رتبه موضوع:
  • 10 رای - 2.9 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان آبريم را پس بده | moon shine
#1
خلاصه:اُرکیده نجفی یه دختر تحصیل کرده است ..یه دختر که تو نازو نعمت بزرگ شده وهمه چی داشته ..حتی ازادی بیش از حد ..وتواین بین با سپهرصولتی اشنا میشه ..عاشق میشه... دلباخته اش میشه وکم کم اون چیزی که نباید بشه میشه ..رابطه ای شکل میگیره که حداقل سرنوشت ارکید رو به لجن میکشه ..ارکید ناخواسته پا تو زندگی ای میذاره که نمیدونه خودش اون رو انتخاب کرده یا سپهر ..

ارکید حامله میشه ولی خونواده ها کم کم میفهمن بچه رو سقط میکنه همه چی بهم میریزه ودرنهایت ارکید با سپهر ازدواج میکنه ..

درنهایت هردو خوانواده... سپهر وارکید رو طرد میکنن ..برای سپهر مشکلی نیست ..اونقدر داره که با کمک کارخونه اش زندگیش رو بگذرونه ...

حالا سه سال از اون روزها گذشته ..ارکیده تو کارخونهءحاج رسولی مشغول به کاره ..

تو این بین امیر حافظ... تک پسر حاج رسولی به خاطر سوء تفاهمی که پیش میاد بدجوری کمر به له کردن ارکیده میبنده ...

حالا باید دید ایا ارکیده میتونه به تنهایی با تکیه به مردی مثل سپهر از پس زندگیش وامیر حافظ مغرور بربیاد ..؟
 سپاس شده توسط admin
#2
****


-کفش وجورابهاتو دربیار ..



-چی ..؟



بغض تو گلوم وقطره های اشکم از هم سبقت گرفته بودن ..دیگه از این همه خفت به فغان اومده بودم ...خدایا من دارم به کدوم جرم بازجویی میشم ..؟



-گفتم کفش و جورابهاتو دربیار ..



با اشکهایی که دیگه حتی نمیتونستم جلوی ریزششون رو بگیرم ...اروم کفشهام رو دراوردم ...



کفشهای ساده وقدیمیم رو که حتی گوشه هاش زخمی بود ومجبور بودم به خاطر معلوم نشدن سوراخ های کنار کفشم جوراب مشکی بپوشم ..



نمیخواستم جورابهام رو دربیارم ..نمیتونستم ..



-یالالله گفتم جورابهات ..



نمیخواستم ..خدایا میبینی؟ نمیخوام ..ولی بنده ات ...همین بندهءمغرورت ...داره زورم میکنه ..



دستم به سمت جورابهام رفت یه قطره اشک درست کنار پام رو موزائیک افتاد که در باز شد ..



-اینجا چه خبره ..؟



اونقدر خفت کشیده بودم که همون جور که خم بودم از درد تا شدم وصدای هق هقم اطاق رو گرفت . دستهام رو رو صورتم گذاشتم وزار زدم به بخت شومم



صدای امیر حافظ رو درست نمیشنیدم ولی معلوم بود که از دیدن پدرش اون هم تو این ساعت از روز تعجب کرده ..



-سلام حاجی شما کجا ؟اینجا کجا ..



-علیک سلام ..اینجا چه خبره ..؟



صدای طعنه امیز امیرحافظ چنگ زد به اعصاب ناارومم



-خانم دزدی کرده دارم دستش رو رو میکنم ..



نفس حاج رسولی به قدری سنگین بود که حتی من هم میون هق هق هام صداش رو شنیدم ..



-لا الله الا الله ..مگه تو خدایی که داری آبروی یه آدم رو میبری ..؟



-حاجی مطمئنم کارخودشه ..



صدای نیمه بلند حاجی من رو هم ترسوند



-میشنوی چی میگم امیر حافظ..؟دارم میگم مگه خدایی که همه چی رو بدونی ..



-ولی حاجی ..



-برو بیرون..برو بیرون تا بیشتر از این گند بالا نیاوردی ..



اشکهام بی مهابا میریخت ..بهم گفته بود دزد ..تهمت دست کجی زده بود ..



به من... به منی که برای یه لقمه نون حلال حاضربودم هرکاری بکنم حتی طی کشیدن کارخونه ..



درکه بسته شد صدای گریه ام هم بلند تر شد ..اونقدر تحقیر شده بودم که میون همون زار زار گریه ام نالیدم ...



-میبینی حاج رسولی ..میبینی پسرت با من چه کرده ..؟



صدای نادم حاج رسولی هم نتونست دلم رو اروم کنه ..



-شرمنده ام دخترم ..



-شرمندگی شما چی رو عوض میکنه حاج آقا ..؟



-بپوش دخترم ..



اونقدر دلم پربود که بی توجه به تمام محبت هاش ..به تمام پدرگریهاش برام ..



توپیدم ...



-اگه دخترتون بودم اونوقت پسرتون بهم تهمت ناروا نمیزد ..منو اینجا گیر نمیانداخت که نکنه یه ریال از تو کارخونتون ببرم بیرون ..من رو نمیسپورد دست خانم شریفی تا لباسهام رو بگرده ...



-بیشتر از این چوب کاریم نکن دختر جان .. امیرحافظ بچه است ...جوونه ..پخته نشده ..



-حاج رسولی میدونید با ابروم بازی کرد؟ ..میدونید جلوی چند نفر خاروخفیفم کرد ..؟حالا من دیگه با چه رویی بین این ادمها سر بلند کنم ..



زار زدم ..



-چون پول ندارم ..چون فقیرم ..چون یه ادم اس وپاسم ..باید ابرو هم نداشته باشم …باید هرانگی که خواست بهم بزنه ..؟



یه نفس گرفتم وبا بغض گفتم ..



-حاج رسولی ...بد کرد با من ..



حاجی جعبهءدستمال کاغذی رو از رو میز برداشت وکنارم خم شد ..نگاهش رو با متانت به یه جای دیگه دوخته بودانگار شرمش میشد تو چشمهام نگاه کنه وبگه تا پسرش رو ببخشم ...



خودش هم میدونست که پسرش چه بلایی به سر من اورده بود ....



-شرمنده ام جز شرمندگی حرفی ندارم ..



چند تا دستمال کشیدم بیرون ..



-شما چرا شرمنده ای ..؟شما که بهت تهمت دزدی نزدن ..؟شما که پول داری ..افتخار داری . همه چی داری ..



همه پشت سرت نماز میخونن حاج رسولی ..من شرمنده ام ..من رو سیاهم ..منم بندهءبی ابروی خدا ..



دستهای حاجی مشت شد
 سپاس شده توسط DonaldDet
#3
دستهای حاجی مشت شد



-چرا دلت اینقدر پره دخترجان...آبروت رو برات پس میگیرم .. ..



دستمال کاغذی تو دستم رو خورد کردم وپرت کردم رو زمین



-ابروی من مثل این تیکه های پخش شدهء دستماله ..میتونی جمعشون کنی حاجی ..؟



اگه میتونی بسم الله ..ولی بدون باید تا بشی ..باید زانو بزنی ..باید بگردی دنبال تک تک ریز ریزهاش ..



میتونی حاجی ؟...میتونی غرور خودت وپسرت رو بشکنی آبروی من رو برگردونی ؟نمیتونی حاجی ..



چرا اینقدر بی رحم شده بودم ..این مرد حاج رسولی بود ..کسی که هربار بی مزد ومنت کمکم کرده بود



ولی با این کار پسرش چشمم رو رو همه چیز بسته بودم ...حس میکردم کاسهءچشم حاجی خیس شد ..



-نمیتونم ولی سعیم رو میکنم ..



بغضم رو قورت دادم ..



-نخواستم ..تاحالا از صدقه سریتون نون بردم تو سفره ام ..نمیخوام سرخم کنید ..نمیخوام به خاطر من.. شما خم بشید ..



من میرم به حرمت اون نونی که تو سفره ام بردم ...حرمتتون رو نگه میدارم ومیرم ..



شروع کردم به پوشیدن کفشهام وبعد هم خم شدم روزمین تا دستمال کاغذی ها رو جمع کنم ..



حالا اگه سرکارم برنمیگشتم هم مهم نبود... حداقل تمام اون بار خفت وخاری رو رو دوش حاجی گذاشته بودم ..



خدای من هم بزرگ بود ..بالاخره یه جایی.. یه کاری پیدا میکردم ..



حاجی کنارم خم شد وگوشهءمانتوم رو گرفت ..



-بلند شو دختر جان... میگم بیان تمیزش کنن ..



-نه جمع میکنم



وجمع هم کردم .وهمه رو ریختم تو سطل اشغال درست مثل ؟؟؟ ..



خواستم برم سمت در که صدای حاجی بلند شد ..



****
 سپاس شده توسط iyohejizoaned ، OrtMa
#4
با همون چشمهای خیس از اشک برگشتم به سمت حاجی ...



حاجی با شرمندگی پرسید ..



-ارکیده خانم مارو بخشیدی ..؟



دوباره کاسهءچشمهام پر شد .. ...کی قرار بود خلاص شم از این همه حقارت ...؟



-من کیم که ببخشم حاج رسولی ..خدا از گناه پسرت بگذره من که دارم میروم و..



بغض توگلوم اجازهء نداد بیشتر از این حرف بزنم .. امان از این بغض ودرد تو سینه



چی میگفتم من ..؟کجا میرفتم ؟..تو این برهوت تنهایی کجا رو داشتم که برم ..?



صدای پر صلابت حاج رسولی پنجه کشید به افکارم ...



-نه شما نمیری ..شما میمونی تا همه چیزرو به حالت اولش برگردونم ..



یه پوزخند ناخواسته نشست کنج لبم ..



-ولش کنید حاج رسولی ..آدم بزرگی نیستم که طبقه ام بالا باشه .همین که گفتین بهم اطمینان دارین برام بسه ...دوست نداشتم حداقل شما راجع من فکر بد بکنین ..



بابت حرفهایی هم که زدم معذرت میخوام درست نبود گناه پسرتون رو به پای شما حساب کنم ..



-چرا بری دخترم ..؟مگه آبروت رو نبرد ؟..مگه جلوی همه بهت نگفت دزد؟ ..حالا بمون وبه همه ثابت کن که دزد نیستی با عملت به همه بگو که پسر من اشتباه کرده ..



تو دلم گفتم



( من رو با کی در میندازی حاجی ..؟با پسرت ...؟با نبض تپندهءکارخونه ات ...با کسی که با یه گوشهءچشمش ده تا مثل من رو میخره ومیفروشه ...؟فکر میکنی تو این نبرد نا جوانمردانه کی میبازه ..؟خب معلومه ...ارکید پیشونی سوخته ...)



-حاج اقا چرا اینکارو میکنید مگه من کیم؟ ..تو این مملکت هرروز کلی ادم متهم میشن ..وکسی هم جوابگو نیست.. من هم مثل اونها ..



-من به اون ادمها کاری ندارم ...به کاروکاسبی این مملکت هم کاری ندارم ...بلکه با سرنوشت تو کار دارم ...



تو داری پیش من کار میکنی... پسر من بهت تهمت زده ..نمیتونم ساده بگذرم ..امیرحافظ باید درست بشه ..باید یاد بگیره که رو قیافهءادمها قضاوت نکنه ..



-پس من رو برای تنبیه کردن پسرتون میخواید ..؟
#5
-پس من رو برای تنبیه کردن پسرتون میخواید ..؟



-این چه حرفیه ..؟من نمیتونم دو روز دیگه که افتادم مُردم... اون دنیا جواب دل شکستهءتو رو هم بدم ..هرچقدر که خوب باشم حلال وحروم سرم بشه ودل خلق الله رو بدست بیارم



بازهم تنم میلرزه که اون دختر به خاطر رفتار احمقانهءپسر من بی آبرو شد ..نمیتونم ولت کنم دخترجان.



دوباره عزم رفتن کردم ..ولی با یاد اوردی چند دقیقهءقبل برگشتم ..



-حاج اقا یه سوال بپرسم ..



-بپرس دخترم ..



-از کجا میدونید که من دزد نیستم ..شاید واقعا اون چک رو ورداشته باشم ..



حاجی یه لبخند ملایم زد ...



-دخترجان من ادم شناس قابلیم ..شصت وپنج سال ...صحبت یه عمره ..دوبرابرتجربهءتو واون پسر ...دیگه میدونم جنس گریه ات چیه ..



میدونم وقتی تو چشمهات نگاه میکنم غصه داری یانه ..



میخواستم بهت بگم امروز رو مرخصی بگیری ..ولی دیدم صلاح نیست ...بمون سر کاروعزتت رو پس بگیر ازهمین پسربیفکرمن هم پس بگیر



شاید با این اتفاق سرش به سنگ خورد وادم شد ..شاید فهمید که نباید این جوری راجع به یه ادم بی گناه قضاوت کنه ..



واقعا برای خودم متاسفم که بعد ازیه عمر خدا خدا کردن ....پسرم تبدیل به کسی شده که خیلی راحت به دیگران تهمت میزنه وبه عواقبش هم فکر نمیکنه



از روت شرمنده ام دخترم ...ایشالله که حلالم کنی ...



حس کردم شونه هاش زیر بار حرفهام به قدری خم شده که دیگه راست نمیشه ...



-برو دخترم ..وحلالم کن ...



نگاهم به صورت ومحاسن زیباش افتاد ...این مرد غرق نور بود ...برام یاداور محبت خدا بود ..فقط خدا میدونه که تا حالا چقدر بهم کمک کرده ودستم روگرفته ...



واقعا دلم نمیومد با این سنگدلی ...روح وروانش رو ازار بدم وکاری کنم که مدام شرمنده باشه ...



درسته که پدر امیرحافظ بود ..درسته که پسرش ناتو از اب دراومد بود وجنسش خراب بود ..ولی مرد بود ...ومن مدیون تموم محبت های پدرانه اش ...



برگشتم به سمتش واز ته دل گفتم ...



-حلالید حاج رسولی ..نگران نباشید ...







(این روزهایم به تظاهر میگذرد



تظاهر به بی تفاوتی تظاهر به بیخیالی به شادی...!!!!



به اینکه دیگر هیچ چیز مهم نیست اما...



چه قدر سخت میکاهد از جانم این نمایش)



*****



****
#6
سوار سرویس شدم بازهم نگاهم روی حسامی چرخید ..کسی که از روز اولی که پامو گذاشته بودم تو این سرویس فقط بهم نگاه کرده بود ..ساکت واروم ..بدون حرف



نگاهش روی صورتم چرخید ولی من زودتر از اون چشمهام رو گردوندم ورو گرفتم ..امروز از اون روزهایی بود که نه حوصله داشتم... نه اعصاب وکشش کافی ..



صدای پچ پچ همکارام کم کم داشت برام واضح تر شد ..



-مثل اینکه پسرحاجی مچش رو گرفته .



-وای راست میگی .؟به قیافه اش كه نمیخوره دزد باشه ...



-خب دیگه اونی که ناخلفه.. نمیاد رو پیشونیش بنویسه من دزدم یا دستم کجه ...



-اره والله راست میگی ..ادم دیگه تو این زمونه نمیتونه حتی به چشمهاي خودشم اطمینان داشته باشه ..



نگاه حسامی سنگین تر میشه ..سنگین وسنگین تاجایی که پَرِ چادرم رو رو صورتم کشیدم واشکایی که پشت پلک چشمام حبس شده بودن و ازاد کردم ..



دلم به قد دنیا از همهءدنیا گرفته بود ..امروز از اون روزهایی که فقط میخواستم چشم ببندم ..بمیرم تا ابد ...زیر لب زمزمه کردم ..



(کــــــــــــــــآش



میــــــــشد



آدمــــــــــــــ……..



گــــــآهی



به اندازه ی نـیــآز، بمیـــــرد!!!



بعد بلند شــــــود



آهستــــه آهستــــــــه



خــــــــآک هایش رآ بتکــــــــآند



گردھآیش بمآند



اگــــــــر دلش خوآست،



برگردد به زنــــــــــدگی.



دلش نخوآست،



بخوآبــــــــــــــــد تا ابـــــــــــــــــــــــ د)



نه هوایی فرو کنی تو شش هات ..نه انرژی ای بدی به قلبت برای تپیدن ..فقط بمیری ..بمیری وتموم



از زیر چادر خیره شدم به شهر سُربی... به ادمهای خاموش... به مردم مُرده ..



خدایا اینجا کجاست که زندانیاش به حبس محکوم شدن ...اون هم تا ابد ...؟نفس نفس تا ابد ..؟



گه گاهی هم یه دل خوشکنک ساده... برای راحت تر طی کردن عمر محکومیت .



نگاه خیرهء یخ زده وسردابه ام.... به خیابون های پرازتلخی میوفته ...اشکام رو اروم اروم پاک میکنم ..با احترام ...



حرمتشون رو نگه میدارم ..حرمت قطره هایی که اگه نبودن.... تا حالا غمباد این دلم رو زیر و رو کرده بود



سرکوچه که رسیدم اقای خسروی وایساد... مثل همیشه... مثل این دوسال ...بی حرف وبی کلام ..



ومن پیاده شدم...مثل همیشه ...مثل این دوسال ...بی حرف وبی کلام .
#7
ومن پیاده شدم...مثل همیشه ...مثل این دوسال ...بی حرف وبی کلام .



نگاه حسامی بدرقهءراهم شد تو پا گذاشتن به زهر هلاهلی که هرروز غلیظ تر از قبل میشد ..



قدم گذاشتم تو گنداب زندگیم ..سلام بخت وپیشونی سوخته .ارکیده دوباره اومده تا تَن بِده به سیاهی هاتون ..تا بسوزونه باقی عمر سوخته اش رو .



پا گذاشتم رو زمینی که حتی شک داشتم که خدا از اون بالا ی اسمونها گوشه چشمی هم بهش داره یا نه ...



اصلا میدونه این تیکه زمین وجود داره یا مثل اون قسمت از مثلث برمودا گم شده تو دل زمین ..؟



قدم هام سست بود ..سست وبی جون ...نگو چرا سست .؟نپرس چرا بی جون ..؟



مگه تو زندگیم رو ندیدی؟ ..مگه ندیدی قضا وقدرم رو؟ ...مگه لمس نکردی حقارتم رو؟ ..



این سستی هم مال یه حقارت دیگه است... مال زندگی کردن با موجودی به اسم سپهر ..با حیوونی که سگ پاسوختهءدم درحیاط هم شرف داره بهش ..



چهار چوب زنگ زده با درسبز لجنی ...مثل هرروز بهم دهن کجی کرد..



به این کسی که سست وبی جونه ...از زندگی با سپهری که... مرد نبود ...نامرد هم نبود ..حیوون وجن واِنس هم نبود ..



هرچی بود ...من عاجز بودم از کشفش ..از کشف موجودی که سه ساله دارم سر به بالینش میزارم وهرروز عطر یه زن غریبه رو از لابه لای دکمه های صدفی لباسش بو میکشم ..



خیانت که شاخ ودم نداشت ...مال پسر همسایه هم نبود ...خیانت رو پَر سفرهءمن نشسته بود... چه با دعوت ...چه بی دعوت ..



مثل یه ربات چادرم رو بالاتر کشیدم ..کلید دروانداختم ورفتم تو .



به نظرت روزی سردتر وپژمرده تر از امروز هم وجود داره ..؟نه نداره ..



اخه امروز خدای اون بالا .....دست جدیدی برام رو کرده بود ...انگ دزدی ..انگ دست کجی ..به منی که خودش میدونست حاضر بودم بمیرم ولقمهءحروم از گلوم پائین نره ...



من که زندگیم رو روپایهءحلال وحرومی گذاشته بودم این عاقبتم بود... چه برسه به بردن لقمهءحروم سرسفره ام



دروبازکردم ..بخت سوخته وانتخاب غلط واشتباهم بهم سلام کردن ..پاگذاشتم تو حیاط 3 در3 ..



انتخاب غلط پررنگ شد ..پررنگ وپررنگ... تا جایی که من رو حبس کرد تو خودش



.تو جواب این انتخاب ..تو عقوبت این خیره سریها ...



چادرم رو از سرم برداشتم.. کمرم قد یه کوه سنگین شده بود ..



(ای کاش میــــــــشد



آدم



گــــــآهی



به اندازه ی نـیــآز، بمیـــــرد!!! )



****
#8
التماس میکردم مثل همیشه ...مثل سه سالی که تنم به مزهءکمربندش بدجوری عادت کرده بود ..



-نزن ...بی انصاف نزن ...



نزن که دیگه این تن وبدن خسته طاقت یه ضربهءبیشتر رو نداره .نزن که با هر شلاق اضافه خون وجونی نمیمونه .



اخه چرا میزنی ..؟چرا کباب میکنی ..؟چرا این تن به گل نشسته رو شکسته تر میکنی ..؟



مگه من چیم ..؟کیم ...؟به غیر از یه زن ...؟به غیر از یه همسر ..؟تا کجا میخوای پیش بری ؟...کی این ولع سیری ناپذیرت تموم میشه ..



بازهم شلاق بود وضربه های مشت ولگد ..دردشون اونقدر زیاد وزیاد زیاد شد که دیگه حس نمیکردم ..که دیگه درک نمیکردم داشتم میرفتم رو ابرها .داشتم اسوده میشدم از بند زن بودن ..



ولی بازهم میون ضربه ها التماس میکردم ..



-نزن بی غیرت ..



به توای که داری زندگیم رو میبینی میگم ...غیرت که به رگ برامده نیست ...به بازوهای برجسته نیست ..به عدالتِ ...به حفظ حریم زنانگیم ..



به اینکه وقتی عصبانی میشی با خودت بگی اون زن ومن مرد ..اون نازه ومن نیاز ..اون حوّاست ومن ادمی که به عشقش از بهشت رونده شدم .



ولی چقدر زودفراموش کردی ..که تو ادمی ومن حوّام .چقدر سریع از یاد بردی که حوّا همون حوّای سابقه ولی تو دیگه اون ادم قبل نیستی ..اون عاشق بی قرار که اسمون رو به زمین میاورد نیستی ..



صدای نفس نفس از یه جای دور میاد ..از میون کلی مه وبوران ..خسته شده ...حق داره ..زدن یه ادم کم چیزی نیست



انرژی میبره ..خستگی داره ..داره نفس تازه میکنه تا بره برای راند بعدی ..راند بعدی .؟



منظورم چیه ..؟کتک یا مشت ولگد ..یا یه همخوابگی دیگه ...تو دل کثافت تن وبدنم ...



حکایت من حکایت همونیه که از درد زیاد ..زده به طبل بی عاری ...



پوست کلفت شده تو سختی ها ...محکم شده تو چینش لوگوهای رنگارنگ زندگیش ..



بازهم بی اراده زمزمه میکنم ..



(من همونم كه یه روز می خواستم دریا بشم



می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم



آرزو داشتم برم تا به دریا برسم



شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم)



رسیدم ..اما به کجا ...؟خب چی عایدم شد از این رسیدن ...؟شد این رویای کَبَره گرفته ..شد این زندگی سراپا نجاست وکثافت ..



صدای زمزمه ام رو حتی بعد از این همه عصبانیت هم میشناسه ...میشنوه وحالش عوض میشه ..انگار تازه میفهمه ...



اِ اِ؟دیدی چی شد ...؟اینکه همون ارکید خودمه ..همونی که پاشنهءدرخونشون رو برای بله گرفتنش از جا کندم ...



ای دل غافل ..پس تو کی هستی ..؟تویی که سروصورت وبدنت پراز کبودی وزخم شده چه جوری رخنه کردی تو زندگیم ..؟



حافظه اش دوباره میپَره به گذشته ..مرد شیک پوش من که عطر(کِنزووایِرش) تمام بینیم رو پرکرده ..قلاب کمربند رو ازاد میکنه از دستش ...



یادش سوخته!! ...یه زمانی!! ...تو دوران جاهلیتم !!...چقدر این رایحه رو دوست داشتم



دستهاش بعد ازچند ماه نبودن ...پَرمیکشه برای دراغوش کشیدن جسم مرده ام ..



میدونی چی تو این لحظات بدتر از مردن ...ازار دهنده است ..؟
#9
میدونی چی تو این لحظات بدتر از مردن ...ازار دهنده است ..؟



اینکه نمیدونی عشق رو باور کنی یا نفرت رو ..نمیدونی اینی که داره میدَّره لباسهات رو... عاشقته یا فارق؟ ...مجنونته یا قاتل ؟



اینی که داره لبهاش رو رو زخم های خونی صورتم میکشه... این کسی که انگشتهاش رو رو زخم قلاب رون پام میکشه ..چی تو ذهنشه ..؟



چه تصویری از من تو ذهنش ساخته که این جوری داره لهم میکنه ...



بیا تو حداقل بهش بگو ..بهش بگو اینی که داری از لمس پوستش نئشه میشی... همونیه که التماس میکرد تا نزنیش ...



همونیه که تا یه ساعت پیش از سگ خونه ات هم کمتر بود ..؟



بیا بهش بگو ...عصبانی شدی ،کمربند رو از کمر شلوارت بازکردی وبه روی تن وبدنش کشیدی ،عیب نداره ..دستت درست ...



ولی دیگه چرخش کمربند توی دستت وازاد کردن قلابش ...برای زدن تن وبدن این زن سیاه بخت ... چه حکمتی داشت ...؟



بس نبود این گوشت وخون رگه رگه شده ؟....کافی نبود این کبودی های پهن دلمه دلمه شدهء رو شونه وکتف وکمر ورون پاش ؟....



باید حتما قلاب کمربندت رو هم با تن وبدن ارکید سینه سوخته اشنا میکردی .. تاحرصت بخوابه .. ؟



****
#10
****



حالا که نئشه شده.... لمس شده از وس.وسهءتن همون دخترک گذشته ...شده یه مرد دیگه ..شده همون آدم هزار رنگ حوّا ..



همونی که یه روزی به عشق فردوس برینی که وعده اش رو داده بود پا گذاشتم تو حجله اش ....وبله دادم به همهء یا علی هاش ...



ولی الان... از اون همه یا علی ...یه قلاب کمربند مونده وضربه های محکم ودرد تنم ...



این لحظه ها ...از اون موقع هائیکه میخوام هوار کنم ....میخوام بگم اینی که داره زجر میکشه ..چه فرقی با اونی که یه ساعت پیش پنجه ات رو تو موهاش فرو کرده بودی وپوست سرش رو با زورغلفتی میکندی ..داره؟



بدنم که از شدت درد مچاله میشه ... سربلند میکنم ونگاهم رو میچسبونم به سقف اطاق ..



اگه خونه ام سقف نداشت حتم دارم که میرفت ومیچسبد به حریم کبریایی خدا ....و اونوقت بود که میتونستم ازش بپرسم ..



-خدایا! ..خسته نشدی از این همه درس عبرتی که به بنده ات دادی ...؟



بس نبود تکلیف های شبی که هزاران هزار بار از رو تصمیم کبری نوشتم ودم نزدم ...؟



کی میخوای تمومش کنی خداجون ..؟.



یه وقتی اون قدیم ندیم ها خیلی مهربون بودی ..بعد از کلی دعا دعا وخدا خدا ...حاجت روام کردی ....اخر سرمن رو زن سپهر کردی ..



ولی حالا سه ساله که دخیل بستم به دامنت ..



نیستی ..؟



هستی ...؟



نمیبینی ..؟



یا خودت رو به ندیدن میزنی ..؟



لب میگزم وچشم می کَّنَم از سقف خونه ام ..که زیرش یه عالم گناه وکُفر خوابیده ..



از زیر چشم ...تو بین دردِ درد آور تنم ....یه نگاه زیر زیرکی میندازم به سقف کَبَره بستهءخونه ام ومثل یه بچهءدوساله لب ور میچینم ..



-کافر شدم خداجون ..نه .؟تو ببخش ..این قلاب تمام فلزی ...عجیــــــــب درد اوره ..کافر میکنه مسلمونت رو ..بی دین میکنه بنده ات رو ..چه توقعی از ارکید بی جونت داری ..؟



ای کاش هیچ وقت این ساختهءبشر نبود... اونوقت شاید من هم این قدر ازت سرد نمیشدم خداجون .اینقدر دلزده از قضا وقدر وتقسیم زندگیم ...



صدای نفس های سپهر درست مثل یه موسیقی ناهنجار گوشهام رو ازار میده ..



-بخون ارکید ....بازم برام بخون



ولی من نمیخوام بخونم .نمیخوام وسیلهءعیشش رو بیشتر کنم .دستش که به سمت سگک کمربند میره... زبونم باز میشه ناخواسته



(توی چاله افتادم خاك منو زندونی كرد



آسمونم نبارید اونم سرگرونی كرد



حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون
 سپاس شده توسط Stevencox


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان