رتبه موضوع:
  • 12 رای - 4.08 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
زمستان داغ | اسماء کرمی پور
#81
وحشت کردم ... برای چی اومد داخل؟ ... چه فکری تو سر علی بود؟ ... چشمهامو بسته بودم اما حضورشو حس می کردم ... صدای نفس هاشو می شنیدم که لحظه به لحظه نزدیک تر می شدن ... حس کردم کنار تخت روی زمین نشست ... سنگینی حضورشو می فهمیدم ...
قلبم اونقدر محکم تو سینه ام می کوبید که می ترسیدم علی هم صداشو بشنوه ... به زور جلوی خودمو گرفته بودم که جیغ نکشم ... باید می فهمیدم که علی چه قصدی داره ... بهترین وقت بود برای گرفتن مچ علی ... نکنه علی ... نکنه ازم سوء استفاده کرده باشه و من نفهمیده باشم ... آهی از درون کشیدم ...
چند لحظه بعد، گرمی نفسهاش به صورتم خورد ... و بعد از اون *صورت* گرمش روی پیشونیم نشست ...
حال عجیبی داشتم ... یه چیزی تو وجودم می گفت، بلند شم و یه سیلی تو صورتش بزنم اما یه حس دیگه ای مدام فریاد میزد که ای کاش این بوسه طولانی تر باشه ... و عاقبت حس دوم پیروز شد و من بی حرکت سر جام موندم تا بوسه اشو تجربه کنم اما بوسه یک ثانیه هم طول نکشید ... خیلی کوتاه و در عین حال مهربون و گرم ...
علی پتو رو روی بدنم مرتب کرد و زیر لب گفت:
- کاش باهام اومده بودی ...

با ضربه ی علی که به در اتاق زد از خواب بیدار شدم ... نگاهی به ساعت کردم ... پنج و ده دقیقه بود و وقت نماز صبح ... از اتاق بیرون اومدم و به علی سلام کردم ...
- سلام به روی ماهت.
لبخند زدم ... این جمله ای بود که دقیقا بار سیزدهم بود که می شنیدم ... از اول سال هر روز صبح همینو بهم می گفت ... اولین روز که این جوری گفته بود با تعجب نگاش کرده بودم ... علی خندیده بود و گفته بود " این مدل جدیده ... سال جدید شده ما هم یه کم جدید تر بشیم!" و حالا بعد از سیزده روز دیگه عادت کرده بودم که در جوابش لبخند بزنم و بگم:
- سلام به روی مریخت!
و علی هم می خندید و میگفت " بپا تو راه پله نخوری زمین خانوم خوابالو " و من هم بی جواب دیگه ای میرفتم سمت دسشویی!
بعد از نماز دیگه نخوابیدم و مشغول آماده شدن برای سیزده بدر شدم ... مانتوی قهوه ای رنگی پوشیدم با شلوار و مقنعه مشکی ... برای گردش بهترین پوشش یه مانتو شلوار ساده و راحت بود با مقنعه که دست و پا گیر نباشه ... کفش اسپرت کرمی و کیف کوچیک کرمی که کج روی شونه ام مینداختم و توش مدارکم ، کیف پول، عینک آفتابی، موبایل، کرم ضد آفتاب و آینه به زور جا میشد. خواستم بساط اسم و فامیل رو هم بردارم ولی منصرف شدم ... دلم نمیخواست با یادآوری گذشته خودمو آزار بدم و گردشو کوفتم کنم ...
بازم مثل هر سال همه با هم بودیم با این تفاوت که خانواده ی علی هم با ما بودن . قرار بود اول بریم خونه ی پدر علی، پدر و مادرشو سوار کنیم و بعد از اونجا همه با هم بریم خونه ی بابام ... محمود آقا هم می خواست نیسان همکارشو بگیره که وسایلو بذاریم پشتش ...
کمی دور اتاق چرخیدم تا ببینم وسیله تفریحی چی با خودم بردارم ... هر چی می خواستم بردارم منو یاد پرهام مینداخت ... دیگه داشتم از همه چیز متنفر میشدم ...
رفتم تو آشپزخونه و کمی از آجیل های عید رو برداشتم با کمی میوه و شکلات و شیرینی ... سماور هم روشن کردم و چایی دم کردم ... به سرم زد برای صبحونه املت درست کنم و سریع دست به کار شدم ... قرارمون برای ساعت هفت و نیم بود، نگاهی به ساعتم انداختم ... شش و نیم بود ... باید هم غذارو درست می کردم هم می خوردیم و هم خودمونو سریع می رسوندیم خونه باباش ...
بیست دقیقه طول کشید تا املت آماده شد ... چای رو هم تو فلاسک ریختم ... میز رو هم چیدم اما از علی خبری نبود ... رفتم دم در اتاقش ... چند بار به در زدم اما جوابی نداد ... درو باز کردم و داخل شدم ... علی از تخت افتاده بود و به شکم خوابیده بود روی زمین!!
پاسخ
#82
خنده ام گرفت و رفتم سمتش و به زحمت، برش گردوندم ... خر و پف خفیفی می کرد ... بازوشو تکون دادم و صداش زدم :
- علی ... علی بلند شو ... علی دیر شدا ... بابات اینا منتظرن ... علی ساعت هفت ِ ...
یه دفعه علی از جا پرید و دست چپشو تو هوا تکون داد که صاف خورد تو صورتم ... حلقه اش هم محکم خورد تو چونه ام و آخم بلند شد ... چونه امو گرفتم تو دستم و با عصبانیت گفتم:
- چه خبرته ... داغون شدم ... چرا اینجوری بیدار میشی؟ ...
علی هاج و واج نگام کرد و با گیجی گفت:
- تو اینجا چیکار می کنی؟
دستی به کمر زدم و طلبکارانه گفتم:
- اومدم جنابعالی رو از خواب پادشاه هفتم بکشم بیرون ... مگه ساعت هفت و نیم قرار نداریم؟ الان ساعت هفته ...
علی نگاهی به دستم که همچنان به چونه ام بود انداخت و گفت:
- چی شده؟
پوفی کردم و گفتم:
- از برکات بیدار کردن جنابعالیه ... یه سیلی برای صبح بخیر نوش جون کردم!
علی چشمهاش گرد شد و همونجور که دستمو از روی چونه ام برمی داشت گفت:
- واقعا شرمنده ام ... ببخشید حواسم نبود ... آخ آخ قرمز شده ...
دستمو از تو دستش بیرون کشیدم و گفتم:
- مهم نیست خوب میشه ... بلند شو دیرمون شد ...
بلند شد و گفت:
- پنج دقیقه دیگه حرکت می کنیم ...
با گله مندی گفتم:
- پس صبحونه چی؟ صبحونه درست کردم ...
نگام کرد و گفت:
- خیلی ممنونم دخترک ... خب تو راه می خوریم ...
بعد هم رفت سمت دسشویی!
املت هارو تو ظرف کوچیکتری ریختم و چند تا نون هم برداشتم و توی کیسه ی نون گذاشتم ... وسیله هارو دم در حیاط چیدم تا علی بذاره تو ماشین ... دقیقا پنج دقیقه بعد ، علی با شلوار لی قهوه ای و تی شرت کِـرمی و کیف کمری سفید، دم در بود!! ... وقتی دید با تعجب نگاش می کنم ، انگشتشو به پیشونیم زد و گفت:
- شیطونک فکر کردی من بلد نیستم لباسمو با تو ست کنم ؟
فقط نگاش کردم ... چی داشتم که بگم؟ ... هنوز تو نخ لباسی بود که برای چهارشنبه سوری باهاش ست کرده بودم!!
وسیله هارو چید تو صندوق و گفت:
- صبحونه امون کدومه؟
کیسه ی نون رو نشون دادم که ظرف املت هم توش بود و گفتم:
- اینه ...
- خب بیارش داخل ماشین تا توی راه بخوریم ...
با سر تایید کردم و صبحونه رو روی صندلی عقب ماشین گذاشتم ... علی درو باز کرد و سوار ماشین شد و گفت:
- پس چرا سوار نمیشی؟
- می خوام درو ببندم ... ماشینو ببر بیرون بعد سوار میشم ...
- اینجوری که شرمنده میشم ...
- این چه حرفیه ... بی خیال بابا ... تو هنوز هم با من رودروایسی داری؟
خنده ی قشنگی کرد و بدون حرف دیگه ای از در بیرون رفت ...
سوار که شدم حرکت کرد و گفت:
- من صبحونه می خوام ...
با تعجب گفتم:
- همین الان؟
- خب آره ... مگه چیه؟
- الان که داری رانندگی می کنی ...
چشمکی زد و گفت:
- خب نمیشه برام لقمه بگیری؟
پاسخ
#83
مونده بودم چی بگم! ... همین طور بی حرکت مونده بودم ... علی گفت:
- باشه ... بعدا می خورم ...
دلم گرفت ... برای هر دومون ... چرا اینقدر از هم دور بودیم؟ ... علت این فاصله ای که بینمون بود چی بود؟ ... پرهام؟ ... میترا؟ ... علی؟ ... من؟ ... قول و قرارمون؟ ... نه ... تنها دلیل فاصله ترس بود ... ترس از عدم پذیرش ... اینکه طرف مقابل قبولمون نکنه ... ولی ترس تا کی؟ ... یاد آهنگی افتادم که علی توی ماشینش گذاشت ... یه راهی پیش روم بذار یه کم بهم فرصت بده / برای عاشقتر شدن خودت بهم جرئت بده ...
علی این جرئت رو بهم میداد که عاشقش بشم ... همیشه اون قدم اولو برمیداشت ... و حالا هم اون بود که داشت بهم می گفت باید چیکار کنم ... پس چرا من انجامش ندم؟ ... اصلا چرا باید انجامش بدم؟ مگه من می خوام عاشق علی بشم که با این نخ دادن های علی و چراغ سبزهاش، حرکتی انجام بدم؟ ...
وای سارا تا کی قراره تو این برزخ دست و پا بزنی ... خدایا چرا نمیذاری بفهمم احساسم چیه؟ واقعا شدم مصداق اون ضرب المثلی که میگه با دست پس میزنه و پا پیش میکشه ... یه لحظه می خوامش یه لحظه بعد نمی خوام ... واقعا که تعادل روحی و احساسی ندارم!!
خم شدم و از روی صندلی عقب، بساط صبحونه رو برداشتم ... زیپ کیسه ی نون رو باز کردم و کیسه شبیه سفره شد ... در ِ ظرف املت رو برداشتم و مشغول لقمه گرفتن شدم ... علی بینیشو بالا کشید و گفت:
- به به ... چی پختی دخترک؟
خنده ام گرفت ... نکنه وقتایی که می خواست خرم کنه بهم می گفت دخترک!!
لقمه رو جلوش گرفتم و گفتم:
- بفرما...
نگاهی بهم کرد و با اشتیاق گفت:
- دستت درد نکنه سارا ... ممنونم ... فکر نمی کردم این کارو برام انجام بدی ...
لقمه رو از دستم گرفت و گذاشت دهنش وبعد از اینکه قورتش داد گفت:
- می دونستی دستپختت خیلی خوبه ؟
- واقعا؟؟
- البته بهت بیست نمیدم ولی پاس میشی ...
با تعجب نگاهش کردم و با ناراحتی گفتم:
- فقط پاس میشم؟؟؟
علی قهقهه ای زد و گفت:
- شوخی کردم بابا ... بهت هجده میدم ... چون اگر بخوام بهت بیست بدم اونوقت باید به مامانت بیست و دو بدم !
خندیدم ... از ته دل ... خوب بود که واقعیتو می گفت ... این جوری وقتی ازم تعریف می کرد راحت تر باور می کردم ... نه اینکه بخواد فقط ازم تعریف کنه که دلم خوش بشه ... یا تعریف نمی کرد یا اگر تعریف می کرد واقعیتو می گفت ... و این چیزی بود که دوست داشتم ...
تا وقتی رسیدیم خونه ی باباش، من برای هر دومون لقمه گرفتم و خوردیم ... ته املت هارو درآوردیم! جلوی خونه ی باباش نگه داشت و پیاده شدیم ... در خونه باز بود و محمود مشغول چیدن وسایل پشت نیسان بود ... با پدر علی و فاطمه و مامانش و آقا محمود سلام و احوالپرسی کردیم ... زهرا رو هم که گیج خواب بود، بوسیدم... سلیمه خانوم رفت داخل خونه و با اسپند برگشت ... دور سرمون چرخوند و گفت:
- سیزده بدر اولتونه ... انشاء الله سیزده اتون به در شه ...
بعد هم هر دومونو بوسید و گفت:
- دیدی علی جون آخرش خودم بهترین دخترو برات گرفتم ... یه چیزی می دونستی که روی همه عیب میذاشتی ... منتظر بودی تا سارا جونو برات پیدا کنم ... الهی که خوشبخت بشین ...
سرمو بوسید و گفت:
- عروس گل خودمی ... خداروشکر که علی رو پسندیدی وگرنه من دیگه کجا می تونستم جواهری مثل تو پیدا کنم که علی دهنش بسته بمونه و نتونه روش عیب بذاره ...
سلیمه خانوم همین طور برای خودش می برید و می دوخت و من و علی هم بدون هیچ اعتراضی تنمون می کردیم! البته با این همه تعریفی که سلیمه خانوم از من کرد ، تو دلم قند آب می کردن ولی علی رو نمی دونم چرا لبخند میزد!!
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان