رتبه موضوع:
  • 12 رای - 4.08 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
زمستان داغ | اسماء کرمی پور
#31
منتظر اجازه من نشد و شلوارمو زد بالا. خون روی پام پخش شده بود و جای زخمم معلوم نبود. علی پنبه دیگه ای برداشت و بتادین زد و قبل از اینکه روی زخمم بذاره گفت:
- اگه می خوای گریه کنی اشکالی نداره... راحت باش.
همین حرفش کافی بود تا گوله گوله اشکهام بیاد پایین. خودمم نمی دونستم گریه ام گرفته، پس علی چه طور فهمید؟ به هر حال ، هر چی که بود منو راحت کرد . این جوری هم درد و سوزش پا و سرمو راحت تر تحمل می کردم هم احساس تنهایی و خستگی ناشی از کارو خونه تکونی و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه رو خالی می کردم. علی سرشو پایین انداخت و مشغول مداوای زخمم شد و اصلا هم سرشو بالا نیاورد که من راحت گریه کنم.
چه قدر خوب و فهمیده بود. چه قدر صبور و مهربون بود... خون های خشک شده روی پامو پاک کرد. زخمش بسته شده بود و دیگه خون نمی اومد. انگشتشو روی یکی از کبودی های پام که نزدیک زانو بود، گذاشت و گفت:
- با خودت چیکار کردی؟ همه جونت که زخم و زاره؟
یه ذره دیگه شلوارمو داد بالا تا به زانوم رسید. اندازه یه دری نوشابه کبود شده بود. نوچ نوچی کرد و گفت:
- آخرش با این خونه تکونی خودتو شهید می کنی ...
حرفش باعث شد میون گریه، بخندم.
- اون یکی پات هم همین طور شده؟
فین فینی کردم و گفتم:
- فکر کنم آره ... آخه رو دو تا زانوهام افتادم.
با تعجب گفت:
- کجا افتادی؟
قضیه تشک و دامنو تخته ی زیر تشکو براش تعریف کردم و وقتی حرفام تموم شد، خیلی غیر منتظره زد زیر خنده! ... اون قاه قاه می خندید و من با تعجب نگاش می کردم. خنده اش که تموم شد گفت:
- تو چه قدر سر به هوایی دختر ... مگه تو خونه مامانت کار نمی کردی؟
همونجور که پاچه شلوارمو میدادم پایین، طلبکارانه گفتم:
- معلومه که کار می کردم. ولی این کارها مردونه است نه زنونه. منو چه به بلند کردن تخت و کمد؟
لبخند مهربونی زد و گفت:
- حالا بیا بریم شاممونو بخوریم. بعد از شام هر چی کار مردونه داشتی در خدمتم.
با شرمندگی گفتم:
- ولی من وقت نکردم شام درست کنم.
- اولا تو هیچ وظیفه ای در قبال شکم من نداری. دوما ... مگه نون و پنیر چشه؟ من میرم تو آشپزخونه تو هم بیا.
وسایلو گذاشت تو جعبه کمک های اولیه و از اتاق رفت بیرون. شلوارمو در آوردمو به جاش یه دامن ماکسی پوشیدم و با همون بلوز آستین کوتاه، شالمو انداختم رو سرم و رفتم تو آشپزخونه.
هر چی به آشپزخونه نزدیک تر میشدم، معده ام بیشتر قار و قور می کرد و بوی خوش کبابی که از توی آشپزخونه میومد هم، آب از دهنم راه انداخته بود. از این طرف ِ اپن، فقط علی پیدا بود که پشت میز نشسته بود. آرنج هاشو روی میز گذاشته بود و چونه اشو روی دستهاش تکیه داده بود. چشمهاش پایین بود و حواسش به من نبود. وارد آشپزخونه شدم و میز خوشکلی که چیده بود رو دیدم. دیس چلو کباب وسط میز بود . دو تا بشقاب سالاد، دو تا کاسه ماست، پارچ دوغ و دو تا لیوان.
مثل همیشه روبه روی علی نشستم. تشکری کردم و برای خودم کمی غذا کشیدم. سنگینی نگاه علی رو احساس کردم و سرمو آوردم بالا. تا نگاهمو احساس کرد، سرشو انداخت پایین ... حالا این یعنی چی؟ الان تو مخش چی می گذره؟ ...
بالاخره به حرف اومد و گفت:
پاسخ
#32
بالاخره به حرف اومد و گفت:
- آدم عاقل از يه سوراخ دو بار گزيده نميشه!
چي فرمودن؟ کيو ميگه؟ منو يا خودشو؟ هاج و واج نگاهش کردم تا بقيه حرفشو بزنه. وقتي ديد ساکتم ادامه داد:
- بازم که از اين دامنهاي شصت متري پوشيدي؟ ... تا همين ده دقيقه پيش فکر مي کردم، فاطمه خيلي ريلکس بوده که جلوي من تاپ و شلوار مي پوشيد ولي حالا ...
سرشو تکون داد و با کلافگي گفت:
- تو به خاطر وجود منه که اينجوري لباس ميپوشي؟ صد بار گفتم بازم ميگم ، قرار نيست هيچ اتفاق خاصي بيفته که تو اين قدر نگراني. مطمئن باش اونقدر سست اراده نيستم که با ديدن اندام يه دختر دست و پامو گم کنم. من و تو چه بخوايم چه نخوايم به همديگه محرميم. پس دليلي نداره اينقدر خودتو اذيت کني و به خودت سخت بگيري. حتي اگر قرار باشه فقط يه روز با هم زير يه سقف باشيم، اون يه روز بايد راحت زندگي کني، چه برسه به الان که معلوم نيست تا چه مدت با هميم. ببين سارا ... من با تو راحت رفتار مي کنم. درست همون طور که با فاطمه هستم. چون مي خوام تو هم راحت باشي...
نفس عميقي کشيد و ادامه داد:
- ديگه هر جور خودت صلاح ميدوني. من حرفامو زدم. ديگه بقيه اش با خودته که هر جور راحت تري زندگي کني.
هيچ حرفي براي گفتن نداشتم و سکوت کرده بودم. اشتهام کور شده بود. نمي فهميدم کار من غلطه يا اين پسره زيادي پرروئه. چيکار بايد مي کردم؟ با هر سختي اي بود چند تا قاشق ديگه خوردم و با يه تشکر خشک و خالي از سر ميز بلند شدم و گفتم:
- ميزو بعدا خودم جمع مي کنم. بابت غذا هم ممنون.
رفتم به اتاق و به درآوردن لباس ها از داخل کمد ادامه دادم. حدود بيست دقيقه بعد، صداي گلو صاف کردن علي رو شنيدم و بعدش چند ضربه به در باز اتاق زد و گفت:
- من براي کمک آماده ام. چيو بايد جابه جا کنم؟
برگشتم نگاهش کردم... براي اولين بار، علي رو با شلوارک و تي شرت ديدم ... لبهامو غنچه کردم و نزديک بود سوت بزنم که يه دفعه حواسم جمع شد و خودمو جمع و جور کردم. ولي عجب هيکلي داشت. با اون لباسهاي ساده اي که هميشه مي پوشيد فکر نمي کردم همچين هيکلي داشته باشه. از پاهاش و بازوهاي برجسته اش معلوم بود يه ورزشي انجام ميده. هميشه تو خونه از اين شلوار گرمکنهاي مشکي که کنارشون خط هاي رنگي دارن، مي پوشيد. با پيراهن. يعني خودش با اون لباس ها راحت تر بود تا با اينها؟ يکي نبود به خودش بگه تو که اين قدر دم از راحتي ميزني چرا خودت راحت نيستي؟ ... يه دفعه به سرم زد همينو بهش بگم:
- ببخشيد ... يه سوال دارم ... شما که معتقدين بايد راحت زندگي کرد، پس چرا تا حالا خودتون اين جوري لباس نپوشيده بودين؟
لبخندي زد و گفت:
- به خاطر شما.
با تعجب گفتم:
- به خاطر من؟ منظورت چيه؟
- خب وقتي ميديدم شما اون جوري لباس مي پوشي نمي خواستم به خاطر لباس پوشيدن من اذيت بشي ... ولي حالا که ديگه حرفامو زدم دليلي نداره مثل قبل لباس بپوشم.
دستهاشو زد به هم و اومد جلوتر و گفت:
- خب شما بگو چيو کجا بذارم تا انجامش بدم.
با خوشحالي گفتم:
- اين کمدو ببريد کنار ميز آرايش.
رفت سراغ کمد و يه طرفشو بلند کرد. رفتم طرفش تا سر ديگه کمدو بگيرم، اما خيلي جدي گفت:
- شما با اون دامنت کمک نکني بهتره ... کار دستمون ميدي
پاسخ
#33
از حرفش دلخور شدم و از اتاق رفتم بیرون. چه نازک نارنجی شده بودم؟ حالا از اتاق اومدم بیرون که چی بشه؟ یعنی قهر کردم و اون بیاد نازمو بکشه؟ به همین خیال باش سارا خانوم. خودت سنگین و رنگین برگرد تو اتاق. یه لباس درست درمون بپوش و کمکش کن. هر چی باشه اونجا اتاق توئه. باید خودت حضور داشته باشی. با این فکر از دم در آشپزخونه برگشتم و محکم خوردم تو سینه اش. هینی کشیدم و یه قدم رفتم عقب. با مهربونی گفت:
- ببخشید نمی خواستم بترسونمت. فکر می کردم داری میری داخل آشپزخونه . توقع نداشتم یه دفعه برگردی ...
دستشو آورد بالا و گفت:
- اینو بپوشی راحت تری.
نگاهی به لباس تو دستش انداختم ... یه شلوار راسته ی آبی رنگ بود که تا حالا نپوشیده بودمش. بین اون همه شلوار، اینو که با بلوزم ست بود انتخاب کرده بود! خدا میدونه چند تا کشوهارو باز کرده تا فهمیده شلوارها تو کدوم کشوئه. لباسهامو تو کشوهای مجزا گذاشته بودم. یه کشو فقط دامن، یکی فقط شلوار و شلوارک. یکی تاپ و بلوز آستین کوتاه، یکی بلوزهای آستین بلند، یکی جوراب، یکی *لباس راحتی*، یکی شال و روسری و مقنعه و یکی هم لباس های زمستونی ... چه خبره این همه کشو ... تا حالا به تعدادشون فکر نکرده بودم. چهار تا کشو میز آرایشم داشت و پنج تا دور تخت بود و دو تا هم پایین کمد لباسی. تازه کشوهای پاتختی ها هم بود!!
لباسو از دستش گرفتم. علی همونجور یه لنگه پا ایستاده بود و انگار برای گفتن حرفی دل دل می کرد. کمکش کردم و گفتم:
- چیزی شده؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
- بابت حرفهایی که زدم معذرت می خوام . نمی خواستم ناراحتتون کنم.
سرشو انداخت پایین و رفت تو اتاقم. همونجور سر جام مونده بودم و مردد بودم بین پوشیدن و نپوشیدن لباس. خیلی مسخره بود اگه بازم به اون طرز لباس پوشیدنم ادامه میدادم. این دیگه یه جورایی نشون میداد من به خودمم شک دارم!
رفتم داخل حموم توی راهرو و لباسمو عوض کردم. شالمم در آوردم و و کلیپسمو باز کردم و دوباره موهامو بستم بالا نگاهی به آینه قدی توی حموم انداختم که توی دیوار کار گذاشته شده بود... این چی بودآخه توی حموم؟ اونم مستقیم جلوی دوش! آدم از خودش خجالت میکشید!.دستی به سر و لباسم کشیدم. خیلی وقت بود که لباس رنگ روشن نپوشیده بودم. اونم لباس به این راحتی. شلوار و بلوز آستین کوتاه و سر *بدون پوشش*. در عین حال که احساس خوبی داشتم ، یه جورایی هم خجالت می کشیدم ولی مهم نبود. باید عادت می کردم.
علی تنهایی کمدو جابه جا کرده بود و در حال مماس کردنش با میز آرایش بود که تو یه خط قرار بگیرن.
- صبر می کردین میومدم کمکتون.
برگشت نگاهم کرد و خواست چیزی بگه که با دیدن من ساکت شد. نگاه گذرایی بهم انداخت و خیره شد تو چشمام. انگار می خواست این جوری بهم بفهمونه که به لباسهای تنم و سر بدون روسریم کاری نداره!
- حالا هم دیر نشده. می تونی کمک کنی. بیا لباسهارو بذار سر جاشون.
و به مانتو و شلوارها و لباس های مجلسیم که گوشه ای از اتاق رو هم تلنبار شده بودن اشاره کرد. رفتم سراغ لباس ها و علی گفت:
- تختو می خوای کجا بذاری؟
براش توضیح دادم و علی هم مشغول جفت کردن بدنه ی تخت به همدیگه شد. موقع بستن اولین پیچ گفت:
- سارا ... میشه پیچ گوشتی رو بدی.
ای وای ... حالا پیچ گوشتی از کجا بیارم؟ خودمو زدم به ندونستن و گفتم:
- نمی دونم ... یه جا همین دور و برها افتاده ... حتما زیر وسیله هاست .
علی کمی با چشم دور اتاقو گشت، خم شد و از روی زمین چاقو رو پیدا کرد. نگاهی بهش انداخت و گفت:
- سارا ... نکنه تمام پیچ هارو با این باز کردی؟
گندش دراومد... نباید جلوش کم می آوردم که بخواد به مچ گیری هاش ادامه بده. شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- خب آره ... اینم یه جور پیچ گوشتیه دیگه.
علی همونجور که می خندید از جاش بلند شد و رفت بیرون. چند دقیقه بعد، با یه جعبه برگشت . گذاشتش کنار تخت و بازش کرد. با دیدن پیچ گوشتی شارژی آه از نهادم بلند شد ... آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم! لامصب عجب چیزی هم بود. سه سوته تمام پیچ هارو بست و تخت شد مثل روز اولش. بعد هم تشکشو گذاشت روش و دستاشو زد به کمرش و گفت:
- اینم از این ... دیگه چی مونده؟
آخرین مانتو رو هم توی کمد آویزون کردم و گفتم:
- دستتون درد نکنه... خیلی ممنون ... ببخشید به زحمت افتادین.
با کلافگی سری تکون داد و گفت:
- با برادرهای خودتم همین جور رسمی حرف میزنی؟ یا بهشون کلی غر هم میزنی و رو کارشون عیب میذاری؟ فاطمه که همیشه همین جوره. هر قدر هم براش کار بی عیب و نقص انجام بدی بازم یه ایرادی ازش میگیره... اصلا اگر دسستو تا آرنج هم تو عسل بکنی، دست و عسلو ...
یه دفعه ساکت شد و بهم خیره شد ... من هم با چشمای گرد شده ام نگاهش می کردم. هر دومون داشتیم به روز عقد فکر می کردیم. بی اختیار نگاهم رفت سمت انگشتش. انگار که مسیر نگاهمو فهمیده باشه، انگشتشو بالا آورد، کمی چپ و راستشو نگاه کرد و گفت:
- یادش بخیر ... عجب دندونای تیزی داریا !
از خجالت لب پایینمو گاز گرفتم و صورتم داغ شد. سرمو انداختم پایین و گفتم:
- متاسفم.
خندید و گفت:
- مهم نیست ... هر چه از دوست رسد نیکوست.
سرمو آوردم بالا و نگاهشو غافلگیر کردم. چشماشو دور اتاق چرخوند و گفت:
- مثل اینکه دیگه کار مردونه ای نمونده. پس من برم بخوابم ... اگه کاری داشتین صدام بزنید... شب بخیر.
جواب شب بخیرشو زیر لب دادم و از اتاق رفت بیرون.
پاسخ
#34
« فصل یازدهم »
سیما، ستاره رو آورده بود خونه ی ما که من مواظبش باشم و خودش بره بیمارستان عیادت مادرشوهرش که تازگی کمرشو عمل کرده بود. ستاره تقریبا دو سالش بود و تازگی داشت یاد می گرفت که خودش بره دسشویی. به همین خاطر مامی نبود و مدام باید میبردمش دسشویی که به محض اینکه دفعیاتی تشکیل شد تو دسشویی خالی بشه و فرش هارو به گند نکشه!!
سیما هم که از جمعه بودن و تعطیلی من نهایت استفاده رو برده بود و ستاره رو از صبح گذاشته بود پیش من! واسه یه ملاقات نیم ساعته کل روز منو خراب کرد! همش باید دنبالش راه میرفتم که جایی رو به هم نریزه. اون قدر شیطون بود که نفسمو بریده بود.
تمام مجسمه هارو از رو میز lcd برداشته بود و تو سر هم می کوبید. تا اومدم از دستش بگیرم دو تاشو شکست. وقتی هم که چیزیو از دستش می گرفتم، چنان جیغ هایی می کشید که از کرده ام پشیمون میشدم. اسباب بازیهاشم که سیما براش گذاشته بود رو قبول نداشت.
دنبال من راه افتاده بود و هر جا میرفتم میومدو همه جارو به هم میزد. رفتم تو آشپزخونه ناهار درست کنم و دنبالم اومد. تا اومدم زودپزو از تو کابینت دربیارم، تمام سبدهارو از کابینت کناری کشید بیرون و پخش کرد وسط آشپزخونه. بی خیالش شدم تا کمی با سبدها سرگرم بشه و منم بتونم یه غذایی درست کنم. می خواستم آبگوشت درست کنم و کارم راحت بود. البته اگه ستاره میذاشت.
داشتم سیب زمینی هارو میشستم که صدای جیغش بلند شد. رفته بود سر کشوی ملاقه ها و گوشت کوب افتاده بود روی پاش.حالا خوبه گوشت کوبش چوبی و سبک بود و اینقدر وَر میزد. اگه آهنی بود دیگه چیکار می کرد. بغلش کردم و همونجور که پاشو ماساژ میدادم گفتم:
- خوبت شد خاله جون؟ همینو می خواستی؟ تا تو باشی دیگه به همه چی کار نداشته باشی. حالا این قدر هم ونگ ونگ نکن اعصاب ندارم. این مامانت هم که بی خیاله حتی یه زنگ نمیزنه سراغی از من بگیره! تو که معلومه جات خوبه و راحتی ...این منم که باید یکی حالمو بپرسه و نگرانم باشه با این همه حرصی که تو میدی؟ بدبخت سیما از دست تو چی میکشه؟ دو روز پیش من باشی که پوست و استخوون میشم از بس حرص می خورم. نمیذاری یه غذا درست کنم. بسه دیگه چه قدر گریه می کنی سرم رفت. دختره ی لوس و نُنُر...
- اگه بچه ی خودت هم بود همین جوری باهاش حرف میزدی؟
سه متر از جا پریدم وبرگشتم سمت اپن. علی بود که روی اپن خم شده بود و داشت مارو نگاه می کرد. وقتی دید از حضورش غافلگیر شدم گفت:
- ببخشید من زنگ زدم ولی فکر کنم نشنیدی... البته با این همه غُری که سر این بچه میزدی نباید هم بشنوی.
جمعه ها صبح تا حدود دوازده علی هیچ وقت خونه نبود. نمی دونستم کجا میره و با کی میره و چیکار می کنه. چه اهمیتی هم داشت؟ البته نمی تونم انکار کنم که یه کوچولو فوضول بودم و دلم می خواست بدونم!
اپن رو دور زد و اومد داخل آشپزخونه.با لبخند پهنی دستهاشو به سمت ستاره دراز کرد و گفت:
- سلام عمو ... بیا بغل ببینم این خاله چی کارت کرده چشمهای قشنگت قرمز شده؟ ... وای وای ببین اینجا چه خبره ... می خواستی سبزی بشوری این همه سبد درآوردی؟ ... معلومه کدبانوی قابلی میشی ... اگه قول بدی دختر خوبی باشی، مطمئن باش عروس خودمی!
با جمله ی آخرش، همزمان به همدیگه نگاه کردیم. علی با چشمهای خندون و من چشمام کاسه ی خون! کم از دست ستاره حرص خورده بودم حالا علی هم اضافه شده بود! باز از دنده شوخی بلند شده بود و می خواست سر به سرم بذاره. چپ چپی نگاهش کردم وستاره رو انداختم تو بغلش و رفتم سراغ غذا. علی ستاره رو با خودش برد و من یه نفس راحتی کشیدم.
موقع غذا خوردن، به خاطر اینکه ستاره قدش به میز نمی رسید، روی زمین تو سالن، غذا خوردیم. علی به محض اینکه سر سفره نشست، خیلی راحت بدون هیچ تشریفاتی، پیازو برداشت و با مشت کوبید تو سرش! در حالی که کنار پیاز، چاقو هم تو بشقاب بود ... من که از کارش هم خنده ام گرفته بود هم تعجب کرده بودم گفتم:
- جلوی بچه این چه کاریه یاد میگیره؟
خیلی حق به جانب گفت:
- مگه چه ایرادی داره بذار یاد بگیره. نباید این سنت حسنه به فراموشی سپرده بشه! نمی دونی چه کیفی میده وقتی با مشت تو سر یکی بکوبی و پرس بشه! ... حس قدرت و اقتدار به آدم دست میده !
دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر خنده. کم پیش میومد با صدای بلند بخندم و این از همون مواقع نادر بود. علی و ستاره هم از خنده ی من به خنده افتادند. خنده ام که آرومتر شد، نگاهم به چشمای علی افتاد که روی لبهام ثابت مونده بود! خنده امو خوردم و سعی کردم بفهمم چه چیز جالبی دیده که زل زده به *صورت* من ... کم کم خنده ام از بین رفت و لبهامو روی هم فشار دادم. با این حرکتم، نگاه علی اومد بالاتر و متوجه شد که مچشو گرفتم! سرشو انداخت پایین و مشغول بازی با غذاش شد.
برای ستاره غذا نکشیدم که کثیف کاری نکنه و خودم بهش غذا بدم. ستاره هم مدام غر میزد و بهونه گیری می کرد و می خواست دستشو تو ظرف غذا کنه. دستهاشم که مدام یا تو دهنش بود یا تو بینیش و منم چندشم میشد دست کنه تو غذا. وقتی هم که می خواستم قاشق رو دهنش بذارم، با دست میزد زیر قاشق و یه چیزهایی می گفت که زیاد متوجه نمیشدم. آخه زبونش هنوز کاملا باز نشده بود. به خصوص مواقعی که بد عنق میشد که دیگه اصلا نمی فهمیدم چی میگه و به قول سبحان،مترجم لازم داشت.
از دستش واقعا خسته شده بودم. قاشقو گذاشتم تو ظرف و با قیافه ی درمونده و شونه های افتاده زل زدم به علی و گفتم:
- ببین چه قدر حرص میده ... صبح تا حالا همین کارشه ... روانی شدم از دستش.
علی خیلی دلجویانه گفت:
- بچه است دیگه ... اگه این کارهارو نکنه که اسمش" بچه " نیست ... یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟
منتظرانه نگاهش کردم و گفتم:
- نه برای چی ناراحت بشم... بگو.
چند بار نگاهش بین من و ستاره که قاشقو تا جایی که جا داشت تو حلقش کرده بود، بالا و پایین شد و بعد گفت:
- تا حالا مطالعه ای درباره بچه ها و رفتار باهاشون داشتی؟
با لحن طلبکاری گفتم:
- معلومه که نه ... چه نیازی داشتم که در این مورد مطالعه کنم؟
- مثلا همین الان ... اگر در مورد بچه ها اطلاعات داشتی این قدر با ستاره کش مکش نداشتی ... بالاخره در آینده خودت هم یه روزی مادر میشی ... باید یه چیزهایی بدونی.
پاسخ
#35
به محض تموم شدن حرفش، بلند شد رفت تو آشپزخونه و منو با قیافه مچاله ندید! بالاخره خودت هم یه روز مادر میشی یعنی چی؟ چرا شصت در صد حرفهای علی رو نمی فهمیدم؟ همش حرفهای دو پهلو و نامفهوم. ما که رابطه امون خواهر و برادری بود پس مادر شدن مفهومی نداشت ... نکنه تصمیم گرفته بود این زندگی به ظاهر مشترک رو تمومش کنه و هر کی بره دنبال بخت و اقبال خودش؟
علی با یه بشقاب و پارچه بزرگ برگشت. نشست و پارچه رو کنار ستاره پهن کرد و ستاره رو نشوند روش. از غذای خودش کمی داخل بشقاب کشید و گذاشت جلوی ستاره. همون دست ستاره رو که قاشق توش بود، گرفت و زد داخل غذاو بعد هم گذاشت تو دهن ستاره ... مثل وقتی که معلم می خواد به شاگردش نوشتن یاد بده و دست بچه رو که مداد توشه، تو دستش میگیره و دو تایی همزمان با هم می نویسن...
ستاره ذوق زده شروع کرد به حرفهای نامفهوم زدن و قاشقشو میزد توی غذاها. غذا می پاشید به سر و لباسش... دستمو بردم سمت ستاره که قاشقو ازش بگیرم اما میون راه، علی مچ دستمو گرفت و گفت:
- چرا این قدر محدودش میکنی؟ این جوری هیچ وقت نمی تونه مستقل بشه. بذار خودش بخوره. دیگه دستشو تو غذای دیگرون هم نمی کنه.
- ولی آخه لباسش کثیف میشه.
- خب بشه. این قدر باید از این کثیف کاریا بکنه تا بزرگ بشه دیگه.
- اگر قرار بود خودت لباس هاشو بشوری بازم این حرفهارو میزدی؟
یه جوری نگام کرد که احساس کردم داره میگه تو چه قدر خنگی!!
- اولا که لباس های این طفل معصومو مامانش میشوره پس شما چرا حرص میخوری؟ دوما این دوره زمونه که دیگه همه لباس هارو ماشین میشوره ... پس واسه چی این قدر خودتو این بیچاره رو اذیت می کنی؟
حرف حساب جواب نداشت. تو همون یه ساعتی که رفتار علی رو با ستاره دیده بودم داشتم به این نتیجه می رسیدم که من واقعا اعصاب بچه داری ندارم! اگر یه روزگاری من بچه دار میشدم قطعا تو خونه یا جای من بود یا جای بچه!!
ظروف ناهار که شسته شد از خستگی دلم می خواست تا فردا صبح بخوابم. سیما هم سفارش کرده بود حتما ظهر که شد، ستاره رو بخوابونم وگرنه بد اخلاق میشه ... حالا تو این فکرم که یعنی صبح تا حالا این خوش اخلاقی ستاره بوده که من دیدم؟؟ بد اخلاقیشو دیگه خدا به خیر بگذرونه...
با چشمهایی که پلک هاشو به زور باز نگه داشته بودم، رفتم سراغ ستاره که داشت با علی بازی می کرد. علی روی کمرش دراز کشیده بود و پاهاشو توی شکمش جمع کرده بود، ستاره رو، روی پاش نشونده بود و با ، خم و راست کردن زانوهاش، ستاره رو بالا و پایین میبرد و ستاره هم از خنده ریسه میرفت! بالا سر علی ایستادم و گفتم:
- بده ببرم بخوابونمش. سیما سفارش کرده باید بخوابه. دسشویی هم باید ببرمش، مامی نیست.
علی ستاره رو بغل کرد و نشست و گفت:
- ببرش دسشویی ولی بعد بیارش خودم می خوابونمش. تو خسته شدی صبح تا حالا ... از چشمهات معلومه خیلی خسته ای.
داشتم با دمم گردو میشکستم! از خدا خواسته با یه لبخند پت و پهن، ستاره رو بغل کردم و بردمش دسشویی. ده دقیقه بود که علاف ایستاده بودم و ستاره هم با یه خنده ی مسخره زل زده بود به من و هیچ کاری نمی کرد. هی می پرسیدم :
- خاله جون ...چرا پی پی نمی کنی؟
ستاره هم فقط نیششو شل می کرد و نگام می کرد. آخرش هم بدون هیچ نتیجه ای از دسشویی آوردمش بیرون. سپردمش دست علی و رفتم تو اتاقم. خودمو انداختم رو تخت و نفهمیدم کی خوابم برد.
ساعت حدود چهار عصر بود که از خواب بیدار شدم. نگاهی به خودم تو آینه انداختم. موهام به هم ریخته شده بود. شونه اشون کردم و بعد از مرتب کردن لباسم که یه دامن کوتاه با ساپورت و بلوز آستین کوتاه بود، رفتم به سالن.
خونه تو سکوت عجیبی بود. انگار علی موفق شده بود ستاره رو بخوابونه. آروم آروم قدم برمی داشتم و سرک می کشیدم که بفهمم کجا هستن؟ نگاهی به اتاق خواب علی انداختم ... روی زمین دو تا بالش بود و دو تا پتو. میون پتوها، علی به سبک جالبی خوابش برده بود ... بخشی از پتو رو بغل کرده بود وپاشو هم روی یه قسمت دیگه از پتو انداخته بود، یه ذره از پتو هم زیر سرش بود! انگار که پتو رو بغل کرده باشه! ... یه لحظه فکری از ذهنم گذشت ... نکنه ستاره رو بغل کرده بوده که خوابش ببره و حالا زیر پتو مونده باشه؟ خفه نشده باشه زیر پتو؟
با ترس رفتم بالای سر علی نشستم و سعی کردم خیلی آروم،جوری که بیدار نشه، پتو رو از زیر دست و پاش بکشم بیرون. اول از همه قسمت زیر سرشو آزاد کردم. بعد هم از زیر پاش پتو رو بیرون کشیدم. قسمت اصلی، بین دستهاش بود که پتو خیلی قلمبه شده بود و معلوم بود یه چیزی زیر پتو هست. بدون شک ستاره بود که معلوم نبود زنده است یا مرده ...
شروع کردم به کشیدن پتو ... هر چی من پتو رو بیشتر می کشیدم، علی حلقه ی دستهاشو تنگ تر می کرد! عاقبت تصمیم گرفتم، یه دفعه ای پتو رو بکشم که فرصت نکنه نگهش داره. به محض اینکه پتو رو کشیدم ...
پاسخ
#36
علی دستهاشو از هم باز کرد و منو کشید تو بغلش!! ... سرمو چسبوند به سینه اشو شروع کرد با دست زدن پشت کمرم و همون طور با چشمهای بسته و صدای آروم می گفت:
- پیش پیش پیش... بخواب عمو جون بخواب!!
اونقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که نمی تونستم هیچ عکس العملی نشون بدم و بهت زده زل زده بودم به پلک های بسته ی علی. برای یه لحظه حرکت دست علی متوقف شد و اخمهاش رفت تو هم ... با دو تا دستهاش شروع کرد، روی کمرم بالا و پایین رفتن و بعد هم آروم آروم چشمهاشو باز کرد ...
یه مرتبه داد بلندی کشید و از جا پرید و منم پشت سرش جیغ کشیدم اما همون لحظه علی دستشو گذاشت روی دهنم و گفت:
- هیششش ... ستاره خوابیده بیدار میشه ... نمی دونی با چه بدبختی ای خوابوندمش.
سرمو به نشونه تایید تکون دادم و دستشو از روی دهنم برداشت. نفس نفس میزدم و به علی نگاه می کردم. دستی توی موهاش کشید و گفت:
- تو اینجا چیکار می کنی؟
تازه یاد ستاره افتادم ... با عجله پتو رو کنار زدم و با دیدن بالشی که زیر پتو بود، چهار تا شاخ روی سرم سبز شد ... پس ستاره کجا بود؟ این دقیقا همون سوالی بود که علی هم پرسید:
- پس ستاره کجاست؟
نگاهی به همدیگه کردیم و دو تایی از جا پریدیم ... دور خونه دنبالش می گشتیم اما هر چی بیشتر می گشتیم کمتر پیدا می کردیم ... نزدیک مبل ها یه مرتبه چیز نرمی رو زیر پام احساس کردم. خم شدم و زیر پامو نگاه کردم اما با دیدن چیزی که زیر پام بود یه دفعه جوش آوردم و با جیغ و داد شروع کردم به فحش دادن:
- دختره ی بی شعور بی تربیت ... الهی جز **** بگیری ... ببن چه گندی زده ... پدر سوخته ی زبون نفهم ... آخرش زهر خودشو ریخت ...
علی رسید و با ترس گفت:
- چی شده سارا؟
همونجور با داد و فریاد گفتم:
- دیگه می خواستی چی بشه ؟ ... دختره ی بی چشم و رو این همه بردمش دسشویی هیچ کار نکرد ... آخرش ریده رو قالی ... !
با جمله ی آخرم علی چنان قهقه ای زد که از ترس ساکت شدم. با یه دست دلشو گرفته بود و با دست دیگه به پای من اشاره می کرد. نگاهی به پام کردم ... وای که چه صحنه ی فجیعی بود ... نمی فهمیدم کجای این گنده کاری خنده داره؟ با عصبانیت از بین دندونای کلید شده ام گفتم:
- حالا خودش کدوم گوری رفته؟
خنده ی علی قطع شد و گفت:
- اِ ... سارا ... این طرز حرف زدن از تو بعیده ...
به زیر مبل اشاره کرد و گفت:
- اوناهاش ... زیر مبل خوابش برده ...
با حیرت به زیر مبل نگاه کردم و گفتم:
- وای تورو خدا ببین یه الف بچه چه جوری خون مارو تو شیشه کردا ... چه جوری با این همه داد و بیدادی که کردم هنوز بیدار نشده؟
در حالی که خم میشد تا زیر مبلو ببینه گفت:
- مگه بده؟ اگه بیدار شده بود که تو این وضعیت میشد قوز بالا قوز ... به به ببین چه دست گلی هم به آب داده؟
- چیکار کرده؟
سری تکون داد و گفت:
- هیچی ... جیش کرده بعد هم خوابیده روش!!
- اَ یییییی ... حالمو به هم زدی ... همه زندگیو که نجس کرده هیچ، خودشو هم به گند کشیده ... این جوری فایده نداره، دیگه نمی تونم تحمل کنم، همین الان میرم به سیما زنگ میزنم بیاد دست گلشو ببره.
خواستم حرکت کنم که علی یه دفعه گفت :
- تکون نخور ... پات نجسه.
باز وضعیت پام یادم اومد و با چندش، در حالی که صورتمو یه طرف دیگه می گرفتم گفتم:
- لعنتی ... از هر چی بچه است متنفرم ...
علی از کنارم رد شد و گفت:
- چند لحظه صبر کن تا بیام.
با آفتابه و لگن و دستکش پلاستیکی یه بار مصرف برگشت. آفتابه رو گذاشت تو لگن و گفت:
- بیا این دستکش هارو دستت کن و پاتو بشور. من رو پات آب میگیرم تو بشور.
نگاه دیگه ای به پام کردم و با قیافه ی درهم و نالان گفتم:
- چندشم میشه ...
علی شروع کرد به پوشیدن دستکش ها و همونجور که می نشست، با دست به منم اشاره کرد بشینم و گفت:
- تو چه قدر سوسولی دختر ... فکر کردی خودت از اول که به دنیا اومدی همین جوری تمیز و مرتب بودی؟ خودت که یادت نمیاد ولی اگر از مامانت بپرسی قطعا موردهای شبیه به این زیاد داشتی ... یا شایدم بدتر از این؟
چپ چپ نگاهش کردم و علی با لبخند کجی، جواب نگاهمو داد و مشغول شستن پام شد. با کارش حسابی شرمنده ام کرد. قطعا اگر به جای علی، یکی از اعضای خانواده ام بود، دو تا هم تو سرم میزدن که " پاشو خودتو جمع کن انگار نوبرشوآورده" !! این جمله رو اکثرا سهیل می گفت.
شستن پام که تموم شد، علی گفت:
- باید بیدارش کنیم و ببریمش حموم. این جوری که نمیشه بمونه. مریض میشه.
- اصلا حرف حمومو نزن ... نمی دونی چه غربتی بازی ای درمیاره موقع حموم کردن. مامانم و سیما به زور از پسش برمیان. بذار زنگ بزنم مامانش بیاد ببردش.
با سر موافقتشو اعلام کرد. پامو از داخل لگن در آوردم و با نهایت احساسی که می تونستم توی صدام بریزم گفتم:
- علی ...
پاسخ
#37
اونجور که اسمشو صدا زدم، دل خودم ریخت دیگه چه برسه به علی ! اینو از نگاه عجیب و جوابی که داد فهمیدم:
- جان ِ علی؟
با شرمندگی سرمو پایین انداختم و گفتم:
- امروز خیلی اذیت شدی ... بابت همه چی ممنونم ... خودم کم برات دردسر دارم حالا یکی دیگه هم ...
نذاشت حرفمو ادامه بدم و گفت:
- هیششش ... دیگه از این حرفا نزن ... تو هیچ دردسری برای من نداری ... من خودم این زندگی رو انتخاب کردم، همه جوره هم پای خوشی و ناخوشیش هستم... دلم نمی خواد با چنین فکرهایی خودتو آزار بدی ... حالا هم بلند شو یه زنگ به خواهرت بزن... منم زنگ بزنم به قالیشویی بیان قالی رو ببرن .
لبخندی زد و بلند شد. آفتابه و لگنو برداشت و رفت تو حموم.
ساعت پنج بود که سیما اومد دنبال ستاره . ستاره نیم ساعتی بود که بیدار شده بود و یه نفس گریه می کرد. اونقدر بوی گند میداد که اصلا جرات نمی کردم برم طرفش. ستاره هم که حسابی با علی جفت و جور شده بود، اونقدر گریه کرد تا بالاخره علی دلش طاقت نیاورد و تو یه پتو پیچیدش و بغلش کرد!
از قیافه ی علی معلوم بود نمی تونه تو اون بوی نامطبوعی که از ستاره متصاعد میشد (!) درست نفس بکشه ... پره های بینیش باز شده بودن و لبهاشو رو هم فشار میداد! صورتش هم قرمز شده بود! هم خنده ام گرفته بود هم دلم برای جفتشون می سوخت...
سیما که رسید شروع کردم به غرغر کردن که چرا اینقدر دیر اومده و این بچه جون منو بالا آورد و از این حرفها. سیما هم اولش کمی با لبخند گوش کرد و بعد دیگه کم کم خسته شد و گفت:
- خُبه خُبه ... هر چی هیچی نمی گم پرروتر میشه ... چه خبرته برای من صداتو میبری بالا؟ بچه است دیگه ... چهار روز دیگه بچه خودتم میبینم ... همچین بشاشه به هیکلت که فرقی با سنگ توالت نداشته باشی!!
از تشبیهش شوکه شدم و با چشمای گرد نگاهش کردم. با همون پتو ستاره رو برد و گفت که خودش پتو رو میشوره و بر می گردونه. خواستم بگم " پس بیا فرش رو هم ببر بشور " ولی با اون آمپری که سیما چسبونده بود، نمیشد باهاش شوخی کرد! تو همون فاصله، از قالیشویی اومدن و فرش رو بردن!
بعد از رفتن سیما و ستاره، علی هم که رفته بود توی کوچه تا با مازیار، شوهر سیما، احوالپرسی کنه، آیفون رو زد و وقتی جواب دادم گفت که میره بیرون یه کم خرید کنه.
دوباره آرامش به خونه برگشت و همه جا ساکت شد. غروب جمعه شده بود و حسابی دلم گرفته بود. گوشی و هندزفری و حلقه رو برداشتم و به حیاط پناه بردم. آخرهای اسفند بود و هوا عجیب، بهاری شده بود. حلقه رو دور کمرم چرخی دادم و مشغول پیدا کردن آهنگ دلخواهم از توی گوشی شدم. آهنگو پیدا کردم و چون جایی برای نگه داشتن گوشی نداشتم، گذاشتمش تو یقه ام و داخل *لباس راحتی*م!
همونجور که حلقه میزدم، نگاهم دور حیاط چرخید ... خیلی بی روح و دلگیر بود. باغچه خالی بود و جز دو تا چوب خشک که مربوط به درختها بودن، چیزی تو باغچه نبود. شاید بهتر بود کمی گل توی باغچه بکاریم. با این فکر لبخندی زدم و حواسمو دادم به آهنگی که شروع شده بود. این آهنگ مورد علاقه ی شیرین بود و خودش روی گوشیم ریخته بود :
حنا این جوری به من نگاه نکن
با چشات قلب منو صدا نکن
حنا بسه منو دیوونه نکن
موهاتو تو دست باد شونه نکن ...
ریتم تند و شاد آهنگ روی منم تاثیر گذاشت و حلقه زدنم، موزون تر شده بود. چند دور تند تند حلقه میزدم و یه دور رو کند میزدم. کم کم حرکت شونه هام هم به کمرم اضافه شد و دیگه رسما داشتم میرقصیدم . خودمم از اینکه تونسته بودم همزمان با حلقه زدن برقصم ، به وجد اومده بودم و احساس می کردم، استعداد جدیدی رو در خودم کشف کردم!
حسابی حس گرفته بودم و تو اوج بودم که دستی رو روی شونه ام احساس کردم ...
پاسخ
#38
با ترس به عقب برگشتم و حلقه از دور کمرم روی زمین افتاد. علی با چهره ی خندون و نگاه تحسین برانگیزی ، بهم خیره شده بود... هندز فری رو از توی گوشم در آوردم و با دهن باز نگاهش کردم. علی شروع کرد به دست زدن! کمی بعد دستاشو روی سینه قلاب کرد و گفت:
- اجرای فوق العاده ای بود ... فقط حیف که صدا نداشت!
نمی دونستم بخندم، گریه کنم، خجالت بکشم یا بزنم به بی خیالی؟ بازم یه سوتی دیگه داده بودم ... علی همونجور با چهره ای خونسرد گفت:
- نمی دونستم این قدر خوب حلقه میزنی ... حالا میشه آهنگشو بشنوم؟
دستشو دراز کرد که گوشی رو بگیره ... دستپاچه شدم وبدون اینکه بفهمم دارم چیکار می کنم، یقه امو کشیدم پایین و گوشی رو درآوردم! علی تا این صحنه رو دید، سریع سرشو برگردوند و گفت:
- جا قحطه گوشی رو میذاری کنار قلبت؟ میدونی چه قدر ضرر داره؟
داشتم از خجالت آب میشدم ... پشت سر هم کارهای احمقانه می کردم. برای اینکه خودمو خلاص کنم، خیلی ناشیانه بحثو عوض کردم:
- میگم که ... چیزه ... باغچه خیلی *بدون پوشش*ه ها ...
هنوز حرفم کامل نشده بود که خودم فهمیدم عجب کلمه ی ضایعی استفاده کردم! به تته پته افتادم و همونجور که با سیم هندزفری بازی می کردم گفتم:
- یعنی اینکه ... منظورم اینه که ... یه چیزی توش بکاریم ... گلی ... بوته ای ... درختی ... چند روز دیگه عیده ... یه کم حیاط قشنگ بشه ... گل بنفشه بکاریم ... من بنفشه خیلی دوست دارم ... اگه میشد زنبق بکاریم که دیگه عالی میشد ...
همین جور چرت و پرت می گفتم و علی در سکوت گوش میداد، سرش هم انداخته بود پایین. چند لحظه بعد گفت:
- جمعه ی هفته آینده چه طوره؟ یه سبد بنفشه میگیرم و چند تا بوته زنبق ... گل رز هم میکاریم. باغچه امون حسابی بوی عید میگیره.
- وای عالیه ... ممنونم.
- پس قرارمون شد هفته ی آینده ... بزن قدش...
و کف دستشو آورد جلو ...چند لحظه مکث کردم و بعد ... محکم زدم کف دستش.
پاسخ
#39
فصل دوازدهم
- پس، فردا شب منتظرتونیما ... دیگه بهونه نیاری و قالمون بذاری؟
- نه مامان گلم ... حتما میام.
با همون لحن دلخورش باز غر زدنو از سر گرفت:
- انگار نه انگار یه پدر و مادری هم داره ... فکرشم نمی کردم وقتی شوهر کنی این قدر بی معرفت بشی ... حتما باید مثل غریبه ها زنگ بزنم دعوتت کنم تا بیای؟ ... مطمئنم وقتی من بمیرم شما خواهر برادرها سال تا سال هم همدیگرو نمی بینین.
- اِ مامان این حرفها چیه؟ انشاء الله که 120 سال سایه ات بالا سرمون باشه.
- اینا که تعارفه ... تا زنده ایم دیدنتون به دردمون می خوره ... حیف که بچه هامین وگرنه دیگه دعوتتون نمی کردم تا ببینم خودتون یه جو معرفت دارین یا نه... اگه این هفته ای یه شام رو ما ندیم که شماها این ورا پیداتون نمیشه...
حق با مامان بود و در نهایت شرمندگی جوابی برای گفتن نداشتم ... مامان خوب که غر زد و سبک شد، خداحافظی کرد و منم همون لحظه با یه اسم ام اس مهمونی فردا شبو به علی خبر دادم که برنامه ریزی کنه. معمولا هر هفته پنج شنبه شبها خونه بابام بودیم. فردا شب هم پنج شنبه بود.
عصر که از سر کار اومدم، کفش های علی تو جا کفشی بود! برای اولین بار زودتر از من رسیده بود خونه. رفتم داخل و زیر چشمی دنبال علی گشتم. تو آشپزخونه که نبود. تو اتاق خودش هم که نبود. از حموم هم صدای آب نمیومد. فقط مونده بود اتاق کارش. حالا به چه بهونه ای برم تو اتاقشو چک کنم؟ اصلا من چرا اینقدر کنجکاوم که بفهمم علی کجاست؟ به من چه مربوط. از در اتاقش فاصله گرفتم اما صدایی که از تو حیاط اومد توجهمو جلب کرد ...
از تو حیاط صدای پا میومد. یواش یواش رفتم سمت در حیاط ... هنوز کاملا به در نرسیده بودم که در با شتاب باز شد و محکم خورد تو پیشونیم ... آخم بلند شدم و از درد چشمهامو روی هم فشار دادم. صدای علی رو شنیدم:
- چی شد سارا؟ صدای چی بود؟
صداش توام با ترس و نگرانی و مهربونی بود. چشمهامو باز کردم و نگاهش کردم. همونطور که پیشونیمو ماساژ میدادم گفتم:
- هیچی بابا ... صدای کله ی من بود که عین هندونه ترکید!
چشمهاش گرد شد و لبهاش با خنده ی کمرنگی از هم باز شد. اومد نزدیکم و به فاصله ی دو سانتی از من ایستاد. دستمو از روی پیشونیم برداشت و در حال بررسی محل برخورد(!) گفت:
- شرمنده ام ... نمی دونستم پشت دری ... کِی اومدی خونه؟ ... خیلی درد داره؟
- په نه په ... معلومه که درد می کنه ... زدی دختر مردمو ناقص کردی حالا میپرسی دردم داره؟
خودمم از طرز حرف زدنم تعجب کردم، چه برسه به علی که داشت قاه قاه می خندید ... خنده اشو کنترل کرد و در حالی که پیشونیمو ماساژ میداد گفت:
- واقعا معذرت می خوام ... بذار بوسش کنم تا خوب شه! ...
پاسخ
#40
کپ کردم! می خواد چیکار کنه؟ بوسش کنه؟ به چه اجازه ای؟ این چرا یه دفعه اینقدر خودمونی شد؟ چرا هی داره نزدیکتر میشه؟ چرا سرش داره میاد پایین تر؟ نه ... نه ... این درست نیست ... نباید این اتفاق بیفته ... باید جلوشو بگیرم ... چه جوری؟ داره نزدیکتر میشه ... سارا یه فکری بکن ... خودتو بکش کنار ... یه قدم برو عقب ... آره همین خوبه ... یه قدم برو عقب ...
چشمهای مشکیش هر لحظه بهم نزدیک تر میشدن ... همه دورمون جمع شده بودن و دست میزدن ... بچه ها یکی یکی میومدن جلو و بهم کادو میدادن ... کادوی هشت سالگیم ... و حالا پرهام بود که داشت کادومو میداد ... چشمهای مشکیش نزدیک و نزدیک تر شد ... اونقدر که دیگه چشمام برای دیدن چشمهاش لوچ شد! ... چشمهامو بستم و *صورت* پرهام روی لپم نشست و صداشو زیر گوشم شنیدم:
- تولدت مبارک سارا جون ...
سارا جون ... پرهام به من میگفت سارا جون ... ولی کم کم که بزرگتر شدیم " جون " از پشت اسمم افتاد ... حالا به لعیا می گه لعیا جون ... من فقط سارا هستم ... ولی هنوز هم پرهام برای من همون پرهامه ...
اَه بس کن سارا ... کدوم پرهام ... همون که حتی پشیزی برای احساست ارزش قائل نشد؟ ... آخه پرهام که نمی دونست دوسش دارم ... می دونست یا نمی دونست دیگه چه فرقی داره، وقتی انتخابش تو نبودی یعنی دوست نداره، یعنی براش بی ارزشی ؛ چرا اون با لعیا جونش خوش باشه و تو با فکر کردن به آدمی که هیچ وقت به تو فکر نکرده زندگیتو خراب کنی؟ ... کدوم زندگی؟ من قبلا هم به علی گفته بودم که یکی دیگه رو دوست دارم خود علی هم کس دیگه ای رو دوست داره ...
دِ نشد دیگه، مگه خود علی نگفت دیگه به میترا علاقه ای نداره، مگه نگفت فکر کردن به همسر مرد دیگه ای از مردانگی به دوره، فکر پرهامو از مغزت بیرون کن، مگه علی چی کم از پرهام داره ... علی؟ علی فقط یه برادره اینو خودش صدبار تا حالا گفته ... برادر؟ خودت هم شک داری که احساسش فقط برادرانه باشه ... هر لحظه رفتارشو با سبحان و سینا و سهیل مقایسه می کنی ، خوب میدونی که رفتارش خیلی فراتر از رفتار برادر با خواهرشه ... می خواد با اسم محبت برادرانه روی احساسش سرپوش بذاره که به تو فشار نیاره ...
نه نه نمی تونم؛ نمی تونم اینارو قبول کنم ... نمی خوام دوباره به خاطر چهار تا محبت خشک و خالی فکرهای احمقانه بکنم و ذهن خودمو درگیر کنم ... نمی خوام خودمو از چاله تو چاه بندازم ... نمیذارم علی با رفتارهاش منو داغون کنه ... نمیذارم قلبم دوباره بازی بخوره ... نمیذارم...
دو تا دستهامو گذاشتم روی سینه ی علی و با تمام توانم به عقب هلش دادم و داد کشیدم :
- نــــــــه ... برو عقب ...
علی مات و مبهوت یه قدم عقب رفت ... خشکش زده بود ... دهنش برای گفتن حرفی باز شد اما منصرف شد و ساکت موند... اون به من خیره شده بود و من به اون ... کم کم رنگ نگاهش عوض شد ... از اون حالت متعجب و سردرگم بیرون اومد و به جاش یه نگاه آروم و از نظر من ، شرمنده، توی چشماش نشست... سرشو انداخت پایین ... دوباره آورد بالا ... باز انداخت پایین و وقتی برای بار سوم آورد بالا با کلافگی گفتم:
- ای واااای ... من جای تو گردنم درد گرفت ...
می خواستم یه جوری کارمو ماست مالی کنم ... از رفتار غیر منتظره ی خودم و نگاه شرمنده ی علی ناراحت شدم ... علی که گناهی نداشت ... حقش نبود اونجوری دست رد به سینه اش بزنم ... بازم خیلی ناشیانه بحثو عوض کردمو علی هم که انگار از خداش بود!
- چی شده امروز زود اومدی؟
نفسشو با صدا بیرون داد و با یه لبخند مصنوعی گفت:
- گفتم زودتر بیام تا هوا تاریک نشده یه کم بیل بزنیم.
با تعجب گفتم:
- بیل؟ بیل بزنیم؟ کجارو؟ برای چی؟
- گل خریدم ... نمی خوای بکاریشون.
دوزاریم افتاد ... قرارمون برای باغچه ... ولی ما که قرارمون برای روز جمعه بود؟
- چرا امروز؟ مگه قرار نبود جمعه بریم سراغ باغچه؟
- درسته ولی ... به یکی از دوستام سفارش گل هارو داده بودم که برام بیاره ... دیروز گل هارو آورده و از دیروز تا حالا صد بار زنگ زده که بیا ببرشون وگرنه مشتری ها میبرن. منم دیگه یه ساعت آخرو مرخصی گرفتم رفتم سراغشون.
- آهان ... باشه پس الان لباس هامو عوض می کنم و میام.
قبل از اینکه برم نگاهی هم به لباس های علی انداختم که شلوارک و تیشرت آستین حلقه ای پوشیده بود!
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان