رتبه موضوع:
  • 12 رای - 4.08 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
زمستان داغ | اسماء کرمی پور
#21
- اصلاً مشکل خودمون یادمون رفت! ... ببینید خانوم رحیمی... هردوی ما به یک علت تن به ازدواج نمیدیم.اما با مادرهایی که ما داریم، نمی ذارن ما اون طور که می خوایم زندگی کنیم. تا عروسی مارو نبینن آروم نمی گیرن. البته می دونم که این راه یه کم عجیبه ولی شاید دیگه چنین موقعیتی پیش نیاد.
با تعجب گفتم:
- چه موقعیتی؟
- ما همدیگه رو خوب درک می کنیم.هر دومون یه مشکل رو داریم و شاید بهتر باشه ... ما با هم ... ازدواج کنیم.
با وحشت گفتم:
- چی کار کنیم؟ این همه فکر کردین که به این نتیجه برسین؟
برای اولین بار اسممو گفت:
- سارا خانوم ...
با تعجب نگاهش کردم. ادامه داد:
- ببخشید ... خانوم رحیمی ... هر کس دیگه ای که ما بخوایم باهاش ازدواج کنیم، انتظار داره که ما وظایف همسری خودمونو کامل و به خوبی انجام بدیم. اما اگه ما با هم ازدواج کنیم، چنین انتظاری از هم نداریم. ببینین من قول میدم هیچ توقعی از شما نداشته باشم. فقط در ظاهر با هم زن و شوهر باشیم. در مورد مسائل زناشویی هم...
سرشو پایین انداخت و گفت:
- خیالتون راحت باشه.مثل خواهر و برادر با هم زندگی می کنیم. هر کاری هم که دوست دارین انجام بدین. درواقع هیچ کاری به هم نداشته باشیم و فقط با هم تو یه خونه زندگی کنیم. همین .هر زمان هم که احساس کردین دیگه نمی تونین ادامه بدین ... می تونیم از هم جدا بشیم و به بهونه ی ازدواج ناموفق ... دیگه ازدواج نکنیم. نظر شما چیه؟

ماتم برده بود. این دیگه چه راهی بود؟ یعنی با دست خودمون، گور خودمونو بکنیم؟ تمام مدتی که حرف می زد، آینده ی چنین زندگی رو پیش بینی می کردم. گفتم:
- من گیج شدم. باید فکر کنم. راستش می ترسم ... می ترسم خانواده هامون بفهمن.
- نباید بگذاریم بفهمن.
- چه جوری؟
- خوب برای اینکه کسی متوجه نشه بهتره جلوی دیگران کمی صمیمی برخورد کنیم.
- یعنی چی؟
- یعنی که ... چه طوری بگم؟ ... مثلاً وقتی همدیگه رو می بینیم ... دست بدیم!
با چشمای گشاد شده نگاهش کردم. چه پیشنهاد عجیبی. باز هاج و واج نگاهش کردم و گفتم:
- بذارین چند روز فکر کنم. خواهش می کنم.
از اتاق اومدیم بیرون و رفتیم پیش بقیه. نمی دونم قیافه ام چه شکلی شده بود که سلیمه خانوم تا مارو دید، وا رفت و بی حال گفت:
- چی شده علی؟ به دختر مردم چی گفتی این قدر ناراحته؟
- چیزی نشده مامان. نگران نباشین. فقط می خوان چند روز دیگه هم فکر کنن. البته من هم خیلی پرحرفی کردم. خسته شدن. بهتره رفع زحمت کنیم.
اونا رفتن ومن موندم با هزار جور فکرو خیال. از یه طرف فکر پرهام یه لحظه تنهام نمی ذاشت. از طرف دیگه، تحمل ادامه دادن این وضعیت رو نداشتم.بیشترازاین توان مقابله با مامان و بابا رو نداشتم. حق با علی بود. بالاخره که مجبورم می کردن ازدواج کنم. پس بهتر بود با علی ازدواج کنم که توقعی هم ازم نداشت.شاید این همون شانسی بود که میگن یه بار در خونه رو میزنه.
چهار روز گذشت. روز جواب دادن رسیده بود. اون روز سلیمه خانوم زنگ میزد که جواب نهایی رو از من بگیره و من هنوز مردد و دلواپس، مثل مرغ سر کنده پرپر می زدم.
دست به دامن شیرین شدم و رفتم سراغش. سیر تا پیاز ماجرارو براش تعریف کردم. حرف هام که تموم شد، یکی زد تو سرم و گفت:
پاسخ
#22
دیگه این هم پرسیدن داره؟ کی ازاین بهتر. هم دهن فامیل که فکر می کنن تو خواستگار نداری، بسته می شه، هم زن عمو دست از سرت برمی داره، هم تو نمی خوای به قول خودت به کسی خیانت کنی، هم اون بنده خدا نجات پیدا می کنه. به این نوع رابطه هم میگن، هم زیستی مسالمت آمیز. جنابعالی که زیست خوندی باید این چیزارو بهتر بفهمی! یه ازدواج کاملاً مصلحتی. فکر کنم چاره ای نداری. باید دو دستی بچسبیش تا نپریده.
- پس پرهام چی؟
چشماش گرد شد و گفت:
- دختره ی چشم سفید!نکنه منتظری لعیا بمیره و پرهام بیاد تورو بگیره؟ بذار آب پاکی رو بریزم رو دستت. این پرهامی که من می بینم، اون قدر لعیا رو دوست داره که اگه لعیا چیزیش هم بشه، دیگه هیچ وقت زن نمی گیره. اگرهم بخواد بگیره سراغ تو نمیاد .اگه می خواست بیاد، همون سه سال پیش می اومد و به جای لعیا تورو می گرفت. این یکی رو دیگه از دست نده.
با حرف های شیرین دیگه مطمئن شدم باید این ازدواج مصلحتی یا به قولش" همزیستی مسالمت آمیز" رو قبول کنم. برگشتم خونه . هنوز پامو داخل نگذاشته بودم که مامان بالای پله ها ظاهر شد:
- چی شد؟ فکرهاتو کردی؟ مشورت هات تموم شد؟ بالاخره جوابت چیه؟
- اول سلام. دوم اینکه... موافقم.
مامان از پله ها دوید پایین. بغلم کرد و بوسه بارونم کرد:
- مبارکت باشه دخترم. بی خود نبود از بقیه ایراد می گرفتی. منتظر همچین کسی بودی. والله حق داشتی. کی از علی بهتر. به پای هم پیر شین.
مامان که از آغوشم بیرون اومد گفتم:
- اما یه شرط دارم!
- باز چیه؟
- فقط به خودش میگم.
- میخوای یه کار کنی پسر ِ فراری شه.
خندیدم و گفتم:
- نه مامان نگران نباش.
شب که سلیمه خانوم زنگ زد، با هم قرار گذاشتن که برای تعیین مهریه و تاریخ عقد ،جمعه شب بیان خونه امون. اصلاً خوشحال نبودم. بیشتر افسرده بودم تا خوشحال. عوضش مامانم و سلیمه خانوم روپاشون بند نبودن. مامان که هر روز می رفت بازار و با کلی خرت و پرت برمی گشت. از همون موقع شروع کرده بود به جور کردن جهیزیه من!
روز جمعه تمام خواهر و برادرهام اومدن خونه امون. هر کسی یه تاریخ برای خودش می گفت
و مهریه تعیین می کرد.
شب که شد به جای ساعت نه، هشت و نیم اومدن. ظاهراً دیگه کاسه صبر سلیمه خانوم لبریز شده بود! سیما همین که علی رو دید، نیشگونی از بازوم گرفت و گفت:
- آی بلا، اینو زیر سر داشتی که منان رو رد کردی؟!
خنده ام گرفت. سیما خیلی تیپ و قیافه براش مهم بود. اما من اصلاً بهش توجهی نکردم. به من که رسید با لبخند گفت:
- سلام سارا خانوم، حالتون خوبه.
بعد هم دسته گلی گرفت طرفم که همه اش زنبق بود! با تعجب نگاهش کردم.منظورش چی بود؟ شاید این هم یکی از اون رفتارهای صمیمانه ای بود که باید جلوی دیگران انجام می دادیم!
در جواب من پلک هاشو رو هم گذاشت. دسته گل رو گرفتم. همه رفتن سالن پذیرایی. من هم دسته گل رو توی گلدون آب گذاشتم و رفتم به سالن. گل رو گذاشتم روی میز و کنار سیما نشستم.
سیما گفت:
- این یارو چرا برات زنبق آورده؟
- پس می خواستی چی بیاره؟
- رُزی، مریمی ... یه چیزی که مناسب این طور مجالس باشه.
احساس کردم داره شک می کنه. فوری گفتم:
- مگه تو نمی دونی من عاشق گل زنبق ام؟
- باور کنم؟
- هر طور راحتی.
دیگه چیزی نگفت.بحث رسید به مهریه و چونه زدن سر تعداد سکه می خواست شروع بشه که علی گفت:
- هر تعدادی که تعیین کنید از نظر ما مسئله ای نیست. شما بفرمایید چه تعدادی مدنظرتونه؟
همه به هم نگاهی کردن و بعد هم، همه نگاه ها رفت سمت بابا. بابا هم گفت:
- به نیت چهارده معصوم، چهارده تا سکه.
سلیمه خانوم اول از همه گفت:
- چهارده تا؟ نه آقای رحیمی، کمتر از پونصد تا دیگه نباشه. خدارو شکر ما که داریم. چرا مهر عروسمون نکنیم. علی جون هم که خودش ماشالله دستش به دهنش میرسه. یه کم بیشترش کنین.
مامان که حسابی خوشحال شده بود گفت:
- برای اینکه هم حرف شما باشه هم ما ، پونصدو چهارده تاش کنیم. چه طوره؟
همه تایید کردن و راضی شدن. من هم که برام مهم نبود و فرقی به حالم نمی کرد.تاریخ عقد هم شد برای سه هفته بعد روز پنج شنبه که پنجم آبان بود.
سبحان مشغول پذیرایی کردن شد. به من که رسید، آهسته گفتم:
- من باید با این یارو حرف بزنم.
- یارو چیه؟ علی آقا!
- خب حالا تو هم وقت گیر آوردی.
- چیکارش داری؟
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
- خصوصیه.
با لحن شوخی گفت:
- چه غلط ها! هنوز هیچی نشده، خصوصی کاری دارین؟
پاسخ
#23
سبحان از کنارم رد شد و برای بقیه میوه گرفت. پذیرایی کردنش که کامل شد، کنار علی نشست. دو دقیقه ای که حرف زدند، سبحان به من نگاه کرد وعلی هم متعاقبش، نیم نگاهی بهـِم انداخت. هردوشون همزمان بلند شدند و رفتند سمت اتاق من.
فهمیدم سبحان موقعیتو برای حرف زدنمون جور کرده. چند لحظه بعد بلند شدم و رفتم سمت اتاقم. سبحان و علی دم در اتاقم ایستاده بودند و حرف میزدند.منو که دیدند ساکت شدند. سبحان سریع گفت:
- با اجازه.
و رفت تو پذیرایی. در اتاقمو باز کردم و به داخل تعارفش کردم. خودشو عقب کشید و گفت:
- اول شما بفرمایید.
لبخندی از رضایت زدم و رفتم داخل. وقتی نشستیم خیلی بی مقدمه گفتم:
- من یه شرط دارم.
نگاه پرسشگری بهم انداخت و گفت:
- چه شرطی؟
- میخوام ... میخوام حق طلاق با من باشه.
رفت تو فکر. چند بار سرشو آورد بالا و نگام کرد و دوباره سرشو پایین انداخت. بالاخره گفت:
- با این شرط میخواین منو از این ازدواج منصرف کنید یا دارین ازم ضمانت میگیرین؟
- دیگه کار از مورد اول گذشته، علتش همون مورد دومه.
مکثی کرد و گفت:
- شاید ... شاید من ... نخواستم ازتون جدا بشم!
چشمهام گشاد شد و با حالتی تدافعی گفتم:
- دقیقا همین احتمالو میدادم که این شرطو گذاشتم.
باز هم فکر کرد و عاقبت قبول کرد:
- بسیار خب. قبول میکنم.
لبخندی زدم و گفتم:
- ممنون ... بریم پیش بقیه.
از فردای اون روز می رفتیم برای خرید حلقه و لباس و چیزهای دیگه. فقط مامان ها بودن که در کل خرید با ما بودن. بقیه هر روز عوض می شدن. یه روز بابا ها می اومدن. یه روز خواهرها و یه روز برادرها. شیرین رو هم یه بار بردیم.من و علی هم که مجبور بودیم کنار هم راه بریم و هیچ حرفی هم برای گفتن نداشتیم. در سکوت فقط خیابون ها ومغازه هارو نگاه می کردیم. احساسی جز وقت کشی نداشتم. حیف اون همه مرخصی که مجبور شدم بگیرم.
هرچی که می خواستیم بخریم نه من نظر می دادم نه علی. بیشتر چیزهارو مامان و سلیمه خانوم انتخاب کردن. موقع انتخاب حلقه، علی بهم گفت:
- خانوم رحیمی، اگه میشه در مورد حلقه یکی دوبار نظر بدین که این قدر بی تفاوتی تون معلوم نباشه.
تنها نظرم این بود که فقط می گفتم " این خوب نیست ". یکی از حلقه هارو علی پسندید و گفت که امتحانشون کنیم.از همون جفتش رو گرفتیم برای هردومون.
شب قبل از عقد تا صبح گریه کردم. چقدر دلم می خواست چنین روزهایی رو با پرهام بگذرونم. مطمئن بودم که اون لحظه ها علی هم داره به خاطر دختر مورد علاقه اش گریه می کنه!
صبح که بیدار شدم چشمام متورم و قرمز بود. کاش می تونستم همه چیزو به هم بزنم.افسوس...
قرار بود ساعت هفت ونیم، علی بیاد دنبالم که بریم آرایشگاه. حتی این لحظه هارو هم با پرهام، توی رویاهام تصور کرده بودم. چه خوب بود که به خاطر فکر کردن به پرهام، احساس خیانت نمی کردم چون حتماً علی هم به اون دختر فکر می کرد.
علی که اومد، مامان درو به روش باز کرد. چنان احوالپرسی گرمی با مامان کرد، انگار سال هاست مارو می شناسه و خیلی هم با ما صمیمیه! مامان صدام زد . با بی میلی در حالی که کم کم داشتم بغض می کردم، کیفم رو برداشتم و رفتم. به زحمت جواب سلامشو دادم. در ِ جلو رو برام باز کرد و نشستم. موقع خرید، هرقدر سلیمه خانوم اصرار می کرد جلو بشینم من قبول نمی کردم و خودش می نشست. اما از اون موقع به بعد، چاره ای نبود.
تو راه باز یاد خاطراتم با پرهام افتادم. اون وقت ها همیشه وقتی تعدادمون زیاد بود " چشمک " بازی می کردیم. اولین باری که می خواستیم بازی کنیم، من ناشی بودم و درست بلد نبودم. هنوز برام جا نیفتاده بود که وقتی چشمک رو دیدم به کسی نگم. اولین دور بازی، همین که سینا برگه های بازی رو ریخت وسط تا همه بردارن، من به جای برداشتن برگه، از فرصت سوء استفاده کردم! که تا همه حواسشون به برگه هاشونه، من پرهامو نگاه کنم!
پرهام خیلی زود یه برگه برداشت، عکسشو نگاه کرد و برگه رو گذاشت زمین. همون موقع هم سرشو آورد بالا. تا دید من نگاهش می کنم برام چشمک زد. من که حسابی هول شده بودم فوری گفتم:
- بچه ها ، بچه ها ،پرهام برام چشمک زد!
پرهام با گِله مندی گفت:
- اِاِاِ ... نگو دیگه. چرا لو میدی؟
- نباید می گفتم؟
سبحان گفت:
- پس من یه ساعته دارم برای عمه ام قانون بازی رو توضیح میدم؟مگه گوش نمی کردی؟
سیما هم با خنده گفت:
- عاشقی ها!
دورهای بعدی همه اش منتظربودم برگ نشونه دست من بیفته و برای پرهام چشمک بزنم! بالاخره بعد از شش دور نوبت من شد. هر بار می خواستم برای پرهام چشمک بزنم خیلی زود، قبل از اینکه چشمکمو ببینه، کس دیگه ای رو نگاه می کرد و من هم مجبور می شدم به کس دیگه ای چشمک بزنم. آخرش هم به همه چشمک زدم جز اون.
پرهام اصلاً فکرشو نمی کرد من باشم. با تعجب همه رو نگاه می کرد که یه حدسی بزنه.بعد هم با خنده گفت:
- هر کی هست خودش بگه.
پرهام هنوز داشت فکر می کرد .من هم برای اینکه امتیاز منفی نگیره، خودم گفتم:
- من بودم!
اینو که گفتم، صدای همه دراومد:
شیرین: نگو دیگه.
پریناز: واسه چی لو دادی؟
سینا: بابا بذار خودش بگه مزه اش رفت.
سبحان: تو هنوز بعد از شیش دور بازی یاد نگرفتی نباید لو بدی؟
سیما: حالا امتیاز منفیش می مونه واسه خودت.
پرهام هم گفت:
- این سارا انگار با من لجه! دور اول که هنوز بازی شروع نشده منو لو داد. حالا هم که برگ افتاد دستش اصلاً به من چشمک نزد.
چی می خواستم چی شد!
- سارا... سارا...
به خودم اومد و حواسم جمع شد. علی داشت صدام می زد.
- بله ؟ چی شده؟
- حالتون خوب نیست؟ چرا گریه می کنین؟
دستی به صورتم کشیدم، دونه های اشک رو صورتم پخش شده بودند؛ سرمو تکون دادم و گفتم:
- چیزی نیست . حالم خوبه
- اگر پشیمون شدین و نمی خواین این کارو بکنین من حرفی ندارم.
- نه ، نه. چاره ای جز این ندارم.
دستمالی از جعبه دستمال کاغذی برداشت و داد دستم و گفت:
- اشک هاتونو پاک کنین. یه وقت آرایشگرتون فکر نکنه هنوز نه به باره نه به داره ، بگو مگو برقراره!
از لحنش خنده ام گرفت و دستمال رو ازش گرفتم. به آرایشگاه که رسیدم گفت:
- چه ساعتی بیام دنبالتون؟
- قبلاً گفته تا ساعت ده آماده ام می کنه.ولی هر وقت آماده شدم براتون زنگ می زنم.
- پس شماره امو داشته باشین.
گوشیمو از کیفم درآوردم و برای اینکه شماره اشو بگه نگاهش کردم. داشت نگاهم می کردو همین که نگاهم به چشماش افتاد سرشو برگردوند و گفت:
- ...0912
- خیلی ممنون.
رفتم تو آرایشگاه و اون هم راه افتاد و رفت. از همون لحظه اول که آرایشگر کارشو شروع کرد، رفتم تو فکر پرهام.یاد اون وقت ها افتادم که با هم هفت سنگ بازی می کردیم، نقطه بازی، عمو زنجیرباف، دزد و پلیس و تمام بازی های بچگی.
نفهمیدم کارش کِی تموم شد. آرایشگر گفت:
- عروس به این آرومی تا حالا ندیده بودم. ماه بودی، ماه تر هم شدی. آقا دوماد امروز تورو ببینه دیوونه میشه !
پاسخ
#24
بلند شدم خودمو تو آینه نگاه کردم.حق با اون بود. خیلی قشنگ شده بودم. ابروهای کشیده ای که انتهاشونو تیغ زده بود و سایه ملایمی که با اون خط چشم مینیاتوری، چشم های درشتمو کشیده تر کرده بود؛ بینی متوسط و *صورت* برجسته گلبهی که توی قاب سفید صورتم قرار گرفته بودند و موهای خرمایی رنگ شینیون شده و تاج و توری که به انتخاب خودم خیلی ظریف و ساده بودن ...
خودم از دیدن خودم ذوق زده شده بودم اما خیلی زود یادم اومد که پرهامی در کار نیست تا منو با این لباس و آرایش ببینه ... هیچ وقت دوست نداشتم کسی جز پرهام منو این طوری ببینه ولی حالا ...
آرایشگر گفت:
- بلند شو لباس عروستو بپوش و زنگ بزن بیان دنبالت.
به ساعت که نگاه کردم، ده دقیقه به ده بود. داشتم به مامان زنگ میزدم که صدای چندین نفر از بیرون آرایشگاه بلند شد که با دست و سوت و هلهله کنان اومدن داخل. فامیل های خودم و علی بودن که برای همراهی ما اومده بودن.
خواهر علی اومد جلو و یه عالمه شکلات رو سرم ریخت و گفت:
- ماشاءالله داداشم چه انتخابی کرده.
- علی آقا هم اومده؟
آروم لپمو کشید و گفت:
- براش زنگ زدم.گفت وقتش که بشه خانومم برام زنگ می زنه! هنوز هیچی نشده خوب اسیر خودت کردیش!
بیچاره خبر نداشت اینا همه ظاهرسازیه. برای مامان زنگ زدم که اسپند رو دود کنه.بعد هم برای علی زنگ زدم. اولین بوق رو که خورد جواب داد.هول کردم و گفتم:
- ببخشید اشتباه گرفتم.
و قطع کردم. نفس عمیقی کشیدم و دوباره زنگ زدم.این بار همین که جواب داد اول گفتم:
- ببخشید، آقای رضایی؟
- سلام. خودم هستم سارا خانوم. بیام دنبالتون؟
- سلام. ببخشید نشناختمتون. بله اگه زحمتی نیست بیاین.
- زحمتی نیست، وظیفه است. اونجا چرا اینقدر سروصداست؟
- فامیل ها اومدن اینجا دارن شلوغ می کنن.
- که اینطور ... من ده دقیقه دیگه میام.
- خیلی ممنون.
- خداحافظ.
- خدانگهدار.
گوشی رو قطع کردم و منتظر نشستم. همه داشتن جلوم می رقصیدن و فیلمبردار هم یه لحظه بیکار نبود. ده دقیقه خیلی زود تموم شد و علی زنگ آرایشگاه رو زد.
همه کسایی که داشتن می رقصیدن خودشونو جمع و جور کردن .اما فاطمه و زهرا ( خواهر و خواهر زاده علی) همچنان مشغول بودن. آرایشگر هم صدای ضبط رو زیادتر کرد. علی که پاشو گذاشت داخل، صدای هلهله ی جمعیت بلند شد.
علی کاملاً سرش پایین بود و به من نگاه نمی کرد. من هم خودم قبل از اینکه علی بیاد، شنلمو سرم کردم.خوشبختانه خانواده خودشون هم مذهبی بودن و به این کار من ایراد که نگرفتن هیچ، خیلی هم خوششون اومد!
علی دسته گلی از نرگس و زنبق آورده بود. نمی دونستم چرا برام زنبق میاره، با اینکه می دونست این گل رو دوست دارم و به قول خودش شاید برداشت اشتباه می کردم! شاید هم اونقدر از بی احساسی من مطمئن بود که گل مورد علاقه خودش رو می خرید که حداقل خودش از گلی که می خره لذت ببره!
همراه علی رفتم طرف ماشین. ماشین رو گل زده بود. سوار شدیم و حرکت کردیم. برای اینکه علی صورتمو نبینه، شنلمو کشیده بودم تو صورتم و ماشین هایی که همراهی مون می کردن رو نمی دیدم. فقط صدای بوق ماشین های دیگه رو میشنیدم و گاه گاهی هم صدای کل کشیدن و سوت میومد!
بالاخره رسیدیم خونه خودمون. جشن عقد رو خونه خودمون گرفته بودیم. اتاق عقد طبقه بالا بود و باید از پله ها بالا می رفتیم. نمی تونستم پله هارو درست ببینم.احساس کردم الان می خورم زمین. به ناچار به علی گفتم:
- ببخشید من جلوی پامو نمی بینم .میشه کمکم کنید؟!
- ... بله چشم.
صداش با کمی خجالت توأم بود! دستشو دور شونه هام حلقه کرد و با دست دیگه اش دامنمو کمی بالا گرفت که زیر پام نره. چه احساس بدی داشتم. نمی خواستم فکر کنه از عمد اینکارو کردم که توجهش رو جلب کنم. بالای پله ها که رسیدیم ازش تشکر کردم و او هم دستش رو از دور شونه هام برداشت.
عاقد ربع ساعت بعد اومد.همه با صلواتی ساکت شدند وعاقد شروع به خوندن کرد:
- دوشیزه محترمه مکرمه، سارا رحیمی، آیا ...
داشت گریه ام می گرفت. ولی اگر گریه می کردم آبروریزی میشد. نمی دونم علی از کجا فهمید حالم خوب نیست که آروم کنار گوشم گفت:
- سارا خانوم، فکرتونو به چیز دیگه ای مشغول کنین. الان وقت مناسبی نیست. بعد از عقد می تونید گریه کنید.
خودمو کنترل کردم و شنیدم که یه نفر گفت:
- عروس رفته گلاب بیاره.
عاقد هم گفت:
- برای بار سوم می خوانم ... وکیلم؟
وقتش بود. باید می گفتم. دهنم باز نمی شد که بگم. شنیدم که خاله ام گفت:
- عروس زیر لفظی می خواد.
همون موقع سلیمه خانوم انگشتری به دستم کرد وسرم رو از روی شنل بوسید.
عاقد دوباره گفت:
- عروس خانوم وکیلم؟
فکر نمی کردم روزی برسه که من به کسی جز پرهام بله بگم. اما چاره ای نبود. پرهام هم به کسی جز من بله گفته بود. تمام توانمو جمع کردم و با صدایی که خودم هم به زحمت می شنیدم گفتم:
- با اجازه پدر و مادرم و بزرگترها ... بله.
صدای هلهله ی جمعیت بلند شد و من اشکم سرازیر ... چه خوب بود که زیر شنل بودم و کسی اشک هامو نمی دید.
مردها رفتند بیرون و صدای فاطمه رو شنیدم که با لحن شوخی گفت:
- علی جون، شنلشو بردار که بنده خدا اون زیر از گرما بخار پز شد!
علی کمی به طرفم برگشت و گفت:
- اجازه میدین؟
فین فینی کردم و با ناراحتی و خجالت گفتم:
- ببخشید من نتونستم جلوی گریه امو بگیرم و فکر کنم صورتم به هم ریخته. اگه میشه به فاطمه خانوم بگین بیاد کمکم صورتمو درست کنم. جلوی بقیه درست نیست.
بدون اینکه چیزی بگه فاطمه رو صدا زد. بهش چیزی گفت که نشنیدم. ولی فاطمه با خوشرویی اومد کنارم. کمی از شنلمو زد بالا. نگاهی به صورتم کرد و گفت:
- آرایشت آخ نگفته.بیخودی که پول ندادیم! درضمن عروس خانوم، الان واسه خونه بابا گریه می کنی. چند روز دیگه که بگذره واسه عروسی ثانیه شماری میکنی!
خجالت کشیدم. علی هم حرفشو شنیده بود. فاطمه گفت:
- خودت شنلشو بردار ببین چه ماه قشنگی اون زیر قایم شده.
علی دوباره ازم اجازه گرفت و شنلمو برداشت ... یه لحظه نگاهش روی چشمام ثابت موند ... منم زل زده بودم به چشمهاش که ببینم نگاهم می کنه یا نه ... نگاهمون که تو هم قفل شد، لبخندی به روم زد و زود نگاهشو به سفره عقد انداخت!
خانواده هامون و فامیل یکی یکی اومد بهمون هدیه دادن و برامون آرزوی خوشبختی کردن. لعیا هم درحالی که دختر ده روزه پرهام رو به بغل گرفته بود بهم تبریک گفت... با دیدنشون داغ دلم تازه شد. دلم می خواست همون لحظه زار زار گریه کنم. کاشکی به جای علی، پرهام کنارم ایستاده بود و کنار لعیا هم علی بود ... ولی چه فایده؟ " کاشکی " رو کاشتن ، سبز نشد!
همه یکی یکی هدیه هاشونو دادن و از اتاق رفتن بیرون. بالاخره من موندم و علی. همه که رفتن، فاطمه سرشو آورد داخل، چشمکی زد و گفت:
- خوش بگذره!!
من و علی ناخودآگاه به هم نگاه کردیم . بعد هم هردو سرمون رو انداختیم پایین.فاطمه رفت و پشت سرش در اتاق رو بست.خودمم نمی فهمیدم چه حالی دارم. تو یه اتاق در بسته با مردی تنها بودم که هیچ شناختی ازش نداشتم. باز گریه ام گرفته بود. این بار به هق هق افتادم. علی بلند شد و یه لیوان آب برام آورد. گرفت طرفم و گفت:
- اینو بخورین حالتون بهتر میشه.
لیوانو گرفتم و کمی آب خودم. علی دستشو آورد طرف صورتم.با وحشت نگاهش کردم. نمی دونستم می خواد چیکار کنه. دو طرف شنلمو که روی دوشم افتاده بود، گرفت و گذاشت روی سرم و گفت:
- امیدوارم با این وضعیت جدید سریع تر کنار بیاین.
شنلمو زیادی پایین آورده بود و نمیتونستم دورو برمو ببینم. لیوانو روی میز گذاشتم و شنلم رو اونقدری که بتونم ببینمش، عقب دادم. فقط موهامو پوشونده بودم و صورتم کامل پیدا بود. علی همچنان سرش پایین بود. با ناراحتی گفتم:
- حالا چی میشه؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
- نگران نباشید. لازم نیست بترسید. قرار نیست هیچ اتفاق خاصی بیفته!
نه تو رو خدا بذار بیفته! ... مردتیکه بی شعور ... چه قدر از حرفش حرصم گرفت . تو دلم اداشو در آوردم " قرار نیست هیچ اتفاق خاصی بیفته " ... همچین حرف میزنه انگار من قراره بهش دست درازی کنم و می خواد گربه رو دم حجله بکشه ... حجله؟ ... هه ... تو خوابتم نمیبینی ...
نیم ساعتی میشد که تنها بودیم.تنها صدایی که میومد، صدای آهنگ طبقه پایین بود. دلم میخواست برم بین بقیه و از این وضعیت خلاص بشم. آخ که چقدر جای شیرین خالی بود.با همین فکر گفتم:
- اگه شما ناراحت نمیشین ... من میرم قسمت خانومها.
انگار منتظر چنین حرفی بود، خیلی خوشحال گفت:
- چرا ناراحت بشم؟ شما بفرمایید. من هم میرم قسمت آقایون.
نفس راحتی کشیدم.سریع خداحافظی کردم و رفتم طبقه پایین. سیما تا منو دید گفت:
- پس علی کو؟
- رفت تو مردونه.
- وا! چرا تورو نیاورد تو مجلس بعد بره؟
برای اینکه جمع و جورش کنم گفتم:
- روش نشد بیاد.
- بهش نمیاد خجالتی باشه؟!
- من که زنم خجالت میکشم بیام تو مجلس. چه برسه به اون بیچاره که میخواد بیاد بین یه عالمه زن.
- خیلی خب. بیا برو داخل.
داخل سالن که شدم همه برام دست زدند. تشکر کردم و روی مبلی که برای عروس وداماد گذاشته بودند، نشستم. داشتم دامنمو صاف میکردم که فاطمه، علی رو آورد تو زنونه!
شنلمو از دورم باز کرده بودم و با اون تاپ *لباس*، دستها و سینه ام پیدا بود... فقط خدا میدونه اون لحظه چه حالی داشتم ... دلم میخواست فرار کنم. داشتم از خجالت آب میشدم. نمی خواستم علی منو با این وضعیت ببینه ... حالا پیش خودش چه فکری می کرد؟ حتما می گفت دختره از همین الان داره چراغ سبز نشون میده ... اه لعنت به من که این نمایش مسخره رو قبول کردم.
نگاهم به صورت علی افتاد...انگار اونم دست کمی از من نداشت؛ صورتش قرمز شده بود و دونه های عرق روی پیشونی بلندش نمایان شده بود . کنارم نشست و فاطمه گفت:
- کجا زودی جیم زدی؟ کلی کار داریم. باید طلاهارو بپوشین، عسل دهن هم بذارین، کیک ببرین، از همه مهمتر ... باید برقصین!!!
با دهن باز به فاطمه نگاه کردم و زیرچشمی، نگاهی هم به علی انداختم. سرش پایین بود و فکش منقبض شده بود!
فاطمه و سیما، طلاهارو آوردند. من فقط باید حلقه و ساعت دستش میکردم اما اون بیچاره علاوه بر حلقه و ساعت،گوشواره و گردنبند و دستبند رو هم باید میبست!
اول من حلقه و ساعت رو دستش کردم. سیما هم ازمون عکس میگرفت. موقعی که اون میخواست حلقه رو دستم کنه سیما گفت:
- چند لحظه همین طوری بمونید عکس بگیرم.
علی با دست راستش، دست چپ منو گرفته بود و با دست دیگه اش، حلقه رو تو انگشتم گذاشته بود. این اولین تماس مستقیم مون بود. ازگرمای دستش گر گرفته بودم.
موقع عوض کردن گوشواره هام، نفس های عمیقشو روی گردنم احساس میکردم. نفسش که به گردنم میخورد، تنم مورمور میشد. از قیافه علی معلوم بود که به " غلط کردم " افتاده!
طلا پوشیدن که تموم شد، کاسه عسلو دستمون دادند!
پاسخ
#25
وقتی دستشو دور گردنم حلقه کرد که عسل دهنم بذاره، یاد پرهام افتادم ... همیشه با خودم فکر می کردم روزی که پرهام عسل دهنم میذاره خیلی ملایم عسلهارو از روی انگشتش بخورم که مبادا دندونم انگشتشو درد بیاره اما تو اون لحظه انگار می خواستم به علی حالی کنم که چه قدر ازش متنفرم ... یه گاز حسابی از انگشتش گرفتم و ناخودآگاه یاد اون ضرب المثلی افتادم که میگه " اگه دستمونو تا مچ هم تو عسل کنیم و بذاریم دهنش، دست و عسلو با هم می خوره " و این یعنی اوج نمک نشناسی!
دندونامو از دور انگشت کوچیکش برداشتم و اونم انگشتشو از دهنم در آورد. سرمو بلند کردم تا تاثیر کاریو که کردم توی چهره اش ببینم اما ...
نگاه عجیب و معنی دارش روی صورتم قفل شده بود ... همونجور که نگاهم می کرد ، خم شد و دستمالی از جعبه ی دستمال روی میز برداشت و انگشتشو پاک کرد ... نگاهم به سمت انگشتش کشیده شد ... واااای خدای من چی می دیدم؟؟؟؟ انگشتش خون افتاده بود؟؟ واقعا اون مایع قرمز رنگ روی انگشتش خون بود؟؟ سرمو بلند کردم و با دلهره و نگرانی زل زدم توی چشماش ...
نگاه عجیبش تبدیل به یه نگاه شیطون و موذی شده بود و پوزخندی هم روی لبش نشسته بود ... فاتحه ی خودمو خوندم ... مطمئن بودم که داره برای قطع کردن انگشتم نقشه میکشه ... کاش اول خودم عسل دهنش گذاشته بودم که دیگه فرصت تلافی نداشته باشه ... اما دیگه واسه این حرفها دیر شده بود ...
با همون لبخندش که روی اعصابم جفتک پرونی می کرد، کاسه ی عسل رو گرفت جلوم ... میترسیدم دستمو بیارم بالا و دستم بلرزه! ... اما خداروشکر دستم باهام راه اومد. انگشت کوچیکمو توی عسل زدم و دستمو دور گردنش حلقه کردم ... به خاطر اندام درشت و شونه های پهنی که داشت، دستم به دهنش نمی رسید!!
آخه این چه رسم مسخره ای بود که باید لقمه رو دور دهنمون می تابوندیم؟ مگه راه صافو ازمون گرفته بودن؟ شایدم مفهوم این رسم و رسومات این بود که باید سختی بکشی تا به شیرینی برسی؟!
علی که فهمید دستم به دهنش نمیرسه - میگن " طرف دستش به دهنش نمیرسه " یعنی همینا! ـ سرشو عقبتر آورد و خیلی ریلکس گذاشت روی سینه ام! بعد هم دستمو گرفت و انگشتمو کرد تو دهنش ... ناخودآگاه چشمامو بستم و لبهامو روی هم فشار دادم که وقتی گاز زد، جیغ نکشم اما کاری که کرد، چشمامو به حدی گشاد کرد که احساس کردم، گوشه ی چشمم چاک خورد ...
علی انگشتمو کامل کرد توی دهنش و زبونشو روی انگشتم کشید و نوک انگشتمو مکید!! بعد هم سرشو از روی سینه ام برداشت و صاف نشست، دستمال دیگه ای برداشت ، انگشتمو پاک کرد، سرشو نزدیک گوشم آورد و گفت:
- متاسفم ... خودت شروع کردی!
یعنی چی؟ ... این چی داره میگه؟ ... یعنی هر کاری من بکنم تلافی می کنه ؟ اونم این جوری؟ بفرما سارا خانوم ... خودت کردی که لعنت بر خودت باد. تا تو باشی پا رو دمش نذاری!
بعد از عسل ، عسل که نه ... زهر مار ، نوبت به کیک رسید. این قسمتش خیلی راحت تر بود، چون زیاد با هم تماسی نداشتیم. فقط لحظه بریدن کیک، دستمو کامل تو دستش گرفت. کیک خوردن خیلی آسون تر از عسل خوردن بود ... بشقاب کیک رو که دستم گرفتم، هر دومون مشغول برداشتن قسمتی از کیک شدیم و طبق دستور سیما، می خواستیم همزمان کیک رو دهن همدیگه بذاریم .
خودمو برای یه تنش دیگه آماده کرده بودم و سعی می کردم حرکاتم آرومتر باشه تا اگر کاری کرد، بتونم تلافی کنم! نمی دونم چرا فکر می کردم، قراره کیک هارو بماله تو صورتم!!
ولی در کمال تعجب، بدون هیچ اتفاق خاصی ، آروم و با وقار چنگال رو توی دهنم گذاشت و منم همین کارو کردم. هنوز کیک از گلومون پایین نرفته بود که سلیمه خانوم اومد برای رقصیدن بلندمون کنه! علی فورا گفت:
- مامان ، شما که میدونی من اهل این چیزها نیستم. اون هم جلوی این همه زن غریبه.
علی با این حرفش خودشو خلاص کرد. اما سلیمه خانوم ول کن من نبود. به زور بلندم کرد. خودش و فاطمه و زهرا و مامانم مشغول رقصیدن شدند و من رو هم تشویق به رقصیدن میکردند. دلم میخواست زار زار گریه کنم. چه وضعیت وحشتناکی بود. چی فکر میکردم چی شد.
بدون هیچ حرکتی سرمو پایین انداخته بودم و میون حلقه اشون ایستاده بودم. فاطمه بوسیدم و گفت:
- الهی قربون زن داداشم برم که اینقدر شرم و حیا داره. برقص بابا. شوهرته.
حرفهاش حالمو بدتر میکرد." شوهرته " وای خدای من چه بدبختی ای بود. صدای آشنایی تو گوشم پیچید:
- میخوای همه بفهمن عروس و دوماد قلابی هستین؟!
با تعجب نگاهش کردم. شیرین بود. به بهونه شاباش دادن خودشو بهم رسونده بود. یواشکی نیشگونی ازم گرفت و گفت:
- اگه نرقصی همه میفهمن یه مرضی داری.
با ظاهری خندون حرف میزد اما لحن صداش پر از تهدید بود. وقتی دید هنوز بی حرکت موندم، دستهامو گرفت و تو هوا تکون داد. به اجبار شروع به رقصیدن کردم. صدای دست و سوت بلند شد! شیرین برگشت و سرجاش نشست.
علی اومد نزدیکم و تراولی بهم داد! حتما این هم جزئی از ظاهرسازی هاش بود!
بعد از خوردن شام و هزار قر و اطواری که فیلمبردار دستورشو میداد، نوبت به عکس های دو نفره رسید و عکاس محترم که حسابی سنگ تموم گذاشت!
پاسخ
#26
عکاس همش مدل های عجیب و غریبی که واقعا انجام دادنشون مایه زجر و عذاب بود پیشنهاد میداد:
- آقا داماد دستتونو دور گردن عروس خانوم حلقه کنید و پیشونیتونو بذارید روی پیشونیش ... عروس خانوم بشین روی پای آقا داماد و به چشمهاش نگاه کن ... آقای داماد سرتو بذار رو زانوی عروس خانوم و دراز بکش روی مبل ... عروس خانوم دامنتو بزن بالا پاهات بیاد بیرون ، آقا داماد شما هم ساق پای عروس خانومو ببوسید!!!!
تا اینو گفت، یه دفعه علی به سرفه افتاد و من هم که از پوزیشن مورد نظر (!) شگفت زده شده بودم، نمی دونستم به سرفه ی علی بخندم یا به حال زار خودم گریه کنم! این دیگه چه وضعی بود؟ آتلیه نرفتم که از این مصیبت ها در امان باشم ولی حالا بدتر شده بود!!
علی یه لیوان آب برای خودش ریخت ... قیافه اش داد میزد که می خواد سر به تن عکاس نباشه!! نمی دونم یه دفعه چه کِـرمی به جونم افتاد که تصمیم گرفتم این عکس رو بگیرم و علی رو حرص بدم!!
نگاهی به چهره ی برافروخته علی انداختم و در کمال بد*خصوصی*، کنار مبل ایستادم و همونجور که دامنمو بالا میدادم، پای راستمو روی مبل گذاشتم ... پام تا نزدیک رونم پیدا شده بود ... خیالم از زیر دامنم راحت بود (!) چون شلوارک سفیدی که تا بالای رونم بود، پوشیده بودم و چیزی پیدا نبود؛ ولی علی که اینو نمی دونست!
آرنج دست راستمو روی زانوم گذاشتم و چونه امو هم روی انگشتام گذاشتم و زل زدم به علی که لیوان به دست، مبهوت کارهای من شده بود! عکاس همون لحظه یه عکس گرفت و با خوشحالی گفت:
- خیلی عالی بود ... آفرین ... خیلی طبیعی و رمانتیک شد ... آقای داماد، حس اشتیاق و خواستن تو چهره اتون کاملا مشهود بود ... تا حالا عکس به این قشنگی نگرفته بودم...
اگر دو کلمه ی دیگه گفته بود، بدون شک صدای غشغشه ی خنده ام گوش علی رو کر کرده بود؛ دستمو جلوی صورتم گرفته بودم وبینیمو به طور نامحسوسی با انگشت شصت و اشاره ام گرفته بودم و با دهن نفس می کشیدم که بتونم خنده امو کنترل کنم . قیافه ی علی واقعا دیدنی بود ... بدجوری غافلگیر شده بود ...ته مونده ی آب توی لیوان رو سرکشید و خم شد تا لیوان رو روی میز بذاره. وقتی ایستاد، چهره اش به حالت عادی برگشته بود و خیلی خونسرد رو به عکاس گفت:
- خب بعدی چیه؟
عکاس – فقط یه دونه عکس دیگه مونده و مطمئنم این عکس، همون عکسی میشه که شما قابش می کنید واسه بالای تخت خوابتون!
یه حسی بهم می گفت " یه بار جستی ملخک ، دوبار جستی ملخک ، دفعه بعد تو مشتی ملخک" این چه عکسی بود که قرار بود قاب بشه؟؟ طولی نکشید که با توضیحات عکاس دوزاریم افتاد:
- آقای داماد دستتونو بندازید دور کمر عروس خانوم ...
ساکت شد و زل زد به ما ، منتظر بود انجام بدیم تا بقیه اشو بگه . علی نگاهی بهم کرد و با همون قیافه ی سردش، اومد طرفم و دستشو دور کمرم حلقه کرد ... اصلا به چشمام نگاه نمی کرد و حواسش همه جا بود الا به من ...
عکاس – عروس خانوم شما از کمر یه کم خم شو ...
بازومو گرفت و منو کشید سمت عقب تا مجبور بشم به همون حالتی که مورد نظرشه قرار بگیرم. هر چی عکاس، بیشتر منو به عقب خم میکرد، حلقه ی دستهای علی دور کمرم تنگ تر میشد، انگار که منتظر بود بیفتم و منو بگیره!
بالاخره در نقطه ای که احساس کردم الان کمرم دو نصف میشه، عکاس رضایت داد و گفت :
- همین حالت خوبه ... عروس خانوم از جات تکون نخور ... حالا آقا داماد خم بشید روی عروس خانوم و بالای سینه اشونو ببوسید ...
آه از نهاد من بلند شد و *صورت* علی عین پسته خندون از هم واشد!! ای وای که عجب رو دستی خوردم. هاج و واج یه نگاه به عکاس می کردم و یه نگاه به علی ... چهره ی خندون علی، خیلی زود جای خودشو به چهره ای سرد و بی روح داد و با حرکت لبهاش گفت:
- معذرت می خوام ...
همون جور که به چشمام نگاه می کرد، دستشو دور کمرم محکمتر کرد و روی بدنم خم شد. بی اراده بیشتر به عقب خم شدم که باعث شد تعادلمو از دست بدم و برای اینکه زمین نخورم، یقه ی علی رو چنگ زدم و همون لحظه ، داغی *صورت* نرمشو روی پوستم احساس کردم و بعدش هم صدای دوربین.
به محض اینکه فضا با نور فلش دوربین روشن تر شد، علی لبهاشو از روی گردنم برداشت و بهم کمک کرد که بایستم ...علی به جای سینه ام، گردنمو بوسیده بود!
احساس کردم با این کارش حسابی شرمنده ام کرد. من اونقدر نامرد بودم که توی عکس قبلی با وجود اینکه دیدم علی چقدر معذب شده بود،اما بازم دست برنداشتم و اگر خود عکاس بی خیال نشده بود، اون قدر تو همون حالت می موندم تا علی مجبور بشه پامو ببوسه!! ولی اون در حالی که می تونست خیلی راحت تلافی کنه این کارو نکرد.
عکاس بعد از تبرک گفتن و خداحافظی، از اتاق بیرون رفت و دوباره تنها شدیم ... احساس کردم باید عذرخواهی کنم، به ناچار گفتم :
- علی آقا، من ...
نذاشت حرفمو کامل کنم و در حالی که کتش رو از روی جالباسی برمی داشت گفت:
- دیگه بهتره من برم ، خدانگهدار.
همین ... به همین سادگی رفت ... حتی به صورتم نگاه هم نکرد ... با اون سر و وضعی که جلوش ایستاده بودم، اون تاپ *لباس* که بالاتنه امو کامل به نمایش گذاشته بود و موها و صورت آرایش شده ای که همه تعریفشو می کردن، حتی نیم نگاهی هم بهم ننداخت ... انگار می خواست این جوری بهم بفهمونه چیزی عوض نشده ... دوباره یاد همون جمله کذاییش افتادم " قرار نیست هیچ اتفاق خاصی بیفته " ...
خاک بر سرم که با کارهام فقط خودمو ضایع کردم. حال بدی داشتم و فقط دنبال یه جای دنج می گشتم که حسابی گریه کنم. چه قدر به وجود شیرین احتیاج داشتم . حدود دو صبح بود که جشن تموم شد و همه رفتند خونه هاشون. من هم به بهونه شستن آرایشم و موهام، رفتم تو حموم و بغضی که از سر شب تو گلوم نشسته بود، خالی کردم.
پاسخ
#27
«فصل نهم»
دو ماه از مراسم عقد می گذشت و تو این مدت هیچ وقت با هم تلفنی صحبت نکردیم. هروقت هم کسی ازم در این مورد سؤالی می کرد می گفتم:
- مگه هر دفعه ما با هم حرف می زنیم شما باید ببینین و بشنوین.
واقعاً خوشحال بودم که به قولش عمل می کرد وکاری به کارم نداشت.فقط وقتی مهمونی دعوت می شدیم عزا می گرفتم. اولین باری که بعد از عقد دیدمش، خونه اونا دعوت بودیم.
از در که رفتیم داخل، با مادرش و خواهرش روبوسی کردم.پدرش سرم رو بوسید.به خودش که رسیدم، اومد جلو و دستش رو به طرفم دراز کرد. یاد اون روزی افتادم که چنین کاری رو از من خواسته بود. از سر ناچاری دستشو گرفتم و زود ول کردم.
هر موقع تو جمعی قرار میگرفتیم، همه شرایطی رو فراهم میکردند که ما با هم تنها باشیم! وقتی هم که علتش رو ازشون میپرسیدم همه یه جواب میدادند:
- تو دوران عقد، زن و شوهر یه جایی که با هم راحت باشند ندارند. اما بعد عروسی، دیگه یه چاردیواری خصوصی دارند. عروسی که کردین، دیگه هیچ کس کاری به کارتون نداره!
حرفهاشون باعث شد که به فکر جلو انداختن تاریخ عروسی بیفتم! وقتی هم که نظرمو گفتم، همه به شدت استقبال کردند. چون معتقد بودند ما دیر ازدواج کردیم و بهتره که زودتر تشکیل خانواده بدیم!
خانواده هامون می خواستن برامون جشن عروسی بگیرن. ولی من که نمی تونستم تحمل کنم ، خواستم که به جای مراسم عروسی، بریم مشهد! عاقبت دهم دی ماه، رفتیم مشهد. یک هفته ای مشهد بودیم و تو این مدت فقط از امام رضا خواستم کمکم کنه و از این وضعیت نجاتم بده.
اتاقی که تو هتل گرفتیم، تختش دونفره بود. علی هم از همون شب اول، پتو و بالشتشو برداشت و روی کاناپه خوابید!
هر روز صبح با صدای موبایل علی از خواب بیدار میشدم و دوتایی میرفتیم حرم برای نماز صبح. بعد از نماز، برمیگشتیم هتل، صبحونه امونو میخوردیم و میرفتیم دنبال سوغاتی خریدن تا ظهر. ظهر بعد از خوندن نماز تو حرم و نهار خوردن، کمی استراحت میکردیم؛ عصر که میشد یا میرفتیم خرید یا تا اذان مغرب تو حرم میموندیم.
دریغ از ذره ای تفریح ... شده بودیم عین پیرمرد و پیرزن هایی که فقط به فکر اسباب بازی خریدن برای نوه هاشون هستند!
چقدر خوب بود که اونجا، هر قدر هم بلند بلند گریه میکردم، کسی کاری به کارم نداشت. اون چند روز حسابی خودمو خالی کردم و اشک ریختم. چه زندگی مزخرفی بود. مثلا داشتم ماه عسلمو میگذروندم!
حتما همه فکر میکردن، چقدر داره بهمون خوش میگذره. اما فقط با سوغاتی خریدن روزهارو سپری میکردم. تنها چیزی که برای خودم خریدم یه حلقه ی کمر بود که به یاد دوران کودکیم خریدم. بچگیامون من و پرهام با هم مسابقه میدادیم و همیشه پرهام برنده میشد. من بیشتر از ده دقیقه نمی تونستم حلقه رو دور کمرم نگه دارم ولی پرهام انگار خستگی ناپذیر بود و بی وقفه حلقه رو دورکمرش می چرخوند...
چقدر آرزوی عروسی گرفتن داشتم. عروس برونی که عروسش من باشم و دامادش پرهام. یاد پرهام که میافتادم، آه از نهادم بلند میشد.
مدتی که ما مشهد بودیم، مامان اینا جهیزیه منو به خونه علی برده بودن و چیده بودن، که وقتی برگشتیم، سورپرایز بشیم. اما یه بار که به مامان زنگ زده بودم از دهنش پرید و به قول خودش مزه اش رفت!
روزی که برگشتیم، همه اومده بودن تو فرودگاه، استقبال ما. از فرودگاه هم رفتیم به خونه ی پدر علی. اونجا یه جشن کوچولو برامون گرفته بودن و بعد از شام، همه مارو تا خونه علی همراهی کردن. همه برامون بوق و سوت و دست می زدن.هر دو لبخند میزدیم ولی هیچ کدوممون لبخندهامون واقعی نبود.
خونه اشو اولین بار بود که میدیدم. نه تا پله میخورد تا از در کوچه به در سالن برسه.توالت و روشویی هم تو راه پله بود. چند تا پله هم به سمت پشت بوم میرفت. سالنش چهل متری میشد. سمت چپ در ورودی سالن، اپن آشپزخونه بود. سمت راست، lcd و میز و *بدن*ای خانواده بود و روبه روشون هم مبل ها چیده شده بودند. روبه روی آشپزخونه، اتاق کار علی بود. کنار اتاق کار، دری بود که به حیاط باز میشد و علی بعد از پارک کردن ماشین توی حیاط، از اون در داخل شد. از سالن دو تا پله بالا میرفت و به یه راهروی نسبتا بزرگ می رسید که اتاق خوابها قرار داشتند. دو تا اتاق خواب روبه روی هم. بین دو تا اتاق خواب هم، *گرماااابه* بود.
تو خونه، مهمونها نیم ساعتی موندند و بعد هم یکی یکی رفتن. موندیم من و علی. تو مشهد با اینکه تو یه اتاق تنها بودیم، چندان ازش نمی ترسیدم. اما اون موقع از تنها بودن با علی دچار وحشت شده بودم!
روی همون مبلی که نشسته بودم، مونده بودم و جرأت نمی کردم تکون بخورم.علی چمدون منو برداشت و برد به اتاق خواب. بعد هم چمدون خودش رو برد به اتاق دیگه که روبروی اتاق خواب بود. رفت تو آشپزخونه ویه لیوان آب خورد. اومد نزدیک منو گفت:
- کلید روی در هست. اگر خیلی نگران هستین می تونین درو قفل کنین. شب بخیر.
بعد هم رفت به اتاق خودش... نفس راحتی کشیدم و رفتم به اتاق. تخت دونفره وسط اتاق خود نمایی می کرد. درو بستم، می خواستم قفلش کنم ولی نمی دونم چرا بی خیالش شدم. دلم می خواست دوش بگیرم اما روم نمی شد جلوی علی برم تو حمومو بعد هم با حوله بیام بیرون. اون موقع که داشتم این خواهر و برادریو قبول می کردم ، به جزییات زندگی فکر نکرده بودم!
با ناراحتی خودمو انداختم روی تخت که یه مرتبه چشمم به در آلومینیومی افتاد که پشت کمد لباسها قایم شده بود! یعنی ممکن بود این حموم باشه؟ با یه پرش دو متری خودمو به در رسوندم و بازش کردم...
با دیدن وان بزرگی که وسط حموم بهم چشمک میزد گل از گلم شکفت. سریع لباس هامو در آوردم و رفتم داخل. عجب حموم دلباز و بزرگی بود. همه ی وسایل *گرماااابه* هم موجود بود؛شامپو ، صابون، لیف، شامپو بدن، کیسه، سفیدآب، موبر، اپی لیدی، ریش تراش ... وا ... ریش تراش اینجا چیکار می کنه؟ ... چرا از هر چیزی دو تا هست؟ ای وای وسایل علی هم که اینجا ست... نکنه لازمشون داشته باشه؟ در اولین فرصت باید وسایلشو بذارم تو اون یکی حموم که بهونه ای برای ورود به اینجا نداشته باشه.
وان رو پر کردم و وقتی خوب کف کرد رفتم داخلش. از چیزی که توی وان دیدم غافلگیر شدم؛ لبه ی وان، جای گذاشتن سر داشت که راحت توی وان دراز بکشی و سرتو هم تو جای مخصوص قرار بدی اما چیزی که عجیب بود این بود که ... جای سرش زیادی بزرگ بود ... یعنی یه جورایی دو نفره بود!! ای دل غافل ... گفتم چرا این وان این قدر عریض و طویله!! آقا چه فکر و خیال ها با *عزيز*ش داشته !!
بی خیال این چیزها شدم و توی وان دراز کشیدم. آخ که چه کیفی میداد. واقعا بعد از اون سفر این *گرماااابه* دلچسب، خیلی مزه میداد. کف هارو به بدنم می مالیدم و شاهانه برای خودم دراز کشیده بودم. یاد شیرین افتادم. اگه الان اینجا بود حسابی تو این وان مسخره بازی درمی آورد. تا ده دوازده سالگی با هم میرفتیم حموم ولی بعدش دیگه کم کم بی خیال شدیم!
زد به کله ام و از وان اومدم بیرون. حوله امو به خودم پیچیدم و رفتم داخل اتاق، گوشیمو برداشتم و برگشتم داخل حموم. همونجور که میرفتم داخل وان، شماره شیرین رو گرفتم. ساعت ده و نیم بود و قطعا شیرین بیدار بود. با بوق دوم جواب داد:
- ما که همین الان اونجا بودیم چی شده زنگ زدی؟
تحت تاثیر فضای حموم و وان و آب گرم و غیره و ذلک، احساس شادابی می کردم و با هیجان به شیرین گفتم :
- سلامت کو خانوم خره؟
- علیک سلام خانوم گاوه. چی شده نصفه شبی ما ما می کنی؟ یونجه بهت نرسیده یا لگد زدی زیر کاسه آبت، تشنه موندی؟
سرخوشانه گفتم:
- درد و بلات تو سر آرمان بخوره زبون دراز. واسه آرمان هم از این جفتک پرونیا می کنی؟
- نه دُم دراز ... اون زانو بند زده به پاهام!
و خودش غش غش خندید. صدای خنده ی آرمان رو هم شنیدم و منم نا خودآگاه خنده ام گرفت و بعد از مدتها از ته دلم خندیدم. شیرین که از این همه سر حال بودن من تعجب کرده بود گفت:
- چه خبر شده سارا؟ تا ما اونجا بودیم که عین برج زهرمار بودی حالا چی شده این قدر رو فرمی؟
کاملا صادقانه گفتم:
- از اثر *گرماااابه* و وان و آب گرمه. بدنم حال اومده خوش اخلاق شدم.
هیچ صدای از اون طرف خط نمیومد. مجبور شدم خودم دوباره حرف بزنم :
- الو شیرین؟ ... مُردی؟ نکنه آرمان پوزه بند هم بهت زد؟
و باز یه خنده ی مستانه ی دیگه سر دادم. شیرین به حرف اومد و با صدایی که معلوم بود بهت زده است، گفت:
- تو چی بلغور کردی؟ یعنی چی که بدنم حال اومده خوش اخلاق شدم؟
یه دفعه جیغ بلندی کشید که پرده ی گوشم زلزله هشت ریشتری تجربه کرد و پشت بندش داد زد:
- چه خبر شده سارا؟ تو حموم داری چه غلطی می کنی؟ نکنه با علی با هم رفتین حموم ؟
یه جیغ دیگه کشید و گفت:
- پدر سسسسگ نکنه زن شدیــــــــــــــــــــی؟
بی اراده منم جیغ کشیدم و گفتم:
- خفه خون بگیر شیرین. زن شدی یعنی چی؟ ببین چه جوری عیشمونو کور می کنی. بابا من تنهام تو حموم. خبر مرگم اومدم حموم کنم دیدم وان داره یه دفعه یاد بچگیامون افتادم که با هم میرفتیم حموم، گفتم یه زنگی بهت بزنم. ببین چه جوری پشیمونم کردیا.
- تو که مثل تیربار یه ریز حرف میزنی خب می مردی اینو همون اول بگی؟ ببین چه آبروریزی شد. آرمان داره چپ چپ نگام می کنه. الان دیگه منم بهش چیزی نگم خودش فهمیده شما چه کلکی سوار کردین.
من که تو اون لحظه از حرص خوردن شیرین لذت می بردم، بدون اینکه ناراحت بشم گفتم:
- پدر سوخته تو می خوای منو سیاه کنی؟ من خودم زغال اخته فروشم!
غش غش خندیدم و ادامه دادم:
- من تو رو میشناسم ... تو همون روز اول همه چیو گذاشتی کف دست آرمان و دنبال بهونه بودی که یه جوری به من بگی آرمان هم میدونه. نخود که تو دهن تو نمی خیسه.
با گله مندی گفت:
- دهن لق خودتی.
خنده ی دیگه ای سر دادم و گفتم:
- پس خودت هم قبول داری دهن لقی؟
صدای قهقه ی آرمانو شنیدم اما از شیرین صدایی در نیومد. با تعجب گفتم:
- شیرین ... آرمان داره حرفهای مارو می شنوه؟ خاک تو ملاجت، گذاشتی رو اسپیکر؟
- نه بابا منگول ... داشتم به جای خِرخِـره ی تو، گوشی رو می جوییدم. آرمان به کارهای من می خنده. آخه چرند و پرندهای تو کجاش خنده داره؟
- زیادی ویز ویز میکنی ... میگم آرمان پوزه بندو بیاره ها...
- لالمونی بگیری ...
وسط خندیدنم صداشو شنیدم:
- به فکر من نیستی حداقل به فکر خودت باش. همه ی در و همسایه ها دارن صداتو میشنون. مردم که نمی دونن شما تو حموم تنهایی، ممکنه فکرهای ناجور بکنند. از ما گفتن بود دیگه خود دانی.
همه ی وجودم شده بود گوش و بی حرکت توی وان مونده بود. من چی شنیدم؟ ... درست شنیدم؟ این الان چی گفت؟ ...اصلا این کی بود که اینارو گفت؟ ... آرمان بود؟ ... اگه آرمان بود پس چرا صداش از پشت در می اومد؟ وااااای خدای من ... جیغ بلندی کشیدم و داد زدم:
- شیریـــــــــن ... حیثیتمو به باد دادی ... این قدر زرت و پرت کردی و منو خندوندی تا علی اومد پشت در. آبرومو بردی.
با عصبانیت گوشی رو قطع کردم و تند تند خودمو شستم و از وان اومدم بیرون. حوله امو پوشیدم و از حموم پریدم بیرون. اما همونجا، دم در خشکم زد ... علی دست به سینه لبه ی تخت نشسته بود و زل زده بود به در حموم. از اون لبخند هایی هم که فقط روز عقد ازش دیده بودم، روی لبش بود.
حوله امو بیشتر به خودم پیچیدم. چه خوب بود که حوله ام فرقی با مانتو کلاه دار نداشت! همه ی بدنمو پوشونده بود و فقط پاهام از زیر زانو پیدا بود. اخم کردم و گفتم:
- شما اینجا چکار می کنید؟
دستهاشو از روی سینه اش باز کرد و پشت سرش گذاشت و بهشون تکیه داد. کنار دستش، چشمم به لباس هام افتاد که برای پوشیدن ، قبل از رفتن به حموم آماده اشون کرده بودم و روی تخت گذاشته بودم. *لباس راحتی* سِـت سبز رنگمم داشت بهم چشمک میزد! حالا چیکار کنم که این پسره چشمش به اینا نیفته؟ یعنی وقتی اومده تو اتاق ندیده؟ عجب غلطی کردم به شیرین زنگ زدم.
نگاه خیره ی من به لباس هام باعث شد کمی به عقب برگرده وبگه:
- به چی خیره شدین؟
قبل از اینکه کامل برگرده و لباس هارو ببینه با دستپاچگی گفتم:
- اِاِاِ ... چیزه ... شما ... شما کاری داشتین؟
سرشو از نیمه راه برگردوند و گفت:
- ماشاءالله شما اینقدر خوش حمومی که هر کی اطرافتون باشه *ه و س* حموم کردن به سرش میزنه! خواستم دوش بگیرم ولی ظاهرا تمام لوازم *گرماااابه* اینجاست.
چه قدر این بشر پررو بود! ... یعنی با خواهر خودشم این مدلی حرف میزد؟ منو باش که فکر می کردم عجب مرد مقدسیه که داره چنین لطفی در حقم می کنه ولی ظاهرا آقا وسیله تفریح واسه خودش جور کرده. با ناراحتی ای که سعی می کردم پنهانش کنم گفتم:
- خب برید خودتون بردارید.
و خودمو از جلوی در حموم کنار کشیدم. به محض اینکه پاشو گذاشت تو حموم، سریع لباسهامو برداشتم و چپوندم زیر روتختی و نشستم روش! صبر کردم تا از حموم بیرون بیاد. تمام وسایلی که لازم داشت، برداشته بود و با یه تشکر از اتاق رفت بیرون. پشت سرش درو بستم و تند تند لباسهامو پوشیدم و خوابیدم.
صبح حدود ساعت پنج ، پنج و نیم بود که دستی رو روی بازوم احساس کردم!
پاسخ
#28
صبح حدود ساعت پنج ، پنج و نیم بود که دستی رو روی بازوم احساس کردم! با وحشت از خواب پریدم. پتو رو محکم دور خودم پیچیدم و به اطرافم نگاه کردم.اتاق نیمه روشن بود، نور از سالن، داخل اتاق می تابید و تونستم، علی رو ببینم. پتو رو روی سرم هم کشیدم و با خشونت و عصبانیت گفتم:
- خیلی نامردی! من به تو اعتماد کرده بودم. فکر نمی کردم به این زودی قولت یادت بره. باید درو قفل می کردم که توی نامرد ِ عوضی نتونی چنین خیانتی به من بکنی!
علی که از رفتارم شوکه شده بود، با ناراحتی گفت:
- من فقط می خواستم شمارو برای نماز بیدار کنم. از پشت در چند بار صداتون کردم ولی بیدار نشدین، مجبور شدم بیام داخل. ظاهراً خیلی خسته بودین چون از اینجا هم که صداتون کردم بیدار نشدین. مجبور شدم تکونتون بدم ... من هیچ قصدی نداشتم.
حرف هاش که تموم شد به خاطر فکرهای احمقانه و قضاوت عجولانه ای که در موردش کرده بودم، احساس گناه می کردم. بهش تهمت زده بودم درحالی که هیچ قصد بدی نداشت. از شرمندگی سرمو پایین انداختم و عذرخواهی کردم. از اتاق بیرون رفتم و وضو گرفتم. به اتاق که برگشتم، دیدمش که داشت می رفت به اتاقش. با شرمندگی گفتم:
- علی آقا ... به خاطر حرف ها و رفتارم معذرت می خوام.نمی خواستم ... نمی خواستم به شما تهمت بزنم.
خیلی خشک و رسمی گفت:
- مهم نیست... راستش دیشب فراموش کردم ازتون بپرسم، برای نماز بیدارتون کنم یا نه. وقتی هم که موقع نماز اطرافیانم خواب باشن، نمی تونم بی تفاوت باشم و اگر بیدارشون نکنم عذاب وجدان می گیرم. اگر شما خودتون صبح ها می تونین بیدار بشین، من دیگه مزاحمتی ایجاد نمی کنم.
- نه نه چه مزاحمتی. ممنون که بیدارم کردین... ببخشید که پررویی می کنم، ولی اگر هرروز بیدارم کنین، ممنون میشم.
- حتماً .
بدون هیچ حرف دیگه ای رفت به اتاقش و درو بست.
بعد از اون، هر روز بیدارم می کرد. روزای اول مجبور میشد بیاد بالای سرم تا بیدار بشم. اما کم کم اونقدر خوابم سبک شد که با اولین ضربه ای که به در میزد بیدار میشدم.
از فردای اون روز، مهمونی ها شروع شد. همه دعوتمون می کردن به خونه اشون و بهمون کادوهای مختلف می دادن.نوبت به مهمونی عمه فخری، مادر پرهام رسید...
قطعاً پرهام و لعیا و دخترشون، لیلا هم بودن.نمی دونستم چه طوری خودمو کنترل کنم که رفتار نادرستی انجام ندم. نمی دونم چرا خجالت می کشیدم پرهام منو کنار مردی ببینه که حکم شوهرمو داره. احساس می کردم، پرهام ناراحت و دلخور میشه!
ده دقیقه بعد از اینکه از سر کار اومدم ، علی هم اومد. همیشه با اختلاف ده، پونزده دقیقه از سر ِ کار برمی گشتیم. نمی دونستم شغلش چیه، برام هم مهم نبود که بخوام بدونم. هردومون زود آماده شدیم، سوار ماشین علی شدیم و رفتیم خونه عمه ام.
زنگ خونه عمه رو که زدیم، پریسا دختر پردیس با عروسکی به بغل درو باز کرد و با شیرین زبونی داد زد:
- مامان بزرگ، اینکه دایی پرهام نیست. فکر کنم همونه که گفتی می خوای شکلات رو سرش بریزی.
حرف پریسا که تموم شد همه دم ِ در جمع شدن و احوالپرسی ها شروع شد. عمه هم رو سر من و علی شکلات ریخت و برامون اسپند دود کرد.
همه اومده بودن جز پرهام و لعیا.خیلی دوست داشتم بدونم کجا هستن. هنوز ما داشتیم با هم روبوسی می کردیم که زنگ درو زدن. قلبم ریخت. برگشتم سمت در نگاه کردم. همه با هم گفتن:
- پرهام اومد.
درو باز کردن و پرهام و لعیا، در حالی که لیلا تو بغل پرهام خوابیده بود، اومدن داخل. یه لحظه فکر کردم هنوز مجردم و الان شیرین کنارم ایستاده. به جای دست شیرین،دست علی رو گرفتم و محکم فشار دادم.
علی که از حرکت ناگهانی من غافلگیر شده بود، متقابلاً دستمو فشرد و با تعجب نگام کرد و گفت:
- چی شد، سارا؟ حالت خوبه؟
تازه فهمیدم چه سوتی ای دادم! دستمو از دستش درآوردم و ازش فاصله گرفتم. سرمو تکون دادم و گفتم:
- چیزی نیست ... حالم خوبه.
پرهام به گرمی با علی احوالپرسی کرد وبه من که رسید با لبخند عمیقی نگاهم کرد و خیلی صمیمی و خودمونی گفت:
- سلام سارا، حالت چه طوره؟ زیارت قبول، مبارک باشه.
خیلی تلاش کردم که صدام نلرزه. نمی دونم موفق بودم یا نه :
- سلام. خیلی ممنون.
احساس کردم علی نگاهم کرد. ولی به روی خودم نیاوردم و نگاهش نکردم. همه رفتیم به سالن و دور هم نشستیم. لیلا دست به دست می چرخید و همه بغلش می کردن.رسید به علی. علی خیلی آروم گرفتش و گذاشتش روی پاش. چشماش مثل پرهام، درشت و مشکی بود. داشتم بغض می کردم.
علی گفت:
- می خوای بغلش کنی؟
می ترسیدم حرف بزنم و بغضم بترکه... با سر اشاره کردم که نه. علی هم دادش به یوسف که کنارش نشسته بود. در نهایت وقاحت مدام زیر چشمی پرهام رو می پاییدم و اصلا هم عین خیالم نبود که حالا یه زن شوهر دارم ... وقتی خود علی گفته بود که مثل خواهر و برادریم و هیچ انتظاری از من نداره پس دیگه من چرا باید عذاب وجدان داشته باشم؟... اما بازم یه چیزی ته دلم آزارم میداد و از درون وجودمو می خورد ... شاید تاهل من ظاهری بود ولی تاهل پرهام واقعی بود ...
وقت شام که شد، نذاشتن من کمکشون کنم و تمام مدت فقط نظاره گر بودم. همه اومدن سر سفره و می خواستن مشغول خوردن بشن که لعیا گفت:
- صبر کنید.اصل کاری مونده!
یه دیس برنج دستش بود. گذاشت جلوی من و علی و گفت:
- بالاخره نوبت خودت هم رسید.
روی دیس برنج با زرشک و زعفرون نوشته بود:
A.s
وا رفتم... اصلاً یادم نبود. بعد از اون شبی که برای پرهام و لعیا نوشته بودم، دیگه برای هیچ کس این کارو نکردم. علی که براش تازگی داشت، خنده اش گرفت و گفت:
- قضیه چیه؟
لعیا براش تعریف کرد ،علی هم سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت ... بشقاب منو برداشت و برام غذا کشید ... از هر غذایی که توی سفره بود کمی توی بشقابم گذاشت ... سبزی پلو ، برنج ساده با زرشک و زعفرون، مرغ سوخاری، ماهی کبابی، زیتون پرورده، خیارشور، سیب زمینی سرخ شده، لیمو و ته دیگ. یک کاسه سوپ هم برام ریخت و داد دستم. چنان با محبت رفتار می کرد که داشتم به خودمون شک می کردم!! در تمام مدت غذا هم یه خط در میون با لبخند نگاهم می کرد! دیگه چیزی نمونده بود با مشت بکوبم پای چشمش، وقت گیر آورده بود واسه چشم چرونی؟
علی حواسش به من بود و من حواسم به پرهام و پرهام حواسش به لعیا! عجب زنجیره ای!!
سفره شام که جمع شد، زودتر از همه با یک سری ظرف رفتم به آشپزخونه که از نشستن کنار علی معاف بشم. همه زن ها اومدن تو آشپزخونه. می خواستم ظرف بشورم ولی پریناز و پردیس نذاشتن. نشستم روی صندلی آشپزخونه. عمه اومد وگفت:
- چرا اینجا نشستی ؟ پاشو برو پیش شوهرت غریبی نکنه.
برای اینکه نخوام برم پیشش، بدون اینکه هیچ شناختی از شخصیت علی داشته باشم گفتم:
- نه بابا. علی آقا زود صمیمی میشه. بهش بد نمی گذره.
پردیس گفت:
- اینو ببین. چه لفظ قلم حرف میزنه...
بعد هم ادای منو درآورد و گفت:
- "علی آقا"،چهار روز دیگه آقا که بهش نمی گی هیچ، چهارتا لیچار هم بارش می کنی. من و یوسف رو می بینی، واسه هم می مردیم، حالا چی؟از وقتی پریسا به دنیا اومده، وقت غذا خوردن هم به زور کنار هم میشینیم؛ وقت های دیگه که هیچی.
پریناز هم گفت:
- حالا که اولشه حداقل یه ذره کیف کنین، پس فردا چند تا خاطره خوب داشته باشی واسه بچه ات تعریف کنی.
اونقدر عمه و دختراش گفتن و گفتن تا مجبور شدم برم پیش علی بشینم. علی با یوسف و پرهام حسابی گرم گرفته بود. لعیا هم داشت لیلا رو می خوابوند.شوهر عمه ام هم که داشت تلویزیون تماشا می کرد. علی تا منو دید کمی خودشو روی مبل جمع کرد و گفت:
- سارا بیا اینجا بشین.
توی توجه کردن به من داشت سنگ تموم میذاشت! به اجبار بهش لبخندی زدم و کنارش نشستم. یوسف که مثل پردیس طبع شوخی داشت خنده ی بلندی کرد و گفت:
- بابا بی خیال. چه همدیگه رو تحویل می گیرن. چهار روز دیگه هم همین کارهارو می کنین؟
پرهام گفت:
- چی می گی یوسف؟ نکنه خواهرمو اذیت می کنی و قربون صدقه اش نمیری؟
- نه که تو اینکارو میکنی؟!
پرهام هم از روی مبل بلند شد، رفت پیش لعیا نشست و با خنده گفت:
- بله که می کنم، نگاه کن تا یاد بگیری!
نفس تو سینه ام حبس شده بود و معده ام به سوزش افتاده بود. هراسون بودم که پرهام می خواد چیکار کنه؟! پرهام دستشو انداخت دور گردن لعیا، سرشو بوسید و گفت:
- قربون خانوم گلم برم که همه ی زندگی منه!!!
علی و یوسف و شوهرعمه ام زدن زیر خنده. بقیه هم از صدای خنده اشون اومدند تو سالن. لعیا خجالت کشید، با دست کمی پرهامو پس زد و گفت:
- پرهام زشته. این کارها چیه!
معده ام به هم می پیچید و به زحمت خودمو کنترل می کردم. دستمو گذاشتم روی معده ام و فشار دادم که شاید بهتر بشه. علی متوجه شد و آروم کنار گوشم گفت:
- حالتون خوب نیست؟
با عجز به صورتش نگاه کردم و با نگاهم ازش کمک خواستم. نمی دونستم چرا با اینکه از همه بیشتر باهاش غریبگی می کردم، احساس می کردم بیشتر از بقیه می تونه کمکم کنه.
دستشو گذاشت روی شونه مو گفت:
- حالت خوبه؟ چی شد؟
محتویات معده ام به سمت دهنم هجوم آورد.دستمو گرفتم جلوی دهنم،از جام بلند شدم و دویدم طرف دستشویی. توی دستشویی هر چی که خورده بودم رو بالا آوردم. صدای علی و عمه و پردیس رو از پشت در می شنیدم که حالم رو می پرسیدن.
دست و رومو شستم و اومدم بیرون. همه دم در دستشویی ایستاده بودن و منو نگاه می کردن. عمه با خنده، دستی به پشتم زد و گفت:
- چه زود دست به کار شدین؟
چشمام گرد شد و ناخودآگاه نگاهم به سمت علی کشیده شد. علی هم نگام می کرد. با دستپاچگی گفتم:
- نه بابا، خبری نیست. فقط یه کم پرخوری کردم.
برگشتم به سالن. پرهام سرش پایین بود وداشت به لیلا که روی پای لعیا خوابش برده بود نگاه می کرد. لعیا با خوشرویی گفت:
- بهتر شدی؟
- آره خوبم.ممنون.
- کلک، خبریه؟
باز به پرهام نگاه کردم. همچنان سرش پایین بود. گفتم:
- نه. حالا حالا خبری نمی شه. خیالتون راحت.
بالاخره لحظه ی خداحافظی رسید وبرای اولین بارازاینکه باهاشون خداحافظی می کردم خوشحال بودم. همیشه موقع خداحافظی با خانواده ی عمه وصد البته خداحافظی با پرهام، بغض می کردم و دلم نمی خواست برم. بچه که بودم گریه رو سر میدادم اما کم کم که برگتر شدم فهمیدم باید حفظ ظاهر کنم . ولی دیگه هیچ چیزی وجود نداشت که منو به خونه ی عمه فخری علاقه مند کنه. توی راه علی گفت:
- اجازه هست یه سؤالی بپرسم؟
- بپرسید.
کمی مردد بود. گفتم:
- بپرسید. اگر نخواستم، جواب نمیدم.
- بسیار خب... اون کسی که ... شما بهش علاقه دارین، ... پرهام نیست؟!
انگار برق بهم وصل کرده باشن از جا پریدم ... یه ترسی تو دلم افتاده بود وبا دستپاچگی گفتم:
- شما از کجا فهمیدین؟ نکنه از رفتارم متوجه شدین؟ اگه اینطور باشه، یعنی بقیه هم فهمیدن؟ یعنی پرهام هم میدونه؟
- نگران نباشین. من از اونجا که شما گفته بودین، شخص مورد علاقه تون به زودی پدر میشه و سه ساله که ازدواج کرده، احساس کردم می تونه پرهام باشه.
نفس راحتی کشیدم ... نمی دونم چرا از اینکه علی فهمید، ناراحت شدم. ولی دلم هم می خواست با یکی دردل کنم. کی بهتر از علی که خودش هم این تجربه رو داشت و درکم می کرد:
- شما چی؟ شما نمی خواین بگین به کی علاقه دارین؟
- علاقه داشتم!
- داشتین؟ یعنی دیگه دوسش ندارین؟ چه طور به همین راحتی فراموشش کردین؟
- هیچ وقت نمی تونم فراموشش کنم ولی می تونم بهش فکر نکنم. فکر کردن به همسر مرد دیگه ای از مردانگی به دوره.
عجب!! یعنی فکر کردن به شوهر یه زن دیگه هم از زنانگی به دور بود؟!
- یعنی من نامردم که به پرهام فکر میکنم؟
- من در مورد شما نمی تونم نظری بدم. چون نمی تونم خودمو جای لعیا خانوم بذارم. اما جای شوهر میترا که می تونم بذارم...
- میترا اسم اون دختریه که دوستش داشتین؟
- بله... وقتی خودمو جای شوهرش میذارم، می بینم که اصلاً دوست ندارم هیچ مردی به همسرم فکر کنه.همسری که متعلق به منه و من نمی تونم تحمل کنم کسی حتی یه نگاه چپ بهش بکنه چه برسه به اینکه بهش فکر هم بکنه. یه مسئله دیگه ای هم که هست اینه که من ایمان دارم که هر کس هر کاری انجام بده تو همین دنیا کم و بیش نتیجه اشو می بینه. در مورد همین موضوع، وقتی من به یه زن شوهردار فکر کنم، چند وقت دیگه، کسی پیدا میشه که چشمش دنبال همسر خودمه و شاید حتی باعث ازهم پاشیدن زندگیم بشه. اگرهم درمورد خودم پیش نیاد،شاید برای عزیزترین کسانم پیش بیاد.
هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. سکوت کرده بودم و به حرف هاش فکر می کردم.تصور کردم با پرهام ازدواج کردم و لعیا چشمش دنبال زندگی منه.چه قدر ناراحت کننده بود. وقتی کسی چشمش دنبال یکی دیگه باشه، ممکنه ناخواسته دعاهایی بکنه که استجابتشون اول از همه به ضرر خودش تموم بشه، بعد هم زندگی طرف مقابلشو خراب کنه.
بعد از مدتی سکوت گفتم:
- میترا خانوم فامیلتونه ؟
- نه، توی دانشگاه باهاش آشنا شدم. هم کلاسی بودیم.
- چرا با کس دیگه ای ازدواج کرد؟ شمارو دوست نداشت، یا نمی دونست دوستش دارین؟
- می دونست. من در این مورد چند بار باهاش صحبت کردم، اما اون منو نخواست. از من خوشش نمی اومد.
- آخه چرا؟ شما ... شما که مرد ایده آلی هستین! ... هر دختری دوست داری همسری مثل شما داشته باشه!
نمی دونم اون حرف هارو از کجام در آوردم و گفتم؟! داشتم ازش تعریف می کردم!
- اون موقع من فقط یه دانشجو بودم که بابای پول داری داره. خودم چیزی نداشتم. اول هم به خاطر پول بابام کمی باهام راه اومد و تحویلم گرفت. اما اون دختر آزادی بود. درواقع تعریفی که از آزادی داشت خیلی متفاوت با دیدگاه های من بود. نمی تونست با افکارِ به قول خودش پیرمردی ِ من کنار بیاد. بهترین کارو کرد که به من جواب رد داد. وقتی به آینده این ازدواج فکر می کنم می بینم شاید مجبور می شدیم با نفرت از هم جدا بشیم. اون موقع ها من خیلی خام بودم و علاقه به اون کورم کرده بود. ولی اون اینطور نبود و تن به این ازدواج نداد. با این کارش لطف بزرگی به هر دومون کرد و باعث شد، برای همیشه در یاد من بمونه. دختر عاقلی بود، حیف که یه کم ...
دیگه چیزی نگفت. من هم حرفی نزدم و تا خونه ساکت موندم. رسیدیم خونه. مثل همیشه با یه شب بخیر خشک و خالی از هم جدا شدیم و هر کس به اتاق خودش رفت.
زندگی مون یکنواخت و تکراری بود. همیشه یک روال عادی رو طی می کرد و هیچ هیجانی هم نداشت.صبح ها علی با اذان بیدار میشد، به در اتاق میزد و من روهم بیدار می کرد. بعد از نماز من دوباره می خوابیدم ولی علی بیدار می موند وبه کارهای شرکتشون رسیدگی می کرد. هفت صبح خودم از خواب بیدار می شدم. صبحونه رو آماده می کردم.در سکوت بدون هیچ حرفی صبحانه رو می خوردیم و بعد هم هر کس با ماشین خودش سر کار می رفت.
ظهر ناهارو تو کارخونه می خوردم. خبر نداشتم علی ظهرها خونه میاد یانه؟ عصر هم ساعت چهار می رسیدم خونه. ساعت چهار و ربع هم علی می رسید. تا شب خودمو با کارهای خونه و درست کردن غذا سرگرم می کردم.ساعت نه ونیم هم شام رو می خوردیم. تنها چیزی هم که سکوت رو برهم میزد، صدای تلویزیون بود. ساعت یازده هم می خوابیدم.اما علی بعد از من می خوابید.
علی بهم گفته بود که لازم نیست برای اون هم غذا درست کنم، اما همونطور که علی نمی تونست درمورد نماز نسبت به من بی تفاوت باشه، من هم در مورد غذا نمی تونستم نسبت به اون بی تفاوت باشم. آخه مامانم همیشه میگفت " مردها دو تا چیز براشون خیلی مهمه، یکی *جانبی*شون(!) و یکی هم شکمشون!! " منم می خواستم با سیر نگه داشتن شکمش، فکر و خیال گزینه اول رو از سرش بیرون کنم!
وقتی به خاطر عذر شرعی نمی تونستم نماز بخونم، باز هم صبح ها بیدار میشدم و ادای نماز خوندن رو درمی آوردم. دو، ماهی این روند رو ادامه دادم اما دیگه خسته شده بودم و حوصله قایم موشک نداشتم!
پاسخ
#29
« فصل دهم »
دم دم های عید بود و می خواستم دستی به سر و روی خونه بکشم. چون فقط دو ماه از عروسی می گذشت خونه تمیز بود و فقط یه گردگیری ساده می خواست. صبح تا عصر سر کار بودم و معمولا عصر به بعد که علی هم خونه بود، گردگیری می کردم. اما دلم نمی خواست از علی کمک بگیرم که فکر کنه، خونه تکونی رو بهونه کردم که بهش نزدیک بشم.
اولین جایی هم که شروع به تمیز کردنش کردم، اتاق خودم بود. می خواستم کمی تغییر دکوراسیون بدم، اونم یه نفری! تخت وسط اتاق بود و سمت راست تخت، میز آرایشی بود و سمت چپش، کنار در حموم هم کمد لباسی. می خواستم تختو ببرم کنار دیوار، به جای میز آرایشی بذارم و کمد و میز آرایشی رو هم تو یه ردیف سمت چپ تخت بذارم.
اولین کاری که باید می کردم، باز کردن تخت بود که بتونم تکونش بدم. حالا پیچ گوشتی چهار سو از کجا باید می آوردم؟ حتما علی داشت ولی ترجیح میدادم با ناخنم باز کنم ولی به علی رو نندازم! ولی قطعا یه چاقو می تونست بهتر از ناخن برام کار کنه. بلند شدم برم از آشپزخونه چاقو بیارم اما نگاهم به لباس هام افتاد.
برای اینکه راحت کار کنم و لباسم دست و پا گیر نباشه، یه بلوز آبی که آستینش تا وسط بازوم بود با شلوار برمودا ی سفید پوشیده بودم. نگاهی به خودم تو آینه انداختم. لباسم چندان باز نبود ولی هیچ وقت جلوی علی تا حالا این جوری لباس نپوشیده بودم. همیشه با دامن و بلوز آستین بلند. این علی هم که خدای اعتماد به نفس بود و فوری به خودش می گرفت، فکر می کرد واسه اون پوشیدم. اَه لعنتی ...
با حرص از تو کشوهای میز آرایش دامن و بلوز در آوردم و روی همونا تنم کردم. یه شال هم رو سرم انداختم و بدون اینکه نگاهی به علی که جلوی تلویزیون روی کاناپه لم داده بود، بندازم رفتم تو آشپزخونه. فقط تو فکر اینم اگه علی رو نگاه نکردم از کجا فهمیدم جلوی تلویزیون روی کاناپه لم داده؟! از تو آشپزخونه یه چاقو برداشتم و دوباره بدون اینکه نگاهی به علی بندازم که در حال فوتبال دیدن و تخمه خوردن بود(!) رفتم به اتاق.
می خواستم تشک تختو بردارم ولی خیلی سنگین بود. با هر بدبختی بود بلندش کردم و هلش دادم سمت دیوار. اما تشک خورد به دیوار و داشت برمیگشت که دوباره بیفته رو تخت. منم پریدم سمت تشک که بگیرمش اما دامنم رفت زیر پام و با زانوهام افتادم روی تخته های چوبی که زیر تشک بود و آخم بلند شد. البته برای اینکه علی صدامو نشنوه نذاشتم صدام بالا بره. تشک رو هم همون جور بالای سرم با دستام نگه داشته بودم. به زور از جام بلند شدم و تشک رو به دیوار تکیه دادم.
به محض اینکه دستام آزاد شد، دامنمو در آوردمو با پا شوتش کردم گوشه اتاق. نشستم پای تخت و مشغول باز کردن پیچ ها شدم. چه قدر هم که پیچ هاش شل بود!! هر چی زور میزدم باز نمیشد. کم کم قِـلقش دستم اومد و راحت تر پیچ هارو باز می کردم.
یه طرف تخت آزاد شد و خواستم از تخت جداش کنم اما به خاطر کشوهایی که دورتا دور تخت بود، سنگین بود. کشو هارو هم درآوردم و بالاخره یه سمتش آزاد شد. همینجور ادامه دادم تا بالاخره هر چهار طرفش باز شد. اون قدر اتاق به هم ریخته و شلوغ شده بود که دیگه جا نبود بخوام چیزی رو جا به جا کنم. حالا خوبه اتاق به جای دوازده متری، بیست متری بود!
مگه همون رختخواب قدیمی و تشک و لحاف چش بود که این دردسرهارو مد کردن؟ چاره ای نداشتم جز اینکه از فضای راهرو هم استفاده کنم تا بتونم میز آرایشو تکون بدم. تمام کشوهای میز آرایش و تخت رو منتقل کردم تو راهرو. چه بازار شامی شده بود. علی هم که محو تماشای فوتبال بود و قطعا با دیدن این وضعیت وحشت می کرد. تنها کشویی که توی اتاق نگهش داشتم، کشوی *لباس راحتی*هام بود!
رفتم سراغ میزآرایش و شروع کردم به هل دادنش. اون قدر سنگین بود که قدم مورچه جلو میرفت. معلوم نبود این سرویس خواب سلیقه کی بوده؟ هر کی بوده عشق سنگین وزن داشته! میز که رسید به جای دلخواه ، رفتم کشوی *لباس راحتی*هارو بیارم که بذارم سرجاش. همینکه بلندش کردم، لبه ی کشو کشیده شد روی ساق پام و تمام وجودم مور مور شد. مثل وقتی که گربه پنجولهاشو بکشه روی آجرهای دیوار که خودشو بکشه بالا ... وااااای که چه حالی داشتم. همون جا نشستمو پاچه شلوارمو زدم بالا. اندازه ده سانت خراشیده شده بود و خون افتاده بود. دستمال برداشتم و محکم روش نگه داشتم تا خونش بند بیاد.
نفس های عمیق می کشیدم تا بتونم به اعصابم مسلط باشم و عصبانی نشم. همیشه از تنها کار کردن متنفر بودم. به خصوص این جور کارها که زور زیاد لازم داشت. همیشه این جور وقتها،سبحان و سهیل و سینا رو می گرفتم به کار.
چند لحظه بعد خونش بند اومد و رفتم سراغ بقیه کشو ها ولی این بار با احتیاط کامل! هر بار هم که می خواستم برم توی راهرو، یه نگاه به علی مینداختم که مطمئن بشم حواسش به من نیست. آخرین کشوی میزآرایشو که گذاشتم چشمم افتاد به ساعت. هشت شب بود. چه طور اینقدر زمان زود گذشت؟؟
سریع دامنو شالو پوشیدم، بی خیال بلوز آستین بلند شدم ورفتم وضو گرفتم. تلویزیون خاموش بود وخبری از علی نبود. یه جا توی اتاقم گیر آوردم و نمازمو خوندم. مشغول درآوردن لباسها از کمد بودم تا بتونم جابه جاش کنم که صداشو شنیدم ...
پاسخ
#30
برگشتم نگاهی به پام کردم و با دیدن رد خون روی شلوار سفیدم ، هین بلندی کشیدم. علی دستشو برد سمت شلوارم و خواست پاچه اشو بزنه بالا؛ اما دستشو گرفتم و با داد گفتم :
- نه ... دست نزن.
علی متعجب نگام کرد و گفت:
- چرا داد میزنی ؟ گوشم کر شد. می خوام ببینم چه بلایی سر خودت آوردی. تو نا سلامتی دست من امانتی.
خندیدم و گفتم:
- من دست تو امانتم؟ ... قبلا بابام همیشه میگفت " دختر دست پدر و مادرش امانته تا برسوننش دست شوهرش" حالا شما هم که میگی ...
یه دفعه دوزاریم افتاد که منظور علی چی بود و منم چه مزخرفاتی داشتم می گفتم. شوهر کیلو چنده؟ علی منو به چشم خواهرش میدید پس بازم دستش امانت بودم! از خنگی خودم اعصابم به هم ریخته بود. ولی علی اصلا به روی خودش نیاورد که چی گفتم و چی شنیده. خیلی عادی گفت:
- من برم جعبه کمک های اولیه رو بیارم.
رفت و برگشتش زیاد طول نکشید. جعبه رو کنارم گذاشت و از توش پنبه و بتادین درآورد. کمی بتادین به پنبه زد و رفت سراغ سرم. با ترس گفتم:
- بتادین برای چی؟ مگه سرم چی شده؟
همون طور که موهامو کنار میزد و جای زخمو پیدا می کرد گفت:
- چیزی نیست ... فقط یه کم خراش برداشته و دو تا قطره خون از دست دادی.
لحن آروم و مطمئنش به منم آرامش میداد. پنبه رو که روی زخمم گذاشت، سوزشش اشکو تو چشمام نشوند و بی اراده گفتم:
- وویی ... خیلی میسوزه... یواش تر ... آخ آخ ...
علی با لحنی آمیخته از شوخی و جدی گفت:
- چه خبرته دختر ... یکی صدامونو بشنوه فکر می کنه چه خبره!!
آب شدم از خجالت ... پسره ی بی شرم و حیا ... خجالت هم نمیکشه پرروی بی تربیت... خاک بر سرم نکنه هوایی شده باشه یه بلایی سرم بیاره. صورتم داغ شده بود و احساس گرما می کردم. سرمو از زیر دست علی بیرون کشیدم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم :
- خوبه دیگه ... ممنون.
علی هم اصراری برای ادامه کارش نکرد و گفت:
- پاچه اتو بزن بالا ببینم چی شده؟
هول شدم و همونجور که دستمو می گرفتم به پاچه های شلوارم و سعی می کردم پاچه هاشو تا روی قوزک پام کش بیارم (!) گفتم:
- نه نه ... لازم نیست ... یه خراش سطحی بود خودش خوب میشه.
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت:
- خجالت می کشی ؟
مثل خنگ ها فقط زل زدم بهش ... چی باید جواب میدادم؟ چرا این بشر این مدلی بود؟ حالا می مرد اگه به روم نمی آورد؟ ادامه داد:
- چه طور روز عقد که دامنتو میدادی بالا و پر و پاتو مینداختی بیرون که عکس دلخواهتو بگیری خجالت نمی کشیدی؟!!
عرق سردی از تیره پشتم راه افتاد ... بهت زده یه نگاه به پاهام می کردم و یه نگاه به علی ... دهنم برای گفتن حرفی باز و بسته میشد اما نمی دونستم چی باید بگم ... اصلا حرفی برای گفتن نداشتم ... احساس ماهی ای رو داشتم که از آب بیرون افتاده و با تمام توانش دهنشو باز و بسته می کنه برای پیدا کردن یه قطره آب...
علی نذاشت زیاد برای حرف زدن جون بکنم و با خنده گفت:
- به هر حال این پاهارو من قبلا دیدم پس دلیلی نداره خجالت بکشی.
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان