رتبه موضوع:
  • 13 رای - 3.38 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان گناهکار | fereshteh27
#31
- ولم کن روانی..
-- ببند دهنـتـــو..کجا می خواستی در بری؟..از دست کی؟..من؟!..د ِ اخه دختره ی احمق مگه می تونی؟!..
- خودت خفه شو عوضی..بذار برم پی زندگیم..چی از جونم می خوای؟..
بلند داد زد: همون جونتـــو..

با ترس دست از تقلا برداشتم..اب دهنم و با سر و صدا قورت دادم که زیر گوشم گفت: ترسیدی؟..پس اگه بفهمی می خوام چکارت کنم که..

نذاشتم ادامه بده با ترس و لرز گفتم: چ..چی می خوای؟..تو رو خدا بذار برم..بابا من هیچ کاره م..به قرآن من با منصوری نسبتی ندارم..

--می دونم ..ولی این چیزی رو تغییر نمیده..
- یعنی چی؟؟!!..پس تو که می دونی مریضی با من اینجوری رفتار می کنی؟!..مگه من چه هیزم تری به توی روانی فروختم؟!..

و با لحن فوق العاده وحشتناکی گفت: هنوز باهات تسویه حساب نکردم خانم کوچولو..یادت که نرفته؟!..به خاطر تموم توهینات به من هنوز مجازات نشدی..

از زور ترس گلوم خشک شده بود..به سرفه افتادم و وقتی حالم جا اومد درحالی که تقلا می کردم تا دستم و ازاد کنه گفتم: تو هنوز تو گذشته سیر می کنی عُقده ای؟..فک نمی کردم ازم کینه شتری داشته باشی ..من اگه می دونستم با یه خل و چل طرفم به هفت جد و ابادم می خندیدم بخوام سر به سرت بذارم و..

همچین برم گردوند طرف خودش و دستاشو دورم حلقه کرد که صدای « تیریک » شکستن قولنجم و شنیدم..کمرم درد گرفته بود و اخمام تو هم رفت..
چشماش تو تاریکی مثل چشمای گرگ برق می زد..

زیر لب غرید: لحظه به لحظه بیشتر باعث ازارم میشی..بعضی اوقات دوست دارم یه چاقو فرو کنم تو قلبت یا حتی با دستای خودم خفه ت کنم..

با اینکه جملاتش ترسناک بود زبون باز کردم و لرزون گفتم: پ..پس چرا اینکارو نمی کنی؟!..پس چرا تا الان یه خنجر برنداشتی فرو کنی تو قلبم؟!..چرا منو نمی کشی تا هم خودت خلاص شی هم من ازدست ِ تو؟!..

صدام لحظه به لحظه بیشتر اوج می گرفت..انگار باز داشتم گستاخ می شدم و این هم به خاطر رفتار پر از خشونت ِ اون بود..
حرف زور تو کتم نمی رفت..می دونستم زبونم زیاد از حد درازه و به قول پری که همیشه به شوخی می گفت ( بالاخره یه روز سرت و پای زبونت میدی دلارام..) ولی خب بازم دست خودم نبود..نمی تونستم خودمو کنترل کنم..عینهو چی ترسو بودما ولی خب جلوی زبونمو هم نمی تونستم بگیرم..

چند ثانیه سکوت کرد و خیره شد تو صورتم..و بعد با لحن خاصی زمزمه کرد: خیلی دوست داری اینکارو بکنم؟..پس راه بیافت..نشونت میدم..

افتاد جلو و منو هم دنبال خودش کشید..خودمو به عقب هول می دادم و چیزی نمی گفتم..
خدایا عجب غلطی کردم..به چیز خوردن افتاده بودم..نکنه جدی جدی بخواد خلاصم کنه؟!..

دید یکسره دارم تقلا می کنم با یه حرکت بلندم کرد و منو انداخت رو دوشش..
جیغ کشیدم و با مشتای ظریفم می زدم به شونه های عضله ای و سفتش تا ولم کنه..ولی انگار با دیوار بودم..
نزدیک ویلا بودیم و انقدر جیغ و داد کردم که محکم زد به *کمر*م و داد زد: اگه همین الان خفه خون نگیری همینجا دخلت و میارم..

جیغام ریز شده بود ولی دست از تقلا و مشت زدن بر نداشتم..عین آهن سفت بود لامصب..همه ش عضله ست..خدایی عجب هیکل و زوری داشت..

تو اون گیر و دار یه دفعه یاد گذشته هام افتادم حدودا یکی 2 سال پیش بود تو فیلمایی که از پری می گرفتم می دیدم پسره عاشقه دختره ست و دختره هم واسه ش ناز می کنه و نمیره طرفش..پسره هم با عشق میره جلو و دختره رو میندازه رو شونه ش ومی برش تو اتاق و..
ووووووییییییییی چقده من ذوق مرگ می شدم توی اون لحظه ی حساس و تو دلم ارزو می کردم یه روز همچین مرد ِ عاشقی پیدا شه منو هم بندازه رو پشتش و ببره..
حالا هر جا ولی حتما منو بندازه رو پشتش ..این ارزویی بود که تا قبل از برخودم با این خون آشام داشتم ولی الان به گوه خوردن افتاده بودم که به جای اینکه رو شونه ی عشقم باشم و حالش و ببرم رو شونه ی این یارو هستم که اصلا حرف حسابم تو گوشش نمیره چه برسه به اینکه حالیش بشه احساس چی هست وچند بخشه ؟..

حالا بوی عطرش رو واضح تر حس می کردم..اصلا انگار این بو از همون اول تو دماغم مونده بود ..
انگار یادم رفته بود قراره باهام چکار کنه..
دیگه بهش مشت نمی زدم و صدایی هم ازم در نمی اومد..فقط با پنجه هام بلوز مشکیش رو از پشت کمر تو چنگ گرفته بودم و سرم رو شونه ش بود..

پشت گردنش بیشتر این بوی مست کننده رو به خودش گرفته بود..ناخداگاه صورتم و چسبوندم بهش و نفس عمیق کشیدم..قبلا در مورد ادکلنای تحریک کننده شنیده بودم .. یعنی اینم از هموناست؟!..

اره لابد ، وگرنه باعث نمی شد اینقدر بی خیال از اطرافم غافل بشم و عین گربه چارچنگولی بچسبم بهش و..
موهام کج ریخته بود یه طرفم و صورتمو به گردنش فشار می دادم تا بتونم بیشتر این بو رو حس کنم..چه حالی میده لامصب..

همه جام گرم شده بود..ناخداگاه دستم و اوردم بالا و تو موهاش چنگ زدم..
دیدم که داره از پله ها میره بالا...تموم راه رو سکوت کرده بود..منم که تو عالم خودم داشتم کیف می کردم..(( کسایی که این چنین عطرایی رو استشمام کرده باشن می دونن این بیچاره داشته چی می کشیده))..

نفهمیدم کسی جلو راهش سبز شد یا نه..اصلا کسی تو این خراب شده بود؟!..
دیدم در یکی از اتاقا رو باز کرد و رفتیم توش..گفتم الانه که منو بذاره زمین و باز یاد کاری که می خواست باهام بکنه افتادم..
با ترس انگشتام و از لای موهاش بیرون کشیدم و سرمو بلند کردم..

تا به خودم بیام پرت شدم رو مبل 2 نفره ای که خیلی هم نرم بود..صورتم تو کف مبل فرو رفت..
صدای بسته شدن در رو که شنیدم ترسون سرمو بلند کردم و موهامو زدم کنار..

دستمو گذاشتم رو مبل و تو جام نشستم..جلوم با ژست خاصی وایساده بود..
ابروهای پرپشتش تو هم گره خورده بود و نگاه نافذش تو چشمام قفل شده بود که..

به طرفم قدم برداشت..
با ترس خودمو به پشتی مبل چسبوندم..نگاهش یه جوری بود..خشم و عصبانیت از تو چشماش شعله می کشید..

همونطور که اروم به طرفم می اومد و نگاهش روی صورتم خیره بود..با لحن عصبی گفت:جراتت قابل تحسین ِ..اینکه تونستی راه فرارت رو پیدا کنی و..

با ترس و لرز مسخ نگاهش شده بودم که به طرفم خیز برداشت و کشیده شدن بازوم توسط اون همراه شد با صدای جیغ بلندی که از ته حنجره م بیرون اومد و گلوم به شدت سوخت..
--دیگه حتی واسه ی ترس هم دیر شده گربه ی وحشی..

بازومو محکمتر فشارداد و گفت: اره ..تو که خوب وحشی بازی در میاری..پس چرا الان تو چنگال ِ من اسیری؟..

و بلندتر زیر گوشم داد زد: می بینــــی؟..درد و حــــس می کنی؟..لذت داره اره؟..

و همچین بازومو فشار داد که صدای جیغم به اسمون رفت..دردش جوری بود که نمی تونستم طاقت بیارم..گفتم الان ِ که استخون دستم و بشکنه..
- تو رو به هر کی و هر چی که می پرستی قسم ولم کن..بذار برم..من که کاریت ندارم نامرد..پس..
فریاد کشید:به چه جراتی فکر فرار به سرت زد؟..فرار ازخونه ی من؟..فکر عاقبتش رو نکردی نه؟.ولی دیر شده..اون موقع باید به فکر الانت می بودی.. نامرد؟ باشه ..می خوام نشونت بدم یه نامرد چه کارایی می تونه بکنه..

تقلا کردم تا دستمو ول کنه ولی محکم نگهم داشت..با حرص داشتم باهاش می جنگیدم و زیر لب فحشش می دادم جوری که نشنوه ولی سیلی که خوابوند زیر گوشم باعث شد برق از چشمام بپره و ساکت شم..

پرتم کرد رو مبل که دست یخ زده م رو گذاشتم روی صورتم..درست همون سمتی که بهم سیلی زده بود..
موهام ریخته بود تو صورتم واسه همین نمی دیدمش..ولی شدت سیلی انقدر زیاد بود که اشک تو چشمام حلقه بست و حس کردم گوشه ی لبم داغ شد..
با دست لرزونم به گوشه ی لبم دست کشیدم و با حس اینکه نوک انگشتام خیس شده بهش نگاه کردم..از لبم خون می اومد..

هق هقم و تو گلو خفه کردم..حالا انقدری ازش می ترسیدم که جیکمم در نمی اومد..

با خشم سرم فریاد کشید: اون منصوری رذل تموم مدت داشت منو بازی می داد..تو اینجا اسیرم بودی و اون داشت به ریشم می خندید..
نفس نفس می زد..

-- می دونی چیه؟..تو دیگه واسه م فایده ای نداری..وقتی که فکر می کردم می تونم ازت استفاده کنم واسه رسیدن به منصوری و پایمال کردن اهدافش تیرم به سنگ خورد و فهمیدم تو به عنوان یه مهره ی ریز هم تو زندگی اون کفتار به حساب نمیای..

چشمام و روی هم فشار دادم و اشکام صورتمو خیس کرد..
گونه م داغ شده بود و شوری خون رو تو دهنم حس می کردم..
شونه هام از زور گریه می لرزید ولی کاری نمی کردم که موهام به شدت از پشت کشیده شد..

جیغ کشیدم و سرمو گرفت بالا .. زل زد تو صورت غرق در اشکم و داد زد: فردا صبح اولین کاری که بکنم تکلیف ِ تو رو مشخص می کنم..
نگاه پر از اشکم رو تو نگاه سرخ از عصبانیتش دوختم و در حالی که سعی داشتم هق هقم و خفه کنم با صدایی مرتعش گفتم: اگه ..می خوای..م..منو بکشی..ت..تو رو..تورو خدا همین الان ..این کار و بکن..

با اخم غلیظی زل زده بود بهم..نگاهش توی چشمای نمناکم در گردش بود که یک دفعه سوالی ازم پرسید که بی اندازه باعث تعجبم شد..

-- شایان تو رو واسه چی می خواد؟!..

ربطشو به موضوع امشب نمی فهمیدم ولی سوالش باعث وحشتم شد..یه جور زنگ خطر..
نکنه می خواد منو بده به اون کثافت؟!..

من من کنان با ترس گفتم: اون..اون عوضی..اون می خواد..من..
موهامو اروم کشید که اخمام جمع شد..
-- درست حرف بزن تا از ریشه درشون نیاوردم..شایان ازت چی می خواد؟!..چرا انقدر براش مهمی؟!..

زبونم از کار افتاده بود..منی که همیشه حاضر جواب بودم و نمی تونستم جلوی زبونم و بگیرم حالا لال مونی گرفته بودم..
چی باید می گفتم؟!..اصلا چرا بهش چیزی بگم؟!..مگه اون کیه؟!..چرا باید از مسائل خصوصی زندگی من با خبر می شد؟!..

با تکون محکمی که بهم داد به خودم اومدم..
-- خیلی خب ، مثل اینکه اینجوری زبونت باز نمیشه..
#32
موهامو ول کرد و ازم فاصله گرفت..به صورتش دست کشید و یقه ی لباسش رو مرتب کرد..
در اتاق رو باز کرد و بلند صدا زد: گندم..

تموم مدت سکوت کرده بودم و فقط نگاش می کردم..هنوز گریه م بند نیومده بود..
طولی نگذشت همون زن جوونی که اون شب بهم لباس داد تو درگاه ظاهر شد و مطیع سرش رو زیر انداخت..

--بله اقا..
-- امشب توی این اتاق می مونی..کامل زیر نظر می گیریش..پشت در نگهبان میذارم اگه مشکلی بود خبرش می کنی..

زن با اخم به من نگاه کرد وسرش رو تکون داد: چشم اقا..
نگام کرد..منظورش به من بود ولی به ظاهر طرف صحبتش اون زن بود..

-- فردا اقای شایان میان اینجا..یه کار فوری باهاشون دارم و هر وقت که اومدن منو خبر می کنید..فهمیدی؟..
-- بله اقا..حتما..

به صورت رنگ پریده م پوزخند زد و از در بیرون رفت..
خدایا چرا گفت شایان فردا میاد اینجا؟!..
نکنه منو بده به اون عوضی؟!..
خدایا بدبختیای من پس کی تموم میشه؟!..
چرا هر کجا که میخوام برم و هرکار که می خوام بکنم تهش ختم میشه به اون ناکِس ِ پست؟!..

کسی که اول خانواده م رو نابود کرد و حالا چشم دوخته به من و می خواد منو هم به کثافت بکشونه..
خدایا نذار دستش بهم برسه..نذار..
*****************************
اون شب یه ثانیه هم خواب به چشمام نیومد..
همه ش تو فکر فردا بودم و اینکه چی قراره بشه؟!..

اون زن هم که اسمش گندم بود روی صندلی نشسته بود و کتاب می خوند..
رفتارش خیلی اروم بود..نه حرفی می زد و نه حتی نگام می کرد..

با ارامش نشسته بود و مطالعه می کرد..
من دارم اینجا از درد غصه واسه فردام مثل ادمایی که فردا حکم اعدامشون می خواد اجرا بشه هر ثانیه ده دفعه جون میدم این بی خیال داره کتاب می خونه..هه..تقصیری َم نداره..د ِ اخه به این بدبخت چه که تو دله من چی داره می گذره؟!..
افتاده بودم رو تخت ..گوشه ی لبم هنوزمی سوخت..
وقتی تو اینه به خودم نگاه کردم رنگ صورتم با گچ دیوار مو نمی زد..
گوشه ی لبم کبود شده بود و خون روی زخمم خشک شده بود..

انگشتامو لا به لای موهای پرپشت وبلندم فرو کردم و سرمو محکم فشار دادم..
گیج و منگ بودم..عین دیوونه ها با خودم زمزمه می کردم ..

داشتم دق می کردم که فردا چی میشه؟!..
پیش خودم این احتمالات رو می دادم که یا گیر شایان میافتم و بدبخت میشم..یا به دست این خون آشام کشته میشم..
دیگه از این دو حالت که خارج نبود..
پس خدایا به دادم بـــــرس!!..
*******************************
« آرشام »

اون دوتا نگهبان بی خاصیت رو سپردم دست بچه ها تا یه گوشمالی ِ حسابی بهشون بدن..
با اینکه دختره امشب نتونست از ایجا فرار کنه ولی اونها قانون منو زیر پا گذاشته بودند و از دستوراتم سرپیچی کردند..
با علم به اینکه می دونستند عاقبته اینکارشون چی میشه..

خوابم نمی برد..پشت پنجره ی اتاقم ایستاده بودم و بیرون و نگاه می کردم..امشب هوا گرفته بود ولی از بارون خبری نبود..
دستام رو بردم پشتم و به اسمون ِ شب زل زدم..تو دلم با خودم حرف می زدم..

اینکه با این دختر چکار کنم؟!..
چرا شایان اون شب اصرار داشت که برای گرفتن این دختر از من قول بگیره؟!..
ربطشون رو به هم درک نمی کردم..
شایان و..
دلارام..دختری گستاخ با نگاهی وحشی..لقبی که من بهش داده بودم برازنده ش بود..گربه ی وحشی..با چشمای خاکستری و شفافی که داشت و رفتار و لفظ بی پرواش..
دختری که نمونه ش رو تو زندگیم خیلی کم دیده بودم..وقتی نگاهش می کردم ترس رو تو چشماش می دیدم ولی تعجبم از این بود که با وجود این همه ترس باز هم به گستاخیش ادامه می داد و..
با جملات ِ تند و تیزش من رو بیش از پیش عصبانی می کرد و زمانی هم که می دید تو اوج عصبانیت هستم مثل یه گربه تو خودش مچاله می شد و نگاهش رو مظلوم می کرد..

از این رفتاراش چیزی سر در نمیارم..از طرفی دیگه به دردم نمی خورد..ولی خب نمی تونم ولش کنم..برام دردسر ساز می شد..
حتم داشتم که اگر شایان باخبر بشه این دختر توی این بازی هیچ کاره ست روی پیشنهادش پافشاری می کنه..

ولی تا زمانی که به راز میان این دو پی نبردم جلوی تموم حرکاتش رو می گیرم..
برای همین امشب باهاش تماس گرفتم و گفتم فردا می خوام ببینمش..اون هم اول وقت..

کلافه نگاهم رو از بیرون گرفتم و به طرف تخت رفتم..
دکمه های بلوزم رو باز کردم و به پشت دراز کشیدم..
نگاهم به سقف اتاق دوخته شده بود ولی فکرم توی اتاق نبود..
************************
#33
--چی شده آرشام؟!..دیشب که خبرم کردی بیام اینجا پیش خودم گفتم حتما مسئله ی مهمی پیش اومده ، به جای اینکه تو بیای پیش من ازم خواستی اول وقت بیام اینجا..حالا بگو چی شده؟!..

پا روی پا انداختم و خیره شدم تو صورت و نگاهه کنجکاوش..
به ارومی قضیه ی نامه ی منصوری رو براش تعریف کردم..لحظه به لحظه تعجبش بیشتر می شد..
در اخر با عصبانیت از جا بلند شد و شروع به قدم زدن کرد..

دست راستش رو مشت کرد و به کف دستش کوبید..
-- می دونستم..می دونستم بالاخره زهرشو میریزه..اون به همین اسونی دست بردار نیست..اصلا با اون همه نگهبان و مراقب چطور تونسته بیاد تو ویلا؟!..

- حتما با گریم تغییر چهره داده..پاکت رو چسبونده بود به در پشتی باغ .. اونجا هم که نگهبانی نبود..
-- پس می دونسته داره چکار می کنه..بی وجود ِ پست..

یک دفعه ایستاد..برگشت و نگام کرد..نگاهه دقیقی بهش انداختم..نگاهش برق خاصی داشت که می تونستم حدس بزنم دلیلش چی می تونه باشه..

-- با دلارام چکار کردی؟!..
بی تفاوت به بالا اشاره کردم و گفتم: بالاست..هنوز هیچی..
--یعنی چی که هنوز هیچی؟!..مگه قرار نشد وقتی کارت باهاش تموم شد اونو به من بدی؟!..

به ارومی از روی مبل بلند شدم و ایستادم..
به طرف پنجره ی های بلندی که در کنارهم به ردیف کنار دیوار کار شده بود رفتم و رو به روشون ایستادم..
در حالی که بیرون رو نگاه می کردم جدی گفتم: همونطور که می دونی من قول وقراری باهات نذاشتم..
--چی میگی آرشام؟!..به چه جراتی با من اینطور حرف می زنی؟!..
به تندی برگشتم و نگاهش کردم..
-جرات؟!..

با عصبانیت تو چشمانم خیره شد..
همراه با پوزخند گفتم:از اون دختر چی می خوای؟..زمانی که دلیلش رو بفهمم تصمیم می گیرم باهاش چکار کنم..

کلافه و عصبانی تو موهاش دست کشید و گفت:تو می خوای براش تصمیم بگیری؟!..چی پیش خودت فکر کردی پسر؟!..من به قول تو استادت بودم و هستم..حق نداری اینطور گستاخانه تو روی من بایستی..

کمی صدام رو بالا بردم و گفتم:تو که می گفتی منو به خوبی می شناسی پس این همه سوال برای چیه؟!..تو که می دونی من به هیچ کس نه باج میدم و نه میذارم بهم دستور بده پس چرا ازم توقع داری هرحرفی که زدی بگم چشم؟!..
نه شایان..من و تو از قبل قول و قرارمون یه چیزه دیگه بود..کار در برابر ِ کار..هر دوی ما برای هم استفاده داشتیم..تو استادم بودی و من بهت دِین داشتم..ولی بعد از اون کارت که بهم گیر بود من برات انجام می دادم..ودر عوض تو هم به تموم نقشه ها و ایده های من نه نمی گفتی..

بلندتر داد زدم: پس دردت چیه شایان؟!..

با یک قدم بلند جلو اومد و فریاد زد: دردم اون دختریه که اون بالا حبسش کردی..دلارام..من اونو می خوام ..

حالا هر دو در مقابله هم ایستاده بودیم و با فریاد جواب همدیگه رو می دادیم..

-می خوام دلیلش رو بدونم..
--چرا دلیلش این همه برات مهمه که نمی تونی از این دختر هم مثل بقیه ی دخترا بگذری؟!..
- این دختر برای من پَشیزی ارزش نداره..پس بذارهمین اول ِ کار خیالت و راحت کنم ..ولی ما با هم نقشه ی دزدیده شدنش رو کشیدیم و الان من باید بدونم تو برای چی می خوای اونو به دست بیاری؟!..پس طَفره نرو و دلیلت رو بگو..

نفس عمیق کشید..کلافه چشمانش رو بست و باز کرد..بعد از چند لحظه نگاهش رو به من دوخت و به ارومی گفت: ببین آرشام..خودت خوب می دونی که تو برام با پسرم هیچ فرقی نمی کنی..دوست داشتم بشی یکی مثل خودم ولی تا حدودی تونستم تو راه تعلیمت موفق باشم ولی نه کاملا..من جای پدرت هستم و تو جای پسرمی..پس اینو بدون که نمی خوام مقابل هم قرار بگیریم..

- با این حرفا می خوای به کجا برسی شایان؟!..
با حرص گفت: به هیچ کجا پسر..چرا نمی خوای بفهمی که قضیه ی بین من و دلارام یه مسئله ی کاملا شخصیه؟!..
- مسئله؟!..
بلندتر گفتم: من باید بدونم شایان..تا اینجاش با هم بودیم پس چیز شخصی بینمون نیست..بهم بگو تا اجازه بدم ببریش..

نگاهش اروم گرفت و گفت: باشه..اگه حرفام باعث میشه از خر شیطون پیاده شی ، باشه..برات میگم..ولی بذار ببینمش..
نگاهه کوتاهی بهش انداختم ..تردید نداشتم..و..
اهسته سرم رو تکان دادم..

************************
« دلارام »

هر دوشون توی سالن بودن و وقتی نگاهه شایان به من افتاد به طرفم قدم برداشت که منم با ترس رفتم پشت گندم مخفی شدم..
از چیزی که می ترسیدم داشت به سرم می اومد..
نگاهش برق پیروزی داشت..

آرشام خدمتکارا رو مرخص کرد و حالا ما سه تا تو سالن تنها ایستاده بودیم..وقتی دیدم داره میاد طرفم ناخداگاه رفتم طرفه مخالفش ..
همونجایی که آرشام ایستاده بود..

با فاصله ازش ایستادم و رو به شایان داد زدم: توی پست فطرت چی می خوای از جونم؟!..چرا دست از سرم بر نمی داری؟!..
شایان خواست حرفی بزنه که آرشام دستشو بلند کرد..شایان نگاهش کرد ولی من با وحشت فقط به اون نگاه می کردم..

-- حالا که دیدیش پس همه چیزو بگو..می شنوم..
شایان نگاه بی پرواش رو به من دوخت و در حالی که سر تا پام رو از نظر می گذروند گفت: این دختر زیباست..درست مثل مادرش..نه.. حتی از اونم زیباتر..

به طرفم اومد و منم عقب عقب رفتم..
در همون حال که نگاهه وحشت زده م تو چشماش میخکوب شده بود اون ادامه داد: مادرش و نتونستم ولی خودشو می تونم به دست بیارم..می خوام بشه ملکه ی قصرم..باهاش کمتر از ملکه ها رفتار نمی کنم و به کسی هم چنین اجازه ای رو نمیدم..

نگاهش از چشمای بی حیاش تا توی جسمم نفوذ می کرد و تنم رو به رعشه می انداخت..
به گونه م که دست کشید وجودم یخ بست و چشمامو بستم..

-- این دختر لیاقتش همینه که تو قصر من خانمی کنه..
دستش و که از روی صورتم برداشت چشمامو باز کردم و همراهش قطره های اشکم روی گونه م سرازیر شدن..

نگاهه پر از *ه و س*ش روی لب ها و گردنم خیره موند..
بعد از چند لحظه برگشت و به آرشام نگاه کرد..

--من این دختر رو می خوام..و اینو بدون هر طور که شده به دستش میارم..برای رسیدن به مادرش کل خانواده ش رو نابود کردم..ولی بازم مادرش ماله من نشد..اما الان ..

برگشت و پر حرارت نگام کرد..بر خلاف سنش ظاهرش خیلی جوونتر نشون می داد..مثل یه جوون شاد و قبراق بود و در شعله ی *ه و س* و *نیاز* می سوخت..


-- قضیه ی ما فرق می کنه..این دختر تنهاست و دیگه هیچ کس و نداره..جایگاهی رو که می خواستم یک روز به مادرش بدم حالا به خودش میدم..

*صورت* و با زبون تر کرد و گفت: تو با من میای..برات سنگ تموم میذارم دختر..پیش من جات امنه..اونجا می تونی خانمی کنی..میشی سوگلی ِمن ..بین تموم زن هایی که تا به الان باهاشون بودم تو برام تکی..دیگه چی از این بهترعزیزم؟!..

دستشو اورد جلو و به زیر گردنم کشید که با ترس جیغ کشیدم و از زیر دستش فرار کردم..
دیگه کسی نبود که جلودارم باشه..
تند تند حرف می زدم و فحشای رکیک بارش می کردم..
گفت تنهام ..اره تنهام خدا..ولی تو نذار اینا فک کنن که من بی کسم..نذار دسته این حیوون بهم برسه..

وسط جفتشون ایستاده بودم و اشک می ریختم..
با گریه رو بهش کردم و گفتم: تو گوه خوردی مرتیکه ..کثافت تو از روی *ه و س* می خواستی مادرم و بی ابرو کنی..مادرم شوهر داشت..بابام شوهرش بود ولی تو با نقشه تو خونواده مون نفوذ کردی..

با پشت دست به حالت عصبی اشکامو پاک کردم و دماغمو با سر وصدا بالا کشیدم..
#34
- حالا چی داری میگی؟!..مادرم به خاطر تو مرد..اون از دست تو و بی غیرتی بابام دق کرد و..
تو بابام و خامش کردی..برادرمو جوون مرگ کردی..تو خانواده ی منو ازم گرفتی بی وجود حالا جلوم وایسادی میگی می برمت تو قصرم خانمی کنی؟!..امیدوارم اون قصربا همه ی زرق و برقش رو سرت خراب شه حماله بی خاصیت..

جلو پاش تف انداختم و جیغ کشیدم: تف به روت بیاد نا کس ِ عوضی که انقدر مار صفتی..فک کردی با این حرفات می تونی خامم کنی؟!..من اگه یه درصد احساس بی کسی کنم خودم و می کشم..اونوقت بیام پیش تو؟!..برو به درک..

گلدون کریستال روی میز کنار دستم و برداشتم و پرت کردم طرفش..
هرچی که جلو دستم می اومد و بر می داشتم و بدون اینکه ببینم به هدف می زنم یا نه به طرفش پرت می کردم و جیغ می کشیدم..
صدای شکستنشون اعصابمو تشدید می کرد..

یکی از پشت بغلم کرد و سفت نگهم داشت..به دستاش چنگ انداختم ولی ولم نکرد..خودش بود..

دیدم که شایان با صورت سرخ شده از خشم داره میاد طرفم و وقتی بهم رسید بی معطلی سیلی محکمی خوابوند زیر گوشم که برای چند لحظه حس کردم سرم سنگین شده و گوشم داغ کرد..

-- خفه شو هرزه..فک کردی کی هستی؟!..چیه دور برداشتی؟!..به من میگی بی وجود اره؟!..حالیت می کنم با کی طرفی..
دستمو گرفت و خواست منو از تو بغلش بکشه بیرون ولی نتونست..آرشام منو سفت نگه داشته بود..

شایان فریاد زد: ولش کن آرشام..بذار حالیش کنم..می خوام بهش بفهمونم کسی نمی تونه تو روی شایان اینطور گستاخی کنه..وقتی زبونش و ازته بُردیم و انداختم جلوش اونوقت حسابه کار دستش میاد..پس بذار بیـــاد..

منو می کشید ولی اون ولم نمی کرد که فریاد آرشام باعث شد گوشم سوت بکشه..
-- تمومش کن شایان..همه چی رو فهمیدم..

شایان سکوت کرد و منم تو بغل اون داشتم از حال می رفتم..حس کردم جسمم داره سنگین میشه..زیر لب التماسش می کردم..
مثل پرکاه بلندم کرد..چشمام نیمه باز بود ولی صورتش و می دیدم که تو فاصله ی کمی ازم قرار داشت..

نهایت سعیم و کردم تا بتونم حرف بزنم..
لب باز کردم و درحالی که از پشت ِ پرده ی اشک تو چشماش زل زده بودم با التماس نالیدم: تو رو قرآن.. نذار منو ..با خودش ببره..حاضرم یه عمر عذاب اسارت رو به جون بخرم ولی.. گیره این ادم نیافتم..به خدا خودمو ..می کشم..حاضرم بمیرم.. ولی..

با هق هق چشمامو بستم و سرمو به طرف راست چرخوندم..صورتم تو سینه ی مردونه ش فرو رفت..دست چپمو مشت کردم و گذاشتم رو سینه ش..
اشکام انقدر شدت داشت که قسمت جلوی پیراهنش رو کمی خیس کرد..

صداش رو شنیدم که عصبی رو به شایان گفت: همینجا باش..می خوام باهات حرف بزنم..الان بر می گردم..
حرکت کرد و منم بی جون لای چشمامو باز کردم..
هنوز گریه می کردم که شایان تند گفت: کجا؟!..
جدی جوابش رو داد: گفتم بر می گردم..
-- خیلی خب ولی حق نداری اونو جایی ببری..الان میگم راننده م بیاد ببرش تو ماشین..

اینبار صدای فریادش باعث شد همونطور که تو بغلش افتاده بودم بلرزم و چشمامو ببندم..

-- شایـــــان به اندازه ی کافی اعصابم داغون هست.. پس لطفا بشین و منتظرم باش..
و دیگه چیزی نشنیدم .. وقتی تو بغلش تکون می خوردم حس کردم داره از پله ها بالا میره..
بعد از چند لحظه رو به یه نفر گفت: در و باز کن..
و صدای مرد غریبه تو گوشم پیچید: اطاعت قربان..

صدای قدم هاش رو می شنیدم..و زمانی که حس کردم منو گذاشت روی تخت چشمامو با وحشت باز کردم..
خواست دستشو برداره که نذاشتم و مچ دستشو گرفتم..

می دونستم اونم یکی از همیناست .. ولی یه حسی بهم می گفت از شایان بدتر نیست..شاید چون می دونستم شایان چجور ادمیه به این مرد التماس می کردم..

رو پیشونیش اخم غلیظی نشسته بود و چشماش هم نافذتراز همیشه به نظرمی اومد..
لبای خشک شده م رو با زبونم تر کردم و در حالی که ملتمسانه تو چشماش خیره بودم مظلومانه نالیدم: منو بکش و ..نذار به دست اون بیافتم..نذار وقتی دستش بهم رسید خودمو.. بکشم..اینکه همینطوری بمیرم.. برام مهم نیست ولی.. نمی خوام وقتی جسمم توسط اون پست فطرت تصاحب شد ..دست به.. خودکشی بزنم..اونجوری همه چیزمو می بازم ولی اینجوری که بمیرم ..لااقل می دونم.. بازنده نبودم..


اروم ولی با صدایی که لرزش درش محسوس بود حرفام و بهش زدم..اونم هیچی نمی گفت و فقط با اخم نگام می کرد..
فاصله ی صورتش با صورتم شاید 1 وجب هم نمی شد..واسه همین وقتی تو صورتم نفس می کشید داغی و حرارتشون رو روی پوست صورتم حس می کردم..
هیچی نمی گفتم و فقط نگاش می کردم..

مچ دستش وبه تندی از تو دستم دراورد و نگاهشو ازم گرفت..
با قدم های بلند از در بیرون رفت و قبل از بسته شدن در شنیدم که به اون مرد گفت: مراقب باش ..هیچ کس جز من حق وارد شدن به اتاق رو نداره..

و در بسته شد و صدای شیون و زاری من هم بلند شد..
خدایا سرنوشته من چی میشه؟!..

***********************
« آرشام »

ذهنم به کل از کار افتاده بود..با حرفایی که شنیدم و..التماس های اون دختر..خاطرات بدی رو توی ذهنم زنده می کرد..خاطرات ِ.. خیلی بد..

با قدم های بلند وارد سالن شدم..شایان کنار پنجره ایستاده بود که با ورود من برگشت و نگام کرد..

با اخم لبهاشو به روی هم فشرد ..
--کجا بردیش؟!..
کمی ایستادم و نگاهش کردم..تو چشمای هم خیره بودیم و من از درون چون اتش می سوختم..
به طرفش رفتم و رو به روش ایستادم..یکی از دستامو بردم توی جیبم و با دست دیگرم به اون اشاره کردم..

- تو چکار کردی شایان؟!..
نگاهش رنگ تعجب به خود گرفت..
--منظورت چیه؟!..
- خودت خوب می دونی منظور ِمن چیه..حرفایی که می زدی حقیقت داشت؟!..
کلافه تو موهاش دست کشید..

-- کدوم حرفا؟!..چی داری میگی؟!..برو سر اصل مطلب..
داد زدم: اصل مطلب همون حرفاییه که بین شماها رد و بدل شد..تو به یه.. زن متاهل نظر داشتی؟!..

کمی نگام کرد و در اخر بلند خندید..انقدر بلند که منم شوکه شدم..
در حالی با تعجب نگاهش می کردم اشکهایی که در اثر خنده ی زیاد به چشماش نشسته بود رو پاک کرد و در همون حال که می خندید گفت: خیلی حرفت برام جالب بود پسر..باورم نمیشه تو داری اینو میگی..

به اوج عصبانیت رسیده بودم ..می دونستم از شایان هرکاری ساخته ست ولی فکرشم نمی کردم انقدر بی وجود باشه که بخواد با زنای شوهردار هم رابطه برقرار کنه..

و با خشم کنترل شده ای رو بهش داد زدم: من هر خری که باشم کثافت نیستم..خودت می دونی که چقدر از خیانت متنفرم..می دونی که چنین صحنه هایی ازارم میده..پس چـــــــــرا؟!..

دیگه نمی خندید و اون هم با عصبانیت تو چشمای من خیره شده بود..
-- بفهم داری چی میگی آرشام..اره می دونم تو از این جربزه ها نداری..واسه همین میگم نتونستم کامل تو اموزشت موفق باشم..تو اونی که من می خواستم نشــــدی..
- نشدم چون نخواستـــم .. تو خودتم خوب می دونی مقصود من از این حرفا چیه..پس حق نداری هر حرفی که خواستیو رو زبونت بچرخونی شایان..

داد زد: من هرکار که بخوام انجام میدم..و اینو بدون من عاشق اون زن بودم..
- ولی اون شوهر داشت..
بلندتر گفت: داشت که داشت..واسه م مهم نبود که شوهر داره یا نه..من اونو می خواستم واسه ی همینم..
فریاد کشیدم: زدی وخانواده شو نابود کـــردی اره؟..
-- حِرفه ی من همینه ارشام..نابودی..نکنه فراموش کردی؟!..
با خشم پشتم رو بهش کردم و به حالت عصبی تو موهام دست کشیدم..

- حِرفه ت چیه لعنتی؟!..بی ابرو کردن یه زن شوهردار؟!..یعنی حتی ذره ای وجدان در تو نیست؟!..
بازومو گرفت و رو به روم ایستاد..

-- تو که از منم بی وجدان تری پسر..تو که یکی یکی دخترای مردم و به خاک سیاه می نشونی چرا این حرفا رو می زنی؟..تو که به فلاکت می کشونیشون و تَهِشم یه تف میندازی تو صورتشون و میگی از همتون متنفرم چی؟..چیه حالا جلوم وایسادی و واسه من دَم از وجدان می زنی؟!..

- اره من اینکار رو کردم..افتخارم می کنم و توش حرفم نیست..ولی اونا با بقیه فرق می کردن..کاری به جسمشون نداشتم و فقط روحا می خواستم تخریبشون کنم..من با روح اون دخترا کار داشتم نه چیز دیگه..خودت هم می دونی قصدم چی بوده..

-- ولی برای اون کار وجدانت خوابه ..پس چرا از من توقع داری از چیزی که می خوام چشم پوشی کنم؟!..

فریاد کشیدم: من از خیانت متنفرم لعنتی..
اون هم بلند داد زد: ولی من نه..من به هر کَس و ناکَسی خیانت می کنم و کَکَمَم نمی گزه..من با تو فرق دارم اینو تو گوشات فرو کن آرشام..

به تلخی پوزخند زدم..
- اره فرق داری..من بد شدم چون باید بد می شدم..من گناه کردم چون باید تبدیل به سنگ می شدم..من تو زندگیم با خشم اُنس گرفتم چون برای رسیدن به هدفم باید پست ترین ادم می شدم..ولی سرتا سر زندگیم از خیانت متنفر بودم و هستم..چون برام به بدترین شکل ممکن خاطراتم رو زنده می کنه..خاطراتی که این همه سال خواستم ازشون فرار کنم ..ولی..

-- نتونستی..نتونستی آرشام..
فریاد زدم: اره نتـــــونستم..می دونی چرا؟!..چون می خواستم یادم بمونه و از این یاداوری زجر بکشم..می خواستم با زجر کشیدن خودم به قدرت برسم..قدرتی که هیچ احدی نتونه باهام برابری کنه..اونوقت بود که می تونستم بشم همون آرشامی که براش تلاش کردم..

--ولی تو داری تموم زحماته منو به باد میدی..
نگاهش کردم که ادامه داد:من عاشق مادر دلارام شدم ولی بعد از مرگش فهمیدم تمومش *ه و س* بود..ولی این دختر .. اون کاملا فرق می کنه..

پوزخند زدم..
-چطور؟!..نکنه چون جوونتر و خوشگل تر از مادرشه ؟!..
از پنجره بیرون و نگاه کرد و ..
-- اره .. ولی اینو مطمئنم اگر *ه و س* هم باشه علاقه هم وجود داره..حاضرم براش هرکاری بکنم ولی شده 1 شب رو با اون باشم..

اخمام تو هم رفت ..برگشت و زل زد تو چشمام..


--این دختر باعث میشه مثل دوران جوونیم به وجد بیام..هیجانی که تو رگ و خونم تزریق می کنه برام حتی قابل وصف هم نیست..اون شب که نزدیکش بودم اینو فهمیدم..تا قبل از اینکه ببینمش فراموشم شده بود..ولی اون شب توی مهمونی ..دیدمش..اون منو ندید ولی من تموم مدت محو تماشاش بودم..و از همون شب نتونستم خیالش رو از جلوی چشمام محو کنم..

انگشت اشاره ش رو به نشانه ی تهدید به سینه م زد و گفت: من دلارام رو می خوام پسر..تا وقتی که فکر می کردیم با منصوری نسبت داره جاش اینجا بود چون جزو نقشه مون محسوب می شد..ولی از حالا به بعد دیگه نقشه ای در کار نیست و اون دختر با من میاد..

وقتی دید هیچی نمیگم و فقط نگاهش می کنم لبخند کجی گوشه ی لبش نشست و به در سالن اشاره کرد: میگم راننده م بیاد ببرش..تو هم هر چی که دیدی و شنیدی رو فراموش کن..فقط یه گَپ و گُفت بود و تموم شد..

از کنارم گذشت و در همین حین دستش رو چند بار به روی شونه م زد..
داشت به طرف در سالن می رفت که دست به سینه برگشتم و با صدایی محکم و جدی گفتم: ولی اون دختر از این خونه هیچ کجا نمیره..

سر جاش ایستاد..با یک حرکت ِ تند برگشت و نگام کرد..
با اخم گفت:یعنی چی؟!..
خونسرد جوابش رو دادم: یعنی همین که گفتم..من به اون دختر نیاز دارم..و تا وقتی که کارمو باهاش انجام ندادم حق خارج شدن از این ویلا رو نداره..
بلند گفت: منظورتو واضح بگو آرشام..چرا در لفافه حرف می زنی؟!..
- منظورم کاملا واضح بود..دلارام از اینجا نمیره..همین..

و با قدمهایی محکم از کنارش گذشتم که با شنیدن صداش بین راه ایستادم..
-- بهتره اینکار و نکنی..با من در افتادن عواقبه خوبی نداره ..خودت که باید اینو بهتر بدونی؟..

به اندازه ی کافی حرفاش رو شنیده بودم ولی حق اینکه بیش از این بخواد من رو تهدید کنه رو نداشت..
به ارومی برگشتم و نگاهش کردم..

- من و تو دو گروهه جدا هستیم..ولی در امور مشترک..که اون هم شامل ایده ها و ماموریت هایی می شد که گاه من و گاهی اوقاتم تو انجام می دادی..از همون اولم شرط کردیم که کار به کار ِ هم نداشته باشیم..من هم نمی خوام با وجود این حرفها زحماته تو رو نادیده بگیرم ..

-- ولی داری اینکار و می کنی..اون هم به خاطر یه دختر..
- اون دختر برام مهم نیست..مهم کاریه که تو کردی..تو موضوع ِ این دختر هر دو شریک هستیم..
چشمانش رو باریک کرد و مشکوکانه نگاهم کرد..

- تو چه نیازی به دلارام داری؟!..
پوزخند زدم..
-- می تونه برام مفید باشه..دختر زرنگی ِ..بی شک نمی تونه بی خاصیت باشه..
-- نکنه می خوای بیاریش تو گروهه خودت؟!..
-نـه..به هیچ وجه..
-- پس چی؟!..
- فعلا هیچی..ولی در اینده شاید یه کارایی کردم..

خندید..
-- تو هم نمی تونی از جسم و اندام ظریفه چنین دختری بگذری درسته؟!..
با همون پوزخندی که بر لب داشتم گفتم: من جدا از بقیه هستم شایان..نگاهه من همیشه به دنبال فواید ِ ادماست نه ارضای جسم..
#35
لبخندش محو شد..اخم کمرنگی بر پیشانی نشاند و گفت: پس می خوام همینجا بهم قول بدی به محض اینکه کارت با این دختر تموم شد بی چون و چرا ردش کنی طرفه من..

سکوت کردم..به شایان نیاز داشتم..من ادمی نبودم که بی گدار به اب بزنم..برای تک تک کارهام دلیل داشتم و همه رو مهم می دونستم..

سرم را تکان دادم و گفتم: برای بعد ، بعد تصمیم می گیرم..
-- نه..همین الان بهم قول میدی..
نفسم رو سنگین بیرون دادم و گفتم: خیلی خب..

نگاهش درخشید و با لبخند به طرفم امد..دستش رو به طرفم دراز کرد ..نگاه کوتاهی بهش انداختم و باهاش دست دادم..
-- تصمیم درستی گرفتی..خوشحالم رابطه ی ما همچنان دوستانه پا بر جاست..

فقط نگاهش کردم..دستش رو رها کردم که به طرف دررفت..
ولی بین راه ایستاد و با صدایی که خوشحالی درش مشهود بود گفت: راستی یه خبر خوش..ارسلان داره بر می گرده..دیشب فرصت نشد بهت بگم..

ناخداگاه اخم هایم در هم رفت و گفتم: واسه چی میاد؟!..
لبخندش کمرنگ شد..

-- ارسلان برادرزاده ی منه..دوست صمیمی ِ تو..فکر نمی کنم 2 سال بتونه بین رفاقتتون فاصله بندازه..
جدی گفتم: فقط می خواستم بدونم قصدش از بازگشت به کشورش چیه؟!..اون که عاشق امریکا بود..
--نمی دونم..فقط گفت دیگه از اب وهوای امریکا خسته شده..واسه مدت زیادی مهمونه ماست..

-- عالیه..پس دیگه تو انجام ماموریت ها تنها نیستی..منم می تونم مدتی استراحت کنم..
-- اتفاقا برعکس..می خوام هر دو کنار هم فعالیت کنین..
-کی بر می گرده؟..
-- درست 1 هفته ی دیگه ..

تنها سرم را تکان دادم..
با لبخند از سالن بیرون رفت و من هم کنار پنجره ایستادم..
در حالی که از پشت شیشه باغ رو تماشا می کردم ذهنم کشیده شد به گذشته..و ارسلان..
کسی که در ظاهر دوست و در باطن بزرگترین دشمن من محسوب می شد..
دشمنی که ..

با خشم دستانم رو گره کردم و فشردم..
*********************
« دلارام »

2 روز ِ که توی این اتاق زندونیم کردن و جز خدمتکارا کسی تو اتاق نمی اومد..
که اونم واسه گذاشتن سینی غذا و بردنش می اومدن تو و بدون اینکه حتی یه نگاهه کوتاه بهم بندازن می رفتن..

توی این مدت کارم یا گریه بود یا غصه..
به همه چیز و همه کس فکر می کردم..

وقتی یاد بابام می افتادم آه می کشیدم و فقط می گفتم چـــرا؟!..
چرا وقتی یه ادم ِ ساده لوح یه سنگ میندازه تو یه چاه ده تا ادم عاقل نمی تونن درش بیارن؟!..
چرا بابام با یه ندونم کاری باعث این همه مصیبت شد؟!..

برادرم که فراموش کرده بود خواهری هم داره و نسبت بهش مسئوله..
ناخداگاه پوزخند زدم..اگه مامان یه همچین چیزی رو می شنید می گفت «تره به تخمش میره حسنی به باباش»..
مامانم خدای ضرب المثل بود..از این رفتارش خوشم می اومد..ساده بود و..زیبا..

یادش که می افتادم می زدم زیر گریه و تهش هم به هق هق می افتادم..جوری که صورتمو فرو می کردم تو تشک و ملحفه رو لای دندونام می گرفتم و *ل بام*و انقدر به روی هم فشار می دادم که از درد بی حس می شد..
و این اشک هام بودن که روی جای جای ملحفه رد پاشون مونده بود..
واسه تک تکشون دلم می سوخت..و در عین حال نفرتم از شایان بیشتر می شد..

با یاداوریش ترس تو وجودم رخنه می کرد ..این که چی میشه و ایا بالاخره وجود منفور شایان ازتوی زندگیم برای همیشه محو میشه یا..

جلوی اینه ی قدی که توی اتاق بود ایستادم و به سر تا پام نگاه کردم..موهای قهوه ای و بلندم که رنگشون تیره بود و کمی به مشکی می زد پریشون دورم ریخته بود..
چشمای خاکستریم که انگار دیگه مثل سابق شفاف نبودن..
یادش بخیر..مامانم همیشه می گفت چشمات نقش یه اینه ست..ادمی می تونه نقشش رو توی چشمات ببینه..

وقتی بچه بودم و اینو بهم می گفت سریع می دویدم می رفتم جلو اینه و تو چشمای خودم زل می زدم که شاید بتونم خودمو توش ببینم..
بابام از این حرکتم می خندید و مامان گونه م رو می بوسید..

آه..چه روزای خوبی بود..پر از ارامش..
به چشمای نمناکم دست کشیدم..مژه های بلند و مشکیم در اثر خیسی اشکام به هم چسبیده بودن..
پوست سفیدم مهتابی تر از همیشه بود..
*ل بام* برخلاف همیشه بی رنگ و یخ زده بود..
لباسام همونا بودن و چقدر ته دلم می خواستم برم حموم و یه دوش حسابی بگیرم ..
ولی نه می ذاشتن و نه می تونستم..فقط استرس اینو داشتم که قراره چی بشه..


تا اینکه شب رو تخت دراز کشیده بودم یکی از خدمتکارا اومد تو اتاق..تو جام نشستم و نگاش کردم..
به امید اینکه چیزی بگه..ولی ظرف خالی از غذا رو از روی میز ِ کنار تخت برداشت و از در بیرون رفت..
اینبار در کمال تعجب کسی درو نبست..
با تعجب داشتم نگاش می کردم که یکی از نگهبانا اومد تو و با اخم بهم تشر زد: یالا پاشو..

ترسی که ریخت تو دلم باعث شد تنم بلرزه..
خدایا چی شده؟!..

با دادی که سرم زد لرزون از رو تخت اومدم پایین..بازومو محکم گرفت و از در رفتیم بیرون..
حتی یه کوچولو هم تقلا نمی کردم..
یه نگاهه سرسری به اطراف انداختم..یه راهروی بزرگ بود..کنارمون دو طرف دیوارایی قرار داشت که با فاصله روشون تابلوهایی با مناظر مختلف نصب شده بود..

یه در انتهای راهرو قرار داشت که نگهبان جلوی همون در ایستاد..
تقه ای به در زد و یه صدای مردونه از تو اتاق گفت: بیا تو..

نگهبان درو باز کرد و رفت تو منو هم دنبال خودش کشید تو اتاق..
نامرد همچین با خشونت اینکار و کرد که یه جورایی پرت شدم تو و موهام ریخت تو صورتم..

ای کاش یه چیزی بود این وامونده ها رو باهاش می بستم..
دیگه بازوم تو دستاش نبود..سرم وبلند کردم و همزمان موهامو از توی صورتم کنار زدم ..
با دیدنش که به میز تکیه داده بود از ترس چشمام گرد شد..آرشام بود..

با جذبه ی خاصی به میزش تکیه داده بود وبه من نگاه می کرد..بدون اینکه چشم ازم برداره رو به نگهبان گفت: تو می تونی بری..
--اطاعت قربان..

و صدای بسته شدن در رو پشت سرم شنیدم..و با همون صدا به خودم اومدم..
وسط اتاق ایستاده بودم و اطرافمم چیزی جز همون یه میز وصندلی..یه کمد فلزی و یه کتابخونه ی چوبی به رنگ مشکی نبود..
یه پنجره تو اتاق درست سمت راستم بود که با پرده های مشکی و قرمز پوشیده شده بود..
محو اطرافم و این اتاق خاص بودم که با صداش نگام سریع چرخید روی صورتش..

- تموم شد؟..
با تعجب گفتم: چی؟!..
پوزخند زد و چیزی نگفت..
باز داشتم از دستش حرصی می شدم که دیدم داره میاد طرفم..
زبونمو محکم تو دهنم نگه داشتم که یه وقت چیزی بهش نگم وضع بدتر بشه..
قدماش و انقدر محکم و جدی بر می داشت که با هر گام تن ِ منم می لرزید..
#36
نگاهش به قدری نافذ و سرد بود که طاقت نیاوردم و نگامو به زمین دوختم ولی زیر چشمی می پاییدمش..

رو به روم که ایستاد اب دهنمو قورت دادم..منتظر بودم هران یه چیزی بگه ولی سکوت کرده بود و این سکوت هر لحظه به تشویشم دامن می زد..

تک سرفه ای کرد و گفت: نگام کن..
چشمامو بستم و روی هم فشار دادم..وای..نمی تونستم..
صداشو برد بالا و گفت: من عادت ندارم یه حرفی رو دوبار تکرار کنم..و همینطور دوست ندارم وقتی دارم با شخص مقابلم حرف می زنم نگاهش به هر کجا غیر از من باشه..پس نگام کن..
همونطور که یه ریز پشت سر هم حرف می زد منم اروم اروم سرمو اوردم بالا و همین که حرفش تموم شد نگاهه منم تو چشمای سیاهه به رنگ شبش قفل شد..

حین ِ اینکه تو صورتم زل زده بود بی مقدمه گفت: شایان تو رو می خواد..
اسمش که اومد دهنم از وحشت باز موند..
و با جمله ی بعدیش حس کردم دیگه جونی تو تنم نمونده..
-- و من هم قبول کردم..
-چ..چـــی؟؟!!..

خونسرد بود..همینش ازارم می داد..
سرشو تکون داد و پشتشو به من کرد..
در حالی که به میزش نزدیک می شد گفت: درست شنیدی..حالا که دیگه به کارم نمیای پس موردی نداره تو رو بهش بدم..

پشتش رو به میز تکیه داد ..یک تای ابروشو بالا داد و گفت: خب..نظرت چیه؟!..همین امشب بفرستمت ویلای شایان یا فردا؟!..اون که خیلی عجله داشت..
با حرف اخرش از شوک بیرون اومدم و با ترس ولرز رفتم جلوش وایسادم..تا تونستم تو نگام التماس ریختم..خدایا نذار بدبخت بشم..

اشک تو چشمام حلقه بسته بود و کم مونده بود بزنم زیر گریه..احساس خلاء ِ شدیدی می کردم..
نگاهش توی چشمام در گردش بود..
صدام بغض داشت..

- م..من که..قبلا گفتم..حاضرم بمیرم ولی..پیش اون نامرد نمیرم..شما هم.. اینکارو نکنی خودم ، خودمو می کشم..ازتون خواهش کردم یه کاری کنید دستش به من نرسه ولی حالا که دل ِشمام مثل اون کثافته رذل از جنس سنگ ِ فقط همین راه برام می مونه..

عین مجسمه سر جام خشک شده بودم و فقط *ل بام* بود که به ارومی تکون می خورد و چونه م در اثر بغض می لرزید..
صورتم خیس از اشک بود و قلبم با هر تپش کم مونده بود سینه م رو بشکافه..

هیچی نمی گفت..منم دیگه حرفی نزدم..الان فقط باید غرورموحفظ می کردم..نمی خواستم بهش التماس کنم..ولی نگام اینو نمی گفت..نگام بهش التماس می کرد این کارو نکنه..ولی لحن و بیانم ..

نفسش رو عمیق بیرون داد و گرماش توی صورتم پخش شد که همون گرما باعث شد نگام رو کل صورتش بچرخه و تو چشمای سرخش محو بشه..

-- و اگه راهه دیگه ای جز مرگ هم باشه؟!..
اول جمله ش رو درک نکردم ..ولی بعد از چند لحظه با تعجب بهش خیره شدم..
منظورش از این حرف چی بود؟!..
مگه راه دیگه ای هم داشتم؟!..
فرار می کردم خب کجا برم؟!..
یه طرف شایان..یه طرف هم این خون آشام..دیگه برای همیشه اسایشم گرفته می شد..

با شناختی که روی منصوری داشتم..اونم راحتم نمی ذاشت..
و حالا هم که این سنگدل قول ِ منو به شایان داده و حاضر بودم بمیرم ولی پیش اون نکبت نَرَم..


از میزش فاصله گرفت و اگه به موقع خودم رو کنار نمی کشیدم صاف می افتادم تو بغلش..
بلوز خاکستری و شلوار پارچه ای مشکی تنش بود..بی وجود خیلی خوش تیپ و جذاب بود..و اخمی که همیشه بر چهره داشت به این جذابیته ذاتیش دامن می زد..

دیدم یه قدم دیگه به طرفم برداشت که منم بی اختیار یه قدم رفتم عقب..اون می اومد جلو ومن می رفتم عقب..
انگارباهام داشت بازی می کرد..
یکی از دستاش توی جیبش بود و اون یکی دستش رو هم مشت کرده بود..

منم دستمو برده بودم پشتم و همونطور که از پشت دنبال یه چیزی می گشتم بهش تکیه بدم نگام تو نگاهه یخ زده ش قفل شده بود..
یعنی این نگاه جوری در ادم نفوذ می کرد که مثل ادمای مسخ شده حتی قادر به حرکت دادن چشمات هم نبودی..لامصب با چشماش جادو می کرد..

دعا ، دعا می کردم دستم به یه چیزی بخوره که بالاخره.. خـــورد ..
همون کمد فلزی بود که بهش تکیه دادم و محکم سرجام وایسادم..
ولی اون هنوز داشت جلو می اومد و با اخم نگام می کرد..

کف دستامو به بدنه ی سرد کمد تکیه دادم و سرمو کمی بالا گرفتم..قد بلند بود و ورزیده..جوری جلوم ایستاد که فاصله ش باهام 1 وجب هم نمی شد..کلا سینه به سینه م که شد اون وسط گم شدم..

اون دستش که توی جیبش بود رو اورد بالا و خیلی ناگهانی کوبید به بدنه ی کمد درست کنار صورتم که از صداش مردم و زنده شدم..
قفسه ی سینه م از ترس بالا و پایین می شد و انگار سرمای کمد به بدن من هم سرایت کرده بود..
صورتشو اورد جلو و منم با ترس سرمو پایین تر بردم و چشمامو بستم..

اروم ولی جدی پشت سر هم گفت:به راحتی می تونم شایان رو از این تصمیم منصرف کنم..ولی تنها به یک شرط..تو فرض کن که الان من بهت میگم ازادی ومی تونی از اینجا بری..کجا رو داری که بری؟!..پیش منصوری؟!..خب از اونجایی که خوب می شناسمش سه سوت دخلت و میاره..چون دیگه براش فایده ای نداری..تا اونجایی هم که من خبر دارم کس و کاری نداری جز پسر دایی مادرت..که خب پیش اون هم نمی تونی باشی..چون به محض خارج شدن از اینجا شایان پیدات می کنه..حتی اگه زیرسنگم باشی گیرت میاره و تو رو با خودش می بره..پس می بینی؟!..هیچ راهی برات نمی مونه جز مرگ و ..

دیدم سکوت کرده و چیزی نمیگه که به ارومی لای چشمامو باز کردم و نگاش کردم..چشماش روی جز ، جزءِ صورتم در گردش بود که توی چشمام ثابت موند..
با پوزخند دستشو بالا اورد و چند تار از موهامو توی مشتش گرفت..
همونطور که لمسشون می کرد پنجه هاشو فرو کرد لا به لای موهام و..به ارومی کشید..دردم نیومد چون حرکتش با خشونت نبود..
پوزخند می زد و نگاهش همچنان سرد بود..
ولی من از درون داغ بودم..فقط کف دست و پام سرد بود و.. این تضاد رو تو دمای بدنم درک نمی کردم..
زمزمه کردم: و چی؟!..

صدامو که شنید نگاشو از روی موهام گرفت و توی چشمام دوخت..به ارومی سرشو تکون داد و ازم فاصله گرفت..
همین که ازم جدا شد نفسمو فوت کردم بیرون..داشتم سنکوپ می کردم..این دیگه کیه؟!..

-- گندم..خدمتکار مخصوصم 2 روزه که بیماره و برای مدت طولانی نمی تونه به اینجا بیاد..اکثر کارهای من چه خصوصی و چه عادی رو اون انجام می داد ..وبه همین خاطر توی این 2 روز نبودنش حس می شد..و من از تو می خوام که..

نگام کرد و چیزی نگفت..منم که گاگول نبودم تا تهشوخوندم..ازم می خواست خدمتکار مخصوصش باشــــــم؟؟!!..

بدون اینکه چیزی بگم ذهنمو خوند و جواب داد: درست حدس زدی..تو باید جای اون کارهای منو انجام بدی..جز به جزء از دستورات ِ من اطاعت می کنی و اگر کوچکترین سرپیچی تو کارت ببینم ..

ادامه نداد ولی جوری نگام کرد که یعنی حساب کار دستم بیاد..
هی هیچی نمیگم این یارو فک کرده کیه؟!..هه..خدمتکاره مخصوص..اونم واسه کـــی؟!..یه خون آشام..بدتر از منصوری..

باز زبونم عین موتور کار افتاد و پشت سر هم گفتم: اول ببین من قبول می کنم بعد واسه من کتاب قانون رو کن..من حاضرم همون مرگو انتخاب کنم ولی پیش تو کار نکنم..ظاهرا هوا ورت داشته جناب..

پوزخندش عمیق تر شد و گفت: لازم نیست این همه حرص و جوش بخوری گربه ی وحشی..حرص و جوش ِ اصلی واسه زمانیه که می فرستمت خونه ی شایان..

داشت سواستفاده می کرد عوضی..
با عصبانیت نگاش کردم و گفتم: به همین خیال باش ..گفتم که من نمیذارم..خودمو می کشم..
داد کشید: خب بکــش دختره ی احمق..کیه که کَکِش بگزه؟..د یالا..اینکارو بکن..

یه چاقوی ضامن دار از توی جیب شلوارش در اورد و پرت کرد طرفم..رو هوا قاپیدمش و با وحشت تو دستم فشارش دادم..

--چرا وایسادی؟..نکنه کار کردن باهاشو بلد نیستی؟..
با چند گام بلند جلوم ایستاد و دست یخ زده مو تو دست پر از حرارتش گرفت..
چاقوی ضامن دارو کشید و دسته ش رو گذاشت کف دستم..دستام از مچ بی حس شده بود..دستم رو تو دست خودش مشت کرد و ..

فریاد زد: می خوام بهت نشون بدم خودکشی چه لذتی داره..می خوای بمیری؟..پس چرا دست ، دست می کنی احمق؟..
چشمام تا اخرین حد گشاد شده بود و با ترس نگام بین چاقو و صورت آرشام در گردش بود..خدایا این روانی داره چکار می کنه؟!..

دستمو برد بالا..رو به شکمم گرفته بود ..اگه دستم تو دستش نبود بی شک چاقو رو ول کرده بودم..
زبونم بند اومده بود و می دیدم که شقیقه ش به شدت نبض می زد..
عرق سردی رو پیشونیم نشسته بود و صورتم خیس از اشک بود..می ترسیدم..خدایا دارم می میرم..نه..نــه خدا..

ولی زبونم بند اومده بود و فقط نگام بود که از وحشت داشت از کاسه می زد بیرون..
اما اون جدی کارشو انجام می داد و در این بین هر دو به نفس نفس افتاده بودیم..
من از ترس و اون..
از خشم..

با خشونت داد زد: واسه مردن اماده ای؟..چیزی که خودت انتخاب کردی..پس طعمش رو بچش..برای همیــشـــه..

با فریاد دستمو که تو دستش بود و رو به شکمم اورد پایین و..
جیغ کشیدم: نـــــــــــه..
*********************
چشمامو اروم باز کردم..نگاهه گنگی به اطراف انداختم..
همون اتاق..رو زمین افتادم و..اون روی صندلی نشسته..
یه دفعه مغزم به کار افتاد و..با وحشت دستمو به شکمم کشیدم..هیچ دردی حس نمی کردم..
با تعجب و ترس سرمو بلند کردم و باز به شکمم دست کشیدم..لباسم سالم بود و هیچ لکه ی خونی هم روش دیده نمی شد..
پس..

صداشو که شنیدم سرمو چرخوندمو نگاش کردم..
#37
--متاسفم.. مرگ موفقی نداشتی..حتی عرضه ی مردنم نداری..
با عصبانیت زل زدم تو صورتشو تو جام نشستم..
- خفه شو عوضی..اصلا به تو ربطی نداره که من می خوام چکار کنم..مردنم دست خودمه و توی اشغال داشتی منو..
--می کشتم..اره می خواستم همین کارو بکنم..
سرش داد زدم: پس چرا نکردی؟..
خونسرد جوابمو داد: چون خودت نخواستی..

با تعجب نگاش کردم که گفت: جیغ کشیدی و.. گفتی نه..این یعنی اینکه نمی خواستی بمیری..اگه قصدت خودکشی بود جراتشو داشتی و اینکار و می کردی..ولی خودت نخواستی..
- د ِ اخه روانی تو داشتی منو می کشتی..من گفتم خودمو می کشم نه اینکه تو بیای و وادارم کنی..
-- فرقش در چیه؟!..یادمه که قبلا گفتی بکشمت ولی نذارم شایان تو رو با خودش ببره..منم داشتم همین کارو می کردم..خواسته ی قلبیت رو..

مسخره خندیدم و با پوزخند گفتم: زِکی..از کی تا حالا به خواسته ی قلبی ِ این و اون توجه می کنی؟!..تو که به سنگم گفتی زرشک روت کم شه من هستم جات وایمیستم..

با عصبانیت از رو صندلیش بلند شد که منم سریع از رو زمین جستم..
-- من تا حدی کوتاه میام..ولی از حدش که بگذره هیچ احدی جلو دارم نیست.. برای اخرین بار بهت فرصت میدم تصمیمت رو بگیری..یا اینجا می مونی و میشی خدمتکار مخصوصم..و یا همین الان خودم کار تو می سازم..و راهه سوم هم که به نظرم بهترین راه و بی دردسرترین محسوب میشه ..شایان ِ..

مغزم هنگ کرده بود..
آرشام..
مرگ..
شایان..
چه غلطی بکنم؟!..

اینو راست می گفت ، من از اینجا هم که برم باز اینا دست از سرم بر نمیدارن..
حالا این یکی بی خیالم بشه شایان عمرا بتمرگه سر جاش..
یه وقت جون فرهاد هم این وسط به خطر می افتاد و من اینو نمی خواستم..

با این یارو تازه به دوران رسیده هم که نمی تونستم کنار بیام..مطمئنم اینجا بمونم روزای سختی رو در پیش دارم..
شایان هم که کلا نمی خوام حتی بهش فک کنم..
و می مونه مردن ِ منه خر که خاک بر سرم کنن که انقده ترسو َم..
ولی جون ادم که نقل و نبات نیست..وقتی می تونم زندگی کنم و واسه ش راه هست چرا خودمو بکشم؟!..با کشتنه خودم چی عایِدم میشه؟..
اون دنیا خرما و حلوا که خیرات نمی کنن..تهش یه راست می برنم رو هیزمای جهنم زنده ، زنده کبابم می کنن دیگه..والا از کی تا حالا اونایی که خودکشی کردن اسمشون میره تو لیست بهشتیا که من صابون به دلم بزنم؟!..

با خودم بدجور درگیر بودم ..
-- قرار نیست بزرگترین تصمیم عمرت رو بگیری که این همه فکر می کنی..
بهش توپیدم: کمترم نیست..
خونسرد جواب داد: تا 5 می شمرم ..و تا اونوقت فرصت داری جوابم رو بدی..
--....1.....

آرشام..
مرگ..
شایان..
کدوم خداااا؟!..

--.......2......
شایان که اصلا..به هیچ وجه..

--......3.......
دست و پام می لرزید..این خون آشام که از همشون بدتره..پیشش باشم روزی 100 بار می میرم و زنده میشم..
نمی تونم جوابشم ندم اخرش کار به کتک کاری می رسه..
نه اینم نمیشه..

--......4......
مرگ؟!..نه خدا می ترسم..
مردشوره بی جربزمو ببرن..یه جُو جرات نداری دلارام..
یعنی خــــاک..

--....................5................
- آرشــــام..

و صورتمو تو دستام پوشوندم..تازه با خودم فک کردم ببینم چی گفتم که دیدم ..
دیــــوانه آرشامو انتخاب کردی؟!..
چرا یه ثانیه فک نمی کنی تو دختر؟..
اصلا چی شد اینو گفتم؟..

--چی شد؟..انتخابتو کردی؟..
اروم دستمو از رو صورتم کشیدم پایین..جلوم وایساده بود..یعنی انقدر خرفت و نفهمه؟..

فقط سرمو تکون دادم..
-- خب..کدوم؟!..
- گفتم دیگه..
-- چی گفتی؟..
-- انتخابمو..
-- نشنیدم یه بار دیگه بگو..

تو دلم گفتم کَـــــری؟!..
- چی بگم؟..
با حرص گفت: منو به بازی نگیر دختر.. بگو انتخابت چیه؟..
سعی کردم بی تفاوت باشم وحرفمو بزنم..
واسه همین درحالی که خیره تو چشماش بودم گفتم: اینجا رو به قصر شایان ترجیح میدم..

اخماش کمی از هم باز شد و در حالی که سر تکون می داد گفت: حتی به مرگ؟..
منم سرمو تکون دادم و جواب دادم: حتی به مرگ..

لبخند کجی نشست گوشه ی لبش و گفت: بسیار خب..من همینجوری نمی تونم تو رو اینجا نگه دارم..یه سری شرط و شروط لازمه که حتما باید بهشون عمل کنی..

با تعجب گفتم: چه شرطی؟!..
-- باید اینو بدونی که من می تونم بدتر از شایان باشم..و اگه یک روز فکر فرار به سرت بزنه من زودتر از اون پیدات می کنم.. و زمانی که پیدات کنم خودت و کسی رو که بهت پناه داره رو زنده نمیذارم..شیر فهم شـــد؟..

با تردید سرمو تکون دادم..
-- باید یکسری قرارداد امضا کنی..و بهم تعهد بدی..
همه ی کارهای من به تو مربوط میشه و باید اونها رو به نحو احسنت انجام بدی..چه کارهای شخصی و چه معمولی..
بدون اجازه ی من حق نداری از ویلا بیرون بری..
اگه مورد مشکوکی ازت ببینم بهت حق نزدیک شدن به تلفن رو هم نمیدم..
اتاقت درست رو به روی اتاقه من انتهای راهرو ِ..
تلفن اتاقم به تلفن اتاقه تو روی پیغامگیر تنظیم شده که هیچ کس جز من نمی تونه برات پیام بذاره و برای زمانیه که باهات کار فوری دارم..
وقتی ازت خواستم به اتاقم بیای اگر 1 دقیقه تاخیر کنی باید پای عواقبش هم بایستی..
به هیچ کدوم از خدمتکارها اجازه ی ورود به اتاق و مکان های شخصیم رو نمیدی..فقط تو باید اینکارو بکنی..
و اگه بفهمم کارتو دادی به بقیه انجام بدن به سختی مجازاتت می کنم..
راس ساعت 7 از خواب بیدار میشی و بعداظهرها 2 ساعت استراحت داری و تا ساعت 12 شب باید تحت نظر و اوامر من باشی..
غذات رو با دیگر خدمتکارا می خوری ..
و می مونه باقی ِ کارها که اون ها رو بعد میگم..


اون حرف می زد و من دهنم لحظه به لحظه بیشتر باز می شد..
چشمام از کاسه زده بود بیرون و از تعجب کم مونده بود پس بیافتم..
#38
بابــــــا خفه نشــــی..موندم این همه پشت هم وِر زد نفس کم نیاورد؟..چی میگه این؟..مگه پادگانه؟..
ساعت 7 بیدار باش و12 خاموشی و..
از صبح تا شب باید در خدمت اقا باشم..اینجوری امواتمو که میاره جلو چشمم..

تو خونه ی منصوری منه خر باید هم کلفتی می کردم و هم پرستاری..یه تنه و دست تنها..ولی اینجا شدم خدمتکار مخصوص و یه جورایی سرتر از بقیه ی کارکنان ..هه..

میگن کاچی به از هیچی..
ما هم پامونو میذاریم رو رکاب و می زنیم به جاده تا ببینیم تهش به کجا می رسه..


ایـــــول عجب حمومی..
تو خونه ی منصوری حموم خدمتکارا جدا بود که به هیچ وجـــــه به پای این سرویس نمی رسید..
در و دیوارش از تمیزی برق می زد..
اتاقم، حموم جدا داشت که وقتی واردش شدم برق از کله م پرید..
یه دور نگامو به اطراف چرخوندم ..

یه وان بیضی شکل و بزرگ به رنگ سفید سمت چپ که لبه ی وان چند تا شامپو وصابون چیده شده بود..
یه *گرماااابه* شیشه ای با فاصله ی کم از وان درست کنارش قرار داشت که 2 تا دوش داشت و یکیش متحرک بود..شیشه ای که جای دیوار توش کار شده بود کاملا صاف و شفاف بود و کاشی ها وسرامیکای کرم قهوه ای ..

یه قفسه ی شیشه ای سمت راست که توش پر بود از انواع شامپو ها و نرم کننده ها..
2 تا شمع بزرگ هم گذاشته بودن تو قفسه که وقتی بوشون کردم دیدم عجب عطری داره..بوی یاس..
می دونستم روشنشون کنم فضای حموم پر از رایحه ی خوش عطر یاس میشه..

برگشتم ..چشمم به اینه ی قدی افتاد که درست رو به روی حموم شیشه ای قرار داشت.. و کنارش یه جالباسی فلزی به دیوار اویزون بود..

حوله م رو بهش اویزون کردم ودیگه معطلش نکردم .. سریع لباسامو در اوردم..
حالم داشت از خودم بهم می خورد..منی که عادت داشتم هر روز دوش بگیرم این مدت حتی یه قطره اب به تنم نخورده بود..
بدنم که *بدون پوشش* شد احساس مورمور شدن بهم دست داد..وووووویییییی..

سریع وانو پر از اب کردم و نشستم..چه حسی..معرکه ست..
کمی از شامپو بدن ریختم تو اب و صابون رو هم برداشتم..بوی گل یاس می داد..
به بدنم کشیدم و از حس خوبی که بهم دست داد و بوی مطبوعی که بینیم رو *نو ا زش * کرد لبخند ِ عمیقی نشست رو *ل بام*..

تو وان لَم دادم و با خودم گفتم: نه همچینم بد نیستا..یه جورایی فکر کنم بتونم اینجا رو تحمل کنم..
و با این فکر تو اینه نگاه کردم و یه چشمک واسه خودم فرستادم و با شیطنت ادامه دادم: البته اگه خون آشام خوشگله رو در نظر نگیریم..
خندیدم..
الان می خندم ولی می دونم بعد که کارم اینجا شروع بشه روزای سختی رو با وجود آرشام باید تحمل کنم..

کارم که تموم شد دوش گرفتم و حوله م رو پوشیدم..
هنوز بدنم خیس بود..
از نوک ِ موهام قطرات اب به روی شونه ی *بدون پوشش*م می چکید و سر می خورد می رفت تو یقه م..
در حالی که سرم پایین بود سرخوش از حموم اومدم بیرون..
همونطور که لبخند به لبم بود سرمو بلند کردم که با دیدنش شوکه شدم و از ترس جیغ کشیدم..وای..

نشسته بود رو تخت و با اخم کمرنگی زل زده بود به من..
وای..خدا..نفس نفس می زدم..
نکنه واقعا این خون اشامه؟!..یهو جلو ادم ظاهر میشه..

چون حضورش کاملاااااا غیرمنتظره بود به کل فراموشم شده بود الان تو چه وضعیتی جلوش وایسادم..
یه حوله ی کوتـــاه تا بالای زانو که قسمت سرشونه اش باز بود..

و نگاهشو دیدم که از نوک انگشتای پام تا توی چشمامو انالیز کرد تازه اون موقع بود که به خودم اومدم..خاک عالم تو ســــرم..

شدم یه گلوله اتیش و داد زدم: هی چشا کور شُدتو بچرخون اونور تا با همین ناخنام از کاسه درشون نیاوردم..اینجا مگه اتاقه من نیست پس چرا عین ِ خـ..

از جاش پرید که با همین حرکته کوچیک و به جا ساکت شدم..
خواستم بدوم و از در برم بیرون که دیدم بدتر میشه..با این سر و وضع کجا در برم؟!..
ولی بازم سر جام نایستادم و اون که می اومد جلو من می رفتم سمت چپ..

خواستم بدوم که نامرد نذاشت و با 2 تا قدم بلند جلومو گرفت..
نگاش که کردم دیدم صورتش از عصبانیت سرخ شده..
تا به خودم بیام موهامو تو چنگ گرفت و کشیـــد..

سرم به عقب کشیده شد و بلند جیغ کشیدم..
صورتشو اورد جلو و مماس با صورتم ..
-- باید یادت بدم با رئیست چطور صحبت کنی..من هر کار که دلم بخواد می کنم احمق..
موهامو محکمتر کشید و داد زد: هر کـــار شیر فهم شـــد؟..

دستمو گذاشتم رو دستش که موهامو بیشتر از این نکشه ولی نمی تونستم جلوشو بگیرم..
یه کم تو چشمام که از درد جمع شده بود نگاه کرد و در اخر با خشونت رهاشون کرد ..
با این کارش موهای نمناکم باز شد و همونطور ازادانه ریختن رو شونه هام..

نمی تونستم ساکت باشم..از الان باید بهش حالی می کردم من مثل خدمتکار قبلیش نیستم..
اب دهنمو قورت دادم و به موهام دست کشیدم..
فقط تو چشمام زل زده بود ..
- ولی این اتاق حریم خصوصی من محسوب میشه و دوست دارم هرکی که می خواد واردش بشه قبلش ازم اجازه بگیره..

پوزخند زد ..
و با نوک انگشت اشاره ش در حالی که نگاش هنوزم تو چشمام زووم بود قفسه ی سینه م رو لمس کرد و جدی گفت: بهتره از الان پا رو دُم ِ من نذاری دختر..اگه بخوای باهام در بیافتی و حرف رو حرفم بیاری اونوقته که خودم خلاصت می کنم و نمیذارم کارت به خودکشی واین حرفا بکشه..

و بلندتر داد زد: پس بهتره اینو خوب تو گوشای کَرِت فرو کنی..اینجا همه با دستور ِمن کَر میشن و کور..تو هم مستثنا نیستی و جزوی از اونایی..

انگشتشو کشید کنار و ازم فاصله گرفت..ترجیح می دادم فعلا سر به سرش نذارم چون بد فرم پاچه می گرفت..

-- لباستو بپوش با من بیا..باید چند تا نکته رو بهت بگم..
واسه همین اینجا نشسته بود؟!..
خب خبرت بیاد صبر می کردی تا بیام بیرون بعد عین اجل ظاهر می شدی..

- باشه پس برو بیرون..
هیچ حرکتی نکرد..سر جاش ایستاده بود و نگام می کرد..
دیدم باز نگاش داره رو اندامم کشیده میشه با حرص گفتم: چیه چرا نمیری؟..نکنه پام رو دمت گیر کرده؟!..
باز عصبانی شد و بد نگام کرد که تند ادامه دادم: می خوام لباس بپوشم..البته باا جازه ی شمـــــا..
واز قصد «شما» رو بیشتر کشیدم..

با فشار دادن دندوناش روی هم فکش منقبض شده بود..
از در که رفت بیرون یه نفس راحت کشیدم..
خدایا منه بدبخت قراره با این زبون نفهم زندگی کنم؟!..بیچاره تر از اینی که هستم میشم ..
طاقته حرفه حسابم نداره سریع فاز و نولش قاطی می کنه ، جریانش منه کم شانسو می گیره..
خدایا کرمتو شکر اینم ادمه تو افریدی؟!..
*************************
#39
لباس فرمم درست شبیه لباس قبلی ِگندم بود..ولی من از لباس فرم خوشم نمی اومد..تو خونه ی منصوری هم عادی می گشتم..

واسه همین یه سارافن بنفش و یه بلوزسفید تنم کردم با یه شلوار جین سفید..یه شال بنفش هم انداختم رو سرم که نمی نداختم سنگین تر بود..
یاد چند دقیقه پیشمون که می افتادم خنده م می گرفت..
یارو فقط قسمتای حساس بدنمو ندید وگرنه در حد عالی سر تا پامو دید زد..

از در که رفتم بیرون ندیدمش..داشتم تو دلم ذوق می کردم که سر و کله ش ازته راهرو پیدا شد..
نیشم که باز شده بود خود به خود بسته شد..

لباساشو عوض کرده بود..یه بلوز نوک مدادی و کت اسپرت همرنگش..شلوار جین مشکی و یه شال مشکی با خطای ظریف سفید هم با یه حالت جذابی انداخته بود دور گردنش..تیپ و قیافه ش درسته تو حلقـــم ..فقط قیافه داره وگرنه اخلاق زیر صفر..

نگاش که به من افتاد قدماشو اروم کرد ..از همونجا به سرتا پام نگاه کرد و دیدم که رو لبش پوزخند نشست..
یعنی تو دلم بهت فحشای بالای 18 سال میدم اگه همون فکری رو کرده باشی که من کردم..ولی تابلو بود که داره به همون فکر می کنه..

کنارم نایستاد و به راهش ادامه داد ولی از بغلم که رد شد گفت: دنبالم بیا..
و منم مطیع پشت سرش راه افتادم ..خدا رو شکر به لباسم گیر نداد..

اون جلو می رفت و من پشت سرش و از همونجا نگام چرخید رو شونه های پهن و عضله ایش که کم مونده بود کت اسپرتش و از پشت جر بده..حسابی تو تنش کیپ شده بود..

ازپله ها پایین رفت ..خدمتکارا به صف جلوی پاگرد ایستاده بودن ..
جلوشون ایستادیم که آرشام رو بهشون جدی گفت:تا مدتی که گندم نیست این خانم وظایف اون رو انجام میده..از حالا به بعد دلارام مستخدم مخصوصه منه.. قوانین رو می دونید و توقع دارم مو به مو به اونها عمل کنید..و اگه دلارام سوالی دراین خصوص داشت راهنماییش می کنید..همه چی روشنه؟..

همگی مطیعانه سر تکون دادن و اطاعت کردن..
مرخصشون کرد و بهم گفت باهاش برم..به طرف یه در رفت و جلوش ایستاد..

با لحن خشکی رو بهم گفت: به هیچ عنوان حق ورود به این اتاق رو نداری..این اتاق و اتاق ِ بالایی که درست مجاور اتاق من ِ..اگه بفهمم بدون اجازه ی من پاتو توی یک کدوم از این دو اتاق گذاشتی به بدترین شکل ممکن مجازات میشی..این رو به بقیه ی مستخدمین هم گفتم ..دیگه حرفی نمی مونه و اگه سوالی داشتی می تونی از من یا یکی ازخدمتکارا بپرسی..نکات مهم رو خودم بهت گفتم..

از کنارم رد شد که فک کردم باید اینوبپرسم و یه دفعه از دهنم پرید: کجا میرین؟!..
سر جاش وایساد و به ارومی برگشت نگام کرد..
یه تای ابروشو داد بالا و به سردی گفت: چیزی گفتی؟!..

بی تفاوت شونه مو انداختم بالا و گفتم: پرسیدم کجا میرین؟!..خب مگه خدمتکار مخصوصتون نیستم؟..نباید بدونم کجا میرین؟!..کی میاین؟!..غذا چی می خورین؟!..و..
کلافه پرید وسط حرفمو گفت: بسه..تو فقط یه خدمتکاری ، مدیر و یا منشی من نیستی که این چیزا بهت مربوط باشه..گرچه من حتی به منشیم هم چنین اجازه ای رو نمیدم چه برسه به تو..
« تو » رو یه جوری گفت که از توش بوی تحقیر شدن می اومد..
براق شدم تو چشماش و اروم گفتم: شما حرفاتو زدی منم یه چیزی میگم شما گوش کن..بهتره از همین الان اینو بدونید که نمیذارم چپ و راست منو به باد حقارت بگیرین..درسته قبول دارم خدمتکارتونم و باید به وظایفم عمل کنم..ولی اینها دلیل بر رفتار ناشایسته شما نمیشه..

حالا این من بودم که یه پوزخند تحویلش دادم و سریع سالنو ترک کردم..
می دونستم الان به اندازه ی کافی عصبانیش کردم و اگه می موندم حسابمو می رسید..
ولی همین که حرفمو بهش زدم دلم خنک شد..
*******************
دلم واسه فرهاد تنگ شده بود..
مطمئن بودم توی این مدت کلی نگرانم شده و نمی خواستم بیشتر از این ازم بی خبر باشه..

پس بعد از رفتن خون آشام گوشی تلفن رو برداشتم و شمارشو گرفتم..

صداش که تو گوشی پیچید ناخداگاه لبخند زدم..اما صداش یه کم گرفته بود..
--بله بفرمایید..

بعد از یه مکث کوتاه اروم گفتم: سلام اقای دکتر..
چند لحظه صدایی نشنیدم ولی یه دفعه انگار اونطرف بمب منفجر شد که همچین داد زد و گفت « دلارام »مجبور شدم گوشی رو کمی از گوشم دور کنم..

خندیدم که بلند گفت: خودتی دختر؟!..کجایی؟!..نصف عمرم کردی..دلارام..الو..الوووو..
-خوبم فرهاد..می خوام ببینمت..
-- باشه باشه..وای خدا..
معلوم بود هول شده که اینجوری به نفس نفس افتاده بود..

-الو فرهاد..خوبی؟!..
شنیدم که نفس عمیق کشید ..
-- مهم نیست..فقط بگو کجایی؟!..الان خودمو می رسونم..
-نمی دونم..

-- چـــی؟!..یعنی چی که نمی دونم؟!..این مدت کجا بودی؟!..دلارام یه چیزی بگو داری منو می کشی دختر..د یه حرفی بزن..

با خنده گفتم: اخه مگه مهلت میدی منم حرف بزنم؟!..چه خبرته اقای دکتر؟!..
-- تو اگه بدونی توی این مدت به من چی گذشته اینو نمی گفتی..خواهش می کنم بگو کجایی؟!..

صداش به حدی گرفته و عصبی بود که لبخند از رو *ل بام* محو شد..
-باشه صبرکن الان می پرسم..

رفتم تو اشپزخونه و به یکی از خدمتکارا گفتم ادرس اینجا رو بگه..اونم با اکراه زیر لبی گفت و منم مو به مو به فرهاد گفتم..
-- باشه الان راه میافتم..
و گوشی رو قطع کرد..


با شنیدن صدای همون خدمتکار سرمو بلند کردم و نگاش کردم..
-- باید اقا رو در جریان میذاشتی..
-چی؟!..
با اخم گفت: اقا خوششون نمیاد بدون اجازه شون کسی کاری انجام بده..

از دستش حرصم گرفت..مخصوصا لحنش که انگار می خواست بهم دستور بده..
جوری با اخم و تشر باهام حرف می زد که انگار چه خبر ِ..یه ادرس گفتم دیگه..الان اینجا خدمتکارم زندونی که نیستم..

- شما نگران نباش..من قبلا ازشون اجازه گرفتم..
ابروشو داد بالا وبا تعجب نگام کرد..


به اشپزخونه نگاه کردم ..بزرگ و مجهزبود..
انواع لوازم اشپزخونه روی کابینت ها چیده شده بود و کابینت ها و سنگایی که تواشپزخونه کار شده بود همه به رنگ سفید صدفی بودن..

یه پنجره ی بزرگ هم درست رو به روم بود که با پرده هایی به رنگ سفید و شکلاتی پوشیده شده بود..
توی اشپزخونه 3 نفر بودن ..2 تا زن و 1 مرد..که زنا لباسای مخصوص به تن داشتن..سر تا پا سفید که البته فقط پیشبنداشون سرمه ای بود..

یکیشون که همون فضوله بود جوون بود وسبزه..بهش می خورد فوقش 27 یا 28 سالش باشه..
یکی دیگشون هم که مرد بود و نیمی از موهاش ریخته بود..چهره ش جدی بود و بهش می خورد 45 یا 46 سالش باشه..
#40
بعدی که مسن تر از بقیه بود داشت پیاز خورد می کرد و گاهی با پشت دست اشکاشو پاک می کرد..
به خاطر پیازا به این روز افتاده بود..

دلم براش سوخت.. رفتم جلو و گفتم: بدین من خرد می کنم..
سرشو بلند کرد و مهربون نگام کرد..
-- نه دخترم این وظیفه ی منه..
- باشه منم اینجا مثل شمام..یه پیاز خرد کردن که جزو وظایفمون حساب نمیشه..می خوام کمکتون کنم..
-- نه دخترم نمیشه..اقا بفهمه عصبانی میشه..

سرشو انداخت پایین و به کارش ادامه داد..
همچین میگن اقا انگار کیه..غلط کرده عصبانی میشه..
واسه یه پیاز خرد کردن؟!..حالا من خرد کنم یا یکی دیگه..چی میشه مثلا؟!..


صدای مزاحم خانم ِفضول بلند شد که گفت: حالا که این همه اصرار می کنه بتول خانم بدین بهش..به هرحال اونم اینجا خدمتکاره..
با اخم نگاش کردم و خواستم یه تیکه چرب و چیلی بارش کنم که بتول خانم رو بهش گفت..
-- نه مهری این دختر خدمتکار مخصوصه اقاست..این کارا جزو وظایفش نیست..

اونم پشت چشم نازک کرد و درحالی که با خشم به من نگاه می کرد گفت: خدمتکار ، خدمتکاره ..چه فرقی می کنه؟..به نظرم گندم خیلی خوب با کارش اشنا بود فک نکنم این بچه بتونه از پس کارای اقا بر بیاد..

بعدم یه پوزخند حواله م کرد و تا خواستم بهش بگم « تو رو سننه؟..کجات می سوزه که داری این همه جلز و ولز می کنی؟!»

ولی زود از اشپزخونه رفت بیرون ..
با حرص رو به بتول خانم گفتم: این چرا با من لجه؟!..واسه اولین باره می بینمش اونوقت..

-- ولش کن مادر این دختر اخلاقش همینجوریه..پیش خودمون باشه ولی توقع داشت حالا که گندم نمی تونه بیاد اقا اونو خدمتکاره مخصوصه خودش بکنه..ولی حالا که می بینه اینجوری شده یه کم از تو رو ترش می کنه..به دل نگیر دخترم..


اهــــان..پس بگو مهری خانم دلش از کجا پره..
دقیقا الان داره دق می کنه واسه اینکه نتونسته به اون چیزی که می خواسته برسه..
حالا خدمتکاری هم افتخار داره؟!..
اونم واسه این دیو سگ اخلاق..

خنده م گرفته بود..هر دقیقه یه چیزی بهش نسبت می دادم..
کوه یخ..خون آشام..حالا هم دیو سگ اخلاق..اتفاقا هر سه هم بهش می اومد..

-بتول خانم می شه یه کم راهنماییم کنید دقیقا من باید چکار کنم؟!..
روغن تو ماهیتابه داغ شده بود که پیازا رو ریخت توش..
همونطورکه تفت می داد گفت: مگه اقا خودش بهت نگفته دخترم؟!..
- چرا گفت ولی انقدر یه نفس حرف زد من که هیچی از حرفاش نفهمیدم..

شعله ی گازو کم کرد و گفت: اقا هرروز راس ساعت 8 از ویلا میرن بیرون..گاهی برای ساعت12 ظهر میان ویلا ولی اکثر اوقات تو شرکتشون می مونن..اما هر شب سر ساعت 8 خونه هستن..دیگه یه وقت اگه براشون کار پیش بیاد شرکت نمیرن..

-خب این از رفت و امدش..وظیفه ی من چیه؟!..
-- والا اینطور که اقا گفتن هر روز صبح بعد از رفتنشون باید لباساشون رو بشوری و خشک کنی و اتو بزنی..
بعدم با نظم بذاری تو کمدشون..اتاقشون و مرتب کنی و این کارا تا قبل از ساعت 12 ظهر باید انجام بشه..
بعد هم که اگه ظهر برگشتن ویلا باید وسایل استراحتشون و اماده کنی..حالا به هر چی که نیاز داشته باشن..میز غذاشون رو تو باید بچینی و مو به مو به دستوراتشون عمل کنی..

پیازا سرخ شده بودن که گوشت و زردچوبه و نمک رو هم اضافه کرد..
ادامه داد: اقا رو وسایلشون خیلی حساسن..به تمیزی هم اهمیت میدن..از عطر گل یاس خیلی خوششون میاد..برای همین هر شب باید از اسپری گل یاسی که روی میز اتاقشون هست اطراف اتاقشون بزنی..

-عطر یاس بوش تند نیست؟!..
خندید: نه دخترم..اقا از اصلش استفاده می کنه..اتفاقا بوش خیلی هم مطبوع و لطیفه..

با لبخند سرمو تکون دادم..
لوبیا قرمز و سبزی هم اضافه کرد ..انگار داشت قرمه سبزی درست می کرد..
مواد و خالی کرد تو قابلمه و یه کم اب جوش ریخت روش..بعد هم گذاشت سر گاز و شعله ش رو گذاشت رو متوسط تا بجوشه..

به کابینت تکیه داد و منم کنارش وایسادم..
با لبخند تو چشمام نگاه کرد و گفت: شبا قبل از خواب عادت دارن دوش بگیرن..باید وسایلشون رو تو حاضر کنی..هیچ کدوم از خدمتکارا حق ندارن وارد اتاقشون بشن جز خدمتکار مخصوصش..صبح ها قبل از رفتن به شرکت هم دوش می گیرن که تو باید اون موقع بیدار باشی..
-چه ساعتی؟!..
--7/5..
-شما چند ساله اینجا کار می کنین؟!..معلومه مدت زیادیه..

خندید..
پوست سفید و صورت گرد..چشمای قهوه ای و قدش هم متوسط بود و هیکلش هم کمی چاق بود..
و همین بانمک و مهربونتر نشونش می داد..
پیش خودم حدس می زدم 50 و خرده ای سالش باشه..با شنیدن صداش حواسم جمع شد..


--اره دخترم..من 20 ساله واسه اقا کار می کنم..
با تعجب گفتم: اوه چه باحال..20 سال؟!..پس از همه چیز اینجا خبر دارین..
--نه دخترم..فقط همونایی که به کارم مربوط میشه..من که مشاور اقا نیستم..

با خنده سرمو تکون دادم: اره ببخشید..حواسم نبود..
به اون اقا اشاره کردم و اروم رو به بتول خانم گفتم: ایشونم مثل شمان؟!..
--نه شکوهی مشاور اقاست..
با تعجب صدامو اوردم پایین و گفتم: واقعا؟!..
--اره دخترم..خب من دیگه برم ..کلی کار ریخته سرم..
-کمک خواستین حتما بهم بگین..


با محبت به گونه م دست کشید و گفت: فدای دل مهربونت ..تو هم وظایفه خودتو داری..
لبخند زدم..
-- تعارف نمی کنم بتول خانم..اگه وقتم آزاد بود میام کمکتون..
خندید و گفت: باشه عزیزم..تو هم برو به کارت برس..


اون مرد که اسمش شکوهی بود از اشپزخونه رفت بیرون..تا اون موقع داشت یه چیزایی رو یه برگه می نوشت..حتی سرشو بلند نکرد به من نگاه کنه..

منم برگشتم برم بیرون که بتول خانم صدام زد..
-بله..
-- دخترم اسمت هم مثل خودت خوشگله..به دل من که نشستی..
از این همه مهربونی که تو صداش بود یه حالی شدم..به روش لبخند پاشیدم و درحالی که سرمو زیر انداخته بودم صادقانه گفتم: منم همین حسو نسبت به شما دارم..با اینکه چند دقیقه بیشتر نیست باهاتون اشنا شدم ولی حس می کنم از قبل می شناسمتون..


نگاهش اروم بود..وهمون نگاهه مهربونش بود که منو یاد مادرم انداخت..
وقتی اسممو صدا می زد و می گفت: دلارامم ..ارومه مادر بیا..

قبل از اینکه بتونه نم اشک رو تو چشمام ببینه از اشپزخونه زدم بیرون..چشمامو محکم رو هم فشار دادم که اشکم پس بره ..که موفق هم شدم..

تا خواستم چشم باز کنم محکم خوردم به یکی که اگه به موقع بازومو نگرفته بود و منو نکشیده بود سمت خودش به پشت نقش زمین می شدم..

با وحشت چشمامو باز کردم که دیدم خودشه جلوم وایساده و با اخم داره نگام می کنه..
با دیدنش اب دهنمو قورت دادم و فشاری که به بازوم اورد باعث شد به خودم بیام..

-- شما مگه نرفته بودی؟!..
-- کار داشتم که برگشتم..باید بهت جواب پس بدم؟..

به جای جواب خواستم بازومو از تو دستش بیرون بکشم که بی فایده بود..
-ولش کن شکست..

دیدم هیچی نمیگه نگامو کشیدم بالا و زل زدم تو چشماش..اخمش کمرنگ شده بود..
بهش توپیدم: هوی با تو بودما.. بت میگم دستمو ول کن..

هیچی نگفت و اروم دستشو از دور بازوم برداشت..
با عصبانیت گفت: با چشم بسته تو ویلا می چرخی که چی بشه؟..اینجوری داری به وظایفت عمل می کنی؟..در ضمن بهتره درست حرف زدنو هر چه زودتر یاد بگیری..به هیچ عنوان از لحن و نوع گفتارت خوشم نمیاد..
تو دلم گفتم: به درک..حالا کی گفته تو باید حتما خوشت بیاد؟!..والا..
-همینه که هـ..

یه دفعه بی هوا کف دستشو محکم گذاشت رو دهنم که هم خفه شدم هم چشمام از تعجب قد نعلبکی گشاد شد..
-- در ضمن اون زبون درازت رو هم بهتره کوتاهش کنه..وگرنه خودم دست به کار میشم..
یه کم تو چشمام خیره شد و بلند گفت: حالیته؟..
سرمو تکون دادم..دستشو که برداشت چند تا نفس عمیق پشت سر هم کشیدم تا حالم جا بیاد بعد رو بهش گفتم: مگه لحنم چشه؟!..

جوابم و نداد..از کنارم رد شد و به طرف پله ها رفت ..

داشتم رفتنشو نگاه می کردم که تند تند از پله ها بالا رفت و یکی از دستاش هم تو جیب شلوارش بود..انگار عادت داشت اینکارو بکنه..


ایفن زنگ خورد و کسی هم نبود جواب بده..چون ایفن تصویری بود چهره ی فرهاد رو از توی مانیتور دیدم..وای خودش بود..

بدون مکث درو باز کردم ..
از پشت پنجره دیدمش که بدو به طرف ساختمون می اومد..

یه کت اسپرت سرمه ای و بلوز ابی روشن تنش بود و شلوار جین سرمه ای..دوتا از نگهبانا جلوشو گرفتن..
فرهاد هم با عجله یه چیزایی بهشون می گفت که یکیشون نگهش داشت و اون یکی با موبایلش شماره گرفت..

فرهاد هم کلافه دور خودش می چرخید..
نگهبانه که تلفنشو قطع کرد رفت کنار و گذاشت فرهاد بیاد تو..

سریع پرده رو انداختم و به طرف در رفتم که نرسیده بهش باز شد و فرهاد نفس زنون اومد تو..
بعد از این مدت دیده بودمش..واقعا ذوق زده شده بودم..
با لبخند و صدای بلند گفتم: سلام اق دکی خودمووون..چـ..


تا خواستم حالشو بپرسم با حرص به طرفم دوید و تا به خودم بیام دیدم منو گرفته تو بغلش و محکم فشارم میده..
از کارش شوکه شدم..تا حالا از اینکارا نکرده بود...اصلا..فرهاد؟!..

همونطور که اروم تکونم می داد زیر گوشم نجوا کرد: دلارام..کجا بودی تو دختر؟!..فرهاد و دق دادی که..
سرشو بلند کرد وصورتمو تو دستاش قاب گرفت..منم مبهوت سر جام خشک شده بودم و بهش نگاه می کردم..

باز محکم بغلم کرد و گفت: تو اینجا چکار می کنی دلارام؟!..چرا گذاشتی تو بی خبری بمونم؟!..چرا دختر؟!..چرا؟!..

عین مجسمه صاف و صامت وایساده بودم و اون زیر گوشم زمزمه می کرد..
خواستم یه چیزی بهش بگم که صدای فریاد یه نفر هر دومونو از جا پروند..

-- اینجا چه خبـــره؟!..دارین چه غلطــــی می کنیـن؟!..
صدا از پشت سرم بود..
فرهاد به ارومی منو از خودش جدا کرد و برگشتم به پشت سرم نگاه کردم..
آرشام با اخم غلیظی زل زده بود تو چشمای فرهاد و منم با دیدن صورت سرخ از عصبانیتش مات سرجام مونده بودم که یک قدم به طرفمون برداشت..


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 3 مهمان