رتبه موضوع:
  • 23 رای - 2.83 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان یلدای بی پایان
#1
"یلدای بی پایان"
علت نامگذاری:
1)اتفاقی درشب یلدا رخ میدهد که زندگی تمام کاراکترهارا تحت تأثیر قرارمیدهد. شبی که برای من و شما یک دقیقه طولانی تر است؛ برای آدم های این داستان، یلدایی ماندگاروبی پایان رقم میخورد.
2)اشاره به شخصیت دختر داستان دارد. یلدا دختری که نماد صبرواستقامت و فداکاری است وزیربار مشکلات خم نمیشود وپایان پذیرنیست. می ماند، ادامه میدهد و میجنگد.
خلاصه:
روایت زندگی دختر وپسری است که در شرف ازدواج هستند. درست درشب یلدا؛ شب ازدواجشان؛ حادثه ای رخ میدهد که ...
داستان نماینده ی رفتار و عکس العمل آدم های متفاوت است و اینکه یک اتفاق تاچه اندازه میتواند رفتار آدمها را عوض کند.
آدمها تغییر میکنند و قضاوت های ما گاهی از بُن غلط است!
ژانر:
عاشقانه/اجتماعی/معمایی

[عکس: 5uyf_%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%AF%D8%AF%D8%A...%D9%87.png]
پاسخ
 سپاس شده توسط عاشق بهار ، 0033 ، lilifar
#2
<<مقدمه>>

یلدا، اسمی از من است در بلندترین شب سال...
یلدا گره کوری است در زندگی وطعمی تلخ از اناری سرخ!
که دانه دانه اش رَدّی است بردامان سپیدم.
بگذار کمی بیشتر بگویم...
یلدا برای من یک دقیقه سرمای بیشتراست.
یک دقیقه تنهایی بیشتر و یک دقیقه ی بیشتراز نداشتنت..!


<<آغاز تنهایی>>

هنوز وقتی پلک میبندم؛ تصویر آخرین خنده هایش مقابل چشمانم زنده میشود. جدی ، جذاب و دست نیافتنی. یک دستش به فرمان و دست دیگرش به دنده. فیلم بردار خودش را می کشد تا ژست بگیریم اما او شیشه ها را بالا می کشد . متعجب نگاهش میکنم و او بیخیال با یک لبخند کمرنگ به جاده خیره میشود. همه کنارمان بوق میزنند و صدایمان میکنند ...او اما بیخیال و جدی با همان لبخند شیرین میراند. آهسته میگوید: -خیلی دوستت دارم یلدا. خیلی!
همینجا استوپ میکنم. دلم نمیخواهد ادامه اش را مرور کنم. من میخواهم همین لبخند را قاب کنم و برای همیشه نگه دارم. نمیخواهم به بعدش فکر کنم. نمیخواهم به ادامه ی آن شب شوم فکر کنم، شبی که با لباس عروس و پای *بدون پوشش*؛ از اول اتوبان تا اولین خروجیش را یک نفس دویدم و زار زدم.
چشم باز میکنم تا این فیلم لعنتی که به محض اولین پلک نهادن مقابلم رژه میرود؛ تمام شود.
-آقا همین بغلا...ممنونم.
-بفرمایید.
-چقدر میشه؟
-هرچی دادین دادین.
کیفم را گشتم. چیزی جز دو اسکناس پنج تومانی نداشتم.
-ده تومن ؟
سرش را بالا و پایین کرد.
اما راضی نبود. از نازی آباد تا پاسداران. آن هم با حمل چمدانم.
-اگر ناراضی اید من از این جا میگیرم میدم.
-نه خانوم بفرمایید.
و من نارضایتیش را از عدم کمکش دانستم. وقتی که تازه سوار شدم؛ کمک کرده بود تا چمدان را در صندوق بگذارم اما حالا دست به سینه نشست.
دور شد و من با یک چمدان کوچک و دلی لرزان و قلبى کوبان ؛ وسط کوچه ماندم.
بند کیف دستی ام را فشردم و سرم را بالا گرفتم.
"مجتمع گلزار"
چشمانم تار میدید، دستی بهشان کشیدم و به پنجره ى طبقه ى پنجم نگاه کردم. با دیدن پرده ى حریر اتاق که با کلی امید و آرزو برای جهازم دوخته بودم؛ باز حس تهی شدن و بغض به من دست داد.
مادرم جلویم را گرفته بود. گفته بود این خانه قتلگاه من میشود اما جای سرپیچی نبود. باید میرفتم.
با آن حکم "عدم تمکین" کدام عروسی جرأت به سرکشی دارد؟! آن هم من!! با آن فاجعه ای که از جانب من و خانواده ام به جا مانده بود.
لب هایم از جویدن زیاد ؛ میسوخت و سرمای زمستان؛ تمامم را سر کرده بود.
او مرد شکنجه نبود. مرد ظالمی نبود! بخدا که او را از خودم بیشتر میشناختم. پس چرا انقدر عوض شد؟ چرا لج کرد؟ جری شد؟! خب حق میدهم!
به ولله که حق میدهم اگر هر کسی بود در مقابل حرف دایی ؛ همین را بخواهد اما این رفتار از او بعید بود.
دایی آتش انداخت. بدترش کرد... آتش خشمشان را شعله ور تر کرد. حق دارند همه امان را در یک تیم ببینند. حق دارند اگر تر و خشکمان را باهم بسوزانند. این خاصیت آدمیست!
همانطور که پر بغض به پنجره و پرده خیره شده بودم؛ حس کردم تکان خفیفی خورد و گوشه اش افتاد و متعاقبش قلب من بیشتر کوبید... این یعنی انتظارم را میکشد!! این یعنی منتظر است تا سلاخی ام کند!!
بوضوح نفس هایم پر صدا شد و وقتی در با یک تیک باز شد ؛ دیگر حالم را نفهمیدم. تمام وجودم گاهی داغ میشد گاهی سر و سرد!
نمیتوانستم تصور کنم چه عاقبتی در انتظارم است. دستم را روی قلبم گذاشتم و دست دیگرم را به چمدان بند کردم. دنبالم کشیدمش و با قدم هایی که بی اراده و لرزان برداشته میشد؛ به سمت درمجتمع رفتم.
آهسته داخل شدم و نگاهی به حیاط سرما زده و درختان *بدون پوشش* و بی برگ انداختم. کلاغ سیاه روی درخت ؛ به من زل زده بود. مات زده نگاهش کردم.
خیره به هم بی هیچ حرفی.... منقارش را باز کرد و آوای زشت و گوش خراشی به من هدیه داد و پر کشید و رفت.
دلم میخواست پنج طبقه را از پله ها بروم تا طول بکشد! کاش طبقه ى صدم بودیم! کاش اصلا پله ها تمامی نداشت!! چمدان را روی پله ها میکشیدم و دلم میخواست تا ابد طول بکشد. در واحد طبقه ى سوم باز شد و زن و مرد خندانی خارج شدند.
نگاهشان به من افتاد و مرد آهسته گفت: -باز آسانسور خراب شد! اگه من این کمالی رو نبینم!
پاگرد چهارم بودم و چیزی تا جهنمم نمانده بود! روی پله ها نشستم تا نفس بگیرم. صدای دندان هایم که روی هم زده میشد؛ عذابی دو چندان به من میداد چرا که ضعفم را دوچندان به رخ میکشید. بسم الهی گفتم و باقی پله ها را بالا رفتم.
با دیدن در نیمه باز واحد؛ چیزی تا مرز سکته را تجربه کردم! نمیدانم چطور بگویم... نمیدانم این حس را چطور بیان کنم... اینکه انتظار میکشد ترسناک است! انتظارش بوی عشق که نمیدهد!! بوی دوستی که نیست!! رنگ و جنس این انتظار سیاه مطلق است.
رنگ تنهایی من و رنگ حس او.
لب های پایینی را کاملا به داخل دهانم بردم و گازگرفتم. تحمل نداشتم خداوندا! کمک کن!!
آهسته در را هول دادم و چمدان را پشتم کشیدم. خانه ى امیدم بود! خانه ى تازه عروس سیاه بخت!! پرده ها کشیده و همه جا تاریک و ساکت.
در را بستم و همانجا ماندم.
پلک های لرزانم بی اراده زده میشد و فکم بی اراده حرکت میکرد. چشم گرداندم تا این مردى که فکر میکردم قرار است عزراییلم باشد را پیدا کنم.
نبود و این بدتراز هر چیزی بود! اینکه با من بازی کند!
هرگز دایی را نمیبخشم. دراین اوضاع داغان ؛ آمد پدری کند! بدتر گندی زد به تمام زحماتم! صاف ایستاد و در رویشان گفت "مهریه" !!
به در تکیه زدم و حالا کاملا ناامید شدم از بخشش. الآن من در نظرشان دختری بودم که مهریه اش را میخواهد!
صدایی آمد و
در اتاق باز شد. بی اراده 'هین ' آهسته ای کشیدم و دستم را روی قلبم گذاشتم. نگاهش کردم... نگاهم نمیکرد و این هم بدتر بود!! چرا که نگاهش وق زده و گرد و اخم آلود؛ به جایی میان زمین و میزعسلی مانده بود. اگر به من نگاه میکرد شاید دلش به حالم میسوخت. شاید در چشمانم میدید که من سرو ته پیاز نیستم. شاید از چشمانم میخواند که من فقط و فقط او را دوست دارم. میفهمید که دایی وفرهاد به من ربطی ندارند!
اما ندید و نخواست. دست های مشت شده اش را باز کرد و بدون کوچک ترین توجهی به من به آشپزخاخه رفت. خودم را جمع کردم و همانجا روی در سر خوردم و به کوبیده شدن در های کابینت گوش سپردم.
صدای زنگ موبایلش بلند شد. همان صدای فابریک خود کمپانی گوشیش.
-الو؟
آخ که دلم برای صدایش تنگ بود خدا!
-...
-دارم میگردم.
-...
-نه.
-...
-محیا اونجاست؟
-...
-مراقبش باش سلمان، ببین...
-...
-میام. دارم میام..
قلبم فشرده شد. صدایش بینهایت گرفته بود. تا حدی که گاهی از کم و زیاد شدن بیش از حد؛ واژه هارا واضح نمیشنیدم.
-...
-اومدم. خداحافظ.
بیرون آمد و من آهسته ایستادم. رخ به رخم ایستاد و بازهم نگاهش را به نقطه ای از پس شانه هایم دوخت. طورى بود که فهماند باید کنار بکشم تا برود.
حتی نتوانستم عذر بخواهم از کار دایی! از کار شاهرخ! از کار خانواده و فامیل! از کار پسردایی فرهاد!
یک ایل و طایفه بلای زندگی ام شده بودند و من باید عذر میخواستم!!
آرام کنار کشیدم و او رفت.
پاسخ
 سپاس شده توسط 0033 ، Williamdal ، KarenTheld ، lilifar
#3
اسما و رسما خانه ى خودم بود اما هفت پشت غریبه بودم. نمیدانستم کار درست کدام است. آیا باید چمدان را به اتاق ببرم و از نو بچینم؟! آیا باید لباس راحتی بپوشم و مثل یک کدبانو شام درست کنم تا بیاید؟!
وقتی یاد نگاه آخرش در دادگاه سه روز پیش میفتم؛ دلم میخواهد یک قطره آب بشوم و بروم داخل زمین. دلم میخواست بمیرم تا فقط این نگاه سنگین را روی خودم نبینم.
دایی با فریاد گفته بود حالاکه اینجور شده؛ مهریه ى یلدا را بدهید. در جوابش عدم تمکین گرفتیم و حالا نرفته، برگشته بودم.
چمدان را روی سرامیک های سپید کشیدم و آهسته به سمت اتاقمان رفتم. همان اتاقی که...
صدای تلفن من را ازجا پراند. این اتفاقات ضعیفم کرده بود. با هر نشانی ضعف میکردم. با هر زنگی رنگ و رویم را باخت می دادم. با قدم های نامیزان و تند به سمت تلفن رفتم و با دیدن شماره ى محیا؛ بدتر و بدتر وبدتر شدم!!!
میدانستم مخالف آمدنم بود. وقتی محمد شرط برگشت گذاشت؛ همه علیهش قیام کردند. محیا آبرو برایم نگذاشته بود. مادرشان که از همه بدتر...
تماس قطع شد و وقتی گوشی داخل پالتویم لرزید؛ دانستم که هدفش خود خودم هستم! میخواهد فحش بدهد تا جگرش خنک شود!
با دستی لرزان جواب دادم تا انگ کم محلی هم به من اضافه نکنند.
-...
-الو؟!
-محیا...
-محیا و درد!! محیا و کوفت!!
-محیا!
-محیا و زهرمار! دختره ى کثافت!
-محیا!
آنچنان بغضش ترکید و زار زد که تمام وجودم لرزید:
-خفه شو!! خفه شو بی پدر و مادر!!
بغض کرده گفتم:-به بابام چیز نگو محیا! بابام مرده بی انصاف!
جیغ کشید:-خفه شو!!
روی زمین سرد نشستم و همانطور که گفت خفه شدم تا بارم کند:-...
-چرا رفتی خونه؟! نفهم حیوون!!
-...
-آخه تو دستمال محمدم نیستی (د...)!! فکر کردی بردت تمکین؟! نه واقعا چه فکری کردی؟؟
با ناباوری گفتم:-محیا!!
-زر نزن یلدا فقط گوش کن. همین الآن میری و گورتو گم میکنی.
-...
با ضجه گفت:-الهی بمیری! الهی خدا نسلتون رو از زمین برداره!
-...
-الهی شاهرخت گور به گور بشه!
*صورت*م را با شدت گاز گرفتم و همزمان اشک بی صدایم جاری شد.
-...
-حالا مهریه میخوای دیگه آره؟ مهریه کاملم میخوای که رفتی خونه.
-...
-یلدا جمع کن برو تا نیومدم اونجا... مهریه ى آشغالت نصف بود میفهمی؟؟ نصف!! اما خودتو انداختی که کامل بگیری!!
-محیا من کاره ای نیستم!
-هیس! هیس! فقط لال!
-محیاجان من مهریه خواستم؟!
-دایی حرومت ! هیچ فرقی نداره.
سرم را گرفتم و تماس را قطع نکردم تا همچنان از درد و آتشش کم شود. من باید مدارا میکردم. من باید میساختم.
-....
-شنیدی؟؟ (زار زد) شنیدی یا نه؟! برو گم شو از اون خونه.
صدای سلمان آمد:-محیا عزیزم!
بینی اش کیپ شده بود و صدایش ناجور: -آخه سلمان... سلمان...خدا...
-عزیزم آروم تر ! قطع کن الان محمد میاد...بده من گوشی رو عزیزم...
صدای سلمان را شنیدم که مخاطبش من بودم:-یلدا؟
اشک هایم را پاک کردم و آب دهانم را فرو دادم:-بله؟
-سلام.
-سلام.
-تا حدودی با حرفهای محیا موافقم. بهتر نیست برگردید و دردسرارو بیشتر نکنید؟
با درماندگی گفتم:-آخه آقا سلمان! شما دیگه چرا؟ من مگه خواستم؟
-نخیر اما حق شما دست خودتونه. میتونید مهریه رو ببخشید و برگردید.
-میبخشم!! به ارواح خاک بابام میبخشم آقا سلمان!! همین الان این کار رو میکنم!
-ببخش اما حقیقته؛ شما هنوز زندگیتونو شروع نکرده بودید. مهریه ى تو نصفه. اما رفتنت به خونه ؛ بهونه ی تازه دست خان دایی میده!
-...
-میفهمی که؟! نذار محمد جری تر بشه. تمامش رو ببخش و برو.
-...
-محمد بی منطق نیست. صحبت کنید.
امید به قلبم داد. سلمان کجا و همسرش کجا! محیا را چطور تحمل میکرد؟!
-شما بگو من چه خاکی به سرم بریزم.
-امشب با محمد صحبت میکنم. اومد خونه خودتم حرف بزن. همه محمدو میشناسیم.
-...
صدایش را پایین تر از قبل آورد:-نباید بنزین بریزید. بدترش نکنید.
باز اشکهایم سرازیر شد:-من که دارم میسازم. من که لال شدم جلوی این همه تحقیر!
-از ما گفتن؛ جلوی داییت رو بگیر.
-...
-محمد رسید. فعلا خداحافظ.
تماس را قطع کرد و تمام...
پاسخ
 سپاس شده توسط 0033 ، havva ، lilifar
#4
همانجا ماندم. نای ایستادن نداشتم. اصلا بلند بشوم که چه ؟! مثلا الان چه کاری برای انجام دادن داشتم؟!
زانوانم را به آغوش کشیدم و پیشانیم را رویشان گذاشتم. محیای بی انصاف! نمیگویم حقی ندارد، چرا... حق دارد. طبیعی بود. آن هم برای کسی مثل او... دختری عصبی و زود جوش. همین جلسه ی آخر دادگاه بود که دیدمش...اگر محمد جلویش را نمیگرفت ؛ یک دل سیر از او کتک خورده بودم.
دادگاه را به خاک و خون کشید! فحشی نماند که به من ندهد..اگر محمد سرش داد نمیکشید و جلویش نمی ایستاد..!
این بی منطقی از او انتظار میرفت. چیز عجیبی نبود اما...اما اینکه برای شاهرخم بد بخواهد عند بی مرامی بود! عند نامردی! نفرین شاهرخ کار درستی نبود. اگر خودم را میکشت؛ میپذیرفتم اما شاهرخ...
نگران شدم، یادش آزرده خاطرم کرد. الهی برایش بمیرم!
با کف دستانم چشمهای خیسم را پاک کردم و یاد محمد افتادم که میگفت اینجور گریه کردنم او را یاد دختر بچه های معصوم می اندازد!
آه محمد... از خدا گله نداشتم. حالا میفهمیدم حکمت خیلی از چیزهارا... همان دوسال پیش اگر روی حاجتم پافشاری نمیکردم؛ حالا به این بدبختی نمی افتادم. دوسال پیش بود که نذر و نیاز عالم و آدم کردم تا به چشم محمد بیایم. از خدا پیش خودش شکایت کردم! گفته بودم فقط محمد! هر جور که باشد، حتی اگر قسمت نیست! عشق ، مخم را از کار انداخته بود و حالا نتیجه اش را میدیدم.
سرم را بلند کردم. چشمم به گوشی ام افتاد. جیغ های محیا هنوز در گوشم بود. فحش های زشتش دلم را میترکاند و حالا مثل کودکی بی امان؛ از دست زدن به گوشی حس ترس خاصی داشتم!! فکر میکردم هرآن زنگ میخورد و محیا....
آهسته برش داشتم و با مادرم تماس گرفتم. گفته بودم زنگ نزند تا خودم تماس بگیرم. باید بسیار محتاط رفتار میکردیم و حتی الامکان آفتابی نمیشدیم. دلم برای مادرم گرفته بود. چه سیلی ای که از مادر محمد نخورد! تا سه روز رد انگشت هایش روی گونه ى سپید مادرم نمایان بود.
-الو یلدا جانم؟ دخترم؟
از نگرانی اش دلم خون شد:-خوبم مامان. شما خوبی؟ شاهرخ خوبه؟
-الهی مادرت کفن بشه.. الهی...(میان حرفش آمدم):
-خدا نکنه!!!
-چیکار کرد؟ محمد اذیت کرد؟
بازهم با انگشت روی زمین کشیدم و پر بغض گفتم:-فعلا نه.
-به داوود گفتم. فرهادم جلوش دراومد.
پلک بستم و سعی کردم آرام باشم:-دایی داوود....
-خواست پدری کنه. فرهاد خیلی سرش غر زد.
-فرهاد... خوبه؟
-خوبه.
-گریه نکن مامان جان. فقط دعا کن.
آنقدر حالش بدبود که به زور حرف هایش را میشنیدم:-دلم خوشه به مردونگی محمد! یلدا صبورى کن، محمد راه میاد.
اشکهای من هم جاری شد...بعداز این همه گریه؛ چشمه آبمان خشک نشده بود!
-میخوام مهریه رو ببخشم. به دایی نگو.
-...
-مامان؟!
-مطمئنی؟؟
با بهت گفتم:-آره!! آره!! مگه شما شک داری؟!!
-داوود میگه برگ برندمونه.
طاقتم تمام شد. یکی بر پیشانی کوبیدم و گفتم: -مامان میفهمی چی میگی؟! میفهمی فقط باید نرمش کرد؟؟؟
باز زیر گریه زد:-چه بدونم...چه بدونم...خدا...
سرم را گرفتم و آهسته گفتم:-خواهش میکنم جلوی دایی رو بگیر. فقط به فرهاد گوش بدید.
-...
-پسرش وکیل ماست مامان؛ نه خودش...میدونم خیرمو میخواد اما بلد نیست. گند زده گند!
-شایان بهونتو میگیره...
*صورت*م را گاز گرفتم:-...
-تو رو خدا اگر راه داری واسه سر زدن؛ دریغ نکن.
-ببوسش. بگو میام...
-برو گل قشنگم. یلدای عزیزم. خدابزرگه، دلمم روشنه.
دل او همیشه روشن بود اما جز تاریکی نصیبمان نمیشد!!
-خداحافظ مامان. بتونم سر میزنم.
این بار آهسته ایستادم و همانطور که گره روسری ام را درست میکردم به اتاق رفتم. بدون تعویض لباس روی تخت بزرگ دراز کشیدم و یک برگ دستمال از پاتختی برداشتم. با چشم های مات شده به در واحد که از اینجا پیدا بود؛ به فکر فرو رفتم.
هیچوقت تصور همچین سرنوشتی را نمیکردم. همیشه فکر میکردم برای مردم است! برای همسایه هاست!! درد بی درمان برای بقال سر کوچه است!!
اما فاجعه ى شب عروسی ام....چقدر آدمها را عوض کرد. محیا کسی بود که تا دودقیقه قبلش قربان صدقه ام میرفت! مادرشان تنگ به آغوشم کشیده و زمزمه های عاشقانه و مادرانه میکرد. پدر کمتر از گل به من نمیگفت و سلمان جرأت امر و نهی نداشت! اما امروز هر چند دوستانه ؛ حسابی من را شسته و پهن کرده بود. در مورد خصوصی ترین مسئله ى من و محمد ابراز نظر میکرد و من لال شده بودم...
فکر کردم و اشک ریختم و دستمال حرام کردم! کم کم چشمان تبدارم روی هم افتاد و نفهمیدم کی و چطور خوابم برد.

باصدای محمد؛ پلک هایم آنی پرید! با استرس نشستم و روسری ام را روی سرم کشیدم. چشمم به دستمال های گوله گوله شده افتاد و بعد از آن به در بسته ای که قبل از خوابیدنم باز بود.
پر استرس ایستادم و به سمت در رفتم. صدای گریه های زنانه ى محیا را شناختم. وای بر من!! محیا برایم از هر چیز ترسناکی ترسناک تر بود.
محمد نجواگرانه دلداری اش میداد و من دست روی قلب کوبانم گذاشتم.
-چرا اومدی؟ عزیزم گفتم نیا.
-نمیتونم نمیتونم بذارم تنها باشی اینجا.
-محیا من بچه نیستم.
-الهی من فدات بشم محمدم...مرگ محیا بیرونش کن.
-خودم میدونم چیکار میکنم محیا. شما الان بیخودی اومدی.
-...
-بیا مدارک سلمانم بدم؛ ببر.
-محمدجان ؛ دوست داری مامان سکته کنه؟!
-...
-الان اونو چرا اوردی؟
-هیس...! محیا من میدونم!
-نمیدونی! اگر میدونستی میفهمیدی اینا دشمن ما هستن. این زن دشمنته .
-تمومش کن محیا. من میدونم خودم خانوم. حواسم هست.
-...
-گریه نکن عزیزم.
آرزو کردم من جای محیا باشم!! دلم لک زده بود برای محبتش...
-...
-الان میام.
صدای قدمهایش رعشه بر وجودم انداخت. قدم قدم از در دور شدم و او با "تقی" دستگیره را پایین کشید. نفسم در سینه حبس شد و ملتمس نگاهش کردم.
چشمان سرخش تندی من را کاوید و سپس رویش را گرفت.
بی اراده گفتم: -س...سلام.
مقابل دراور زانو زد و تند و تند جست و جو کرد. یک پوشه ى زردرنگ برداشت و همین که آمد خارج شود محیا در را هول داد و داخل شد.
با وحشت قدمی به عقب برداشتم و دست هایم را در هم قفل کردم.
پاسخ
 سپاس شده توسط JamesMiz ، lilifar
#5
با لبخند به دختر غرغروی کنارم نگاه کردم. مقنعه ی سورمه ای رنگش را بالا داده بود و گردن و سینه ى سپیدش که زنجیر ظریف طلایی رویش خودنمایی میکرد؛ در دیدم بود. یقه ی مانتویش را بالا و پایین میکرد و خودش را باد میزد.
حق داشت. هوای اوایل مهر هنوز رنگ و بویی از تابستان گرم را داشت.
-أه !!! بمیرن ایشالاه با این مدرسشون!
دست به سینه تکیه دادم و همانطور با لبخند براندازش کردم. اما او عصبی و سرخ شده؛ در عالم خودش سیر میکرد.
-...
-خیر سرشون نمونست! غیرانتفاعیه! فلان فلان شده ها!
با حیرت ابروهایم را بالا کشیدم و بیشتر دقیق شدم.
-...
یکی روی میز زد و ناخودآگاه به سمت من برگشت و به عنوان اولین مکالمه با بغل دستیش گفت :-نگاه !! این از میزشون!!
چشمان متعجب و خندانم را از صورت سرخ و عرق کرده اش ، روی میز سر دادم و سرم را تأئید کنان تکان دادم. راست میگفت. میزمان کثیف بود و نیمکتمان لق لق میکرد.
انگار که تازه متوجه من شده باشد. حواسش پرت شد و آهسته سرش را روی میز گذاشت و همانطور خیره خیره نگاهم کرد. از نگاه طولانی و سنگینش خجالت کشیدم و بالاخره نگاهم را از تخته ی سپید وایت برد گرفتم و به او دادم.
لبخندی به رویش زدم و او همانطور کج نگاهم کرد:-ابروهات خیلی باحاله.
لبخندم عمیق تر شد. دو دستم را رویشان کشیدم و گفتم :-مرسی عزیزم.
یک تای ابرویش بالا رفت:-نه جدی من تعارف ندارم.
دست مشت شده ام را ستون سرم کردم و با همان صورت باز و شاداب گفتم :-تو لطف داری.
-برداری محشر میشی. سال آخره دیگه... برمیداری راحت میشی.
نگاهی به ساعت مچی بند چرم مشکیم انداختم. معلم نداشتیم. در همان حال گفتم :-نه... اونجوری نیستیم.
چانه اش را روی بازوی تا شده اش گذاشت:-اع؟؟ یعنی شما هم مثل ما آره؟!
با لبخند ؛ کنج دیوار تکیه دادم و گفت :-یعنی چی؟!
-یعنی حساسن خانوادت؟
سرم را بالاو پایین کردم:-...
-پس تسلیت میگم این شباهتمونو!
-...
-اما جدا چشم و ابروت خیلی باحاله.
لفظ باحال از دیدگاه او به چیز های قشنگ تلقی میشد؟!
-باحال به چی میگی؟
پشت چشمی نازک کرد:-من مستقیم نمیگم قشنگ!
بعد زیر خنده زد و من هم آهسته خندیدم:-لطف داری گلم.
با لبخند خیره به چشمانم گفت:-من رکم خدایی. فعلا همین دوتا قشنگه توصورتت! ولی میدونم از اونا میشی که ازدواج کنی رو میای!
با خجالت خندیدم و اتودم را برداشتم. روی دفترچه ى کوچکم خطوط بی معنایی کشیدم. اگر برادرم شاهرخ را میدید چه میگفت؟!
از زیبایی در تمام فامیل زبانزد خاص و عام بود. حتی چشم و ابرویش از منه دختر؛ زیبا تر و پرمژه تر بود.
-...
-اسمت چیه؟
-یلدا.
-هوم!!
کج نگاهش کردم:-چه "هوم" بلند بالایی!!
-خوشم اومد. منم محیام.
نگاهم را از چشمان میشی رنگش گرفتم و با همان لبخند جدا نشدنی از *صورت*م گفتم: -خوشوقتم گلم.
در همین مدت کوتاه دانستم که عصبی است. حالا بی مقدمه نشست و محکم روی میز کوبید:-بچه ها!!!
زمزمه ها قطع شد و همه با چشمان گرد به ما که در انتهایی ترین ردیف کنار دیوار نشسته بودیم خیره شدند.
-...
-شماها نپختین؟!
صدایشان درآمد. همه آه و ناله کردند و هرکسی چیزی گفت:
-آره به قرآن! این همه پول دادیم؛ کولر ندارن!
-خاک برسرم الکی اومدم اینجا! "انوارعلم" با معدل بالای هجده برم میداشت! حماقت کردم اومدم اینجا.
محیا غرید:-منم خر شدم بخدا. اه اه اه!!! (سه بار روی میز زد و من کم کم نگران اعصابش شدم!! با لبخند گفتم):
-عزیزم!! حالا آروم تر!! الان شما جیغ بکشی خنک میشی؟!
آهسته و با ابروی بالا رفته برگشت و گفت: -وات؟!! (چی؟)
بازهم کنج دیوار سه گوش تکیه زدم: -حقیقته!
کم کم لبخند عمیقی زد و گفت: -عین ننه بزرگا!! یعنی دقیقا عین خودشون!!
سری تکان دادم و باز اتودم را برداشتم و او غرغرهایش را شروع کرد:
-معلم نداریم. بفرما! درس تخصصیمونه!!
-...
-راستی آزمون اومدی یا پول و شهریه؟!
-آزمون.
با هیجان و صدای بلندی گفت: -چی؟؟!! همون پس!!!
پرسشی نگاهش کردم.
-...
-همینه انقدر خون سردی! اگه مثل من سرویس میشدی باشهریه الان اینجارو با خاک یکسان میکردی!
*صورت*م را گاز گرفتم و با وجود آنکه به من برخورده بود؛ چیزی نگفتم و همانطور نقابی از لبخند روی صورتم کشیدم.
روزی که شنیدم این دبیرستان بنام ؛ با آزمون و شرط معدل ، دانش آموز میگیرد؛ تمام تابستان را درس خواندم تا قبول شوم.
برگشت سمت بچه ها و گفت:-کیا آزمونی هستن؟
کسی چیزی نگفت!
-کیا شهریه ای؟
همه دست بلند کردند!!
با خنده روی میز کوبید:-بکی!! فرار مغزها نشیم! نگران شدم!!
کلاس منفجر شد و من هم آهسته خندیدم.
-بچه ها ؛ این آزمونیه! خرخون بدبخت!
همه نگاهم کردند و من خجالتزده به بازویش زدم و خندیدم.
باز به سمتم برگشت:-از کجا میای؟
-نازی آباد.
سوتی کشید:-دوره!
سرتکان دادم:-...
-سرویس داری؟
-نه عزیزم.
-با اتوبوس؟!
-صبح ها با برادرم میام. بعداز ظهر ها تنهام و با اتوبوس.
یک تای ابرویش بالا رفت:-داداشت چندسالشه؟
-بیست.
- دوسال از ما بزرگ تره. چه جالب! اسمش؟
-شاهرخ.
طنزآلود گفت:-جون!!!
بازلبخند زدم و به این فکر کردم که اگر شاهرخ را ببیند؛ این شیطنت از سر شوخیش تبدیل به واقعیت میشود! چرا که شاهرخ در مردانگی و جذابیت همتا نداشت. انگار نه انگار که بیست ساله بود.
نژاد کرد را از پدرم به ارث برده بود و همانطور هیکلمند و قدبلند بود.
-....
-ناراحت شدی؟ شوخی کردم! من با وجود محمد جرأت غلط اضافه ندارم!
-نه عزیزم!! چرا ناراحت بشم؟
-...
-محمد داداشمه ها! فکر نکنی دوست موستیم!
باز من را خنداند این دخترک بور و پر انرژی....
-سلامت باشن.
-مای گاد! چقدر بزرگونه ای!
نفس عمیقی کشیدم و خیره اش شدم:-بزرگیم دیگه. هجده سالمونه!
-ای بابا! محمد که به من میگه بچه!
-ایشون میگن، تو واقعا بچه ای؟
جدی نشست. عمیق نگاهم کرد:-حق با توعه!
شانه ای بالا انداختم و پیروزمندانه چشمک زدم.
-خوشحالم از آشناییت.
از این تغییر موضعش تعجب کردم:-منم!
-میخوام جدی باشم. میشه امسال تو درسا کمکم کنی؟ واقعا استرس دارم یلدا.
-حتما اگر بتونم!
-تو که پزشکی تهران رو شاخته نه؟
-نه.
متعجب گفت: -چه رک!! جدی؟!
-اوهوم. فکر نمیکنم رتبه ى اونطوری رو بیارم.
-پس یه اخلاق بزرگونه دیگتم کشف کردم! جلوجلو حرف نمیزنی.
-اوهوم.
-پس رو کمکت حساب کنم.
-گفتم که؛ اگر بتونم حتما!
پاسخ
 سپاس شده توسط JamesMiz ، lilifar
#6
تمام ساعتها به غرغرها و حرفهای محیا گذشته بود و کم کم تمام کلاس جذب اخلاقهای خاص و خنده دارش شده بودند. تکه هایی به دبیران می انداخت که حتی من با صدای بلند میخندیدم و نمیتوانستم خودم را کنترل کنم. آخرین حرکت بامزه اش زمانی بود که همزمان با بستن در ماژیک توسط معلم ریاضی؛ زنگ آخر زده شد و محیا بلند گفت "خدارو شکر!!!!!!"
این بی پروایی اش در برابر دبیر جدی امان بسیار شگفت آور و جالب بود. حتی خود خانم مولایی هم خندید و گفت: -کنکوری مارو باش!
محیا چادرمشکیش را از جامیزی برداشت و درحالی که کشش را دور سرش می انداخت گفت: -حالا باید تا نازی آباد بری!
کوله ام را برداشتم و گفتم: -اوهوم. خدانگهدار
-میخوای با ما بیا تا ایستگاه؟
-با کیا؟
-منو داداشم. میاد دنبالم.
سرم را تندی تکان دادم و دستم را جلو بردم:-نه نه عزیزم اصلا. خداحافظ.
دستم را محکم فشرد و گفت: -عاشق پاشقتم.
باز چپ چپ و خندان نگاهش کردم و از کنارش گذشتم. دستهایم را داخل جیبم کردم و از پیاده رو مسیرم را پیش گرفتم.
میدانستم راه طولانی ای در پیش دارم. اما پر طاووس میخواستم و باید جور هندوستان میکشیدم. همینکه توانسته بودم سال آخر را در یکی از بهترین مدارس بگذرانم ؛ خستگی هایم از بین میرفت. هدفم پذیرفته شدن در رشته ى خوب و آبرومندی در تهران بود.
سوار اتوبوس شدم و عینک بزرگ و دور مشکیم را به چشم زدم. درسهای امروز را مرور کردم تا بهترین استفاده را از این مسیرطولانی کرده باشم.
دلم میخواست پرستاری بخوانم. آخرشنیده بودم درآمدش خوب است.
میخواستم زودتر وارد بازار کار شوم تا خانواده ام را از این اوضاع نجات دهم. دلم برای شاهرخ میسوخت. یک تنه شده بود مرد خانه و خرج من و شایان و پدر و مادر را میداد.
داروهای گران پدر را تهیه میکرد بدون آنکه کوچک ترین اعتراضی داشته باشد.
دفترم را بستم و عمیق به خیابان و مردم خیره شدم. یاد پدر روحیه ى درس خواندن را از من میگرفت. دلم نمیخواست به مثال هر چه سنگ است مال پای لنگ است فکر کنم. خداراشکر که شاهرخ و شایان را داشتم.
هرچند هیچکس مثل پدر نمیشود اما وجودشان من را به زندگی امیدوار میکرد.
با دیدن محل آشنا؛ کوله ام را برداشتم و کم کم به ابتدای اتوبوس رفتم.
پیاده شدم و باز ساعتم را نگاه کردم. فکر میکنم اواسط پاییزتا زمستان؛ هوا به اندازه ى کافی تاریک بشود. از حالا نگران شدم و باز متفکر و دست برجیب راه افتادم.
-یلدونه؟
فقط یک نفر من را "یلدونه" صدا میزد! شاهرخ! هندوانه ى شب یلدارا با اسمم تلفیق کرده بود و همیشه من را یلدونه صدا میزد. با هیجان برگشتم ودیدن
برادر نازنین و رشیدم من را سرشار از حس های خوب کرد.
با همان دستان پر؛ آغوش باز کرد و من با خوشحالی خودم را جا دادم! تندی روی سرم را بوسید و گفت: -چه اخبار چطوری؟
کنارش قدم برداشتم و گفتم: -هیچی... خیلی خوب بود.
-هوم...
-توچی؟ کارت جور شد؟
-نه.
پر غصه به کفشهایم خیره شدم. درس را رها کرده بود و میخواست دو شیفت کار کند.
-...
-چت شد ؟
-هیچی..بده کمکت کنم.
نوچ کشید و خندان گفت:-دیگه چی؟ نفله!
دستم را دور ساعدش حلقه کردم و گفتم: -نفله جدیده؟
-دست کن جیبم کیلید در بیار کمتر حرف بزن. آفرین.
باخنده دست در جیبهای تنگ شلوار کتانش کردم و دسته ى کلید را درآوردم و در همان حال گفتم:-یادم رفت واسه شایان خوراکی بخرم.
-خریدم.
تشکر کردن از او فایده نداشت. یک تشکر خشک و خالی حتی شاید زشت بود! من فقط شرمنده بودم.
کلید را به در انداختم و به محض داخل شدنم به حیاط؛ توپ پلاستیکی شایان روی صورتم را بوسید!
شاهرخ با عصبانیت اما چاشنی خنده گفت: -بی تربیت! بیا ببینم!
شایان دوید و با ندامت و عذر خواهی دستانم را گرفت: -آجی ببخشید!! بخدا ندیدمت!
بینی ام را مالیدم و گفتم: -فدا سرت داداشی. (خم شدم و محکم گونه های تپلش را بوسیدم)
مادر که تاج سرش را دید؛ گل از گلش شکفت و یکراست به سمت شاخ شمشادش رفت. یک درصد هم از توجه خاصش به شاهرخ؛ ناراحتم نمیشدم.
حق او خیلی بیشتر از این حرفها بود!
مادر طبق معمول گردن گل پسرش را پایین کشید و سرو صورتش را غرق بوسه کرد. من هم از این فرصت استفاده کردم و پلاستیکهای خرید را از دستش گرفتم.
همینکه داخل شدم؛ پدر را مات زده به در دیدم. با لبخند گفتم: -سلام!
میدانستم نمیتواند جواب دهد فقط با نگاهش نشان داد از دیدنم خوشحال است. پلاستیک ها را به آشپزخانه بردم و برگشتم.
-خوبید؟
باز نگاهم کرد. شاهرخ داخل شد. مثل من ؛ پدر را به حرف گرفت. با اینکه میدانست جوابش سکوت است.
پاسخ
 سپاس شده توسط lilifar
#7
صبح خواب مانده بودیم. مادرم غرغر میکرد و من از این سو به آن سو میدویدم. شاهرخ کوله ام را قاپ زد و تندی گفت: -مامان خدافظ.
دست شایان را کشید و هر دو دویدند. از حیاط داد کشید: - یلدونه بدو!
جوراب هایم را در جیبم فرو کردم و کفش هایم را پوشیدم:-مامان خدافظ
با اخم بدرقه ام کرد و مثلا قهر بود.
-خب چیه؟! مگه دست خودمون بود؟!
-وقتی تا چهارصبح فیلم میبینین و یادتون میره که تابستون تموم شده؛ همینه!

راست میگفت. جای دفاع نبود. باعجله دویدم و شنیدم که گفت:-ندو حالا فدای سرت.
در را بستم و تندی به سمت تاکسی سمند پدر که حالا دست شاهرخ بود دویدم.
کنارش نشستم و دستم را روی قلبم گذاشتم. با تشر گفت:-خو حالا! فدا سرت! چرا اینجوری میدویی؟!
با همان نفس نفس زدن؛ مقطع گفتم:-برو... حالا... دیر...شد!!
برگشتم و شایان را دیدم که خوابیده بود. سری تکان دادم و جورابم را از جیبم در اوردم.
-نفله ها...
متعجب نگاهش کردم:-چرا؟!
از آئینه نگاهی به شایان و بعد نگاهی به سمت من انداخت:-من همسن شماها بودم شاگرد اول بودم.
-چه ربطی داره!؟ خواب موندیم خب!
-خواب نمونید خب!
-تقصیر توعه فیلم میاری!
خندید:-من میارم تو چرا میشینی میبینی؟
اشاره ای به عقب کرد:-اونو بگو! پابه پامون اومد!
یک پایم را روی داشبرد گذاشتم و جوراب سپید و صورتیم را پاکردم.
-خلاصه که.... درس بخونید...بخونید چیز خوبیه!
خدا من را بکشد که شاهرخ بخاطر ما درس نخواند. دوسال پیش که دیپلم ریاضی و فیزیک گرفت؛ با آن همه هوش و استعداد؛ ترک تحصیل کرد و هر چقدر من و مادر التماسش کردیم؛ به گوشش نرفت که نرفت.
حالا مسافر کشی میکرد و مدتها بود که دنبال کار دوم و کارگری میگشت.
-چته باز؟!
بهتر از هرکسی من را میشناخت. میفهمید چه زمانی غصه دارم. فقط توانستم بگویم: -شاهرخ جبران میکنم. بخدا قسم.
-ساکت شو.
باز شادم کرد و باز من را با این لحن طنز آلود و دوستانه اش خنداند.
-عزیزمی. مردترین مردا تویی.
-ساکت شو.
این بار بلند خندیدم و گفتم:-جیگر!!! قربونت برم!!
-ساکت شو.
شایان صدایی اعتراض گانه دراورد و گفت:-خوابیما!
شاهرخ: -بیخود کردی.
-داداش!!
-همینه که هست. دوسال دیگه باید بشی مردخونمون.
شایان باور کرد که دقیقا دوسال دیگر باید مرد شود:-آجی!!؟؟ راست میگه؟! دوسال دیگه یعنی یازده سالگی!
به سمتش برگشتم و گفتم: -نه عشق من. مثال زد.
شایان سرش را میان دو صندلی اورد و گفت:-راستی آخر فیلمه چی شد؟ خون آشامو کشتن؟
در یک آن من و شاهرخ نگاهی به هم انداختیم و صورت هایمان را جمع کردیم!! نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و گفتم:-مسواک نزدی شایان؟!
دست خودم نبود! روی این مسئله حساس بودم. شایان خجالت کشید و تکیه داد.
شاهرخ با تأسف سر تکان داد و آهسته اما با خنده گفت:-خاک تو سرت!
آرام گفتم:-خب بو میداد ندیدی؟!
اخم کرد و خم شد و داشبرد را باز کرد.
-إ؟! چی میخوای بگو من بدم!
صاف نشست و گفت:-آدامس داشتم ، بده بهش.
شایان را رساندیم و بعد راه دبیرستان را گوله رفتیم. همین که رسیدیم در را بستند و شاهرخ برای ریش گرو گذاشتن پیاده شد.
سرایدار در را گشود و با دیدن ما اخم هایش درهم رفت:-بله؟
-حاج خانوم این آبجی مارو راه بده با من بود من تضمین میکنم.
نگاه زن را دوست نداشتم. کدام ابلهی از چهره های ما تشخیص نمیداد خواهر و برادر هستیم؟!
زن با پررویی گفت:-چه دخترایی پیدا میشن! مسئولیت داره من نمیتونم راه بدم.
شاهرخ خوب بود. مهربان و اجتماعی. اما بی اعصابش را با صدمن عسل نمیشد فرو داد! اخم کرد و دست بزرگش را روی در گذاشت و هول داد.
زن عقب کشید و گفت:-چیکار میکنی؟!
اخمهایش را درهم کشید و کوله ام را به دستم داد:-برو قربونت.
تندی بازویش را بوسیدم و گفتم:-خدافظ عزیزم. مراقب باش جون یلدونه.
سر تکان داد و ایستاد تا از رفتنم مطمئن شود.
سالن و راهروی خلوت را دویدم و پله هارا دوتا یکی دویدم. کلاس تازه تشکیل شده بود و خوشبختانه به موقع رسیدم
محیا با دیدنم ایستاد و کنار رفت تا من ته میز بشینم در حالی که از کنارش رد میشدم گفت:-ببخشیدا من ته میز قلبم میگیره.
سر تکان دادم و نشستم.
نکته به نکته ى درس را یاد داشت میکردم و دائم سؤال میپرسیدم. محیا با حرص غرید:-بسه خرخون بسه!
با تعجب نگاهش کردم و رنگ پریده اش من را ترساند. زنگ خورد و معلم خارج شد. به سمت محیا خم شدم و گفتم:-محیا؟؟
دو طرف پهلویش را چسبیده بود و رنگ به رو نداشت.
متعجب تر گفتم:-چیه؟!
سرش را روی میز گذاشت و پهلوهایش را فشرد. آهسته گفتم:-مشکل داری؟
و خم شدم تا نیمرخ روی میزش را ببینم. با دیدن اشک هایش وا رفتم و دندان های کلید شده از دردش قلبم را لرزاند.
با نگرانی بیشتری گفتم:-محیا!
اشکهایش بی صدا و پشت هم میچکید. برای آنکه از نیمکت خارج شوم؛ نیاز بود تا او بلند شود؛ پس برای راحتیش؛ فوری از روی میز جلو پریدم و از آن سمت خارج شدم. مقابلش روی زانو خم شدم وگفتم:-عزیزم این خودکار رو بگیر؛ شمارتونو بنویس زود آجی!
خودکار را گرفت و کف دستم باخط کج و معوجی شماره اشان را که پیش شماره ى همین منطقه بود نوشت.
تندی دویدم و قبل از خروج به بچه ها گفتم: -دخترا مراقب محیا باشید الان میام.
هنوز به ساختمان دبیرستان عادت نکرده بودم ؛ پس برای پیدا کردن دفتر ، در دور راهرو را بالا و پایین کردم.
خانم تیموری بادیدنم عینکش را برداشت و گفت:-جانم أبدی؟!
به واسطه ى نمره ى خوب آزمون؛ شناخته شده بودم.
-خانوم دوستم حالش بده میشه زنگ بزنم خونشون؟
سر تکان داد و تلفن را به سمتم چرخاند. تندی شماره گرفتم و بعد از چهار بوق؛ صدای خواب آلود پسری آمد:-بله؟
-سلام. من یلدا هستم دوست محیا. خواهش میکنم نگران نشید ، فقط بیاید ببریدش خونه، یکخرده حالش....
اما نگران شد!! با صدای بلندی گفت:-چی؟! کلیه هاش؟! الان کجاست؟ خوبه؟!
-بله بله خوبه ما مدرسه....
قطع کرد!!!
خانم تیموری گفت:-چی شد؟!
متعجب گفتم:-قطع کرد!
گوشی را از دستم گرفت و روی دستگاه گذاشت:-میان خودشون. متوجه شدن.
-...
-پس زحمت بکش لطفا بیارش تا پایین. میتونی؟
سرم را تند و تند تکان دادم:-چشم چشم!
پاسخ
 سپاس شده توسط KarenTheld
#8
دور محیا جمع شده بودند و هرکسی چیزی میگفت. کنارشان زدم و دستم را پشت کمرش گذاشتم. با دست دیگرم بازویش را گرفتم و گفتم:-الان میان دنبالت بریم.
دختر دیگری که صورت پرجوشی داشت؛ به کمکم آمد و هردو محیای دردمند و گریان را بلند کردیم.
بدتراز هرچیزی این بود که زنگ کلاس خورده بود و حالا جمعیت زیادی خلاف جهت ما بالا می آمدند. خودمان را سپر محیا کردیم و صدای پسرخواب آلود در گوشم زنگ خورد " کلیه هاش؟؟"
من اسمی از کلیه نبرده بودم پس حتما بیماری خاص محیا سابقه دار است. آهسته گفتم:-همیشه اینجوری میشی؟
سرش را بالا وپایین کرد. دلم برایش سوخت.
دختری که کمکم کرد؛ محیا را روی نیمکت داخل حیاط نشاند و گفت:-من دیگه برم. میگن معلم زیستش خیلی سگه.
سرم را تکان دادم و کنار محیا نشستم:-برو عزیزم. لطف کردی.
لبخندی زد و دندان های سیم کشی شده اش نمایان شد:-فدات. پس فعلا
محیا سرش را روی شانه ام گذاشت. دستم را از پشتش رد کردم وبازویش را *نو ا زش * کردم. با گریه گفت:-مشکل مادرزادیه. استرس کنکور اینجوریم میکنه.
-عزیزم!! سلامتی مهم تره دیوونه ای؟؟
-...
صدای مشت های محکم و پی در پی به در آهنی و بزرگ مدرسه؛ باعث شد سرایدار از خانه ى کوچکش خارج شود .
-کیه؟؟
تمام وجودم چشم شد تا ببینم سراغ محیا آمده اند؟
پسرى با استرس پرده ى ضخیم جلوی در را کنار زد و سرش را تند و تند گرداند. به محیا گفتم:-اینه؟ واسه تو اومده؟
محیا بیحال پلک باز کرد: -آره...محمده.

دستم را بالا گرفتم و بلند گفتم: -اینجا اینجا!

-...
نشنید و به سمت ورودی معلم ها دوید.
جیغ زدم و صدایم بی نهایت نازک شد:-آقا اینجا!!
-...
-داداش محیا !!!!!
انگار که ترمز میخ بزند! یک قدم کوبیده شده اش را ثابت کرد و تندی چرخید. تمام نگاهش استرس و پریشانی بود. یاد شاهرخ افتادم. چقدر خوب که هر دو برادر های مسئولیت پذیر و مهربانی داشتیم. نگاهش تنها به محیا بود و انگار جز او هیچکس در این دنیا و این محوطه نبود! فوری گفتم: -سلام!
جواب نداد و تند و لرزان محیا را از آغوشم بیرون کشید. کمر باریکش را گرفت و از روی زمین بلندش کرد!
ایستادم و او با سرعت چرخید و رفت. شانه هایم را بالا انداختم و دست بر جیب نگاهشان کردم. خانوم تیموری بالای سکو ایستاده و شاهد این صحنه بود. دستش را بلند کرد و به حالت تشکر سر تکان داد.
به کلاس برگشتم و چند ضربه به در زدم. صدای مردانه ای گفت: -بفرمایید.
داخل شدم و گفتم: -ببخشید.
با اخم نگاهم کرد:-دیر نیاید.
-چشم.
-امیدوارم. (با دست اشاره کرد تا بشینم)
با دیدن جای خالی محیا و وسایلش که یادمان رفته بود جمع کنیم؛ حالم گرفته شد و نشستم. تمام مدتی که دبیرزیست درس میداد و من نت برداری میکردم؛ گاهی نگاهم به کف دستم و شماره ى خانه ی محیا می افتاد. دستم را مشت کردم و تصمیم گرفتم به محض آنکه به خانه برگشتم؛ حالش را بپرسم.
با وجود آنکه دوروز کمتر از آشناییمان میگذشت دلم برای نبودش و آن هیاهو و انرژی تنگ شده بود.
ساعتهای تفریح؛ دل و دماغ تنها به حیاط رفتن را نداشتم. در کلاس مینشستم و تست میزدم.

بالاخره تعطیل شدیم و من وسایل خودم و محیا را جمع کردم. کیف کوله ى خودم را دو بنده انداختم و کیف مهندسی او را دست گرفتم.
پلاستیک چادرش را برداشتم و خارج شدم.
طبق برنامه ى دیروز به ایستگاه رفتم و بعد هم مسیر طول و دراز خانه...




دوبار زنگ زدم و شایان در را باز کرد. با خوشحالی گفت:-خوراکی؟؟
با شرمندگی سرش را بوسیدم و گفتم:-بجون یلدا دستم پر بود نگاه؟ غروب میگیرم.
مادر و پدرم بسیار روی بیرون رفتن بچه ها حساس بودند. این بود که شایان هم مثل من و شاهرخ تا این سن هنوز اجازه ى خروج نداشت.
دوستانش در کوچه فوتبال بازی میکردند و او در حیاط. برای همین هم بود که دست به دامان من و شاهرخ میشد تا برایش خوراکی بخریم.
مادراز پله های آهنی و پیش ساخته ى پشت بام پایین آمد و من برای گرفتن سبد لباس ها به سمتش رفتم:-سلام بده من.
-سلام خسته نباشی!
-ممنون. بده بیارم.
-با کدوم دست؟
نگاهی به دستهای پرم انداختم.
-...
-کیف کیه؟
-دوستم!
سبد را زیربغلش جابه جا کرد:- چرا دست توعه؟!
-حالش بد شد اومدن بردنش؛ وسایلش جاموند، من اوردم خونه.
نگران ؛ در حالی که یکی یکی لباس هارا در میاورد و تا میزد گفت:-الهی مادرش!! چرا؟؟
-نمیدونم. گفت گاهی اینجوری میشم.
-خوب کردی پس.
-بله...شاهرخ نیست؟ بابا خوبه؟
-برو تو غذات آمادست گلم. شاهرخ هم نیست. باباهم خوبه.
اما میدانستم خوب نیست. داخل شدم و پدر را خوابیده دیدم. وسایل خودم و محیا را همانجا گذاشتم و باز چشمم به شماره افتاد.
از بیم آنکه امکان پاک شدنش وجود داشت؛ قبل ازهر چیزی؛ شماره را در سررسید کنار تلفن منتقل کردم.
خواستم تماس بگیرم اما بادیدن ساعت پشیمان شدم. ممکن بود خواب باشند.
غذایم را خوردم و بعد از نماز خوابیدم.


یک اخلاق خانواده ام را دوست داشتم. اینکه رفتارشان توهین آمیز و بازرسی نبود. مثلا اگر شاهرخ از حضور آن کیف ناشناس پرسید؛ منظوری نداشت و مسائل افراد خانه برای همه مهم بود و جنبه ى سین جیم نداشت. خیلی عادی پرسید:-مامان کیف کیه؟
چشمانم را مالیدم و خمیازه ى عمیقی کشیدم و قبل از مادرم گفتم:-سلام! مال دوستمه.
پشت به من چهارزانو نشسته بود و چیزی میخورد. برگشت و گفت:-اع!! یلدونه!! چطوری؟؟
پتو را از رویم کشید و من دستم را ستون سر کرده و گفتم:-فدات شم. تو چطوری مردکار؟
-هیچی....
باز برگشت و اینبار لقمه ى کوچکی به سمتم گرفت. سرم را پایین آوردم و گفتم:-چی هست؟
-سیب زمینی و تخم مرغ آب پز.
پس از باشگاه آمده بود. لقمه را گرفتم و گفتم:-قربون عضله سازیت!
خندید و گفت:-خودا نکونه!
بلند خندیدم که این بار تشر زد:-بابا خوسبیده! ساکت.
در حالی که لقمه را میجویدم ؛صاف خوابیدم و گفتم:-حال داری بریم وسایل دوستمو بدیم و برگردیم؟
-"نوچ"
-باشه.
-تو که میدونی من حرف تو رو زمین نمیزنم چرا میپرسی؟
طاقت از کف دادم و با یک خیز از پشت گردنش را گرفتم:-یلدونه جون بده ایشالاه برات!
معترض گفت:-خفه شو!!!
تند و تند گردن پهن و عضلانیش را بوسیدم و گفتم:-قربونت برم. خیلی واجبه، کتابای کنکور و تستش اینجاست، دوروزم تعطیلیم وقتش هدر نره.
-اوکی.
پاسخ
#9
قبل از رفتن؛ زنگ زدم تا هم حالش را جویا شوم و هم آدرس بگیرم. این بار زنی جواب داد و احتمال دادم مادرش باشد:
-الو ؟
-سلام. من یلدام.
-...
-دوست محیا.
"آهان" بلند بالایی گفت و ادامه داد:- عزیزم!! یلدا!! خوبی دخترم؟ محیا خیلی تعریفت کرده گلم.
-خواهش میکنم لطف داره به من. خواستم حالش رو بپرسم و اینکه وسایلش رو بیارم وتحویل بدم.
-ای وای من عزیزم! تو گلی دخترم چرا زحمت بکشی؟! میگم محمد یا محراب بیان قربونت بشم.
-خدانکنه! تعارف میکنید؟! داداشم میارم، ماشین هست.
نگاهم به شاهرخ افتاد که طاق باز خوابیده بود و با چشمان بسته گوش میکرد. وقتی گفتم "ماشین هست" به حالت تمسخر و "خ" مانند خندید و باهمان چشم بسته آهسته گفت: - آره بی إم وم پارکه.
به خنده افتادم و یکی به رانش کوبیدم.
مادر محیا با خنده گفت: -چی شد گلم؟ میخندی!
خودم را کنترل کردم و گفتم: -هیچی خانوم. پس بیاید لطفا چون دوروز تعطیلات حیفه.
-من که چشمم آب نمیخوره درس بخونه.
-آخ.. چرا؟ انقدر بده؟
-نه... اما تعریفیم نداره. آدرس میدی گلم؟
آدرس را دادم و تماس را قطع کردم. شاهرخ چشم باز کرد:-چی شد؟ حاضر بشم؟
-نه دیگه آدرس گرفت مامانش که خودشون بیان.
-اوکی..پس ما رفتیم.
با ناراحتی گفتم: -الآن دیگه تاریکه شاهرخ... تو روخدا مسافرو بیخیال.
اهمیت نداد وبه اتاق رفت. آماده برگشت و گفت: -کاری باری؟
با ناراحتی گفتم: -حالم از خودم به هم میخوره. هیچ غلطی نمیتونم بکنم.
اخم کرد و انگشت اشاره اش را روی بینی اش گذاشت و سپس برداشت و رو به پدر گرفت. سرم را پایین انداختم و او رفت.
مادر و شایان حاضر و آمده پشتش رفتند و شنیدم که با شاهرخ حرف میزنند:-تا یه جایی ببرمون مامان جان.
-کجا؟
-بریم واسش ست ورزشی بگیریم باید زنگ ورزش لباس بپوشن.
-بریم. منیریه ببرم؟
-نه بابا گرونه!
-گرون باشه، گدا که نیستم دارم.
-آخه بچه اس میفته پاره پوره میشه.
-اتفاقا خوب بپوشه دیر پاره میشه. خواهشا سر این چیزا قناعت نکن نذار عقده ای بشه.
در بسته شد و صدای حرف هایشان هنوز ناواضح می آمد.
به تنها اتاق خانه که بین ماسه نفر مشترک بود رفتم و بساط درس را چیدم. یک ساعت بیشتر میشد که مشغول بودم و گاهی گردن میکشیدم تا ببینم پدرم چیزی احتیاج ندارد؟ اما همچنان خواب بود.
صدای زنگ بدقواره و زشت حیاط بلند شد و پشتش پدرم. با استرس چشم گشود. با ملایمت توضیح دادم: -هیچی نیست بابا جان. دوستمه

مانتو و شال سیاه پوشیدم و وسایل محیا را جمع کردم و دویدم. اگر پدرم میتوانست؛ مثل سالهای قبل غر میزد "ندو دخترم ندو!"
حالا میدانستم در دلش سرزنشم میکند.اما این چابکی دست خودم نبود.
زنجیر در را کشیدم و محمد را گوشی به دست و مشغول دیدم. اخم کرده بود و صدای بی نهایت جدی و بمش آمد:- خب ؟ من؟
-...
با احترام گفتم: -سلام. خوبین؟ بفرمایید. (کیف و پلاستیک را جلو بردم)
با سر سلام داد و بدون گرفتن وسایل چند قدم عقب رفت و اخمش بیشتر و بیشتر درهم شد:-نه... نمیدونستم.
-...
بلاتکلیف به در تکیه دادم و نگاهش کردم..سنش خیلی بالاتر از شاهرخ میزد. ظاهر و تیپش هم کاملا مردانه و به قولی بزرگانه بود!
رفته رفته عصبی شد و با صدای بلندی که مثلا با گرفتن دستش جلوی گوشی کمش کرد غرید:-جالبه! بگو محمد خودش میدونه!
-...
تماس را پر حرص قطع کرد و به من خیره شد. باز من سلام دادم: -سلام!
آثار حرص و خشم از مکالمه ى تلفنیش در چشمانش پیدا بود. لبخند زوری و محترمانه ای زد:-سلام. مرسی! زحمت کشیدی.
وسایل را گرفت و بدون معطلی برگشت و سوار مگان نوک مدادی رنگی شد و رفت.
ناخودآگاه این حس به من دست داد که خیلی گرفتار است و البته پر مشغله! پس ناراحت نشدم و رفتارهای عجولانه و کم محلی هایش را از روی بی ادبی ندانستم. یکجورهایی حس میکردی که عجیب درگیر است.
برگشتم و دیگر حتی یک ثانیه هم به ماجرای پیش آمده فکر نکردم. کاملا فراموشم شد و حتی چهره اش را از یاد بردم.



**********
<<مرگ آرزوها>>

نگاه محیا جنی شده بود. با وحشت قدمی به عقب رفتم و قبل از آنکه محیا کاری کند؛ محمد با جدیت گفت: -محیا جان به شما گفتم بیرون باش.
*صورت* محیا میلرزید و چشمانش کاسه ى خون بود. نگاهش به من؛ روی صحبتش با محمد: -داداش... بهت گفتم این رو بنداز بیرون.
نگاهم را به محمد دادم. پلک بست و با اخم گفت: -محیا جان بیرون باش.
قلق محیا را میدانستم اما خانواده اش هنوز آشنایی نداشتند! نمیدانستند نرمش جری ترش میکند.
صدایش را بالا برد:-ندیدی باهامون چیکار کرد محمد؟!
-...
زیر گریه زد و نالید:-مهریه اش هم شد داستان جدیدشون!
سرم را پایین انداختم.کنترلش را ازدست داد و به سمتم آمد که من وحشت زده هین کشیدم و محمد تندی خودش را جلویم انداخت:-محیا جان!
عزیزم! شما گفتم بیرون باش خانومی.
محیا جیغ کشید:-اون آشغاله!
کاملا پشت محمد مخفی شده بودم. خدایا... بوی تنش من را تا سرحد مرگ برد. چقدر دلتنگ این نزدیکی بودم! انقدر حضورش را دوست داشتم که تلخی حرفهای محیا را حس نمیکردم! اصلا اصلا دلم میخواست بگوید! اینجوری محمد بیشتر کنارم بود!
محیا فریاد زد:-محمد! محمد!! به خودت بیا!! تو غیرت داشتی محمد!
-...
-ای خدا!!!
محمد با ملایمت گفت: -عزیزم من میدونم دارم چیکار میکنم شما...
محیا بدتر کرد و بدتر شد:-اون زن یه گدای پاپتیه محمد! یه داداش گشنه داره! یه ننه ى گشنه تر!!
بغض کرده و ناباور گوش دادم. محمد هم موافق بود؟! من گدا و گشنه بودم؟! من فعلا زنش هستم! چرا سکوت میکند؟! چرا از آن جذبه ها خرج ناموسش نمیکند؟!
محیا با ناله زار زد:-اون دستمال تو هم...
و محمد آنچنان فریادى کشید که زانوانم تا شد و بغضم ترکید. در اوج نا باوری فریاد زد: -خفه شو محیا! خفه شو!!!!!
محیا ساکت شد. حتی هق هقش را نگه میداشت و گاهی از دستش در میرفت!
محمد مانده بود بین دو زن که گریه میکردند و میلرزیدند. چرخی دور خودش زد و من دو دست مرتعشم را روی گوش هایم گذاشتم و دو زانو افتادم.
از ته دل بدون هیچ خجالتی زار زدم و محیا هم به گریه افتاد و همانجا نشست و زار زد.
کم کم به حالت سجده افتادم و یک دل سیر برای خودم و این زندگی و بخت شومم اشک ریختم. محمد دیوانه شده بود. زیر لب تکرار میکرد:
-پاشید...پاشید...
-...
-پاشید نکنید...
-...
-نکنید...
-...
گریه هایمان شدیدتر میشد و تن صدای او بالاتر میرفت: -نکنید...شمارو به علی نکنید!
-...
فریاد کشید: -نکنید!!!!!
و با صدای "گرومب" سر بلند کردم و محیا جیغ کشان بلند شد و من مات و مبهوت خون جاری از پیشانی محمد...
پاسخ
 سپاس شده توسط CharlesOxype
#10
اشک هایم بند آمد. چهار دست و پا به سمتش رفتم و محیا هم زمان با من خیز برداشت. محمد دو دستی سرش را گرفته بود و دوزانو روی زمین نشسته بود.
جرأت نکردم به او دست بزنم فقط با التماس صدایش میزدم: -محمد؟! محمد!!
محیا هولم داد و گفت: -تو گم شو.
محمد دستش را برداشت و فریاد کشید:-محیا !!

با وحشت به زخمش نگاه کردم و محیا باسرعت خارج شد. محمد باز سرش را چسبید و انگار که تحلیل رفت. در حالی که به هق هق افتاده بودم ؛ گفتم: -محمد؟ محمد جانم؟
-...
قطره قطره خونش از مچ تا ساعدش کشیده میشد. مثل مرغ بال و پر کنده بلند شدم و دور خودم چرخیدم. به سمت دست شویی دویدم و دیدم که محیا اشک ریزان با سلمان صحبت میکند:-بیا بیا! تو روخدا بیا.
دستمال رولی را برداشتم و بتادین را با سرعت نور از جعبه ى کمک های اولیه پیدا کردم.
تقریبا برای انجام این کارها پرواز کردم.
تندی مقابلش زانو زدم و گفتم :-دستتو بردار

از حالت خمیدگی درآمد و با چشمان سرخ نگاهم کرد. ملتمس گفتم :-تو رو خدا محمد.
اشکهایم سرازیر شد و گفتم :-میدونم پرروام میدونم لجنیم! اما خون داره میره محمد!
فقط نگاهم میکرد. چشمان اشک آلود و ملتمسم را میکاوید .
تندی با آستین ؛ صورتم را پاک کردم :-جان محیات لج نکن.

و از این عقب نشینی ام دلم گرفت. تا پانزده روز پیش قسمم جان یلدایت بود و حالاخودم میدانستم جایگاهم کجاست!
محیا رسید و دستمال را با شدت از دستم کشید. خودم را کنار کشیدم تا بلکه با خواهرش کنار بیاید.
چشمان تب دارش بالایی رفت و دوباره برگشت.
محیا هم التماسش کرد اما فایده نداشت. دست حلقه نشانش را به زمین گرفت و فریاد زد:
-جفتتون گم شین بیرون.
-...

فریاد دومش شیشه ها را لرزاند: -"بیرون"
من و محیا موش شده ایستادیم و در حال فرار باز داد کشید: -به قرآنی که تو سینه ى محمده اگه باز سگ و گربه بشید خودمو از پنجره پرت میکنم بیرون.
محیا از ترسش لام تا کام حرف نزد. آنی فرار کرد و من با نگرانی به محمد که با نفرت نگاهمان میکرد خیره شدم. آمد داد بکشد که فوری در را بستم و به سمت تلفن رفتم تا اورژانس خبر کنم.
زنگ آیفون باعث شد تغییر مسیر بدهم و در را برای سلمان که از همینجا هم وحشتزده نگاه میکرد باز کنم.
با جت خودش را رسانده بود. زنگ واحد را پی در پی زد و محیا دوید.
سلمان سراسیمه وسط پذیرایی ایستاد و گفت :-کو کو؟؟ کجاست؟!
همزمان با محیا زیرگریه زدیم و اتاق را نشان دادیم.
سلمان دوید و محیا هم پشتش اما من طبق معمول عقب نشینی کردم تاجمع خانوادگیشان را به هم نزنم.
پشت میز ناهار خوری نشستم و سرم را روی آن گذاشتم.
سلمان داد کشید: -یلدا؟!
تندی ایستادم و کله پا خودم را به اتاق رساندم. هر سه به سمتم برگشتند و سلمان گفت: -لج کرده بیمارستان نمیاد. وسیله هاتو بیار.

با وحشت گفتم: بخیه؟! یا امام حسین!
سلمان داد کشید:-بجا گریه برو ببین داری؟!

داشتم. میدانستم در وسایل کارم دارم. به اتاق کناری رفتم و جعبه ای که برای کارآموزی بود برداشتم و برگشتم .. هر سه پرستار بودیم و خیالم از جانب سلمان راحت بود.
دلش را نداشتم عزیزم را ببینم که درد میکشد. جعبه ى ابزار و کمک های اولیه را کنارشان گذاشتم و باز خارج شدم.
این بار گوشه ى سالن روی زمین نشستم و سرم را روی زانوانم گذاشتم.
نمیدانم چه مدت طول کشید که محیا و سلمان خارج شدند. محیا موقع خروج به حالت نمایشی آب دهانش را در خانه ام انداخت و سلمان که کمی عقب تر بود ؛ ایستاد و آهسته گفت: -هی بدتر کن! خب؟
سرم را بالا گرفتم و همانطور نشسته گفتم :- محیا اومد جنگ و دعوا! من کاری کردم؟
-گفتم بری و نمونی.
-من خواستم؟ یا محمد گفت؟
خودش هم میدانست بی منطق است.
-خوابیده، خودت که میدونی باید چطوری مراقب باشی؟
ایستادم و گفتم :-دستت درد نکنه.
سر تکان داد و با اخم و ناراحتی در را بست ورفت.
آهسته به سمت اتاق رفتم و از چهارچوب فراتر نرفتم. سر کشیدم و دیدم روی تخت خوابیده و پلک بسته است.
سرم را با حسرت به در تکیه دادم و باز کردن ناگهانی چشمش؛ غافلگیرم کرد.
مات سقف بود و سرش باند پیچی. لحظه ای پایینی نگاه کرد و من را دید و دوباره سقف.
-محمد...
-...
-محمد ارواح خاک بابام من مهریه نخواستم محمد.
اسمش را بی اراده پشت هم تکرار میکردم.
-...
-ا...اصلا...همین فردا میرم میبخشم.
-چرا؟
از اینکه بالاخره بعد از این همه مدت من را مخاطب قرار داد سرشار از هیجان و استرس شدم.
-...
-چرا مهرتو ببخشی؟
-چون...چون...
-...
همانجا سر خوردم و سرم را پایین انداختم.
-بگو. چرا خجالت میکشی؟
-محمد...
-بگو.چرا مهرتو ببخشی!؟ مگه حقت نیست؟؟
-میخوام حسن نیتم ثابت بشه محمد! داییم آتیش انداخت! تو که اینجوری نبودی! تو منطق داشتی!
-جوابم چرا اینه؟
-...
-جواب من این نیست.
-...
-مهریتو چرا نمیخوای؟
-...
-تو هم میگی نصفه؟
تمام بدنم سر شد. از خجالت دلم میخواست بمیرم. دلم میخواست فقط و فقط بمیرم. داشت منظورش را مستقیم میرساند!
-...
-آره؟
-...
سرش را بلند کرد و درد مند و اخم آلود خیره ام شد:-اوردمت اینجا که چی؟
به زور نشست و من صاف نشستم. انگشت اشاره اش را به سمتم گرفت و گفت: -من نامرد نیستم. اوردمت که.... که...
به لب هایش خیره شدم. آورده بود که چه؟؟
-...
-من پای کارم وایستادم.
اشکهایم سرازیر شد:-محمد!
-من نامرد نیستم. آبروت واسم مهم بود...
این را گفت و ازکنارم گذشت. دستش را به در گرفت و لحظه ای ایستاد تا گیجی اش برطرف شود.
با همان بغض و گریه پایش را گرفتم :-من نمیخوام. من بخشیدم.
- بعدازشاهرخ خرجتونو کی بده؟ بذل و بخشش نکن. به این پول نیاز دارید.
زیر گریه زدم و نالیدم: - خدا...!!
باز سجده کردم و او رفت. چه راحت میگفت بعد از شاهرخ!!
بی پروا اشک میریختم و ضجه میزدم. بخدا که دروغ بود... شاهرخ آدمش نبود. شاهرخ عاشق یلدونه بود! نمیکند! به ولله دروغ است!
روانی شده بلند شدم. روی کاناپه ولو شده بود. با حال زار و نفس گیری گفتم:
-میدونم مردی! میدونم اوردی که عزت و آبروم حفظ بشه. حرف من یه چیزه محمد؛ طلاق؟؟ اگر آره همین الآن راحتم کن.
اگر قراربود اتفاقی بینمون بیفته از دید دیگران تاحالا افتاده!! خیالت راحت! یک ساعت بیشتره که خونتم!
با خشم چشم باز کرد: -بد کردم اوردمت؟ منه احمق حیوون تو بدترین اوضاع روحی خودم و خانوادم ؛فکر آبرو و حرف حدیث پشت تو هستم!
فریاد کشید:-نگرانتم احمق!!
-...
-نگران حرف هایی که محیا بهت میزنه! پس این چند روزو بمون و بعد هرجا خواستی برو!
از خوب بودن زیادش گریه میکردم. از اینکه برای همیشه حسرت داشتن او را به گور میبرم گریه میکردم. من را آورده بود تا وقتی مهر کامل میدهد حرف پشتم نباشد!! گرچه عقد کرده بودیم اما میدانست اقواممان روی رابطه ى قبل از زندگی مشترک حساس هستند! میخواست آبرویم را بخرد!
همانجا نشستم و باز زانو بغل گرفته؛ و ماتم زده خیره به او و شکستنش شدم.
-و از من نخواه همون محمد سابق بمونم.
-...
-خودتم میدونی دیگه نمیشه.
-...
-هر روز یک چیزی علیهتون پیدا میشه
-...
-مهریه رو قسط بندی کردم.
-...
-ماهی یک سکه تا طلاق.
-...
-بعد از طلاق هم میدم بیارن برات.
-...
-واینکه تو هم مقصری.
-...
-بهت گفتم بهش نخند. گفتم روشو زیاد نکن و دور نده. اما نفهمیدی.
-...
-دیگه نمیتونم تحملتون کنم یلدا.
-...
پاسخ
 سپاس شده توسط havva ، DoltonsZ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان