواستم حرفی زده باشم!
-بیخیال یلدا... تو یه تیکه طلا هم نداری! من باید برم بمیرم!



انقدر ناراحت شدم که از او فاصله گرفتم و بیخیال دلجویی شدم. سرم را دودستی گرفتم و حس خفگی به من دست داد. تا خود خانه حرف نزدیم و او با بغض محسوسی به راننده گفت :- مرسی آقا.
دست درجیبش کرد و کرایه را داد. پیاده شد و در را باز نگه داشت تا پیاده شوم. هر دوچشمانمان پراز اشک بود و حال مساعدی نداشتیم.
همینکه داخل خانه شدیم؛ مادرم را حاضر و آماده دیدیم. با یک نگاه فهمید اوضاع خوبی نداریم. زیرلب گفت :- بسم الله!
شاید مسخره باشد اما جای خالی پدرهم زد تنگ تمام غم هایم وحس بدی به من دست داد. به اتاق رفتم و کیفم را گوشه ای گذاشتم.
به بهانه ی حاضر شدن در را بستم و تکیه بر دیوار پشتش؛ سرم را روی زانوانم گذاشتم و ناخودآگاه اشک هایم بی صدا بارید. لوس نبودم بخدا. بدترین ها را تحمل کرده بودم اما طاقت بغض و دل شکسته ی شاهرخ را نداشتم. با کف دست اشک هایم را تند و تند پاک میکردم.
چندضربه به در زد :- حاضر نشدی؟
فوری آستین هایم را محکم به چشم کشیدم :- چرا دارم میشم.
-باز کن.
-نه لباس تنم نیست.
-...
حاضر شدم و میخواستم صورتم را بشورم. در را که باز کردم دیدم پشتش نشسته است. بدون آنکه بپرسم گفت:
-مامان و شایان دم درن.
به سمت دست شویی قدم تند کردم و صورتم را با صابون شستم. وقتی به اتاق برگشتم شنیدم که آرام گفت :- نمیخواستم اشکتو در بیارم.
لب هایم را گاز گرفتم. بلند شد و درحالی که صورتش سرخ شده بود، به سمتم آمد.دست هایش را باز کرد و محکم بغلم کرد. سرم را روی سینه اش گذاشتم و گلویم از هجوم یک بغض بزرگ سوخت.
روی سرم را بوسید و گفت :-من نباشم اگه یه روز گریه اتو دربیارم.
اگر حرف میزدم، بغضم میترکید. نمیتوانستم بگویم که تو باعثش نبودی. نتوانستم بگویم که من از دوست داشتن زیادت گریه کردم.
-...
با بغض و خنده گفت:- خب حسودم چیکار کنم؟! در مورد تو حسودم!
خندیدم... خندید... بوسیدم... بوسید!

آرایش ساده و دخترانه ای کردم و شاهرخ همانطور دست به سینه نگاهم میکرد.
-بریم؟
با لبخند گفتم:- بریم.
فقط میتوانم یک جمله بگویم... اینکه ماشین صدرا فقط و فقط برازنده ی شاهرخ بود. حتی برایش کم هم بود. دویست و شش sd و سپید رنگ.
مادرم و شایان عقب نشسته بودند و من مجبور شدم کنار عزیزدلم روی صندلی جلو بشینم.
مادر مهربانم گفت :- دیگه گفتم خواهر برادرای جوون و خوشگل کنار هم باشن. من و شاهرخ همزمان به هم نگاه کردیم ولبخند زدیم.

شاهرخ ضبط را روشن کرد وگاهی همراهش میخواندیم و گاهی که آهنگ مورد علاقه امان میرسید؛ صدارا تا ته زیاد میکردیم!
به معنای واقعی کلمه، حس خوبی داشتم. یک کنکوری که دائم سرش درکتاب بود وحالا بعداز این همه مدت درکنار عزیزانش به مهمانی میرفت!
به خانه ی زیبا و مجلل دایی رسیدیم. شاهرخ با لحن بامزه ای گفت :-خونه ی متولدین دماغ فیل.
از خنده ترکیدم و مادرم درحالی که هم خنده اش گرفته بود هم معترض بود گفت :-بی ادب!
همگی پیاده شدیم و شاهرخ شیرینی را به دست من داد :- بیا بابا تو بیار.
بازخنده ام گرفت. اما این اخلاقش کم کم داشت من را نگران میکرد. اینکه موفقیت دیگران اعصابش را خط خطی میکرد!
زنگ را زدیم و صدای فرهاد را شناختم:- به به ! عمه و خانواده!
شاهرخ پوزخند زد ومن به بازویش کوبیدم. داخل حیاط شدیم و در کمال ناباوری دیدم که همگی روی ایوان بزرگ و زیبای خانه ؛ صف کشیده اند.
در این مدت فقط خود شخص دایی را میدیدیم که گاهی به ما سر میزد و فکر نمیکردم خانواده اش این همه صمیمی باشند.
حتی جریان خواستگاری فرهاد هم کاملا در لفافه ودر حد یک پیشنهاد میان پدران و مادران مطرح شده بود.
فرناز که یک سال از شاهرخ کوچک تر ویک سال از من بزرگ تر بود؛ از پله ها پائین آمد و من متعجب گفتم:-فرناز!!!
به رویم لبخند زد و نرم بغلم کرد:- آخی گلم!
انقدر ملوس وزیبا شده بود که بعد از جدا شدن از من، هنوز چشمم پی او بود! با شاهرخ دست داد و من دیدم که چشمانش تعجب خاصی دارد.
درست هم حدس زدم. چرا که با لحن خاصی گفت :-شاهرخ!! چقدر بزرگ شدی!
شاهرخ یکوری خندید و گفت :-تو هم خیلی بزرگ شدی، اخرین تصویری که یادمه؛ دماغت تا یقت آویزون بود!
فرناز با عشوه خندید و گفت :- بدجنس!!
صدای فرهاد ؛ نگاهم را از آنها برداشت:- سلام.
با لبخند گفتم:-سلام فرهاد!
-چطوری ؟
برعکس من و شاهرخ و شایان که چشم و ابروی مشکی مطلق داشتیم، این دوخواهر وبرادر همگی روشن و بور بودند و به زندایی رفته بودند.
-ممنونم. شما خوبی؟
-شما!! حقم داری... انقدر که نمیاید ، غریبی میکنی.
-...
زندایی ، فرهاد را کنار زد و با مهربانی بغلم کرد :- چوطوری تو یلدونه !
از لحنش خنده ام گرفت.
شاهرخ گفت :- اِ! ایستگاهمونو گرفتی زندایی؟!
خندید و گفت :- یادمه بهش میگفتی یلدونه...چقدر شیرین شدی گلم!!
-مرسی! لطف دارید!
همگی داخل شدیم و شاهرخ بسیار واضح و روشن نسبت به دایی عکس العمل نشان میداد! واین هم من را نگران میکرد!! اینکه کینه اش را فراموش نمیکرد.
دایی با جدیت، پیپ میکشید و من را زیرنظر گرفته بود . وقتی که سرصحبت را با من باز کرد؛ در تمام جملاتش؛ فرهاد را دخالت میداد!
-چطوری دایی جان؟
-ممنونم.
-کنکور داری ؟
-بله.
-فرهادم دانشجوی ارشده.
-بله!
-ازفرهاد کمک بگیرخواستی.
-ممنونم اما رشته هامون زمین تا آسمون تفاوت داره.
-کلی میگم. تو کارای کنکورت ازش کمک بخواه.
-چشم.
-فرهادم دیگه داره وکالتشو میگیره.
خنده ام گرفته بود. نگاهم به شاهرخ افتاد که دست کمی از من نداشت.
-سلامت باشه.
شاهرخ سرش را نزدیک گوشم کرد:- الآن دلت رفت مثلا!
با "پقی" خندیدم و به زور جلوی خودم را گرفتم و گفتم :- هیس!!
بی اهمیت شانه انداخت وخندید.
120168 شماره
عدد
728503
250 - 2803
پاسخ
#16
اولین بار بود که خواب آلود و گیج بودم. در حدی که دبیرفیزیک هم گفت " ابدی اولین باره انقدر خواب آلویی!"
همین که زنگ تفریح زده شد؛ محیا پس کله ام کوبید که خیلی ناراحت شدم اما به روی خودم نیاوردم:
-چرا امروز اینجوری ای یلدا؟
-تا دیروقت مهمونی بودیم، خسته ام.
-آهان... " هاها " راستی!!
سرم را روی میز گذاشتم و درحالی که چشمان خمارم را میبستم گفتم :- هوم؟
-محمد نمیدونم چه گیری داده با تو نگردم!
چشمانم گرد شد و سرم را برداشتم :- با من ؟
سرش را با هیجان بالا و پائین کرد. یکی از کیک های دوقلو را به سمت من گرفت:- بردار.
-نمیخوام! خب ؟؟ داداشتو بگو؟! چرا؟؟
لب هایش را برگرداند و گفت :- چه میدونم والاه... دیروز بی مقدمه گفت اون دوستت که چتری هاش بیرونه یلدا بود ؟
-خب؟؟
-گفتم کدوم ؟! نگینم چتریاش بیرونه!
-...
-قاطی کرد اصلاً ! گفت چه میدونم ، همون چشم ابرو درشته. ( قهقهه زد و ادامه داد )... دیگه اینو گفت فهمیدم خودتو میگه! " هاها"
از اینکه همش حاشیه را میگفت حرصم گرفت. با عصبانیت بی سابقه ای گفتم :- خب؟؟؟ ادامش؟!
کیکش را دو لُپی میخورد:- خب و زهرمار.
صاف نشستم و گرد نگاهش کردم :- محیا؟ گفت با یلدا نگرد؟
سرش را بالا و پائین کرد:- آره بابا، گفت باهاش نباش. خوشم نمیاد.
-دلیلش چی بود؟
-چه میدونم. بهش گفتم آدم شناسیت صفره ! بهترین دختر کل مدرسه یلداست.
خنده ام گرفت:- خب؟؟
-هیچی! قهقهه زد و یک چیز زشتی گفت که من الان معذورم از گفتنش.
-مرگ یلدا ؟! چی گفت؟
-زشته آخه !
-چقدرم که تو مؤدبی!!!
-گفت آره ارواح عمه اش.
لب هایم را گاز گرفتم:- خداروشکر عمه ندارم!
-دیگه گفت دیگه...حالا منم گیر دادم چی شده چی شده گفت منو که میشناسی تا مطمئن نباشم پشت کسی چیز نمیگم اما فعلا میدونم نباشی باهاش بهتره.
پوزخندی زدم و گفتم :- فکر نمیکنم اونقدرها که میگین مرد و بزرگ باشه!
گرد نگاهم کرد:- چرا؟؟
-چون دقیقاً مثل بچه های تازه بالغ قضاوت میکنه و برداشت!
-چطور؟؟؟ به دل گرفتی خره؟ میدونستم ناراحت میشی نمیگفتم!! اون اخلاقشه بخدا ! کلاً گیره! روی ناموس افتضاح گیره یعنی من و مامانم از دستش ج... خوردیم.
بی اهمیت شانه انداختم و گفتم:- تصور اون برام مهم نیست.
-چه بی جنبه شدی!
با لبخند مطمئنی نگاهش کردم:- بی جنبه نیستم اما از ظاهربینا متنفرم. ببخشیدا البته.
-نه خواهش میکنم این چه حرفیه راحت باشید . ( از لحن بامزه اش خنده ی بلندی کردم):
-آخه داداشت منو با داداشم دید. واسه همونه که بهت گفته با من نگردی.
متعجب گفت :- ا؟! چه باحال! خدایی؟ مگه درحال چه کاری دید که نفهمید داداشته؟!
- من و داداشم خیلی صمیمی هستیم. داشتیم همدیگرو بغل میکردیم که دید.
-...
-شاید خیلی از داداشا مهربون و فکر خواهر باشن مثل داداش خودت، اما من کمتر برادری رو دیدم که کارهای شاهرخ رو بکنه، واسه همینه که برادرت بد برداشت کرده.
سرش را چند بار بالا وپائین کرد:- آها!!! آره خب... محمد چی بشه چی بشه تو مناسبتی چیزی ماچم کنه یا مثلا حالم خیلی بدبشه تو بیمارستان و اینا...
طبق عادتم شانه انداختم و گفتم:
-خلاصه که جریان اینه ، الآن هم کیفتو بردار برو پیش الهه بشین من بد آموزی دارم!
هر دوخندیدیم و او گفت :- پس بهش بگم تو پاک و منزهی...
کتابم را بازکردم و گفتم :- امروز که میاد دنبالت با من ببینت، اصلا اجازه ی توضیح بهت نمیده، یک راست گردنتو میزنه.
-امروز با اجازت نمیاد چون مهمونی داریم. بله !
-هه...
-هندونه!
دبیر شیمی داخل شد و محیا با حرص گفت :- باز این اومد.
برپا شدیم و محیا همانطور ریلکس نشسته بود و نارنگی پوست میگرفت!! نشستم و آرام گفتم:- بوش میاد دیوونه!
آن را دو قسمت کرد ویک قسمتش را به زور در دهانم کرد و باز من را خنداند. صدای عصبی معلم آمد:
-بوی نارنگی میاد.
همه به مانگاه کردند. دبیر شیمی بعد از زیستمان از بداخلاق ترین های این مدرسه بود. سرکی کشید و به ما نگاه کرد. با دهان پر و چشمان قلنبه نگاهش میکردیم.
از ترسمان نمیجویدیم! اما کاملا مشخص بود دهانمان پر است. اخمش به قدری ترسناک بود که با وجود هجده سال سن و اینکه سال آخر بودیم؛ از ترس جیکمان در نمی آمد.
دادکشید :- ابدی؟! از تو بعیده!
یخ زدم. آبرویم رفت!!
محیا با دهان پر گفت:- تقصیره منه
عصبی تر غرید:-چه پشت همم در میان! جای عذرخواهیه؟
-نمیدونستیم که به این زودی میاید. تا اومدید خوردیم.
از زیر میز به پایش کوبیدم که ساکت شود و بلبل زبانی نکند.
تندی گفتم:- ببخشید.
-بیرون...بیرون باشید تا بفهمید امسال شوخی بردار نیست.
محیا ریلکس بلند شد و گفت :- بریم.
من اما سرجایم نشستم:- ببخشید خانوم.
محیا بلند گفت:- من چون پول دادم میرم دفتر ، مدرسه غیرانتفاعی این حرفارو نداره که.
رفت و در را کوبید!!!!
-تو هم برو بیرون تا بفهمید من سابقم جدای از مدرسه و اسم و رسمشه.
آهسته بلند شدم و رفتم. محیا ته راهرو بود. هم خنده ام گرفته بود هم حرصم درآمده بود.
-دیوونه!!!!!
بی باک و راحت خندید:- وللش بابا ...

زنگ آخر بود ومن تند وتند خلاصه برداری میکردم. عینک مطالعه ام را پائین دادم و دیدم محیا رنگ به رو ندارد. آهسته گفتم :-دختر؟
-...
باز کلیه هایش را گرفته بود. با ناراحتی گفتم:- بازم؟
سرش را بالاو پائین کرد.
-میتونی تحمل کنی تا ده دقیقه دیگه؟
سرش را تکان داد که " آره"
خودکارم را روی دفتر گذاشتم و خودم را نزدیکش کردم. آهسته کمرش را ماساژ دادم:- الان زنگ میخوره دوستم.
-...
-باید دارویی چیزی بخوری؟
به زورگفت:-قرص...باید بخوابم.."اِک" ...!
از درد آواهای ناشناخته ای از دهانش خارج میشد. زنگ خورد وسایل هردویمان را جمع کردم . کوله ام را دوبنده انداختم و وسایل او را به دست گرفتم.
با دست دیگرم زیربغلش را گرفتم و بلند کردم. با هر بدبختی ای که بود تا خروجی بردمش و از در مخصوص معلم ها که خلوت تر بود رد شدم.
با ناله گفت:
-نمیتونم خدا...آی...خسته شدم...(به پهنای صورت اشک میریخت)
-میتونی میتونی... خونتون کجاست؟ ای بابا...
با استرس کنار خیابان ایستادم و دست بلند کردم. تاکسی گرفتم و او غرغر را در این شرایط هم رها نمیکرد!
-حالا...حالا...هرروز میان دنبالم ها! امروز ... آی...
-حرف نزن....میخوای بریم بیمارستان؟
-...
-آخه خونه که فرقی نداره...
-مامانم..میدونه چیکار کنه...آه...
ده دقیقه بیشتر راه نبود. دو هزارتومان ته جیبم را کرایه دادم و پیاده شدیم. با راهنمایی او به سمت خانه اشان رفتیم . خانه ی شخصی و بزرگی بود.
چند بار در زدم و چندبار هم زنگ. در با تیکی باز شد و من باز زنگ زدم. پسری برداشت :-بله ؟
-میشه بیاید دم در؟ محیارو اوردم.
-الان.
سه چهار دقیقه طول کشید. محیا روی شانه های نحیفم سنگینی میکرد. در باز شد و پسرجوانی را دیدم که با شلوارک و تیشرت مقابلم ایستاده.
با دیدن محیا، هول شد و فوری او را از آغوشم جدا کرد. با نگرانی گفت:
-بازم؟
-سلام!
-سلام خانوم! خیلی ممنونم. ببخشید من انقدر هول شدم لباس مناسب ندارم.
-نه خواهش میکنم. ببریدش.
از سن و سالش فهمیدم محراب است. اندامش مثل محمد که درشت بود؛ نبود. بنابراین محیارا کشان کشان داخل برد و داد کشید :
-محمد ! محمد!
دست هایم را درجیب کردم وخم شدم تا در را ببندم. برگشت و گفت :- کجا؟؟؟
-من برم.
-نه نه! محمد!! محسن!! لا اله الاالله!
این بار پسر سن وسال دار تری از ایوان سرازیر شد و فکر میکنم محسن را هم دیدم! محیا را بغل گرفت و داخل برد. فرصت نکرده بودم عینکم را دربیارم.
یک ضربه به وسطش زدم تا عقب تر برود.
محراب دست پاچه به سمتم آمد و دررا باز تر کرد:- بفرمائید داخل.
قدمی به عقب رفتم:- نه نه سپاس گزارم. دیروقت میرسم. خدانگهدار.
سرش را عقب برد :- مامان ؟ محدثه؟؟
محدثه خانم برادر محیابود و من فقط عکس او را دیده بودم. از ایوان سرک کشید:- جانم محراب؟
-بیا یه دقیقه.
-بله؟
-دوست محیا هستن. زحمت کشیدن اوردنش، بگید بیان تو، به حرف من که گوش نمیدن.
لبخندی زدم و مؤدبانه گفتم:- نه نه! اخه نمیشه. مرسی.
محدثه شالش را جلوتر کشید و گفت :- گلی جون بیا حالا یه چایی بخور.
-نه خانوم تا برسم هوا تاریک میشه.
-مگه اینجا نیستین؟
-نه ما دوریم. با اجازه...
هردو تشکر کردند و محراب در اوج احترام تا لحظه ی آخر از من تشکر میکرد! چند قدم که رفتم؛ تازه یادم افتاد حتی یک ریال ندارم تا کرایه بدهم!
برگشتم و دوباره در زدم. صدای پایش که روی سنگ های زینتی کشیده شد آمد :- جانم!؟
-اِم...چیز...چیزه...میشه من یه زنگ بزنم داداشم بیاد دنبالم؟
در را بازتر کرد و گفت :- حتما!! بفرمائید.
-نه... موبایل هم بدین میشه.
-چشم. پس صبر کنید.
تند دوید و داخل شد. داخل دست هایم " ها" کردم و نمیدانم چرا با دیدن محمد قلبم تندتر تپید. نمیدانم چرا یکجورهایی از او میترسیدم!!
تأثیر حرف های محیا هم بود آخر! انقدر که از او واخلاق های خاصش میگفت، نا خودآگاه ترس خاصی داشتم.
دست هایش را درجیب کرد و با اخم از پله ها پایین امد. محراب روی ایوان ایستاد و از همانجا گفت :-خانوم من با اجازتون میرم داخل. خیلی لطف کردین.( اشاره ای به محمد کرد که یعنی او قرار است مشکلم را حل کند!)
شال گردنم را مرتب کردم و ناخودآگاه چتری هایم را داخل بردم!!
مقابلم ایستاد و من سربلند کردم:-سلام.
چشمانش را در چشمان پشت عینک دورسیاه من تنگ کرد :- سلام.
-ببخشیدا. (دستم را جلو بردم تا گوشی اش را بدهد)
نگاهش به دست دراز شده ام افتاد. بی اهمیت، کاملا خارج شد و در را پشتش بست و گفت :- "بیا"
دنبالش راه افتادم و او سوئیچش را در آورد و دزد گیرش را غیرفعال کرد. چراغ های مِگان روشن و خاموش شد.
گفتم :- نه نه !! اصلا!! مزاحم نمیشم. خدانگهدار...
بدون توجه نشست و من هم به پیاده رو رفتم و دست برجیب راه افتادم. با سرعت کم کنارم راه افتاد و چند بوق زد. برگشتم و ایستادم:
-آقای نیلفروشان ممنونم. مزاحم نمیشم.
-مزاحم نیستی، بیا بالا.
قلبم میکوبید. نه که خبرخاصی باشد!! نه والله! نه که مثلا بترسم نه! فقط دلم نمیخواست... نمیدانم یکجوری بود. مثلا کاملاً بیجهت شاهرخ در ذهنم امده بود!!!!
-آخه...
اخم کرد و گفت :- تا یه منطقه ای میبرم که نبیننت خوبه؟
قلبم گرفت. با ناباوری نگاهش کردم. حس کردم پوزخند میزند. رویش را برگرداند و مستقیم را نگاه کرد. از بین شمشاد ها بیرون آمدم و در جلو را باز کردم.
کمربندم را میبستم که راه افتاد. با صدای لرزانی گفتم:- من هیچی رو از خانوادم پنهان نمیکنم.
-...
-مطمئن باشید سیرتاپیاز جریان امروز رو بهشون میگم.
-منم منظورم خانواده نبود.
-...
پاسخ
#17
سرم را چرخاندم و از پنجره به خیابان خیره شدم. انقدر ناراحتم کرده بود که اصلا دلم نمیخواست قضیه را کش بدهم یا او را توجیه کنم.
با یک تک سرفه و جدی گفت : -ببین دخترجان...
انقدر من را ریز میدید که لحنش را شبیه پدران کرده بود!
-....
-از اینکه محیارو کمک کردی ممنونم.
بزاق نداشته ام را فرو دادم :- خواهش میکنم.
-ممنون که حواست بهش بود.
-...
-من نه پدرتم نه برادرت. نه کَس وکارِت.
-...
-نمیخوام ناراحتت کنم فقط وظیفم میدونم که به عنوان بزرگ تر یک خرده نصیحتت کنم.
-...
-کار دیگران به من ربطی نداره... به قولی انقدر مشکلات دارم که حواسم به کار خودمم نیست!
-...
-فقط میخوام بگم، حیفه که تو با این درس خوبت، آخه دیدم زنگ میزنید باهم رفع اشکال میکنید... بخوای شیطنت کنی. اونم از حالا!
-...
-به من باشه که هیچ سنی رو مناسب نمیدونم واسه روابط نامشروع....
روابط "نامشروع"!!!!!!!
-...
-به نظرم پدرومادرت گناه دارن که کلی پول خرج شما بکنن تو این مدرسه درس بخونی اونوقت...
نفسی گرفتم:-محیا میگفت برادر دومش، یعنی شما ، عاقل ترین مرد دنیاست.
-...
-جدی ترین و البته مؤمن ترین بین تمام افراد خانواده.
-...
-سوء تفاهم شده.
-...
-اون موقع حس کردم نگاهتون سنگینه... اون برادر منه آقای نیلفروشان.
به سمتش برگشتم. نیمرخش اخم آلود شد:-....
-برادر بزرگ ترم شاهرخ.
ندامت درلحنش موج میزد:- آه...
برای آنکه شرمنده نشود فوری گفتم :-اشکالی نداره ؛ پیش میاد و من حق میدم.
ازگوشه ی چشم دیدم که دست راستش را روی دهانش گذاشت و انگار که کلافه و پشیمان بود. ناخودآگاه بیشتر حرف میزدم! انگار که دلم برای این ابهتش سوخته باشد!
-...
-من و شاهرخ خیلی همو دوست داریم. خیلی ها مثل شما فکر میکنند.
-متأسفم! عذر میخوام.
-اشکالی نداره. مرسی که مسئولیت پذیرید.
-من سابقه نداره پشت کسی حرف دربیارم یا که بخوام دخالت کنم یا که اصلا به دیگران فکر کنم! من فقط روی محیا حساسم...
-...
-از تو چه پنهون! پتانسیل خطارو توی وجودش میبینم... نمیخواستم اطرافش دختر بدی باشه. منو ببخش.
کم کم لبخند روی *صورت*م نشست :- اصلا خودتونو ناراحت نکنید. من داداش دارم درک میکنمتون.
-برادرت چقدر خوب بود.
عمیق تر و عمیق تر لبخند زدم:- ممنونم. بله خیلی خوبه.
هنوز عذاب وجدان داشت و دستش را دائم پس سرش میکشید و یا گردنش را میگرفت.
-...
-لطفاً از این سمت برید.
-خودم میدونم. یک بار اومدم واسه وسایل محیا.
-هان...بله...
کاملاً رفتارش برگشته بود. انگار که بدهکار باشد! مثل کسی بود که بدهکار است. واقعا مسئله ی مهمی نبود، اما خیلی غمگین و درهم شده بود.
سرکوچه امان نگه داشت و گفت :-بازم معذرت میخوام. اگر ممکنه حلالم کنید، من پشتتون با محیا بد گفتم.
پیاده شدم و از پنجره نگاهش کردم:-گفتم که !! اصلاً اشکالی نداره. پیش میاد.
-یلدونه؟!
برگشتم و شاهرخ را با صدرا دیدم. ساک روی دوششان و چشمانشان پراز سؤال!
بدون هیچ ترسی صاف ایستادم. چرا که قبلاً شاهرخ را در وضعیت های مشابه امروز دیده بودم. مثلا روزی درحال آدرس دادن به پسرجوانی من را دیده بود و بسیار منطقی وعادی برخورد کرده بود.
بالبخند گفتم :-سلام!
صدرا سری تکان داد و گفت :- سلام! من میرم بچه ها خدافظ...
شاهرخ قدمی نزدیک شد و محمد پیاده. خودم معرفی کردم:- ایشون آقای نیلفروشان هستند، برادر دوستم محیا.
به محمد نگاه کردم:- ایشون هم برادرم شاهرخ جان.
شاهرخ کنارم ایستاد و لبخند محترمانه ای زد:- سلام خوشوقتم.
محمد هم با احترام سری تکان داد وگفت:-سلام آقا ، همچنین... خواهرم حالشون بد میشه ، یلدا خانوم میارنشون تا دم در و من...
شاهرخ دستش را تکان داد:- خواهش میکنم! نیازی به توضیح نیست.
دستش را دور کمرم حلقه کردو ادامه داد:- درخدمت باشیم؟
محمد هنوز درگیر بود و یکجورهایی مغلوب حسش میکردم. با لبخند گفت :- ممنونم. ببخشید و خداحافظ.
نشست و تندی دنده عقب گرفت. رفتنش را نگاه کردیم و شاهرخ گفت :-خسته نباشی.
برگشتم وسرم را بلند کردم و نگاهش را پائین داد. با نفس عمیقی گفتم :-اخه چرا انقدر خوبی...
سرم را روی سینه اش گذاشتم.
-چون میشناسمت.
هردوبه سمت خانه رفتیم که گفتم:- تو نمیپرسی اما من میگم. پولی که صبح دادی تغذیه خریدم و باقیش رو دادم کرایه ماشین تا خونه محیا.
نمیتونستم برگردم خونه چون پول نداشتم. منو رسوندن.
کلید را به در انداخت و آهسته و بدون ناراحتی گفت :-اگه زنگ میزدی من میومدم دنبالت.
-گفتم تلفن بدن زنگ بزنم اما ندادن و اصرار کردن.
یکی به شانه ام زد:- برو تو سرده منم میام شب.
باز دستش را بی هوا گرفتم وبوسیدم. خندید و گفت :- ابله.
در را بست و شایان دست به کمر گفت :- خوراکی؟
پاسخ
#18
دست در جیبم کردم و بادام و پسته ای که محیا در آن ریخته بود را مشت کردم و به شایان گفتم:- داداشی خیلی چاق بشی خوب نیستا! لباستو بده بالا.
پائین تیشرتش را بلند کرد و من هر دوجیبم را خالی کردم.
-مرسی آجی.
-نریزی زمین، برو همینجوری خالیش کن تو ظرف.
با احتیاط عقب عقب رفت تا نریزد. سر بلند کردم وبا دیدن پدر، جان به دست و پایم برگشت. با لبخند گفتم :- اع... اومدید؟ سلام!
کیفم را کنار در گذاشتم و نزدیک شدم. گونه اش را بوسیدم و حس کردم بوی شامپو میدهد. باز شاهرخ زحمت *گرماااابه* پدر را کشیده بود.
-مامان کجاست بابا؟
شایان درحالی که پسته میشکست گفت:- گفت میرم خونه ی فرشته خانوم.
دانستم برای تحویل سبزی ها رفته :- اهان...
لباس هایم را عوض کردم و همزمان صدای مادرم را شنیدم :- شایان جان، آجی یلدا اومد؟
-آره تو اتاقه.
بلیز و شلوار راحتی پوشیدم و بیرون رفتم. مادر بازهم دوکیسه ی سبزی همراهش داشت. نگاهم به پدر افتاد. بیحال نگاهمان میکرد.
-سلام
-سلام دخترم.
-میذاشتی کمکت میکردم!
-نه دیگه زود پاک کردم شاهرخ نفهمه.
-الان کمکت میکنم.
-نمیخواد درس داری.
-نه. مهم نیست.
ملحفه ی مخصوص را پهن کرد و سفره را روی آن انداخت. نشستیم و گفتم:- اوف! چقدر زیاد!
-واسه پشت پای پسر آزاده خانومه.
-هوم...
یک ساعتی میشد که درگیر بودیم. کمرم درد میکرد اما به روی خودم نمی آوردم. کلی درس تلنبار داشتم اما مهم نبود. مادرم تند وتند دست هایش را تکان داد و با خنده گفت :- خواب میرن!
با ناراحتی گفتم:- چرا نمیذاری به شاهرخ بگم؟ باید بری دکتر! چرا خواب میره؟
با مهربانی و لحنی کشیده گفت:- ولش کن! کم خونیه دیگه... پیش میاد دخترم.
-...
-حالا اونجوری اخم نکن نازنینم. چشم میرم دکتر.
نگاهی به شایان انداختم. مثل شاهرخ دراز کشیده بود! تمام کارهای او را کوپی کرده بود.
-امروز با داداش محیا اومدم خونه.
-...
-حالش باز بد شد، مجبور شدم ببرمش تا خونه، داداشش زحمت کشید تا خونه اوردتم.
-آهان..چند سالشه؟
-بیست و نه.
گفته بودم سؤال جواب خانواده ام را دوست داشتم. کاملا دوستانه و عادی بود. همانطور که دسته ای سبزی برمیداشت گفت :- معتمد بود؟
-آره. خیلی مؤمنه. از ماهم مؤمن تر.
-به ظاهر که نیست.
-نه میدونم کلاً...
-هوم..
-فرشته خانوم چقدر داد؟
-هنوز نداد. گفت میده پسرکوچیکش بیاره.
هر دو با صدای کوبیده شدن در به سرعت گردن کشیدیم. شاهرخ انقدر عصبی بود که نا خود آگاه ایستادم و گفتم :- یا امام زمان!
در شیشه ای را باز کرد و وسط پذیرایی ایستاد. مادرم هم دستش را به زمین گرفت وایستاد. با یک تک خنده ی عصبی گفتم :- داداشی چی شده؟!
نگاهی به پدر انداخت و بعد به سمت ما برگشت.
لب ها و چانه اش میلرزید. انگشت اشاره اش را به سمتمان گرفت اما چیزی نگفت و تندی به بساط سبزی نگاه کرد.
پلک بست و بزاقش را قورت داد. با لکنتی که وقتی خیلی عصبی میشد ، سراغش می آمد گفت :
-ا ..ا...اینا...چیه؟
من و مادر نگاهی به هم انداختیم. کاملا خودمان را خیس کرده بودیم. مادر با ملایمت گفت :- شاهرخم! قربونت برم! سبزیه.
پلک هایش تند وتند زده میشد :-سبزی...آ..آ..آهان. واسه چیه؟
نگاهمان کرد و پرسشگر سرتکان داد. ازاینکه صدایش را بالا نمیبرد دلم گرفت. عاشق این مرامش بودم.
-مامان جانم...سبزیه دیگه... واسه خوردنه!
-ی...ی..یعنی واسه خودمونه دیگه؟
-...
به من نگاه کرد:- آ...آ..آره یلدا؟ واسه خودمونه؟
من نمیتوانستم دورغ بگویم. نمیشد... سرم را پائین انداختم و مادرم گفت :- آره...
باز به شاهرخ نگاه کردم. صورتش را درهم کرد و با اخم دردناکی گفت :-واسه قبر من این همه سبزی گرفتی؟
لب هایم را گاز گرفتم و همزمان با مادرم گفتیم:-خدانکنه!
دست هایش را مشت کرد:- چی خواستین نبوده؟
قدم به قدم نزدیک شد. من ومادر سرمان را بالا گرفتیم اما عقب نرفتیم چون میدانستیم انگشتش هم به ما نمیخورد.
-...
-چی خواستی یلدا؟ مگه همین هفته پیش نگفتی کتاب تست میخوای؟ مگه نخریدم؟
مادر میان حرفش آمد:-مگه فقط اونه شاهرخ ؟ چرا انقدر بهت برمیخوره ؟!
تندی به مادر نگاه کرد:-پس چیه؟
-الان همین دختر، جهاز نمیخواد؟
دلم ریخت. از این حرف ها نداشتیم. یکجوری شدم. خجالت کشیدم. خانه ات آباد مادر! چرا از من مایه میگذاری؟! سرم را پائین انداختم. شاهرخ نفس نکشید...
-...
-نباید یه کمک خرجی باشه که من پس انداز کنم پسرم؟
حس کردم شاهرخ به من نگاه میکند. دریک حرکت برگشتم و به آشپزخانه رفتم. با دلخوری گفت:- چه وقته شوهرشه؟ چرا اینجوری میگی؟
-واقعیته. تو بگو ده سال دیگه. اون موقع من شاید مرده باشم.
دلم گرفت.
-هه... ا..ا...اصلاً ده سال دیگه هم نمیخواد. ا...ا..اصلا یعنی چی...؟ ی...ی..یلدا کوچ...چ...چیکه.
الهی من قربان لکنت و لحن دلخورش بشوم. الهی برایش جان بدهم... اصلا من بمیرم و نبینم ونشنوم که ناراحت من است.
-فدات بشم پسرم! اصلا اون هیچی، یه دو سه تا تیکه طلا براش نگیرم؟! ما دختر داریم عزیزم! خرج زیاده!
باز خجالتزده شدم. از اینکه من باعث خرج و زحمت باشم خجالتزده و شرمنده بودم. بدبختی آنجا که اینجور مواقع نمیتوانستم بگویم نه نمیخواهد!
انقدر شرمنده میشدم که کلا سکوت میکردم.
-او...و...ونجوری نگو. همین امروز کارم جور شد. خ....خ...خودم میدونم یلدا چی میخواد.
-...
-د...د...دیگه سبزی مبزی نبینم.
-ازکجا فهمیدی؟
-....
جواب نداد و زنگ در زده شد. شاهرخ گفت :- پسرکوچیک فرشته خانومه! ا...اومده مزدتونو بده! هه!
پس پسرک فضول بند را آب داده بود.
********
<< پناه >>
با صدای بی وقفه ی آیفون چشم باز کردم. روی کاناپه خوابم برده بود و محمد نبود. یاد اتفاق دیشب افتادم. هنوز باور نداشتم من را بخشیده است و باور دارد.
فکر میکنم دست خودش نبود که حمایتم کرد و پناهم داد.
شاید پشیمان شده باشد. آری حتما پشیمان است. زنگ بارها و بارها زده شد. نشستم و چشمانم را مالیدم.
تصویر محیا و مادرش تمام وجودم را لرزاند. خواب از سرم پرید و با وحشت بلند شدم.
نه نه ! محال بود در را باز کنم! بخدا که من را میکشتند. با وحشت و استرس تندو تند در های *گرماااابه* و دست شویی و اتاق ها را باز وبسته کردم تا محمد را ببینم اما نبود.
زنگ زدنشان قطع شد ومن به خیال انکه رفته اند، آسوده به اتاق رفتم تا از پنجره نگاه کنم و مطمئن شوم.
نبودند و من دستم را روی قلبم گذاشتم و نفسی کشیدم اما وقتی که زنگ واحد پی درپی زده شد، تپش قلب من هم بالا گرفت.
به سمت در دویدم واز چشمی دیدم که هر دو در کمین هستند. تند و تند خدا و صلوات و ذکر!
دور خودم چرخیدم و نگاهی به ساعت بزرگ داخل پذیرایی کردم. ساعت هفت صبح بود! کاش محمد بیاید!
صدای محیا از لای در آمد :-باز کن یلدا کاریت نداریم.
از شدت ضعف دو زانو همانجایی که بودم نشستم و لرزیدم :-...
صدای مادرش آمد :-باز کن میخوام حرف بزنم.
گریه میکرد... چشمانم پر شد.
-...
-باز کن...
-...
هر دوگریه میکردند:-باز کن...
-...
اگر باز میکردم من را میکشتند. بخدا میدانستم کتک میخورم. بغضم ترکید و دستم را روی دهانم گذاشتم :-تو روخدا...!
-...
-جان محمد...
محیا با گریه گفت :-باز کن یلدا...باز کن کثافت.
مادرش از او بدتر نالید :-بازکن! خونه ی محمده...باید بازکنی...(وحشی شد و چند بار لگد کوبید)
با التماس زار زدم :- مامان! تو روخدا !
-بازکن درو.
صدای محمد را که شنیدم، از خوشحالی گریه ام شدید تر شد.
-چه خبره؟
آبرو برایمان نگذاشتند مادر ودختر. در راهرو میان آن همه دیوار و در و گوش، جیغ کشیدند و ناله کردند...
پاسخ
#19
مطمئن بودم جلوی محمد موش میشوند. مطمئن بودم محمد تنها پناه و حامی من است حتی اگر دیگر من را نخواهد. همیشه حرفش از محسن که بزرگ تر بود ، بیشتر میرفت.
به محض دیدن او ساکت شدند و من کله پا به سمت در رفتم تا از چشمی ببینمشان. اشکهای هر سه امان بند آمده بود و حالا سه جفت چشم بودیم روی محمد.
نان دستش بود و نگاهش انقدر ترسناک بود که من هم خودم را باخت دادم!
صدایش را پائین آورده بود اما چیزی از محکم بودن وصلابتش از بین نرفته بود. پر خشم غرید :
-میدونستم!
محیا با حال زاری گفت :-الکی گفتی میری ؟
محمد انقدر بدش آمده بود که چیز بیشتر نگفت و به سمت در آمد. دستش را داخل جیبش کرد ومادرش با بغض گفت :
-اینه محمد؟ مادرت با این حالش بیاد اینجا و زنت باز نکنه؟
محمد از باز کردن در پشیمان شد، به سمتشان برگشت و با لحن بینهایت شاکی و کوبنده ای گفت :- میخواستید باز کنه!؟
-...

اشاره ای به سرتاپایشان کرد :- منم ترسیدم! اون چی؟!
مادرش نزدیک شد و بازویش را گرفت:- نگرانتم که با این اوضاعم اومدم اینجا!
-نگران چی؟
-اون خطرناکه محمدم! دل مادرت داره مثل و سیروسرکه میجوشه!
محمد عصبی تر گفت:-یعنی من بچه ام؟ یلدا چه خطری واسه من داره؟
روی گرداند و کلید را تند و عصبی و بی حواس به در انداخت. دستانم را روی دهانم گذاشتم و " هین" خفه ای کشیدم و پا به فرار گذاشتم.
به اتاقمان رفتم و در را از پشت قفل کردم.
با جرو بحث داخل شدند. البته مشخص بود کسی که داد میکشد محمد است و آنها ناز و *نو ا زش *ش میکنند تا من را بیرون کند.
محمد آزادنه تر از وقتی که بیرون بودند فریاد کشید :
-بسه! بسه دیگه! محیا به مامان بگو سرمو شکستم! بگو قسم خوردم این دفعه خودمو بندازم پائین!
انگار محیا تازه یادش افتاده باشد، تندی گفت:
-مامان مامان راست میگه سرشو نگاه!
مادر ناله کرد :-بخدا اون خطرناکه ... اون دشمنمونه! چیزخوردت میکنه!
محمد روانی شد. داد کشید :- یلدا !!! یلدا!!!
با وحشت از در فاصله گرفتم و او یکراست به اتاق آمد. دستگیره را بالا و پائین کرد و من قلبم گنجشک وار تپید و تپید.
-باز کن لامصب.
-...
-باز کن کاریت ندارم!
-...
-یلدا!!!
نالیدم :- محمد تو روخدا!
آرام تر گفت :- باز کن من هستم از چی میترسی؟!
خدایا!! این وضعش بود؟! با دست پس میزد با پا پیش میکشید! یک لحظه نا امیدم میکرد و یک لحظه امیدوار. صدای مادر و خواهرش نمی آمد.
-...
-باز کن یلدا.
با وحشت جلو رفتم و قفل را چرخاندم. داخل شد و مچ دستم را گرفت و دنبال خودش کشید. وسط پذیرایی نگه داشت و نگاه عصبانی اش را به ناکجا داد و ردیف کرد:
-ایناهاش! اینه!
سرم را تا یقه فرو برده بودم.
-...
-اینه اون آدم خطری!
-...
دستم را تکان تکان داد و با خنده ی عصبی گفت :-این جوجه ی لرزون !!! دیدید؟؟؟
مادرش بلند شد و محمد هوشیار دستم را کشید و من را پشتش فرستاد .
-کاریش ندارم محمد!
-...
خودم را محکم تر به محمد چسباندم.
-فقط میخوام یک چیزی ازش بپرسم، " چرا " ؟؟
بغضم ترکید و بلند گفتم :- من نمیدونم مامان!!
محمد داد کشید :- ساکت یلدا !! تو ساکت!!
مادرش داد زد :-چرا ساکت محمد؟! بذار بشنوم! فقط یک کلمه بگه چرا این گوهو هم زد؟؟ چرا نذاشت دلم بسوزه محمد؟! چرا مهریه خواستن؟!
محمد دیوانه شد! خدایا این صدا را نمیشناختم!!! عربده بود چه بود نمیدانم :
-اون در جریان نبوده !!!!!!!!!! ولش کنید!!!!!!!!!!! نمیدونه!!!!!
محیا دوید و از این که محمد مچم را بیشتر فشرد دانستم محیا به سمت ما آمده!
-داداشم! دورت بگردم باشه داداشی داد نزن قربون قد و بالات بشم. ما غلط کردیم. ما نگرانیم همین!
مادرشان اما کوتاه نیامد و آمد پشت محمد تا با من رو به رو شود. مثل بازی شده بود. محمد چرخید تا دستشان نرسد . باز داد زد:- به امام حسین انگشتتون بهش بخوره خودمو میکشم!
-کاری ندارم محمد، فقط میخوام بدونم ما چه بدی ای کردیم که با داداشش افتادن رو زندگیمون؟!
محمد شمرده شمرده گفت :- هنوز هیچی مشخص نیست! بسه!! روانیم نکن مادر!
-یلدا بگو چرا؟ چه کارت داشتیم؟ کمتراز گل گفتیم؟ روزی یه طلا وجواهر برات نیاوردیم؟!
-...
-چرا داداش مرگ گرفتت این کارو با ما کرد؟!
با شاهرخ بود؟! یا خدا !! های های گریه کردم :-نگید مامان نگید!!
جیغ کشید :- چرا نگم؟
فریاد زدم :- به من بگید اما به اون نگید! تورو به علی نگید!

روانی تر شد :- چرا نگم یلدا ؟؟ داداشت یه کثافت حسوده !
بحث شاهرخ بود! من سرشاهرخ شوخی ندارم!!! دستم را از دست محمد کشیدم و از پشتش بیرون آمدم و جیغ کشیدم :
-مامان خواهش میکنم! اون الان جون نداره! شمارو به قرآن بارش نکنید!!
-میکنم! ایشالاه بمیره!
-نگید!! نگید!!
-میگم!
-مگه پسرندارید؟
-داشتم!!
جیغ زدم :-شاهرخ بی گناهه!!!
محمد دادکشید :-خفه شو یلدا !! خفه شو!!
به پهنای صورت اشک میریختم. بازویم را گرفت و یک هول کوچک داد :- برو گم شو!
حتی یک درصد هم ناراحت نشدم. میدانستم میخواهد عدالت را رعایت کند. میدانستم گیرکرده است بین سه زن که هرسه محرمش هستند و مجبور است میانه را رعایت کند.
مثل بچه ها در حالی که چشمانم را میمالیدم و گریه میکردم به اتاق رفتم ودر را بستم.
پاسخ
#20
*******
مثل همیشه صبرنکرد تا کوله ام را تا ماشین حمل کند! قهر بود؟! خدای من!!! سوئیچ را برداشت و پر اخم کالج هایش را پوشید. مادر گفت :
-هوا سرده پسرم جوراب بپوش! این چه کفشیه؟
بدون توجه به ما و نگاه های نگرانمان جیب هایش را گشت و دوباره کفش هایش را در آورد وبه اتاق رفت. سرهای ما هم با هر حرکت او میچرخید. کاپشنم را تنم کردم و او برگشت. کفش هایش را پوشید و در شیشه ای را باز کرد و رفت.
من ومادر نگاهی به هم انداختیم وسرتکان دادیم.
-پُلیوِرِشو ببر واسش، با خودش لج کرده.
بافت مشکی اش را که بوی عطرش بسیار ملایم و شیرین بود ؛ برداشتم و گفتم :-خدافظ
-به سلامت.

شایان کوله اش را انداخت و گفت :-آجی شاهرخ کو؟
-رفت.
شایان هم جو سنگین را حس کرده بود. معمولا صبح ها با شیطنت ها و سرزندگی های شاهرخ میگذشت. اما حالا...
هر دو به کوچه رفتیم. در جلو را باز کردم و کنارش نشستم. شایان هم پشت نشست و گفت :- سلام داداش.
از آئینه نیم نگاهی انداخت :- سلام.
شایان را رساندیم و طبق معمول شاهرخ همراهش پیاده شد تا از خیابان ردش کند. دست کوچک شایان را گرفت وبا احتیاط رد شدند. میدانستم قبل از فرستادن او به داخل مدرسه؛ به سوپرمارکت کنار آن میروند تا شیرکاکائو و کیک بخرند.
باز بیرون امدند. خم شد و سرشایان را بوسید و چیزی به او گفت. شایان ران شاهرخ را بوسید و به حالت " بای بای" دست تکان داد.
نفس عمیقی کشیدم و منتظر ماندم. کنارم نشست و راه افتاد.
پلیورش هنوز در آغوشم بود. آهسته گفتم :-شاهرخ جان؟
-...
-اینو بپوش، مسافرا هی سوار و پیاده میشن، سرما میره تو جونت.
آرنجش را کنار پنجره گذاشت و یک کَتی لم داد. وقتی جوابم را نداد، پلیور را روی صندلی عقب گذاشتم.
-نمیخواستم ناراحتت کنم. مامان اورد خونه، منم نتونستم کمکش نکنم.
-...
تا خود مقصد ساکت شدم. میدانستم اگر نخواهد ، حرف کشیدن محال است.
مقابل مدرسه پارک کرد و بی حرف به روبه رونگاه کرد. پیاده شدم و از قصد نماندم تا پول بگیرم. میخواستم مجبور شود صدایم کند.
-ممنون ، خداحافظ..
پیاده شدم و تندی راه افتادم. صدای پائین آمدن شیشه برقی در آن سکوت صبح، واضح به گوشیم رسید :-بیا
پشتم به او بود، لبخند پیروزمندم را ندید. برگشتم و به ظاهر خودم را غمگین نشان دادم. دست کشید به جیب هایش و دوتا پنج تومانی بیرون کشید.
بدون آنکه نگاهم کند دستش را دراز کرد.
یکی را گرفتم و گفتم :-ممنون کافیه.
برگشتم که عصبی گفت :-یلدا!
باز برگشتم و گفتم :-نمیخوام زیاده.
دستش را تکان داد :- بگیرلازمت میشه.
-نمیخواد!!
زخم نمیزد. هیچوقت ناراحتم نمیکرد اما نمیدانم چرا مثل بچه ها شد!! چرا جریان محمد را وسط کشید!!!
-بگیر یهو کرایه ماشین نداشتی مجبور نشی با داداش محیا بیای.
چیز خاصی نگفته بود ها! مثلا مثل این برادرهای احمق و خشک مذهب در صورتم نکوبیده بود، فقط یکجورهای ناجوری نیش زد! نرم گفت آرام گفت اما گفت!!
بغض کرده نزدیک شدم واز پنجره خم شدم :- منظورت چیه ؟ تو اینجوری نبودی که ؟
پول را روی صندلی انداخت و صورتش را برگرداند.
-...
فقط در برابر او لوس بودم. فقط در برابر او و کم محلی هایش گریه ام میگرفت. با صدای لرزانی گفتم :-شاهرخ!
-صدای "نوچ" کلافه اش را شنیدم. دستی به صورتش کشید و برگشت و نگاهم کرد. یک قطره اشک ازچشمم چکید و روی گونه ی گِردَم سُر خورد.
ردش را گرفت و باز به چشمانم نگاه کرد :
-یلدا!
با دستکش های پشمی صورتی ام چشمانم را مالیدم و گفتم :-از تو انتظار نداشتم.
برگشتم که بلند گفت :-یلدا ! بیا!!
-...
صدای در ماشین آمد. آنقدر محکم کوبید که صورتم را لحظه ای جمع کردم. دستم را کشید و نزدیکم ایستاد :-بمیرم.
مهربانی اش بدترم کرد. بغضم ترکید و سرم را پائین انداختم.
-...
-غلط کردم. یلدا؟
-...
خم شد و صورتش را مقابلم گرفت :- زر زدم به قرآن! ببخشید.
-...
-خاک برسرم الان میخوای درس بخونی...یلدا جان؟
صدای محیا آمد :- دوست جونم!!
دودستی صورتم را گرفتم تا گریه ام را نبیند. متعجب گفت :- دوست جون؟
نزدیک شد و شاهرخ گفت :-سلام ، ببخشید حالش یکم خوب نیست الان میاد.
-سلام! اِ ...!! داداششی شما؟! یا خدا چقدر شبیهید!!! (بعد دستش را روی کمرم گذاشت):-یلدا ببینمت؟!
صدای محمد آمد:-محیا؟
محیا بلند گفت:- الان میرم.
شاهرخ گفت :-شما بفرمائید..
اما مگر میشد محیای هیاهو طلب را دست به سر کرد!؟ صدای محمد از نزدیکی آمد:-سلام!
شاهرخ پشیمان از تئأتر راه انداخته گفت :-سلام آقا.
محمد و محیا فکر میکردند به ما بدهکار هستند برای همین پاپی شدند که اگر دردی دارم ، مرضی دارم، هر چه...حالا آنها کمک کنند.
تندی صورتم را پاک کردم و زیرچشمی دیدم که محمد نگران و ناراحت نگاهم میکند. سرفه ای کردم و گفتم :- ببخشید یک خرده حالم بده، نگرانتون کردم.
خداحافظ.
به سمت در رفتم و محیا بلند گفت :- دیوونه واستا باهم بریم.
شانه به شانه میرفتیم و صدای حرف زدن شاهرخ و محمد را نا واضح میشنیدم.
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان