رتبه موضوع:
  • 16 رای - 2.63 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان همسایه من-شایسته بانو کاربر انجمن
#61
از طرفی آتوسام وقتی که برگشت با دیدن راد کنار من چشمکی زد و راشو کج کرد و رفت پیش یکی دیگه از همکارا...
راد رو کرد به من و گفت :
- درسا در چه حال خانوم؟ شنیدم دانشجوی ارشد هستید !!
- بله .. ای بد نیست .. یه ذره حجم کارامون زیاده ولی در کل خوبه ...
خندید و گفت :
- جای خسته نباشید حسابی داره هم کار میکنید و هم درس میخونید ...
- ممنونم!!!
یکم که گذشت رو کرد بهم و گفت :
- شما همیشه اینقدر ساکتید؟
- لبخندی زدم و گفتم :
- نه !!!
سرشو انداخت پایین و با لحن آرومی گفت :
- پس شانس منه ...
- نه راستش رو بخواین یکم خستم!!
- چرا خانوم ؟!! شما که یک هفته ای میشه سر کار نیومدید!!!
با تعجب نگاهی بهش کردم و گفتم :
- چه خبرا زود میپیچه!!!
خندید و گفت :
- نه از خانوم فرهمند همکارتون سراغتون رو گرفتم فرمودند مرخصی هستید!!
- بله.. راستش اونقدر کارای دانشگام سنگین شده بود گفتم یه هفته مرخصی بگیرم تا عقب افتادگی هارو جبران کنم ...
با این حرفم شروع کرد به تعریف یه خاطره از دوران دانشجوییش و خدا وکیلیم بامزه تعریف کرد... آخر داستان داشتیم میخندیدم که احساس کردم یه سایه افتاد رومون .. سر بلند کردم و دیدم مجد با ابروهای گره کرده وایساده جلومون ...راد به رسم ادب از جاش بلند شد و گفت :
- آقای دکتر بفرمایید...
مجدم بدون تعارف سر جاش نشست و بعدم رو کرد بهش و گفت :
- به گمونم آقای فلاحی دنبالتون میگشتن...
راد با سر تعظیمی کرد و رو به من گفت :
- با اجازتون خانوم مشفق ..
منم سری تکون دادم و رفت ...
مجد رو کرد به من و در حالی که میخواست حفظ ظاهر کنه آروم گفت :
- میشه بپرسم دقیقا با این بچه قرطی چی میگفتی که اینجوری نیشت باز بود!!!
چپ چپ نگاش کردم که سرشو آورد جلو تر گفت :
- اون دفعه رو گذاشتم به حساب نفهمیت ولی شاید از ایندفعه نتونم بگذرم!!!!
از بوی *آب*ی که میداد چندشم شد و توی دلم گفته این بابا یه سور به مرده شوره زده اینقدر پرروئه!!!! بعدم با لحنی که سعی میکردم آروم باشه رو کردم بهش و گفتم :
- ببخشید دقیقا شما چه نسبتی با من دارید ؟؟؟!! بابا مین ؟؟؟ داداشمین؟؟؟!!
انتظار چنین حرفی رو نداشت عصبی دستی به موهاش کشید و گفت :
- خوش ندارم توی شرکتم ...
بقیه حرفشو گرفتم واسه ی همین وسط حرفش پریدم و با پررویی گفتم :
- مطمئنید؟؟؟ وا.. ما از روز اول شکست عشاق رنگ و وارنگ شما رو دیدیم!! فکر نمیکنید شما خودتون یه پا الگویید!!!!!؟؟؟
بعدم بی توجه به دندون قروچه ای که از عصبانیت کرد از جام بلند شدم و رفتم پیش آتوسا و فاطمه ...
آتوسا تا منو دید با خنده گفت :
- راد چی میگفت ؟؟؟!!!
- هیچی بابا !!! بعدم واسش به صورت خلاصه تعریف کردم فاطمه خندید و گفت :
- واسه ی آشنایی بد نبود!!!
بعدم توی یه فرصت که آتوسا داشت با یکی از همکارها صحبت میکرد آروم ازم پرسید :
- کیانا؟ مجد چی میگفت ؟؟؟! خیلی اخمالو باهات حرف میزد!!
از دقتش متعجب شدم ولی به روم نیاوردم در جوابش گفتم :
- چمیدونم جدیدا مثا اینکه مسئول حراست شرکتم شده به جای خیر مقدم و پذیرایی میگفت دوست ندارم توی شرکت مسائل عاطفی پیش بیاد!!
فاطمه ابروشو به نشانه ی تعجب داد بالا و با لحن بامزه ای گفت :
- بییییییی خیاااال!!! مجد؟؟؟!؟
- آره منم توی همین موندم!!!
فاطمه رفت تو فکر و دیگه چیزی نگفت ... با صدای مردونه و پر جذبه ی مجد که همرو به شام دعوت کرد به خودمون اومدیم .. تقریبا آخرین نفری بودم که از سالن داشت میرفت سمت ناهار خوری ... مجد توی یه فرصت مناسب در حالیکه هنوزم اخم داشت زیر گوشم گفت :
- چقدر دیگه باید پول بدم به رستوران؟؟!!
بدون اینکه نگاش کنم گفتم :
- 400 هزار تومن !!!! توی پاکت بغل پاتختیتون پول هست ... من همرو برنداشتم!!
سری تکون داد و بدون تشکر دور شد!!!
لجم گرفته بود همه ی زحمتای این مهمونیه مزخرف رو دوش من بود تازه یه چیزیم طلب کار شده بودم!!
موقع شام مجد مرتب به همه سر میزد و تعارف های معمول رو بهشون میکرد موقعی که به جمع ما رسید بدون اینکه نگاهی به من کنه در کمال ادب شخص آتوسا و فاطمه و همسرش رو مخاطب قرار داد و گفت :
- تورو خدا تعارف نکنید و کم و کسری بود به بزرگیه خودتون ببخشید!!!
نمیدونم چرا با اینکه هنوز کلی از غذام مونده بود!! اشتهام کور شد!!!! بعد ازاینکه رفت منم ظرف غذامو بردم سمت آشپزخونه سرکی کشیدم کسی نبود!! واسه ی همین با حرص همهی غذا رو ریختم توی سطل و ظرف رو با حرص گذاشتم رو میز!!! اومدم از در بیرون برم در حالیکه زیر لب داشتم به روح و روانش فحش میدادم ... سینه به سینش در اومدم!!!! عین زبل خان همه جا بود!!! عصبانی نگاش کردم که با خنده ی موذیانه ای که کرد به حد انفجار رسیدم .. اومدم رد شم برم که مخصوصا دوباره جلوی راهم رو سد کرد خوشبختانه تا اومد چیزی بگه صدای آقای حجت از پشت سر اومد که گفت :
- شروین جان دستت درد نکنه واقعا سنگ تموم گذاشتی و در همین حین که مجد برگشت سمتش منم باهاش چشم تو چشم شدم!!
- حجت در کمال وقاحت با چشمای سرخش به من زل زد و گفت :
- شروین جان این خانوم از کارمندات هستن!!؟
- مجد که خیلی از نگاه حجت به من خوشش نیومده بود ... به سردی گفت :
- بله !!! چطور!!!؟؟
- حجت ابروهای کم پشتشو بالا انداخت و گفت :
نمیخوای معرفیشون کنی؟؟!!!
- مجد نفسشو محکم داد بیرون رو کرد به حجت:
- خانوم مشفق از مهندسای ارشد هستن!!
حجت با پررویی شکم گندشو کمی جلو داد و گفت :
- چهره ی شرقی زیبایی دارین خانوم!!! بهتون تبریک میگم!!!!بعدم با پررویی تمام رو کرد به شروین گفت :
- واقعا زن های خودمون یه چیز دیگن!! اگرم دقت کرده باشی اونقدر که در وصف چشم و موی مشکی اشعار مختلف هست در وصف سایر رنگها چنین اشعاری نمیبینیم!!! درست نمیگم خانوم مشفق...؟؟
نگاهش اونقدر وقیح بود که میخواستم چشماشو درآرم!!!! از طرفی مجدم کارد میزدی خونش در نمیومد... واسه ی همین با بیتفاوتی شونه ای بالا انداختم و گفتم :
- من خیلی اهل شعر و شاعری نیستم!! به هر حال خوشوقتم!! بعدم سریع ازونجا دور شدم!!!
شام تموم شده بود همه جوونها با انرژی بیشتری وسط بودن و میرقصیدن فاطمه و آتوسا هم با هم داشتم میرقصیدن که با دیدن من ... دستمو گرفتن و آوردن وسط... منم بی خیال حجت و مجد و هر خر دیگه ای شدم و زدم به سیم آخر و یکم همراهیشون کردم .. واسه ی روحیمم بهتر بود..توی همین حین با شروع آهنگ بدی .. راد اومد سمتم و با سر تعظیمی کرد و گفت :
- افتخار میدین یه دورم با من برقصیم ...
راستش میخواستم قاطعانه در خواستشو رد کنم که با شنیدن دست و سوتا ی بچه ها به افتخار وسط اومدن رامش با مجد ... پشیمون شدم .. بر خلاف تمام عقاید قلبیم درخواستشو قبول کردم .. یه کینه و بغضی تو وجودم بود!!!! نگاهی به آتوسا و فاطمه انداختم جفتشون چشمکی زدن... خنده ی تلخی رو لبم نشست ...
از حق نگذریم رادم حریمو کامل رعایت میکرد و تقریبا هردو فقط رو بروی هم بشکن میزدیم نکاهی به اونور سالن انداختم ... رامش با عشوه ی خاصی همراه آهنگ میخوند و میرقصید و مدام میرفت توی بغل مجد که فقط وایساده بود و مردونه دست میزد ...

یه کاری میکنم عاشق من شی
نتونی از دلم ساده تو رد شی...
یه کاری میکنم هر شب و هر روز
بگی دوسم داری عاشق من شی ...

****
دلم میخواست کله ی مجد رو بعدم رامش رو بکنم!!! ولی خوب کاری ازم بر نمیومد!! توی همین فکرا بودم که رادم سرشو آورد جلو وگفت :
- آهنگ قشنگیه .... یه جورایی حرف دل منه ....

این وسط همین ابراز احساسات پوریا راد کم بود که نمک بپاشه رو زخم من ....
من میگم عاشقتم صدام کن ...
با چشمات بازم منو نگاه کن ..
هرچی خواستی تو بگی قبوله ..
روی دوست داشتن من حساب کن...

*****


نمیدونم چرا بدون اینکه به حرف راد توجهی کنم رومو کردم سمت مجد که نگاهمون برای چند ثانیه با هم تلاقی کرد ... نمیدونم توی نگاش چی بود که با بیتی که خواننده خوند باعث شد یه بغض بدی چنگ بندازه به گلوم ...



دوست دارم..
به دلم خیلی نشستی ...
نگو دل به من نبستی ..
اون که میخوام پیش من باشه ...
تو هستی !!
به دلم خیلی نشستی...

******
بالاخره با هر جون کندنی بود آهنگ تمو م شد راد مجدد سر خم کرد و منم ازش تشکر کردم که گفت :
- آهنگ بدیم ...
وسط حرفش پریدم گفتم :
- مرسی ترجیح میدم بعدی رو تماشاچی باشم ..
پسر خوبی بود بدون اینکه ناراحت شه لبخندی زد و گفت :
- هرجور شما مایلید .. ممنونم بابت لطفی که کردید!!
لبخندی زدم و برگشتم سمت بچه ها و کنار آتوسا نشستم!!!
انگار اونام خیلی از زوج مجد و رامش خوششون نمیومد چون بلافاصله فاطمه رو کرد به ما و گفت :
- خدایی از مجد بعیده به این سبک دخترا اینقدر رو بده !!!!! این دختره کیه دیگه!!!! مست مسته!!!
آتوسا خندید و گفت :
- آهنگ یکم دیگه ادامه پیدا میکرد .. جلوی ما مجد رو کلا بغل میکرد!!!
فاطمه خنده ای کرد و با سر حرف آتوسا رو تاییدکرد و در ادامه گفت :
- ولی مجدم سعی میکرد لبخند بزنه ها وگرنه موقعی که میرفت رامش تو بغلش تمام عضله های فکش از حرص منقبض میشد..
آتوسا رو کرد به جفتمون و گفت :
- مجد زرنگه .. فعلا واسه ی منافعشه که به این دختره چیزی نمیگه ... وگرنه ما که دیگه میدونیم آخر عاقبت رابطه ی این تیپا با مجد چیه ..
فاطمه جدی شد و در حالیکه تو فکر بود گفت:
- آررررره حق با توئه آتی!
بعدم رو کرد به من و گفت :
- اوووی شیطون فکر نکن ما مسخ رامش بودیم از تو غافل شدیم.. راد چی میگفت ؟؟؟!!
- آتوسا ذوق زده گفت :
- آره بگو ببینم .. وایی نمیدونی کیانا چفدر بهم میاین!!!
لبخندی زدم و گفتم :
- هیچی فقط روبروی هم بشکن زدیم .. فکر کنم اون بنده خدام توی حرکات رامش مونده بود...بعدم گفت یه آهنگ دیگه .. که دیدم پررو میشه ..
- فاطمه ریسه رفت و گفت :
- باریکلا!!! توام با سیاستیا...
پاسخ
 سپاس شده توسط dausa
#62
نزدیکای ساعت 12 بود که کم کم مهمونا عزم رفتن کردن فاطمه ام رو کرد به من و گفت :
- کیانا جون تو با ما میای ؟؟! ما آتوسا رو هم میرسونیم...
رو کردم بهش و گفتم :
- نه عزیزم من میان دنبالم راستشو بخواین ...
بچه ها لباس پوشیدن و خداحافظی کردن و رفتن ...
مونده بودم … داشتم فکر میکردم اگه رامش جان بخواد شب اینجا بمونه چی کار کنم که متوجه نشه همین بغلم که با صدای راد به خودم اومدم :
- خانوم مشفق؟؟! اگه وسیله نداریم من در خدمتم...
- نه ممنون میان دنبالم !!!
- خوب مسئله ای نیست فکر میکنم خیلی نزدیک اینجا باشید چون اوندفعه سر همین خیابون اصلی پیادتون کردم!!!
- یه لحظه ضربان قلبم وایستاد ..نمیدونم مجد از کجا پیداش شد و گفت :
- نه پوریا خان !! خانوم مشفق پسر عموشون از دوستان دوران تحصیل من هستن .. قرار بیان دنبالشون .. امشبم اگه مهمونی نبودن دلیلش مشغله ی کاری بود.. ولی قول دادن آخر شب بیان تا دیداری تازه کنیم!!
- راد لبخندی زد و گفت :
- بهر حال من در خدمت گذاری حاضرم!!!!
- لبخندی زدم و برای حرص دادن مجدبا یکم عشوه گفتم :
- مرسی از لطفتون جناب راد ...
راد هم لبخندی زد و با مجد دست داد و بعدم سمت من با سر تعظیمی کرد و رفت ...
موقعی که برگشتم دیدم مجد با چشمایی که ازش آتیش میبارید نگاهی کرد و رفت .. آخرین مهمونا حجت و رامش بود و آقای فلاحی بودن خدارو شکر از قرار معلوم رامش اونقدر خورده بود که حال خوبی نداشت و داشت میرفت ... بعد از اینکه آقای فلاحی خداحافظی کرد ... حجت با نگاه چندش آورش سر تا پای من رو دوباره کاوید و گفت :
- خانوم مشفق این افتخار رو به بنده میدید که برسونمتون ؟؟؟!!!!!
داشتم دنبال جواب میگشتم که مجد نجاتم و داد و همون جوابی رو که به راد داد ه بود برای حجت هم تکرار کرد .. اما حجت دست بردار نبود .. که بالاخره مجد از پسش بر اومد و راضیش کرد ولی آخر سر که داشت میرفت در حالی که عین آدم خورا به من نگاه میکرد رو کرد به مجد و گفت :
- هر وقت مهمونی بود خانوم مشفق رو هم با خودتون بیارین .. خوشحال میشم تو جمعمون ببینمشون ... بعدم با یه ژست خاصی گفت :
- ما جمعامون افراد خاصین ... خوشحال باش که توام جز اون افراد خاصی عزیزم!!!!
چشمکی زد و به مجد گفت :
- مگه نه شروین جان ...
احساس کردم یکم دیگه حجت ادامه بده مجد جفت پا میاد تو صورتش ...
- مجد در حالیکه صداش از عصبانیت میلرزید گفت :
- بله .. حتما .. مرسی ازینکه تشریف آوردین (یعنی زحمت رو کم کنین !!!) ..
خدارو شکر رامش توی حال خودش نبود و نفهمید من موندم و اون داره میره در حالیکه رو ی پاش بند نبود اومد گونه ی مجد رو ببوسه که مجد نگهش داشت و باهاش خداحافظی کرد ...آقای حجتم زیر بازوشو گرفت و در حالی که نگاه آخر رو به من کرد خداحافظی کرد و رفت .. جالبیش اینجا بود مجد حتی به خودش زحمت نداد باهاشون تا دم در پایین بره .. تا رفتن در رو بست ... و رو کرد سمت من و در حالیکه داشت گره ی کراواتشو شل میکرد گفت : یه لیوان آب بهم میدی؟؟؟
بعدم رفت ...ر فتم توی اشپزخونه ...بیچاره مش رحیم ...تمام ظرفارو شسته بود و رفته بود .. یه لیوان از توی کابینت برداشتم توش آب ریختم و رفتم سمت سالن مجد نبود رفتم سمت هال که اونجام نبود ...صداش زدم که جواب نداد...لیوان آب رو گذاشتم رو میز و دوباره صدا زدم :
- آقای مجد ...
با ترس رفتم سمت پله ها و دوباره صداش کردم اما جوابی نشنیدم!!!
بیخیال شدم و کیفمو برداشتم و پانچو و روسریمو انداختم روی دستم و رفتم سمت در ..خواستم بازش کنم که هر چی تقلا کردم در باز نشد ... بغضم گرفته بود دوباره تلاش کرد اما باز نشد!!!!....با صدای مجد به خودم اومد ...
- قفله ... نشکنش!!!
رومو کردم سمتش و چسبیدم به در ....موهاش شلوغ شده بود وچشماش قرمز بود .. یاد حرف بابا محسنم افتادم که همیشه میگفت به آدم مست اعتباری نیست ...ترس بدی سراسر وجودم رو گرفت نا خدا گاه گفتم :
- شما الان تعادل ندارید !!! بخدا راست میگم ...
- پوزخندی زد و گفت :
- گفتم بهت من حد خودمو میدونم ... پس مطمئن باش توی متعادل ترین وضعمم..
- بعدم بدون اینکه نگام کنه گفت :
اونجا واینسا اون در باز بشو نیست بیا تو سالن ...
دیدم چاره ای نیست واسه ی همین دنبالش رفتم که بلکه خرش کنم در رو باز کنه ..
کنار پله های سالن وایسادم که رفت سمت ضبط و یه آهنگ آروم گذاشت .. بعدم اومد و پایین پله ها وایساد و دستشو سمت من دراز کرد و گفت :
- افتخار میدید ؟؟!!!
نا خود آگاه دستمو گذاشتم تو دستش اونم لباسامو ازم گرفت و گذاشت روی یکی از مبلها ومنو با خودش برد وسط سالن ...
دستمو کشید سمت خودش و دست دیگشو حلقه کرد دوره کمرمو آروم آروم شروع کرد با آهنگ تکون خوردن ...
تمام تنم از درون میلرزید و یه اضطراب بدی داشتم ولی میترسیدم چیزی بگم عصبانی بشه ..
زیر گوشم گفت :
- لباستو دوست داشتی جوجو؟
در حالیکه مطمئن بودم صدام میلرزه گفتم :
- بله ...
- مهربون خندید و دستیمو که تو دستش بود رو به لبش برد و بوسید بعدم سرشو نزدیک گوشم آورد و گفت :
- میدونستی خیلی بهت میومد؟؟!؟!
بعدم ادامه داد ...
- شده بودی عین یه پری کوچولو...
نمیدونم چرا بغضم گرفته بود جای بوسش رو دستم داشت میسوخت ... حرفی نمیزد ولی ترسناک شده بود ...
طاقت نیاوردم و گفتم :
- نمیخواین بذارین من برم!!! خیلی خستم!!!
یهو عصبانی شد و حلقه ی دستشو از دور کمرم باز کرد و وایساد روبروم :
- خیلی با من بودن ناراحتت میکنه ؟؟؟!!!!! با اون بچه قرتی یه آهنگ رقصیدی و کل مهمونیم حرف زدی ...ولی منو تا نصفه ی یه آهنگم نمیتونی تحمل کنی؟؟؟؟
نمیدونم چرا ازین توهینش عصبانی شدم و واسه ی همین ناخود آگاه اخمی کردم و گفتم :
- اون بچه قرتی *آب* نخورده بود حریمم رعایت میکرد .. ولی شما دوست دارین .. تمام حریم هارو بشکنید و راحت باشید و این تو مرامم نیست الانم خیلی بهتون محبت کردم تا اینجام پا به پاتون اومدم لطف کنید درو باز کنید!!! میخوام برم!!!!!
نمیدونم چه لذتی میبرد منو اینجوری عصبی میدید!! بلافاصله ابروش رفت بالا و موذی نگام کرد و گفت :
- نه فکر میکردم خانوم موشه با آقا گربه صلح کرده ولی مثل اینکه ... بعدم آروم دست کشید به موهام که سرمو دزدیدم .. اونم محکم سرمو گرفت تو دستاشو گفت :
- ببین گفته بودم اوندفعه رو میذارم به حساب بچگیت ولی کیانا به اون خدایی که میپرستی یه دفعه دیگه ببینم دم خور شدی با این مرتیکه راد گردنتو میشکنم ...اینقدرم نگو *آب* *آب* من الان از صد تا هوشیار هوشیارترم!! یه دفعم بهت گفتم دله نیستم!!!! پس از تنها بودن با من نترس میفهمی نترس......
جمله ی آخرش بیشتر التماسی بود تا دستوری سرمو تکون دادم از تو دستش خارج کردم و با حرص گفتم :
- اولا به شما مربوط نیست که من با کی رفت و آمد میکنم .. در ثانی دله نبودنتون از رنگ و وارنگ دخترایی که میان و میرن مشخصه من حالم از امثال شما بهم میخوره از تنها بودن باهاتون نمیترسم بلکه متنفرم .. چندشم میشه!!
با چشم های گرد شده نگام کرد ... نمیدونم این حرفا از کجا اومد .. فقط اینو میدونم خیلی زیاده روی کردم ... اونم خشکش زده بود .. تمام تنم یخ بست...
یکم بد به خودش اومد کلید رو گرفت سمتم و با صدای دورگه ای گفت :
- اگه از من بدت میاد بهتره زود تر بری!!!!
با آخرین توانم کلید و گرفتم از اونجا اومدم بیرون ...
وقتی در خونمو بستم .. گرمی اشک و روی گونم احساس کردم ...
نمیدونم چرا پشیمون بودم از حرفایی که زدم ... یاد اون چند روزه خوبی که با هم داشتیم آتیشم میزد .. چرا همه چی رو خراب کردم .. شاید .. میخواست باهام حرفی بزنه ... با این فکر بغضم بیش از پیش ترکید ... .و وقتی لباسو توی تنم دیدم لباسی که اون واسم خریده بود و من حتی تشکر نکردم به هق هق افتادم ... اونشب تا دم دمای صبح به مجد فکر کردم و اینکه چرا اون حرفارو زدم .. من واقعا ازش متنفر که نبودم هیچ عاشقشم بودم ...
ولی خوب پشیمونی سودی نداشت .. پس بهتر دیدم همه چی رو بسپرم دست تقدیر و بعدم زمان..
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان