مهمان عزیز، خوش‌آمدید.
شما می‌توانید از طریق فرم ثبت‌نام در انجمن عضو شوید.

نام‌کاربری
  

رمز عبور
  





جستجو در انجمن‌ها

(جستجو‌ی پیشرفته)

آمار انجمن
» کاربران: 1,574
» آخرین کاربر: Kevinneige
» موضوعات انجمن: 365
» ارسالهای انجمن: 18,061

آمار کامل

کاربران حاضر
ما 101 کاربر حاضر در انجمن دارید
» 1 کاربر عضو | 100 مهمان

آخرین موضوعات
رمان پدرجوان | estahrij
انجمن: انجمن من
آخرین‌ارسال: morvarid
16-02-2018, 06:00 PM
» پاسخ‌ها: 39
» بازدید: 100
رمان سرد سیر | لیـــلا . ...
انجمن: انجمن من
آخرین‌ارسال: morvarid
16-02-2018, 05:45 PM
» پاسخ‌ها: 48
» بازدید: 147
آخرین پَرِ سیمرغ| دریا دل...
انجمن: انجمن من
آخرین‌ارسال: morvarid
16-02-2018, 05:37 PM
» پاسخ‌ها: 29
» بازدید: 232
نبض خاموش | SunDaughter☼
انجمن: انجمن من
آخرین‌ارسال: morvarid
16-02-2018, 05:30 PM
» پاسخ‌ها: 19
» بازدید: 133
رمان کلنجار
انجمن: انجمن من
آخرین‌ارسال: morvarid
05-02-2018, 06:24 PM
» پاسخ‌ها: 59
» بازدید: 3,764
رمان جزیره | saharpariche...
انجمن: انجمن من
آخرین‌ارسال: admin
04-02-2018, 09:37 AM
» پاسخ‌ها: 9
» بازدید: 113
رمان منِِ سرکش
انجمن: انجمن من
آخرین‌ارسال: admin
04-02-2018, 09:26 AM
» پاسخ‌ها: 79
» بازدید: 11,125
رمان بازوان چیره ی یک مرد...
انجمن: انجمن من
آخرین‌ارسال: admin
04-02-2018, 09:21 AM
» پاسخ‌ها: 29
» بازدید: 162
رمان دریچه
انجمن: انجمن من
آخرین‌ارسال: lilifar
24-01-2018, 07:14 PM
» پاسخ‌ها: 40
» بازدید: 18,367
رمان وِیلان
انجمن: انجمن من
آخرین‌ارسال: morvarid
12-11-2017, 12:41 PM
» پاسخ‌ها: 40
» بازدید: 3,898

 
  نبض خاموش | SunDaughter☼
ارسال‌شده توسط: morvarid - 12-02-2018, 04:29 PM - انجمن: انجمن من - پاسخ‌ها (19)

مقدمه :

چشم به در دوختم و هر روز
بی صبر منتظرِ آن تن خسته
که از در تو بیاید با یک لبخند
با حس گریز از یک روز خسته
خاموش شد نبضم ...
ولی
تو نیامدی به این منزل ...
هر روز به آینه نگاه کردم
بی پلک زدن ، مات و خیره
به پنجره
به شمعدانی های توی راه پله
چشم دوختم به راهی که می آیی
چشم دوختم به خیابان و کوچه پس کوچه
هرروز به زندگی گفتم
جلو نروصبر کن ؛ تو حتما می آیی ...
کسی پرسید می آید؟
تشر زدم ، ساکتش کردم تا صدایش نرسد به تو
که مبادا تو نیایی ...
خاموش شد نبضم
ولی تو ...
نیامده رفتی
کارت کوچکی مانده بود لای در
نوشته بودی آمدم اما نبودی !
نبض خاموش

چاپ این بخش

  رمان پدرجوان | estahrij
ارسال‌شده توسط: morvarid - 12-02-2018, 04:14 PM - انجمن: انجمن من - پاسخ‌ها (39)

مقدمه:

پدر؛تیکه گاهی است که بهشت زیر پایش نیست..اما همیشه به جرم پدر بودن باید ایستادگی کند؛وباوجود همه مشکلات,به تو لبخند زند تا تو دلگرم شوی که اگر بدانی..چه کسی ,کشتی زندگی را از میان موج های سهمگین روزگار به ساحل آرام رویاهایت رسانده است؛"پدرت" را می پرستیدی....

چاپ این بخش

  آخرین پَرِ سیمرغ| دریا دلنواز
ارسال‌شده توسط: morvarid - 06-02-2018, 02:46 PM - انجمن: انجمن من - پاسخ‌ها (29)

مقدمه

غزلکم !
من از وقتی که خیلی کوچیک بودم،هیچ شبی زود نمیخوابیدم.مامان همیشه میگفت ، آدم هایی که شبا زود میخوابن ،سلامتی ِ بیشتری دارن و من هیچوقت به حرفش گوش نکردم.
از اون سال ها خیلی گذشته و من هنوزم شبا زود نمیخوابم .ولی حالا فهمیدم آدمایی که شبا زود میخوابن ، خوشبختی بیشتری دارن .
شب آدم و با خودش تنها میذاره ، با اون نیمه ی احساسی و بی منطق ذهنش...
با همه قول و قرارایی که به زورِ منطق ، فرو کرده تو کَتِ احساسش...
شب و سکوتش همیشه این خطر و دارن که قول و قرارای تو رو با خودت بهم بزنن و هرچیزی رو که از یادت رفته به یادت بیارن.
شب همیشه برای من ذره بین بوده...ذره بینی برای همه ی غم ها، فراموش کردن ها ، نرسیدن ها ، نبودن ها ، نشدن ها...

چاپ این بخش

  رمان سرد سیر | لیـــلا . م
ارسال‌شده توسط: morvarid - 05-02-2018, 06:27 PM - انجمن: انجمن من - پاسخ‌ها (48)

خلاصه ی داستان :

سردسیر روایت زندگی دختریه که از زندگی بریده و فقط از روی عادت و برای اینکه مجبوره زنده باشه زندگی می کنه . یک جور راه اومدن با تقدیر و سرنوشت . خانواده ایی کامل و شاد داره ، لحظه های خوب هم کنارشون داره . به بعضی هاشون عشق می ورزه ، دوست شون داره به خاطرشون از خودش می گذره اما حسش از زندگی حس کرختی و سرماست . حس خشک شدن و بی جوانه موندن .
بعضی رفتارها تو خانواده اش باعث شده که این احساس و داشته باشه . آدمها قرار نیست همونی باشن که اسمشون می گه . که دیگران توقع دارن ، آدمها می تونن واسه دل خودشون زندگی کنن بی خیال بقیه .با هر نسبت و هر مقامی در خانواده ...
دختر قصه ی ما افتاده رو دور تسلسل و خودش هم با کناره گرفتن از زندگی دامن زده به تکرار مکررات . هیچ انگیزه و امیدی برای مثل همه فکر کردن و زندگی کردن نداره ، خودش رو سرگرم کرده تا زندگی و عمر بگذره . سر گرم چیزهایی که دوست داره ، یا کارهایی که اجباره . اما این یک نواختی و سستی همیشگی نیست . عشقی تو زندگی ش پیدا می شه و حالش رو دگرگون می کنه . و مضاف بر اون مشغول شدن به کار مورد علاقه اش ، زندگی اش وارد مسیر تازه ایی می شه . ماجراهای تلخ و شیرینی رو پشت سر می ذاره که معنی زندگی رو براش عوض می کنن . به یاد خودش می افته و باور می کنه که به دنیا اومدن و زندگی کردنش بی هدف نبوده ...

********

چاپ این بخش

  رمان جزیره | saharparichehr
ارسال‌شده توسط: admin - 04-02-2018, 09:34 AM - انجمن: انجمن من - پاسخ‌ها (9)

اما جزیره...
جزیره یه قصه ی آروم و کم دغدغه ست. نمیگم بی دغدغه چون نیست. اما نسبت به دو تای قبلی نسبتا بی حاشیه ست. برخلاف رمان های قبلیم قراره اول شخص نوشته بشه و صد البته شخصیت محور.


خلاصه

زندگی آرام و یکنواخت مهرنوش با دریافت پیغام عجیبی از سوی یک زن دچار بهم ریختگی میشه. پیغامی که درش از مهرنوش درخواست کمک شده و مهرنوش رو کنجکاو می کنه برای پیگیری ماجرا. ماجرایی که مهرنوش با شنیدنش شوکه میشه و ترغیب برای کمک به اون زن.
.....

مقدمه
شب بود... سرد و تاریک
آنگاه که وحشتِ سیاهی؛ میان ولوله ی پر التهاب موج موجِ دریا رخنه می کرد،
و شوم آهنگِ بوم های بیدار در دوردست ها؛ از دلِ خنجر دریده ی شب؛ بیرون می ریخت،
دل دلِ سفر داشتی.
بار و بندیلت را بسته بودی.
یادت نیست...؟
من گریستم و ابر گریست و آسمان... *بدون پوشش*ه *بدون پوشش*ه بغض می شکست.
سوسوی چراغ گردسوزت رو به کوری به بود.
مثل جفت چشمان من
و مسیر قایق کوچکت سرسخت و مصرانه ره به آنسوی دریاها می سپرد.
بوی خاک چتر انداخته بود بر پهنه ی خیس ساحل
بوی نم
بوی تر شدن
بوی غرق شدن...
بوی بیـــم... بوی مرگ.
دور که شدی، دیگر ندیدمت
رفتی
رسیدی
ماندی
برنمی گردی و خوب می دانم اما باز هم می گویم کاش... کاش... کاش...
من ماندم و هیچ
من ماندم و پوچ
من ماندم و کوله باری مملو از ترانه های سبز دریا...
من ماندم و نگاه دردآلوده ی امید به فــــــردا...
که شاید...
آه...
شاید باز پاروی تو در سینه ی موج ها فرو برود.
می دانم که تو دیگر باز نمی.... زبانم لال... زبانـم لال.
می مانم...
می مانم... چشم به این راهی که هنوز بوی رفتنت را می دهد، می مانم
چشمم کور... دندم نرم.
سهم من از تمام بودنت، شد شمردن این همه ثانیه بعد از تو.
کم است...؟
با اشتیاق این کمِ زیاد را می شمارم.
هر لحظه کم و کم تر می شود و روی دست من زیاد و زیادتر.
می مانم با چشمی دوخته ساحل
و سینه ای فرو رفته تا سرحد پیروزی موج ها
نا ممکن است؟
بی خیال رفیق...!
به جایی برنمی خورد...
اگر من اینجا...
جزیره ای تنها
میان کوبش سیلی امواج
تا ابـــد در تلاطم و طغیان دریا
پابرجا بمانم.
*** 

چاپ این بخش

  رمان بازوان چیره ی یک مرد | مهسا نجف زاده
ارسال‌شده توسط: admin - 04-02-2018, 09:13 AM - انجمن: انجمن من - پاسخ‌ها (29)

" بازوان چیره ی یک مرد "
خلاصه : تارا زند برای رسیدن به هدف بزرگش، تک تک روزها، ساعت ها و لحظه هاش رو برنامه ریزی کرده ولی ... وقتی ایمان زند از این شراکت پا پس می کشه همه چیز بهم می ریزه . تارا مجبوره جای خالی ایمان رو پر کنه، اما چه طور و با چه کسی ؟! تصمیمات سختِ پیش روی تارا، قراره اوضاع رو تغییر بده .

چاپ این بخش

  رمان همزاد مرگ
ارسال‌شده توسط: admin - 09-02-2017, 10:06 AM - انجمن: انجمن من - پاسخ‌ها (19)

خلاصه: به زندگی چنگ انداخته بود... از همان ابتدا که جنینی نارس بود و مادرش از بالای بام پرید... بعدتر که زیر کتک های برادرش جان نمی کند یا حتی زمانی که کودکی نکرده، هلش دادند در بستر گرگ...
حالا بیست و دو سال بود که هنوز بی آن که بداند چرا به زندگی چنگ زده بود... چندسال دیگر می توانست کابوس ببیند، آینده ی نامعلوم و دلهره ی دستگیری را تحمل کند و با این حال بدحال سر کند؟ شاید این بار نوبت زندگی بود که برای گرفتن دست های او جلو بیاید...

چاپ این بخش

  رمان کلنجار
ارسال‌شده توسط: admin - 20-01-2017, 05:08 PM - انجمن: انجمن من - پاسخ‌ها (59)

خلاصه :

داستان شرحی از زندگی و روابط بین چند دوست خانوادگی است. دوستان خوبی که شاید روابطشان فرای یک دوستی عادی باشد، پر از خوبی، دوستی، محبت و فداکاری...
اما اتفاقی پیش می آید که تک تک اعضای این باند دوستی را به چالش میکشد و هرکدام به نحوی با این مسئله و پیامدهای بعدش کلنجار میروند.
داستان روایتی از دغدغه های انسانی و تصمیمات انسان هاست.

ژانر :

اجتماعی-عاشقانه


مقدمه:

مخمصه ی تنهاییه اینجا جهان انتقام
اینجا همه غریبه ان ولی میگن که آشنان
فقط یبار تکیه به من بزن که این حق منه
این آخرین لحظه ی عمر کنار توست که میگذره
جامعه آزارم داد جامعه انکارم کرد
آخرین ضربش و زد جامعه بیمارم کرد
خالی ام از هر اعتماد از اعتماد حتی به تو
پایان قصه ها رسید نیومد اما روزنو
رسید فصل انتقام تو این حوالی غریب
کسی زمین و نشناخت که زاده شد چرا فریب
جای نبودنت کبود زخم های رفتنت سیاه
هرروز اضافه میشه به این، به حسرتای من یه آه !

چاپ این بخش

  رمان منِِ سرکش
ارسال‌شده توسط: admin - 24-11-2016, 05:29 PM - انجمن: انجمن من - پاسخ‌ها (79)


خلاصه :
متین السادات موحد برخلاف عقاید فکری و فرهنگ خانوادگیش توی قشری از جامعه شروع به کار می کنه که موضع گیری چندان مناسبی نسبت به تفکرات، پوشش و به طور کلی خط مشی دینی اش ندارن ... و همین باعث میشه آزمایش بزرگی پیش روش قرار بگیره ... آزمایشی که ….


من اگر زبانم آتش، من اگر زبانم آتش
من اگر ترانه هایم همه شعله های سرکش

چه کنم که یک دل است و همه درد های یاران
چه کنم که یک تن است و تب و شعله های سوزان

من اگر زبانم آتش، من اگر زبانم آتش
من اگر ترانه هایم همه شعله های سرکش


از گذشته نیست یادی، یاد ها را برده بادی
تو کی آمدی چه گفتی به نهان دل نهفتی


نبرم ز یاد نامت نرسد باد به بامت
نرهان مرا ز دامت نرهان مرا ز دامت

چاپ این بخش

  رمان کتیبه دل
ارسال‌شده توسط: admin - 18-09-2016, 09:47 AM - انجمن: انجمن من - پاسخ‌ها (19)

خلاصه 

کیمیا ، دختری کیمیا و مهربان که از خودش میگذره تا بقیه
به خواسته هاشون برسن غافل از اینکه خواسته همه خوشحالی اونه. دختری که در اجتماع به شدت موفقه کارش رو عاشقانه دوست داره ولی زندگی شخصیش درگیر پستی و بلندی های زیادی میشه. 

چاپ این بخش