رتبه موضوع:
  • 9 رای - 3.56 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان نذار دنیا رو دیوونه کنم | رویا رستمی
پانیذ لبخند زد و گفت:متشکرم آقا، شما هم بسیار جذاب هستین.

رامبد ابرویش را بالا انداخت و گفت:خب؟

-هوم؟

رامبد روبرویش ایستاد و گفت:انگار از سر شب این رژ هی اذیتت می کنه؟

پانیذ خندید و گفت:قراره شما زحمت بکشی؟

رامبد لبخند زد و گفت:بدم نمیاد.

-چطوره کمکت کنم؟

قبل از اینکه رامبد حرفی بزند پانیذ لب بخشید به لب های مردش و از امشب شب خواستن هایشان بود.شب زندگی،

شب ناب عشق!

بیایم کمی عشق رو لمس کنیم با دست های خیس بارون، با تن بید، با سردی نیمکتی تنها تو پرت ترین جای

یه پارک که محفلش شده زوج به زوج.

زندگی لجبازی ها عاشقانه ی در نگاه عاشقانه ی عاشقی است که عشق فریاد می کند.

یه تقدیمی دیگه و تکراری که من خیلی دوسش دارم.

تقدیم به مردی که هر چی هم عاشقش باشم کمه.تقدیم به همسر عزیزم.

5/2/1393

بهاری که رنگ تابستان دارد-ظهر-11:51
پاسخ
خسته نباشي
پاسخ
 سپاس شده توسط Jessenek ، appadayAxioma ، Idemnrep


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 6 مهمان