رتبه موضوع:
  • 9 رای - 3.56 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان نذار دنیا رو دیوونه کنم | رویا رستمی
#21
رامبد با تعجبی مضاعف چشمانش را ریز کرد وگفت:

-یقینا نه وقت شما بی ارزشه نه وقت من، پس بهتر نیست زودتر بریم سر اصل مطلب و لطفا بفرمایین قصدتون از اومدن و این آشنایی دور و دراز که ازش خبری

ندارم چیه؟

فرامرز به قهقه خندید و گفت:خوشم میاد کپی برابر اصل پدرت هستی.خوب بلدی با کلمات بازی کنی کاوه ی کوچیک.

پوزخندی تلخ جا خوش کرد روی لب هایی که مدت ها بود نخندیده بود.تلخ گفت:

-و شما حتما برای تمسخر اومدین؟

فرامرز با خنده دستانش را بالا گرفت و گفت:برای دعوا نیومدم اما انگار تو شمشیرو از رو بستی پسر جان؟ بهتره مهربون تر باشی.

رامبد با غرور تکیه اش را به صندلی داد ، دستانش را در هم قفل کرد و روی میز گذاشت و گفت:

-شنونده هستم.

فرامرز سرفه ایی بیهوده کرد و با جدیت و اخمی که چاشنی صورتش شده بود گفت:

-برای پانیذ اومدم.

نام پانیذ باعث شد روی صندلی کمی به جلو بپرد.از این مرد که بی پروا نام پانیذ را روی لب می آورد عصبانی شد.با اخم گفت:

- چه دخلی به شما داره؟

پوزخندی ناخوشایند روی لب های فرامرز نشست و گفت:اینقد هست که اگه نخوایش تو خونه ی من براش جا باشه.

رامبد با تن صدایی که بالا رفته بود گفت:لطفا واضح صحبت کنید.پانیذ خونه داره.احتیاجی به غریبه ها نیست.

فرامرز با چشمانی ریز شده گفت:بهت نمیاد برای دختری که خواهرت نیست اینقد جوش بزنی.هر چند آمارش درز کرده که همچینم دلخوشی ازش نداری و کتکای

خوبی ازت خورده.

رامبد با دندان های کلید شده از عصبانیت گفت:

-آقای محترم مسائل خصوصی زندگی من به شما هیچ ربطی نداره.در ضمن فکر نکنم منو شما حرفی برای گفتن داشته باشیم.بهتره محترمانه از اینجا برین.

فرامرز خندید و گفت:آروم باش جوانک، زیاد داری جوش یه دختر غریبه رو می زنی.بهتره برش گردونی به اصلش.

رامبد با تمسخر گفت: و حتما شما اصلش هستین؟

فرامرز با جدیت به سوی رامبد خم شد و در چشمان میشی و عصبانی رامبد زل زد و گفت:

ببین پسر جون.محض اطلاع یادآور میشم پدر پانیذ زنده اس.و برای روشن شدن قضیه بگم پدرش منم.دیگه دلایلی نمی بینم دخترم تو خونه ی یه پسر مجرد و تنها

باشه که مرتب مورد آزار جسمی و شایدم ج.....

رامبد فریاد کشید:حرف دهنتونو بفهمین آقا، اگه شما پدرشی که بعید می دونم منم عمری کنارش بودم و حکم برادرش.شاید دستم روش بلند شده اما اینقد پست

نشدم که بخوام بی عفتش کنم و مثله بعضیا گند بالا بیارمو و بزنم به چاک.اگه باهاتون نرمم چون بزرگینو و احترام واجب و مهمون شرکتم.....

نفسی تازه کرد و به چشمان خونسرد فرامرز نگریست و گفت:

-شما که ادعای پدریت می شد این چند سال کجا بودی که حالا بوی ارثو میراث خورده بهت سروکله ات پیدا شده؟ وقتی مادرشو ول کردی رفتی یادت نبود شاید

بچه ایی باشه، حالا که از آب و گل دراومده سروکله ات پیدا شده؟ اشتباه اومدین آقای محترم.انگاری آدرسو بهتون اشتباه دادن.

فرامرز زیر لب گفت:عین پدرش کله شقه.

به رامبدی که دست کمی از آتشفشان نداشت نگاه کرد و گفت:

-برای اثبات پدریم آزمایش دی ان ای هست.و برای نیومدنم می تونی بری سر قبر پدرت و دلیلشو از اون بپرسی که دخترمو ازم گرفت.بهرحال من خیلی راحت

می تونم به وسیله دادگاه شکایت کنم که دخترم تنها در کنار تو زندگی می کنه.

رامبد با پوزخند آشکاری گفت:چطوره تا چهلم پدرم صبر کنین ها؟

فرامرز گنگ نگاهش کرد که رامبد گفت:وصیت نامه خونده میشه و تقسیم ارث سهم دخترتونو مشخص می کنه.اونجا بازم مشخص میشه دخترتونه یا نه؟
پاسخ
#22
فرامرز که در تمام مدت سعی کرده بود خونسرد باشد با خشم گفت:

-ببین پسر جون.زیادی داری پا رو دمم می زاری.می دونم چه رفتاری با اون دختر داری که اگه ازت شکایت بشه کارت تمومه.پس بهتر با زبون خوش باهام کنار بیای.

یه سر خرم از خونه ات کم میشه.هم به نفع من هم به نفع تو!

-پس حدسم درسته.هچینم دلتون برای پانیذ نسوخته.شما فک کن زدی به کاهدون.

فرامرز بلند شد.دستی به کت و شلوار مارکش کشید و گفت:بهتره بهش فکر کنی جوون.

رامبد پوزخندی زد و گفت:امیدوارم دیگه نبینمتون جناب رستمی.

-زیاد امیدوار نباش.بهرحال من باید برم تا به جلسه ی کاریم برسم.اما تو هم بهتره یکم واقع ببین باشی.برات خوبه.

رامبدی پوزخندی آشکار زد و بدون آنکه بلند شود گفت:خوش اومدین.

فرامرز با لبخندی پیروزی که روی لبش جا خوش کرده بود سری تکان داد و گفت:به امید دیدار کاوه ی جوان!

با قدم هایی محکم و شیک از اتاق بیرون رفت.رامبد با حرص گفت:مردک طماع، کور خوندی بزارم ارث و میراثم زیر دست تو بیفته.

فورا گوشی تلفن کنار دستش را برداشت دکمه ی قرمز را فشرد.همین که تماس وصل شد گفت:خانم محمدی لطفا زود بیاین اتاقم.

گوشی را بدون هیچ حرف اضافه ی دیگری روی دستگاه گذاشت.کلافه تکه اش را به صندلی داد و زیر لب غر زد:

-از اولم وجودش شر بود.حالا دیگه سروکله ی پدرش از نمی دونم کدوم قبرستون پیدا شده دندون تیز کرده برا این اموال.اما بمیرم نمی زارم یه شاهی بهش برسه.

مردک دندون گرد.

در که باز شد خود را کمی جمع و جور کرد با آن قیافه ی جدی به منشی جدی و همیشه بدون لبخند و شیک پوشش گفت:

-خانم محمدی می خوام هر چی می تونی از این بابا که اینجا بود اطلاعات برام جمع کنی.چه خانوادگی چه کاری چه خصوصی، کلا همه چی! همین الانم فیلم

اتاقمو که چند دقیقه پیش ضبط شده رو از نگهبانی بگیر بیار.

محمدی با جدیت گفت:امر دیگه؟

-مرخصین خانوم.

خانم محمدی از اتاق بیرون رفت که دوباره گوشی را برداشت و زنگ زد.از فردی خواست تا به شرکتش بیاید.تماس را قطع کرد این بار گوشی موبایلش را از جیب

شلوارش بیرون آورد و روی دکمه زد گوشی را به گوشش چسپاند چند بوق خورد تا تماس برقرار شد.

-سلام حسین جان، خوبی داداش؟

-سلام، به رامبد گل.از این ورا؟ نکنه برا وصیت نامه ی بابات زنگ زدی؟

-دقیقا، کاری فوری دارم.تو میای یا من بیام پیشت؟

-الان نمی تونم بیام.ارباب رجوع دارم.اما اگه عجله ایی نیست عصر میام خونه ات.

-نه فکر خوبیه، منتظرتم.

-باشه، برم به کارام برسم، عصر ور دلتم.

-قربونت داداش.فقط وصیت نامه رم بیارم.چون حسابی کارش دارم.

-رامبد تو که خودت مراحل قانونیشو می دونی؟

-می دونم، نگران نباش.اما فعلا یه کار حیاتیه.
پاسخ
#23
-باشه، ساعت4 اونجام.

-ممنونم داداش.منتظرتم.

-باشه خداحافظ.

تماس که قطع شد.گوشی را روی میز گداشت و پوفی کشید و خیره شد به 3 تابلوی روبرویش که اشکال ناموزون و عجیبی و در هم تنیده نقاشی شده بود و با نگاه

خیره حس می کردی که خطوط در حال گردش دور یک دایره ی فرضی هستند.خیره بود و ذهنش درگیر اتفاقاتی که فقط دو هفته از مرگ پدرش افتاده بود.

خسته بود از این کشاکشی که رنجش می داد و توانش او را مردی ساخته بود بس سخت و مغرور!

این روزها عجیب دلش غریبه ایی می خواست ساکت، می آمد، تاملی می کرد و او حرف می زد، حرف می زد و حرف می زد آنقدر که خالی می شد این بغض

چندین ساله ی وحشی که خم کرده بود سایبان استقامتش را!

این روزا محتاج غریبه ایی بود که شنونده باشد، نه نصیحتی، نه حرفی، نه تحقیری، نه....فقط بیاید بشنود و برود.چون سایه ایی در مه!

آهی کشید و زیر لب گفت:بابا، شکست من بهتر از دختری بود که حتی از خونتم نبود؟ هم خونت بی ارزشتر از هم نوایی با پانیذت بود؟ نابودم کردی بابا، عقده ایم

کردی بابا....حالا تلافیش برام مهم نیست که تو گورمی لرزی وقتی دارم شکنجه اش می دم. اینقد آزارش می دم تا تلافی بشه آزارات. منو تو اینجوری کردی.فقط تو!

صدای تقه ی در حواسش را جمع کرد.چهره اش در هاله ایی از سردی و جدیت فرو رفت.خسته بود و ضعیف اما نه برای زیر دستان طماعش و سرخوشش!

با صدایی بم و جدی گفت:بفرمایین.

خانم محمدی با اخمی که روی چهره داشت داخل شد.بدون حرفی نوار ویدئو کوچکی را روی میز مقابل رامبد گذاشت و گفت:

-این نوارو از نگهبانی گرفتم.اما در مورد آقای رستمی اطلاعات زیادی نبود غیر از اینکه شرکت وادردات و صادرات خرما به کشورای اروپایی و خاورمیانه داره که محصول

اصلی خرما و میگوئه. دقیقا مشابه شما. و میشه گفت یکی از رقبای اصلی شرکت محسوب میشه.یه فروشگاه زنجیره ایی هم اداره می کنه که دست برادرزاده شه.

-اطلاعاتی از خانواده ش نتونستی پیدا کنی؟


-متاسفانه نه.فقط در مورد برادرزادهه بود که مثل اینکه بازیگر تئاتره و اینکه سروگوشش خیلی می جنبه.

-متشکرم خانوم محمدی، مرخصین.

-بله، فقط آقای کاظمی اومدن، منتظرن.

-بفرستش داخل.هیچ کسم نزار بیاد داخل تا کاظمی اینجاس.

-بله.

خانم محمدی که مثله همیشه با قدم های استوار بیرون رفت رامبد با اخم گفت:دختره ی زهرمار!

از محمدی بدش نمی آمد اما عجیب بود که این دختر همیشه جدی است و حتی محض رضای خدا هم برای یک بار که شده لبخندش را ندیده بود.گاهی خسته

می شد از این همه جدیت.هر چند بهتر از هر منشی بود که کارشان عشوه بود تحریک خواستن هایشان!

در که باز شد و مردی قد بلند و لاغر اندام داخل شد اخم در هم کشید و گفت: در زدنو بلدی؟

لبخندی نه چندان زیبا روی لب های کاظمی نشست و گفت:ببخش قربانت بشم.عادته دیگه.

رامبد با اخم و جدیت گفت:برو بیرون در بزن بیا داخل!
پاسخ
#24
کاظمی ابرو در هم کشید و گفت:اذیت نکن رئیس، اومدی نسازیا.

تازگیا رئیس شده بود، مرد اول همه ی این نوچه هایی که پدرش را ستایش می کردند و فرمانبردار، حالا رامبد جوان بی تجربه آنقدر بزرگ شده بود که ره صد ساله

در یک شب طی شود و او رئیس باشد بر مسند قدرت پدر!

با تحکیم گفت:همین که گفتم.

کاظمی با غیظ بیرون رفت و لبخندی از این قدرت نمایی بر لب رامبد جوان نشست.صدای تقه ی در لبخندش را پررنگ کرد اما همین که در باز شد لبخندش را قورت

داد و چشم دوخت به کاظمی ناراضی و تحقیر شده!

-بیا جلو، کار مهمی برات دارم.

کاظمی با نارضایتی روی مبل روبروی رامبد نشست و گفت:امرتون؟

رامبد با دلجویی لبخند زد و گفت:اگه کارت خوب باشه شیرینی خوبی پیشم داری.

گل از گل کاظمی شکفت.بوی پول عجیب سر خوش می کرد این کاظمی طماع و حریص را!

-قربانت بشم، شما امر کن رئیس!

رامبد به سویش چرخید و گفت:

-خوب گوشاتو وا کن ببین چی میگم، می خوام بری پی یه بابایی به اسم فرامرز رستمی.شرکت وادرات و صادرات داره.یه برادرزاده هم داره که تو فروشگاه زنجیره یش

کار می کنه.می خوام ته تویشو در بیارم.همه چی، آدرس خونه و زندگیشو بچه هاشو، همه چی.باید آمار دقیق باشه.تمام بچه ها رو جمع کن با خودت ببر.

کشیکشو بدین ببین کی هست؟ کی بوده؟

کاظمی با لبخندی که دندان های خرگوشی و زردرنگش را نشان می داد گفت:

-ای به چشم رئیس، شما جون بخواه.الساعه میریم رد کارش،لحظه لحظه گزارش میدم قربانت بشم.

رامبد با رضایت سرش را تکان داد و گفت:هر چی که بدرد بخوره باشه برام بیاری، شیرینیت بیشتر میشه.

چشمان کاظمی برقی زد و گفت:حتما رئیس!

-حالام برو، از الان می خوام آمارشو بگیری.

کاظمی فورا بلند شد و گفت:با اجازه رئیس.

با رفتن کاظمی رامبد پوزخندی روی لب آورد و گفت:نشونت میدم جناب رستمی، دندون تیز کردن برای اموال کاوه ها خبط بزرگی بود.

*********************

فصل پنجم

نادیا کیف پول را از روی میز کوچک آشپزخانه برداشت و گفت:

-پانیذ خوشگله، با کامی میرم تا بازار خریدای خونه رو بکنم حالا که سپیده مرخصیه حواست باشه.

پانیذ سر تکان داد و نادیا لبخندی مهربان نثارش کرد و رفت.پانیذ یکراست به اتاقش رفت باید تنها را برای هواخوری بیرون می برد.بیچاره کلاغک از وقتی از درخت

پرت شده بود روی هوای تازه را ندیده.تنها را در آغوش گرفت و همانجور که پرهای سیاه روی سرش را *نو ا زش * می کرد گفت:تنهای من، حتی دل هم مثله منو تو نیست.

این دو تا میشی خوشگل عجیب داره آزارم میده.میدونی اینقد رنگ چشاش خوشگله، اما نگو وقتی عصبانی میشه عین دیو دو سره، ازش می ترسم تنها اما به

رو خودم نمیارم.عمو رضا می گفت اگه از کسی یا چیزی ترسیدی تو دلت نگه دار نزار طرفت بفهمه و ازت سواستفاده کنه.دارم گوش میدم اما تنها گاهی نمی تونم.

چشمای خوشگلش منو می ترسونه.کاش....کاش اینجوری نبود.هیچ اتفاقی اینجوری نبود.
پاسخ
#25
کلاغ بیچاره فقط نگاه به آسمان دوخته بود و شنوای حرفی هایی که هیچ نمی فهمید!

پانیذ لبخند زد و به سوی تابی که رضا با بند به یکی از درختان تنومند باغچه بسته بود رفت.کلاغ را روی شانه اش نهاد و گفت:با تاب چطوری؟

تنها حرفی نزد.فقط جایش را روی شانه ی پانیذ سفت کرد.پانیذ بالشتک روی بند را کمی با دستش جمع و جور کرد و روی آن نشست.مثل همیشه که روی تاب

می نشست به عادت قدیمی روسریش را برداشت و کش مو را درآورد.دوست داشت وقتی روی تاب تکان می خورد موهایش در هوا پرواز کنندو روی صورتش شلاق

شوند.موهایش چون آبشاری روی شانه اش ریخت اما آنقدر بلند بود که موهایش به زمین بخورد.نگاهی به تنها انداخت و گفت:

-آماده ایی؟

تنها فقط به جلو خیره بود.لبخند زد دخترک به کلاغک خیره سر که نگاهش را هم می فروخت به این پانیذِ تنهایی و بی کس!

بند را محکم گرفت و خود را تاب داد.موهایش پخش و گاهی به تندی شلاق می شد و اذت می برد پانیذ از این سرخوشی کوتاه مدت که می دانست با آمدن آن

مرد تمام شده در همه ی مقیاس های دنیا از بین می رود و باز هم سهمش کتک می شود و تحقیر و بغض!

تنها چنگالش را در لباس سفید پانیذ فرو کرده بود.انگار می ترسید بیفتد و پانیذ با صدای بلند می خندید و صدای رضا در سرش اکو می شد که می گفت

" پانیذ داری پرواز می کنیا، آرومتر برو،شاخه می شکنه دختر"

پانیذ آنقدر سرگرم بود که متوجه نشد در باز شده و رامبد با ماشینش در کنار مردی داخل می شود.حسین( دوست صمیمی رامبد، وکیل خانوادگی خانواده کاوه)

با دیدن پانیذ با حیرت گفت:رامبد اون پانیذ نیست؟!

رامبد که در تمام مدت حواسش به ماشینش بود با حرف و نگاهی که انگار مستقیم به پانیذ دوخته شده بود برگشت و پانیذ را دید که بی توجه به همه تاب می خورد

و به طرز سحرآمیزی دلبری می کرد.صدای حسین را شنید که گفت:خدای من این دختر چقد قشنگه!

اخم درهم کشید.بدش می آمد از تعریفی که نصیب این دختر مو بلند می شد.به نظرش که پانیذ هیچ جذابیتی نداشت.اما چرا نگاه همه ی مردها به او متفاوت

بود و او را زیبا می دیدند تعجب برانگیز بود.

به طرف حسین که محسور پانیذ شده بود برگشت و گفت:حسین تو برو تا منم ماشینو پارک کنم بیام.

مگر می توانست دل بکند از این دختر بازیگوش و زیبا که انگار با این موهای باز قصد جان کرده بود!

رامبد زیر لب غرید:حسین دیر شد، نمیری داخل؟

حسین تکانی خورد و به خودش آمد.بزور دل کند و با نارضایتی وارد خانه شد.رامبد همین که خیالش بابت حسین راحت شد بی خیال اتومبیلش که وسط حیاط

توقف کرده بود با قدم های بلند و عصبانی به سراغ پانیذ رفت.بدون آنکه پانیذ متوجه شود موهایش را در هوا گرفت و محکم به سوی خودش کشید.پانیذ از درد

جیغ زدو سرش را برگرداند.از دیدن رامبد با آن ابروهای درهم کشیده میشی های ترسناک از وحشت رنگش سفید شد.رامبد موهایش را کشید که پانیذ تعادلش

را از دست داد و از پشت روی زمین افتاد.تنها از روی شانه ی پانیذ پرواز کرد و کمی آنطرف تر نشست و خیره به آنها نگریست.رامبد کنارش نشست و بدون آنکه

موهایش را رها کند با دندانهایی که از زور عصبانیت روی هم می فشرد گفت:

-اینجا داشتی چه غلطی می کردی؟

پانیذ دست برد تا با گرفتن دست رامبد از درد موهایش کم کند که رامبد بیشتر فشار آورد و گفت:می خوای دلبری کنی ها؟ فک کردی می زارم کسی خرت بشه؟

پانیذ دوباره بغض کرد.سهمش همان شد: کتک، تحقیر و بغض!

این مرد نمی دانست این دختر 17 ساله دل کوچکی دارد.می بخشد اما یادش نمی رود موهایی که در دستانی تنومند اسیر است.یادش نمی رود تحقیر و تهمت هایی

که روح دیوانه اش هم نه بویی بدیش را شنید نه به تماشا نشسته دلبری هایش را!

یادش نمی رود بغضی که سیب شده بوده و نمی شکست!

رامبد پوزخندی زد و گفت:صداتو گرفتم اما انگار هنوزم اینقد جرات دار شدی که بیای برا خودنمایی!
پاسخ
#26
جرات نداشت تا بکوبد مشت بر دهانی که فقط یاوه سرایی می کند تا آتش دل خودش را از این کینه ی چند ساله خالی کند.

رامبد موهایش را کشید و گفت:کلفت منی هیچ حق نداری خوش بگذرونی و گرنه هری، برو ببینم تو خیابون کی می خواد مثلا محض رضای خدا بدون طمع بهت جا بده!

تنش لرزید از این فکری که بر مخیله اش چنبره زد.خود را جمع و جور کرد که رامبد گفت:

-تا وقتی مثله آدم باهات راه میام آدم باش تا سگ نشم.

می خواست پوزخندی بزند در آن میشی های عجیب زیبا که انگار هیچ وقت نمی توانست از آنها دل بکند و بگوید:

-کدوم آدمیت؟ کدوم آدمی در حقم کردی که ازم آدم بودن می خوای انسان؟!

-پس همین الان تا اون روی سگم بالا نیومده میری تو آشپزخونه وسایل پذیرایی رو میاری و صدام می زنی....

یک لحظه در دلش به خود لعنت فرستاد برای این لالی بی موقع این دختر.

-بیا پشت در اتاق کار بابا، در بزن میام دم در.نمیای داخل و تا حسین نرفته تو اتاقت می مونی.اگه آفتابی بشی من می دونمو و تو، شیرفهم که شدی؟

پانیذ بدبخت مگر می توانست نفهمد حرف این مرد خوش تیپ زورگو را!

سرش را تکان داد.رامبد موهایش را رها کرد و با غضب گفت:

-فک نکن چون گفتم موهاتو کوتاه نکن هر غلطی خواستی می تونی بکنیا...این پشمارو ببند حالم ازشون بهم می خوره.دیگه هم نبینم به جای اینکه به کارات

برسی بیای اینجا و بازی کنی.

پانیذ قبول داشت.اگر قبول نمی کرد لج می شد و موهایی که هرگز دوست نداشت کوتاه شود به دست مردی که انگار به قول خودش چشم دیدن این پشم ها

را نداشت!

رامبد بلند شد لباسش را کمی تکان و با نفرت گفت:خودتو جمع و جور کن پاپتی!

خیلی وقت بود انگ همه چیز می خورد.این صفت های جدید که تازه نبود.چرا باید ناراحت باشد از پاپتی گفتنی که تکراری شده بود و بارها بر سرش کوفته بود؟!

رامبد برای آخرین بار برای اینکه زهر چشم بگیرد چشم غره ایی رفت و با ابروهای درهم کشیده از او دور شد.پانیذ نگاه دوخت به این مرد شدید خوش استیل در آن

کت و شلوار براق و مارک سیاه رنگ که شیک راه می رفت و مردانه بود قدم های محکم و استوارش!

با بغض به سوی تنهای بی خیال برگشت و گفت:دیدی تنها، خوشی بهم نیومده.می خواد هرجور شده روزامو زهر کنه.اما نمی زارم.هر کاری می خواد بکنه.

بازم من پانیذم.شاد می مونم.

می دانست فقط خودش را دلداری می داد و گرنه غم داشت کوه به کوه.آنقدر زیاد که کم می آوردند عالم و آدم جلویش!

بلند شد لباس سفیدی که این روزها حس تنفر از آن را داشت را تکاند و تنها را در بغل گرفت و وارد ساختمان شد.یکراست به اتاقش رفت.تنها را در جعبه گذاشت

و از اتاق بیرون رفت.صدای خنده ی بلند حسین و رامبد سوهان شد بر دلی که مرتب ترک می خورد و بند نزده ترک دیگری بر می داشت.
برای

فرار از این خنده های سوهانی پله ها را دوتا یکی کرد و خود را به آشپزخانه رساند.بغض آزارش می داد.شیر ظرف شویی را باز کرد و چند بار مشتش را پر کرد

و به صورتش آب پاشاند.نفسی تازه کرد و قهوه جوش را پر آب کرد به برق زد.سراغ یخچال رفت و سبد میوه را در آورد.و روی میز گذاشت.از کابینت پیش دستی ها

را درآورد و با سیلقه و دقت چند میوه را پوست گرفت و با تزیین کاکائو، پسته و گردو در پیش دستی ها جا داد.قهوه ی آماده شد را در فنجان ریخت.همه را در سینی

طلاکوب زرین گذاشت و با احتیاط به طبقه ی بالا برگشت.پشت اتاق کار که ایستاد بی توجه به دلی که سرکشانه می کوفت تقه ایی به در زد.طولی نکشید که رامبد

چون میرغضب در را باز کرد سینی را گرفت و آرام گفت:برو تو اتاقت اگه تا شبم طول کشید بیرون نمیای.

کم بود زندانی این خانه که حالا زندانی اتاقش شود.....
پاسخ
#27
با رفتن پانیذ، رامبد با نگاهش بدرقه اش کرد همین که در را بست نفس راحتی کشید و داخل شد.حسین کنجکاوانه گفت:

-پانیذ بود؟

رامبد اخم درهم کشید و گفت:چیه تو امروز سوزنت رو پانیذ گیر کرده؟ نه یکی از خدمتکارا بود.

سینی را روی میز گذاشت و گفت:یه فیلم دارم می خوام ببینیش.بعد از اون برات حرف دارم.

حسین سرش را تکان داد و برگه ی زردآلویی که با مغز پسته پر شده بود را برداشت و در دهان گذاشت و توجه اش را به رامبدی داد که بلند شد نوار کوچکی را

در دستگاه گذاشت و روی *بدن*ای کوچک اتاقش پلی کرد.همین که فیلم پخش شد حسین با تعجب گفت:

-این که خودتی؟!

رامبد فیلم را به جلو هدایت کرد و دقیقا وقت ورود فرامرز رستمی پلی را زد و گفت:

-با دقت نگاه کن.

حسین توجه اش را داد به فیلم.هر لحظه متعجب تر و خشمگین تر می شد وقت خداحافظی فرامرز، رامبد *بدن*ا را خاموش کرد و گفت:

-می شناسیش؟

حسین دستی به صورتش کشید و گفت:آره، از اون کلاشای بازارِ.همه چیزو به زور می گیره.سر یه پرونده باهاش آشنا شدم.کلی رشوه داد تا طرفشو زد زمین.

رامبد با اخم گفت:دندون تیز کرده برا ارث پانیذ که از بابا بهش رسیده.میگه باباشه اما باورش ندارم.می خوام دستشو کوتاه کنم تا از پانیذ ناامید بشه.

حسین خیره نگاهش کرد و گفت:فکرت چیه؟

-وصیت نامه ی بابا، اول باید بدونم تقسیم ارث چطوره؟

حسین نفس عمیقی کشید و گفت:تو که می دونی نمی تونم تا چهلم بازش کنم.

رامبد سر تکان داد و گفت:می دونم، کاری به وصیت نامه ندارم، می خوام بدونم چقد بهم می رسه چقدم به پانیذ؟ نمی خوام این گرگ چنبره بزنه به دارو ندارمو

هاپولیش کنه.

می فهمید حساسیت تنها مالک ثروت هنگفت رضای کاوه را!

هرکس دیگری بود چنگ می انداخت بر این دارایی تا نه باد ببرد و نه گرگ ها چشم بدوزند بر این چیزی که حق بود و ناحق می خواستند ببرند و نشد داشت این

کار برای تک فرزند رضای کاوه که پرغرور می خواست محافظ مالش باشد!

حسین لبخند زد و گفت:عمو دو سوم رو به نام تو کرده و یک سوم به نام پانیذ.

حیرت شاخ شد بر سر رامبدی که فکر می کرد رضای نامهربان حتما بخشیده مالش را به دختری که دخترش نبود و شد عزیزکرده اش و پسری که پسرش بود و

دور افتاده بود در تنهایی هایش!

حسین گفت:نمی دونم چرا، اما عمو تا بابا زنده بود هر سال وصیت نامه شو یه تغییراتی می داد و بعدش که من وکیلش شدمو همیشه هم می گفت بد کردم

در حق پسرم.

رامبد چشم درشت کرد و ابرو بالا داد و با حیرتی که در صدایش موج می زد گفت:چرا؟

حسین شانه بالا انداخت و گفت:نمی دونم، فقط همیشه همینو می گفت بدون توضیح اضافی!

درگیر شد ذهنش به سوی پدری که پدر نبود!

غریبه ایی بود که عطر آشنایش بغض می شد برای این پسر بچه ی مرد شده!

چشمانش را روی هم فشرد تا اشک حلقه شده فرو نریزد و نفهمد حسین از این دردی که در قلبش سوسو می زد.

حسین گفت:فکرت چیه؟

نفس عمیقی کشید و گفت:باید جعل وصیت نامه کنیم!
پاسخ
#28
چشم درشت کرد حسین با دهانی که باز شده بود و به جلو خیز برداشت و با صدایی که بالا رفته بود گفت:

-چی گفتی؟!

رامبد لبخند زد و با آرامش گفت:چته پسر؟ آرم باش، بزار حرفمو کامل کنم بعد اینجوری دهان باز کن.

حسین به مبل تکیه داد و با جدیت گفت:حرفتو بزن.

رامبد نفس عمیقی کشید و گفت:می دونم نگرانی، اما خیالت راحت من کاری به وصیت نامه ی اصلی ندارم.اون پیش تو جاش محفوظه.اگه پای وصیت نامه ی

جعلی اومد وسط بخاطر خود پانیذه.می خوام وصیت اصلی رو نگه داری و بسپری یکی که تو جعل سند حرفیه بیاد یه وصیت نامه دیگه رو تنظیم کنی و روز چهل

بیاری.می دونم مهر بابا پیش توئه.پس مشکلی پیش نمیاد.

-دقیقا چرا می خوای این کارو کنی؟

رامبد پای چپش را روی پای راستش انداخت و گفت:

-حس می کنم یکی تو این خونه هست که همه چی زندگی منو بیرون ببره و به گوش اون مردک برسه.با این کار می خوام به گوشش برسه که پانیذ ارثی نبرده

تا دستش کوتاه بشه.

-می دونی جعل سند چه عواقبی داره؟

رامبد بیخیال لبخند زد و گفت:ناسلامتی تو وکیلی نه من...

با جدیت ادامه داد:اینجوری به نفع همه اس.خوشم نمیاد یکی راست راست بیاد تو شرکتم و تهدیدم کنه.هر چند هنوز دارم براش.کاظمی و نوچه هاشو فرستادم

برا تحقیق.منتظرم یه نقطه ضعف ازش بیاد دستم.هنوز نمی دونه با کی در افتاده.

حسین نگاه دوخت به این جوان پرشر و شور که بر مسند قدرت پدر به رخ می کشید زوری را که بر حسب اتفاق از پدر گریبانش را گرفته و حالا مغرورانه می خواست

پشت بکوباند حریف قدری چون خود را!

اما حس دیگری داشت.نگرانیش برای ثروت پانیذ عجیب بود.خواهرش نبود و همسرش نبود و هیچ کسانی بود غرق در این کاخ که چون غریبه ایی ناهم خون در کنار

هم بودند و رامبد جوان در فکر این دختر؟!

با جدیت پرسید:فکرت برا پانیذ چیه؟ چرا نگران اموال اونی؟

نگران نبود.اصلا نگران نبود.این دختر چشم سبز و کمند گیسو نگرانی نداشت.فقط نگران خودش بود که بین این ثروت جدایی افتد.چیزی که نمی خواست.

خواست بی تفاوت باشد.هیچ کس در این دنیا مهم نبود خصوصا آن کمند گیسوی دلبر!

اخم درهم کشید و گفت:اونقد پست نشدم که چشم بدوزم به مال دیگران.خیالت راحت نقشه ایی ندارم.فقط می خوام شر این مردک از سرم کم بشه.

حسین نفسی تازه کرد و فنجان قهوه اش که سرد شده بود و برداشت و کمی عطر قهوه را با نفسی عمیق به ریه هایش فرستاد و گفت:

-یکیو می شناسم تو جعل سند حرفیه.میارمش، اما قراره این بازی تا کی ادامه داشته باشه؟

-تا وقتی این جناب رستمی زرنگ فک کنه چیزی از پانیذ بهش نمی ماسه و دمشو بزاره رو کولشو بره.

-خیلی خب، خود پانیذ چی؟ نمی خوای بدونه؟

لبخندی شیطانی روی لب های رامبد جان گرفت و گفت:نه، اون هنوز یه سال مونده به سن قانونی برسه.

حسین قهوه اش را مزمزه کرد و گفت:کارا رو ردیف می کنم خبرت میدم.چه نقشه ی دیگه ایی برا رستمی داری؟

-هنوز هیچی، البته تا وقتی پاش از خط قرمز رد نشده.

حسین لبخند زد و گفت:دقیقا عین عموی خدابیامرزی.اونم همین قد تو کاراش صراحت و جدیت داشت.نمی ذاشت آب از آب تکون بخوره.داری جا پاش می زاری.

مگر آرزویش نبود مانند رضا شدن؟ حالا شده بود رضا و جوان و پر از حس انتقام و کینه!
پاسخ
#29
پوزخندی زد و گفت:ما اصلا شبیه هم نیستیم.

حسین به چهره ی گرفته ی رامبدی نگاه کرد.مشکل را نمی دانست.او همیشه رامبدی شاد دیده بود که لبخندش دل می برد از دخترکان جوان و اخمش ترس

می کاشت در دل و نگاهش دریای خاص معرفت!

قهوه اش را نوشید و گفت:پانیذ رو نمی گی بیاد ببینمش؟

دوباره اخم درهم کشید از این توجه و محبتی که در چشمان حسین دودو می زد.دروغ که حناق نبود گیر کند در گلویی که دروغ می گفت تا رها شود از این سماجت عجیب!

-نیستش، این ساعت میره کلاس زبان.

حسین متعجب نگاهش کرد و گفت:

-که اینطور.پس دیگه برم.اما برا وصیت نامه تو جریان می زارمت.سعی کن کار خلافی نکنی که شر بشه.مردک خیلی مارمولکه.

رامبد سرش را تکان داد و گفت:نمیشناسمش زیاد.اما انگار از رقبای کاری بابا بوده حالام که رقیب من شده.اما پا رو دمم بزاره نابودش می کنم.منو نشناخته.

-چون نشناخته داره فیلم میاد.حواستو جمع کن به کاهدون نزنی.

-حواسم هست.

حسین بلند شد و گفت:میرم ولی تاکید می کنم نری طرفش که نقطه ضعف بدی دستش.

رامبد بلند شد دستش را به شانه اش زد و گفت:نگرانم نباش، منو خوب می شناسی بی گدار به آب نمی زنم.

حسین سر تکان داد و گفت:مطمئنم.

رامبد، حسین را بدرقه کرد و با ذهنی آشفته از تمام این اتفاقات به اتاقش برگشت تا کمی استراحت کند اما یادش آمد هنوز ناهار هم نخورده.حال پایین رفتن نداشت.

گوشیش را برداشت و شماره ی پانیذ را گرفت.شاید 6 بوق خورد تا بلاخره تماس برقرار شد به تلخی گفت:لال هستی کر که نیستی این همه لفتش دادی تا جواب بدی....

صدای نفس های تند پانیذ متوجه اش کرد از حرفش ناراحت شده.بی خیال گفت:

-ناهار نخوردم.برام بیار اتاقم.طولش نده.

گفت و قطع کرد.هنوز کم بود رفتارهای تلخش.هنوز کم بود تحقیرهای کم شدن از این دختر زیبا.روی تختش دراز کشید و به سقف زل زد.از اول زندگیش اتفاقات

زیادی افتاده بود و پانیذ مهمترین اتفاق زندگیش.می دانست برای آن اموال نیست که حرص می زد رستمی را از میدان به در کند.همه ی حرصش نگه داشتن

پانیذ کنارش بود.از تنهایی و بزرگی این خانه می ترسید.با تمام آزارهایش اما وجود پانیذ حس زندگی را به او می داد.باور اینکه حداقل کسی در آن خانه هست

که هم خون نبود اما سالیانیست از هر غریبه و فامیلی آشناتر است.محال بود بگذارد برود.حتی اگر دست و پایش را می بست و زندانیش می کرد.نفس بلندی

کشید و لحظه ایی چشمانش را روی هم گذاشت که صدای تقه ی در چشمان آرامش نیافته اش را از هم باز کرد.روی تخت نیم خیز شد و گفت:بیا.
پانیذ

سر به زیر با سینی بزرگی داخل شد.باز شعله کشید نفرتش.انگار نه انگار تا لحظاتی پیش در خیالتش حداقل کمی مهربان شده بود.اخم درهم کشید و گفت:

-بزارش رو میز.

پانیذ سینی را روی میز گذاشت و قصد رفتن کرد که رامبد با شیطنت و بد*خصوصی* گفت:وایسا.

پانیذ با چشمان سبزش زل زد به آن میشی های سرکش و مات! رامبد با لبخند بد*خصوصی* که بر لب کاشته بود گفت:

-یادت رفت تعظیم کنی.

شکست قلبش از این همه تحقیری که نه حقش بود نه انصاف!

بغض باز شر شد و اشک زندانی در پس مردمک نگاهش!
پاسخ
#30
زورگویی و تحقیر تا کجا؟ حس محافظت از خود در برابر آن همه تحقیر بالا گرفت.چشمانش سرد شد.دوباره همان آرامش وصف نشدنی به جانش ریخته شد.به

چشمان بازیگوش و بدجنس رامبد نگاه کرد پوزخندی زد و بدون توجه به رامبد پشت به او کرد و به سوی در اتاق رفت.از همه چیز گذشته بود اما عزت نفسش

را می توانست حفظ کند.صدای رامبد که با خشم صدایش می زد را نادیده گرفت.از در اتاق خواست بیرون رود که مچ دستش در دستان تنومندی گره خورد.

برگشت نگاهی به مچ دستش انداخت اما خیلی زود نگاه گرفت و دوخت به این مرد وحشی افسار گسیخته که ته نگاهش رحمی نبود و فقط آزار موج می زد و لذت این آزار!

رامبد مچ دستش را فشار داد و غرید:

-می بینم اینقد جرات پیدا کردی که بی توجهی کنی؟ نکنه هوا ورت داشته خبریه؟ یا مثلا فرشته ی مهربون قراره بیان کمکت کنه؟

فرشته مهربان مادر کودکی های پانیذ بی مادر بود.آن روزهای کودکی و بی مادریش در خلوت اتاقش می نشست و ساعت ها با فرشته یی که نه دیده بود و نه

صدایی آوا شده بود برایش حرف می زد و مادر خطاب می کرد فرشته ی مهربانی را که مانند مادر ندیده بود و *نو ا زش *ی بر آن کمند زیبا نکشیده بود.و حالا رامبدی

که خوب می شناخت این دختر مادر ندیده را تمسخر می کرد خلوت فرشته دیده ی این بی مادر زیبا را!

پانیذ با زمردهای سردش به او زل زد و با دست آزادش محکم به سینه ی او کوفت و مچ دستش را در این بی هوای کوفتن و غافلگیری رامبد وحشی از دست او کشید

و دستگیره را فشرد تا به سرعت خارج شود که کمند موهایش اسیر شد در چنگال آن تمام شده در همه ی مقیاس های دنیا و کشیده شد در آغوش بی مهرش

و نعره ایی که کنار گوشش پاره کرد پرده ایی که تاب شنیدن آن اصوات خشن را نداشت.

-چطور جرات کردی دختره ی زبون نفهم؟ سرت به جایی رسیده تو سینه ی من می زنی؟ بلایی سرت میارم که یادت بره رامبد کیه؟

آوایی نداشت تا بانگ بزند تو وحشی و پر از نفرتی و تن من بازیچه ی نفرتت!

آوایی نداشت تا بگوید نفهم تویی که خودت را مقایسه می کنی با بی آوایی که حتی قدرت دفاع هم ندارد!

اما نتوانست و موهایی اسیر شده اش پوست سرش را سوزاند اما نه بغض کرد و نه نگاهش نرم شد.سخت و سرد چنگ انداخت به پنجه های قدرتمند رامبد.

رامبد از این وحشی گری پانیذ متعجب و عصبی او را برگرداند و سیلی محکمی به صورتش نواخت و پانیذ آهی در دل کشید و قسم خورد یک روز از این خانه می رود.

بدون خاطرات رضای دوست داشتنی.بدون این میشی های وحشی، بدون همه ی خواستنی هایش!

رامبد با چشمانی به خون نشسته گفت:وحشی، خیلی روت زیاد شده.حالیت می کنم.

نقطه ضعف پانیذ را می دانست.می مرد و موهایش را از دست می داد و حالا این رامبد خیره سر قصد داشت او را بکشد.او را به سوی قیچی روی میزش برد.

همین که برق قیچی در چشمان پانیذ درخشید جیغ بلندی کشید و تقلا کرد.رامبد با دست آزادش گلویش را فشرد و گفت:

-چته؟ رم کردی؟ چند روز بهت خوش گذشته ها؟

بلاخره بغض کرد.مگر چقد تحمل داشت؟ چقد می توانست این رامبد سخت و بی رحم را تحمل کند؟ اشک نداشت اما هاله ایی غبار گرفته مردمک چشمانش

را تر کرد.با صورتی که رو به کبودی بود به آن میشی هایی که انگار غیر از بدی هیچ نمی دانست زل زد.معلوم نبود آن نگاه چقدر درد و درماندگی داشت که بی اختیار

دستان رامبد شل شد و پانیذ توانست نفس عمیقی بکشد اما آنقدر بی حال بود که جلوی پای رامبد روی زمین زانو زد و به سرفه افتاد.شاید برای اولین بار بود که

نگرانی در رفتار رامبد سرایت کرد.فکر مرگ پانیذ او را پریشان کرد.جلویش زانو زد و با لحن که نه مهربان بود و نه بی رحم گفت:خوبی؟

پانیذ نگاهش نکرد فقط گردنش را کمی با دست مالید و با سر گیجه ایی که داشت بلند شد و در حالی که تلو تلو می خورد از اتاق خارج شد و رامبد بدون تلاشی

برای کمک به او فقط نگاهش کرد و فکر کرد که دستان رضا روزی برای خفه کردنش برای این دختر دور گردنش حلقه شد اما انگار آنقدر مهر پدری داشت که فشار

نداده رهایش کند اما مدت ها سردی رفتارش را تحمل کند و او در خلوت اتاقش آه بکشد و آرزو کند کاش پانیذ می مرد تا او بتواند پدرش را داشته باشد و حالا رضا نبود

و پانیذ سرمدار همه ی این خانه جلویش رژه می رفت و او نمی توانست تحمل کند بودن و نبودنش را!

کاش می توانست از این زندگی فاصله بگیرد:اجازه خدا...بیا ورقمو بگیر، تموم نکردم اما دیگه خسته شدم!
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 6 مهمان